آيا اصلاح طلبی مرد؟ تذکری به گورکنان شتابزده اصلاح طلبی در باره تمايز ميان تئوری و عمل، جمشيد اسدی
استراتژی اصلاحات طلبی يک چيز است و اجرای درست يا نادرست آن در دوره ای خاص، چيز ديگر. بعنوان رفرميست می توان به اجرای اصلاحات توسط مديران دوم خرداد انتقاد فراوان داشت و کماکان به اصلاح طلبی همچون يک استراتژی معتقد بود
Assadi3000@yahoo.com
اين روزها، بويژه پس از انتشار فراخوان برای رفراندم، مقاله پشت مقاله است که درباره مرگ و مير و فوت و موت و نيست و نابود شدن جريان اصلاح طلبی منتشر می شود. تند و تيزترين "آگهی های مجلس ختم" هم از سوی کسانی است که تا ديروز از سر شور و هيجان و نه بر مبنای تحليل سياسی، به جنبش دوم خرداد روی کرده بودند. حالا هم که شور و هيجان عمومی ضد اصلاحات است، می کوشند تا هر چه شديدتر بر طبل انتقاد بکوبند تا مبادا در انظار عمومی شريک "شکست" اصلاحات در ايران باشند.
قصد من انتقاد از انتقادگران نيست، که تمام تلاش سياسی ام برای آزادی انتقاد است. بلکه اشاره ام به شتابزدگی، اگر نه آشفتگی، در انتقاد است. انتقادگران آيا، هرگز کارنامه و دست آورد سياسی بيست و پنج ساله خود يا هر گروه سياسی ديگر، بويژه اپوزيسيون خارج از کشور را، با کارنامه هشت ساله و هرچند فرصت سوز اصلاح طلبان دوم خردادی، مقايسه کرده اند؟ خرده گيران آيا، ايران دوران رفسنجانی را با ايران دوران خاتمی هرچند که اصلاح طلبی اش، از برآوردن آن چه خواست مردم بود و سزاوارش بودند، ناکام ماند، مقايسه کرده اند؟ شايد اگر اين يا آن را مقايسه کرده بودند، از بلند جايگاه روشنفکرانه "تو چرا چنين کردی، مگر بلد نیستی، بايد چنان می کردی"، به مرتبه پراگماتيستی "در اين و آن شرايط چکار می توان کرد و راستی خودم چکار کرده ام؟" نزول اجلال می فرمودند. می خواهم بگويم اگر انتقادگران، به جای افتادن در دام عوام پسندی و همراهی با شور عمومی، به تحليل سرد سياسی، حتی به قيمت سانسور شدن در رسانه های برون وطنی بويژه در ينگه دنيا، وفادار می ماندند، دست کم ميان استراتژی اصلاحات و اجرای آن توسط دوم خردادی ها تفاوت می گذاشتند. يعنی متوجه تمايز ميان نظريه راهبردی و اجرای آن می شدند. انتظار بزرگی است؟
اما به راستی آيا از ناکامی اصلاح طلبی دوم خرداد به هزار و يک علت و اشتباه و ندانم کاری، می توان نتيجه گرفت که اصل استراتژی اصلاح طلبی يک سره نابجاست؟ نه! نمی توان. در اين نوشتار هم در پی نشان دادن همين نکته ام که استراتژی اصلاحات طلبی يک چيز است و اجرای درست يا نادرست آن در دوره ای خاص، چيز ديگر. بعنوان رفرميست می توان به اجرای اصلاحات توسط مديران دوم خرداد انتقاد فراوان داشت و کماکان به اصلاح طلبی همچون يک استراتژی معتقد بود. دست آورد کمتر از انتظار اصلاحات در ايران، بيش از آن که بيانگر شکست مشی رفرميستی باشد، مؤيد اجرای نادرست آن توسط مديرانی است که دانشوری، سخن پراکنی و تدوين انشا را به جای تهور و عمل سياسی نشاندند. حالا هم کسی که به رفرم به عنوان يک راهبرد سياسی باور دارد، از ناکامی های اجرايی اصلاحات دوم خردادی درس می گيرد و می کوشد تا اين بار در اجرای آن پيروز شود، کسی هم که به رفرم بعنوان مشی مبارزاتی معتقد نيست، لزومی ندارد که منتظر ناکامی و اشتباه آن در اين يا آن مقطع زمانی شود، تا مشی انقلابی خود را بازيابد. يادآوری کنم که هر ناراضی سياسی برای تعيير اوضاع تنها و تنها دوراه در پيش دارد: انقلاب يا اصلاحات. انقلابی خواهان براندازی کل نظام حاکم است تا به جای آن رژيم مطلوب خود را بنا نهد، در حالی که رفرميست يا اصلاح طلب در پی استفاده از کوچک ترين امکان است تا به تدريج نظام حاکم را به شکل مطلوب خود واگرداند.
نيم نگاهی به گذشته، دست کم برای شناخت بهتر استراتژی رفرميست ها، روشنگر تواند بود. بسياری از ما رفرميست ها برای مبارزه با تبعيض و زور و باج خواهی در نظام جمهوری اسلامی و تبديل آن تا سرحد امکان به دموکراسی، از همان آغاز و حتی پيش از فراز و فرود جنبش دوم خرداد، راه رفرم را به جای انقلاب برگزيده بوديم. مشی رفرميستی در زمان دولت هاشمی رفسنجانی، استحاله نام داشت. همان رويکرد و مشی، بعد از آن و با جنبش دوم خرداد به اصلاحات معروف شد. در اين شرايط ما رفرميست ها، به طور طبيعی از جنبش دوم خرداد دفاع کرديم، چون بنايش آن بود که برای برقراری دموکراسی و حاکميت مردم در ايران، به جای انقلاب و براندازی، رفرم کند. به عبارت ديگر، باورمان به رفرميسم مقدم بر پشتيبانی ما از اصلاحات دوم خرداد بود، نه عکس آن و نه آن که گويا محمد خاتمی ما را متوجه رفرميسم کرده باشد. وی مبتکر رفرميسم و استراتژی اصلاح طلبی نبود و نيست.
اما در اجرای فکر و راهبرد اصلاحات، دوم خردادی ها بازی قدرت را به حريف باختند. از يک سو به علت مشکل آفرينی، کارشکنی و بحران سازی تماميت خواهان و از سوی ديگر به جهت توهم نسبت به سرکردگان اقتدارطلب و نيز مديريت بغايت بد. اما اين رفرميسم نبود که باخت. بلکه اجرای آن توسط دوم خردادی ها شکست خورد. به هر حال، امروز باخت جنبش دوم خرداد و برد اقتدارطلبان پشت سر ماست. حالا بايد از اين مرحله گذشت و راه را ادامه داد. نمی توان مادام العمر ذکر مصيبت کرد و بر آن نام کار سياسی نهاد. دوستانی که هنوز هم پس از پنجاه سال کماکان در کودتا عليه دولت ملی دکتر محمد مصدق باقی مانده اند، از اين همه يادبود و سالگرد و نشست چه فايده ای برده اند؟ مبارز سياسی پراگماتيست به جای تمرکز بر مشکلات، به را ه های حل بحران می پردازد و انرژی خود را صرف درمان درد می کند. از همين رو، می بايستی از فروکش اصلاح طلبی دوم خرداد درس گرفت و برای تداوم مبارزه آزاديخواهی تعيين استراتژی کرد و پيش رفت.
به نظرم، نخستين گام برای عبور از دوم خرداد، کماکان مربوط به مشی مبارزاتی و انتخاب ناگزير ميان رفرم و براندازی است. آيا در شرايط کنونی و با توجه به ساختار جمهوری اسلامی و بويژه تحليل و بررسی دست آوردهای دوم خرداد، مشی رفرمیستی کماکان می تواند مثمر ثمر باشد يا آن که راهی نيست، جز انقلاب و براندازی.
هم اکنون بسياری از انقلابيون چون حزب کمونيست کارگری و ديگر کمونيست های انقلابی و نيز سازمان مجاهدين، کف شادی بر هم می سايند و با تعميم ناکامی دوم خرداد به کل مشی رفرميستی، يادآور استراتژی انقلابی خود می شوند و می گويند: نگفته بوديم! برخی ديگر نيز، هر چند با پندار و رفتاری متفاوت، به مشی برانداز و انقلابی پيوسته اند و صد البته از بيان لفظ انقلاب و براندازی بسيار پرهيز می کنند. از اين ميان می توان دست کم به بخشی از هواداران فراخوان رفراندم اشاره کرد که همه پرسی را تنها پس از سرنگونی نظام جمهوری اسلامی می خواهند و يا ديگر کسانی که بر مشی برانداز خود نام اصقلاب نهاده اند، يعنی چيزی ميان اصلاحات و انقلاب. اين دو دسته، خواهان سرنگونی مسالمت آميز و عاری از خشونت نظام جمهوری اسلامی هستند و به همين دليل خود را نه انقلابی، بلکه رفرميست می نامند. البته می توان هر نامی برای هر عملی اختيار کرد، اما در عين حال بايد دانست که در علوم سياسی، وجه تمايز انقلاب و رفرم، خشونت در اولی و مسالمت در دومی نيست. انقلاب می تواند مسالمت آميز باشد، مثل آن چه گاندی در هند کرد و رفرم هم ممکن است به خشونت گرايد، همچون کودتاهای بی شماری که در جهان سوم رخ دادند. آن چه انقلابی و رفرميست را از يکديگر متمايز می کند، مشی مبارزاتی ايشان است در رد يا قبول کوشش برای انجام اصلاحات در درون نظام حاکم. انقلابی از ميان برداشتن نظام حاکم را گام اول در انجام اصلاحات می داند، در حالی که رفرميست، از کوچک ترين امکان در درون نظام برای تغيير آن استفاده می کند. به يک کلام تفاوت اين دو عمدتا در مشی مبارزاتی است، چه حتی ممکن است در بسياری موارد، اهداف مشترک داشته باشند.
اما بعد از تعيين تکليف با مشی مبارزاتی، چه گام ديگری بايد برداشت؟ گام های مربوط به انقلاب را به انقلابيون وا می گذاريم که اين مشی نه انتخاب تعلقی ماست و نه ميل باطنی مان. تمام کسانی که با حفظ انتقادات فراوان خود به اجرای اصلاحات دوم خردادی، کماکان به مشی رفرميستی باور دارند، می توانند با طرح يک پرسش، سمت و سوی گام ديگر خود را بازيابند : چرا اصلاحات دوم خرداد ناکام ماند؟
مديران دوم خرداد شکست خوردند چون از رويارويی شانه خالی کردند و ای بسا اميد بستند که با موعظه و يادآوری محاسن آزادی خواهی و مضار استبداد، سرانجام سرسختان سر عقل خواهند آمد و ستم نخواهند کرد. اما کار سياسی يعنی هماوردی و برخورد نيروها. در غير اين حالت، حريف به پيش خواهد آمد. همانطور که صدایِ انقلاب شنيدنِ شاه، عملاً سپر انداختن در برابر حريف بود، رجوع محمد خاتمی به نهادهای انتصابی تماميت خواه مثلا برای حل مشکل رد صلاحيتهای انتخاباتی نيز عملا ميدان را به دشمنان آشکار آزادی واگذاشتن بود. پس زبدهی درس اين است: از درگيری، رويارويی و مبارزه با ارتجاع گريزی نيست. هرچند که ما اين چالش را مسالمتآميز میخواهيم. توجه بدين نکته شامل کمال اهميت است، چه در غير اين صورت، اصلاح طلبان از هر طيفی که باشند و حتی اگر قوای مجريه و مقننه و قضاييه را هم به اتفاق تصاحب کنند، به هيچ نتيجه درخوری دست نخواهند يافت و در برابر هر حکم حکومتی و صلاحديدی عقب خواهند نشست.
اما گريز از عمل سياسی و گرايش به "گفتمان سازی"، تنها مشکل دوم خردادی های برسرير قدرت نبود و نيست. شوربختانه بايد گفت که حتی هنوز هم اصلاح طلبان درون يا برون مرز به رويارويی بعنوان بن مايه کار سياسی توجهی ندارند و عمدتاً به کار روشنفکری بسنده می کنند. راستی چرا در تاريخ معاصر ايران، جنبش اصلاح طلبی مرتب ناکام می ماند؟ شايد چون بيشتر از آن که کادر و مدير سياسی داشته باشد، روشنفکر دارد! آن هم روشنفکرانی که به جای حل مشکلات جنبش، در پی حل مشکلات معرفتی و برآوردن نيازهای ذهنی خودند. مثلا بسياری از ايشان پس از عقبنشينی اصلاحات در ايران، به جای قبول و پرداختن به رويارويی سياسی (صد البته به شکل مسالمتآميز)، تصميم به تحقيق جدی در مورد نقد اسلام و بزرگداشت تام و تمام سکولاريسم گرفتند. البته طبق معمول انديشه ورزی در مورد سکولاريسم هم چندان نپائيد و عمر خود را داد به شما و گفتمان رفراندم. به احتمال بسيار پس از مدتی که گفتمان رفراندم، در برابر دشمن قلدر کاری از پيش نبرد، از رونق می افتد و به جای برخورد با ارتجاع و عقب نشاندنش، گفتمان تازه تری گل خواهد کرد.
نگرانی من نيز از همين سياست گريزی و گفتمان زدگی است. چه اگر انتقادگران به جريان اصلاح طلبی دوم خرداد، اشکال را در نظريه رفرميسم در درون نظام جمهوری اسلامی ببيند و نه در اجرای آن يا فرادستی انحصارطلبان در توازن قوا، بديهی است که هيچگاه در کار سياسی پيروز نخواهند شد. چون هر بار به محض برخورد با کوچک ترين مانع، به طور اتوماتيک، علت را در گفتمان مبارزاتی می جويند و نه در اجرای آن يا چيرگی حريفان. ازين رو هر بار نيز به جای پرداختن به مشکلات، به ترميم و تعويض گفتمان ها خواهند پرداخت. يکی به جای ديگری: مارکسيسم انقلابی، مارکسيسم راستين، سوسيال دموکراسی، مدرنيته، سکولاريسم، رفراندم ....
البته اميدوارم آن چه که در مورد سياست و روشنفکری رفت، به معنی مخالفت بنده کمترين با خواندن و نوشتن تلقی نشود. نگارنده اذعان می دارد که تحقيق و تفحص در مورد ريکور و رورتی و دريدا و پست مدرنيسم به جای خود نيکوست. شرح و تفسير تطورات سکولاريسم در ادوار مختلف غرب نيز بر روی چشم ما جا دارد. اما سخن اين جاست که بالاخره برای پيروزی و استقرار دموکراسی در ايران، با ارتجاع چه بايد کرد ؟ با قوه قضائيه چگونه بايد دست و پنجه نرم کرد؟ چه کسی لباس شخصی ها را به جای خود خواهد نشاند؟ به يک کلام، می بايستی دست کم در کنار بحث های بغايت روشنفکرانه که حتی در غرب هم، خاص محافل خاصی است فراتر رفت و وارد ميدان همآوردی سياسی شد. انتقاد از مذهب شيعه در ايران و تعريف و تمجيد توسعه در غرب البته کاری است آسان. اما آيا اين سخن پراکنی ها ارتجاع را عقب خواهد راند؟
به پرسش آغازين بازگرديم: آيا اصلاح طلبی مرد؟
آری، اصلاح طلبی خجول، هراسان و بهانه جو، مرد، اصلا اين نوع اصلاح طلبی از همان آغاز گورزاد بود.
نه! انديشه اصلاح طلبی کماکان زنده است و اگر به اتکای تجربه های دوم خرداد، در عمل جسور و شجاع و هدفمند باشد، کشور را به سرمنزل دموکراسی خواهد رساند. از اين پس، هر چه هست بعهده ماست: تشيع جنازه يا تولدی نو؟
اما برای تولدی نو، لازم است اصلاح طلبان از حالت روشنفکرمنشی و انتظار بدر آيند، و به جای تفسيرگری، جسور و فرصت ساز، وارد عمل شوند. بايد با بسيج نيروی های آزاديخواه، بويژه جمهوری خواه، نه تنها بر نيروی ايشان در چالش با تماميت خواهان افزود، بلکه با پيوستن نيروهای تازه نفس، رهبری را نيز از ساده لوحان و سازشگران به مديران جسور، هر چند مسالمت جو، منتقل کرد. از همين رو نمی بايستی در جريان انتخابات رياست جمهوری نهم خرداد ماه 1382، منفعل بود. بلکه بايد ار آن نبردگاهی تازه ساخت و با درس گيری از گذشته، اصلاحات را به پيش راند. بحث من در اينجا بر سر شرکت يا تحريم انتخابات نيست، که آن را به وقتی ديگر و يافتن داده های بيشتر وامی گذارم. بحثم آن است که هيچ فرصتی را برای رويارويی با ارتجاع و پيش برد دموکراسی از دست ندهيم. چه با شرکت، چه با تحريم.
بياد داشته باشيم که تنها آزاديخواهان خسته نيستند. ارتجاع هم از نفس افتاده است. با اين تفاوت که پشت جبهه آزاديخواهان، بی شمارانند و در قفای ارتجاع فقط اندکی.
جمشيد اسدی
پاريس، دوازدهم ژانويه 2005