چهارشنبه 2 دی 1383   صفحه اول | درباره ما | گویا
170x220.gif

ویترین های شکسته، گزارشی از حضور زنان در احزاب، بهمن احمدی امویی

بهمن احمدی امويی
بعضی احزاب فکر می کنند، زنان برای ویترین حزبشان مناسب هستند.» جنبش های زنان در ترکیه سالهاست تلاش میکنند، بر نابرابری زنان در این کشور غلبه کنند. در بهار ۲۰۰۷ انجمن کاد( KADE انجمنِ آماده سازی و حمایت از زنان در عرصه سیاست) کارزاری را به راه انداخت . به صورت نمایش زنان مشهور در تلویزیون، بر پوسترها و بر تصاویر ستونهای نصب اعلانات. برای این زنان ریش و سبیل گذاشته بودند. آنان به این شکل نمادین می پرسیدند: «آیا باید ریش و سبیل داشته باشیم تا به مجلس راهمان دهند؟ ... [ادامه مطلب]

بخوانید!
پرخواننده ترین ها

سرباز پر! داستان کوتاهي از فرهاد سلمانيان

سرباز دستش را روي ماشه گذاشت. تمام بدنش عرق كرده بود. چشم‌هايش را محكم روي هم فشار داد. سرش را مقابل لوله‌ي تفنگ نگه داشت و ماشه را با تمام قدرت فشار داد

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 





پس از ساعت‌ها نگهباني، به خانه‌هاي دلگير اطراف پادگان نگاهي انداخت. سيگارش را تا ته پك زد و به كناري انداخت و دستي ميان موهاي جوگندمي‌اش كشيد. خيابان‌ها خاكستري بودند. آسمان كمي ابري. گاهي نم نم باران مي‌باريد. به تفنگش نگاهي كرد، آن را محكم به سينه‌اش فشرد و گفت:" فقط تو منو نجات... فقط تو مي‌توني..." و اشك در چشم‌هايش حلقه زد. همان طور به تفنگ خيره مانده بود. اشك‌هايش قطره قطره روي خاك تشنه‌ مي‌چكيد و چیزهایی روی زمین می نوشت که در هیچ کتابی پیدا نمی شد. نوشته ها عرق شرمی بود که بر پیشانی زمین می نشست.

هفت روز را در سلول انفرادي گذرانده بود. قرار بود براي شركت در عروسي خواهرش مرخصي بگيرد؛ اما به او اجازه نداده بودند از پادگان خارج شود. دو هفته قبل بخاطر اختلاف با يكي از درجه‌داراني كه قرار بود به او مرخصي بدهد، به شدت با او درگير شده و او را كتك زده بود.

باد بيرحمانه برگ‌هاي زرد خيابان را روي زمين مي‌كشيد و با خود مي‌برد. انگار برگ‌ها دست آدم‌هاي زنده بگور شده‌اي بودند كه به خاك چنگ مي‌انداختند تا باد آن‌ها را با خود نبرد. خش خش ‌شان شبيه كشيده شدن الماس روي شيشه بود. درخت‌ها خیلی مرد بودند که عريان در برابر باد می ایستادند. لانه‌هاي خالي كلاغ‌ها تاب مي‌خورد. روي آن همه درخت فقط يك كلاغ نشسته بود و سرش را به اطراف مي‌گرداند.

سرباز دستش را روي ماشه گذاشت. تمام بدنش عرق كرده بود. چشم‌هايش را محكم روي هم فشار داد. سرش را مقابل لوله‌ي تفنگ نگه داشت و ماشه را با تمام قدرت فشار داد.

ديوار پادگان را قطره‌هاي سرخ و گرمي كه در آن هواي سرد بخار مي‌كردند، پوشاند. هر كدام از قطره‌هاي خون ساز خود را مي‌زدند. روي يك قطره تصوير نوزادي در حال دست و پا زدن در خونابه ديده مي‌شد كه چند زن دورش را گرفته بودند و هلهله مي‌كردند. روي قطره‌ا‌ي ديگر كودكي ديده مي‌شد كه فرفره‌اي به دست دارد و در كوچه‌هاي خاكي گرم دويدن است. روي قطره‌ا‌ي ديگر دشت بزرگي ديده مي‌شد با گل‌هاي بنفشه كه در آن پسركي چابك به دنبال شاپرك زردي مي‌دود؛ اما هر چه مي‌دود، به آن نمي رسد، خسته مي‌شود، مي‌نشيند و همانجا خوابش مي‌برد. روي قطره‌اي ديگر مردي گيسوان زني را مي‌كشد و زن جيغ مي‌كشد، به گوشه‌اي مي‌خزد و مي‌گويد: "به خدا تقصير من نبود! به خدا اون منو وادار كرد. من با اون هيچ رابطه‌اي نداشتم." روي قطره‌اي ديگر نوجواني در حلقه‌ي هم سن و سالان خود گير افتاده و دهانش پر از خون است؛‌ اما فرار مي‌كند و در فاصله‌ي دو ديوار پنهان مي‌شود تا پسر جوان و قوي هيكلي كه كمر بندي به دور دستش بسته با همراهانش از آنجا عبور كند. روي قطره‌اي ديگر مردي كه ظاهراً‌ معلم است، دفتر پسري را كه مقابل تخته سياه ايستاده، به صورتش مي‌كوبد و مي‌گويد:" مگه دفه‌ي قبل اين تمرينو حل نكرده بوديم؟" و بعد پسر از كلاس بيرون مي‌رود. روي قطره‌اي ديگر نوجواني روزنامه‌اي را به زمين پرت و سيگاري روشن مي‌كند و وارد خياباني تاريك مي‌شود. روي قطره‌اي ديگر مردي كه دسته گلي در دست دارد، در خانه‌اي را مي‌زند و به همراه عده‌اي وارد مي‌شود و جوان نگاه مشكوكي به پدرش مي‌كند و پسر قوي هيكلي را به ياد مي‌آورد كه چند سال قبل در خيابان خواهرش را آزار داده بود. مردي كه دسته گل به دست دارد، نيشخندي به جوان مي‌زند و رد مي‌شود. روي قطره‌اي ديگر دختري با مانتوي سفيد و دفتر كوچكي در دستش، ترسان و لرزان از خانه خارج مي‌شود و وقتي به انتهاي خيابان مي رسد، جواني سر راهش مي‌پرد و او از فرط ترس و خنده دستش را جلوي دهانش مي‌گيرد. دختر چيزي مي‌گويد و مي‌رود. روي قطره‌اي ديگر جواني در حال سمباده زدن ماشيني تصادفي است كه مردي از راه مي‌رسد و سيلي محكمي به گوشش مي‌نوازد و مي‌گويد:"حيف نون!‌ چند دفه بگم اين قد سمباده رو محكم نكش!‌ چند دفه بگم از هر سمباده بايد تا اونجايي كه مي‌شه استفاده كرد؟!" و بعد لگدي به او مي‌زند و سيگارش را به زمين مي‌اندازد. روي قطره‌ي ديگر زن و مردي از يك محضر بيرون مي‌آيند و هر يك به راهي مي‌رود. جواني كنار خيابان به آن دو نگاه مي‌كند و دست دختر كوچكي را در دست‌هاي زبر خود فشار مي‌دهد. روي قطره‌اي ديگر دختري گريان در حال پوشيدن لباس عروسي‌ست و مردي در حال جر و بحث با يك جوان. جوان كلاه و لباس و چكمه‌هايش را برمي‌دارد و از خانه بيرون مي‌زند. دختر به دنبال او مي‌دود و انگشتري به او مي‌دهد. اما جوان به راه خود ادامه مي‌دهد.

روي قطره‌اي ديگر جواني نيمه‌جان را به طرف دري مشبك مي‌برند و در را روي او مي‌بندند. در بسته مي‌شود و سرباز چاق و كوتاه قدي انگشتري را كه روي زمين افتاده برمي‌دارد.

كمي بعد صداي شليكي به گوش مي‌رسد و خون روي ديوار مي‌پاشد. خوني كه در هواي نيمه باراني بخار مي‌كند و آبروی زمین را می برد.

و بلافاصله كلاغي كه روي شاخه‌اي خشك نشسته، از جا مي‌پرد. نه از ترس باد و طوفان. مي‌پرد و مي‌رود تا در تمام دنيا جار بزند كه سرباز پريد!


Copyright: gooya.com 2009