شنبه 26 دی 1383   صفحه اول | درباره ما | گویا
170x220.gif

ویترین های شکسته، گزارشی از حضور زنان در احزاب، بهمن احمدی امویی

بهمن احمدی امويی
بعضی احزاب فکر می کنند، زنان برای ویترین حزبشان مناسب هستند.» جنبش های زنان در ترکیه سالهاست تلاش میکنند، بر نابرابری زنان در این کشور غلبه کنند. در بهار ۲۰۰۷ انجمن کاد( KADE انجمنِ آماده سازی و حمایت از زنان در عرصه سیاست) کارزاری را به راه انداخت . به صورت نمایش زنان مشهور در تلویزیون، بر پوسترها و بر تصاویر ستونهای نصب اعلانات. برای این زنان ریش و سبیل گذاشته بودند. آنان به این شکل نمادین می پرسیدند: «آیا باید ریش و سبیل داشته باشیم تا به مجلس راهمان دهند؟ ... [ادامه مطلب]

بخوانید!
پرخواننده ترین ها

شاه رفت؟ هوشنگ اسدی

26 سال پیش در چنین روزی محمد رضا شاه پهلوی رفت، اما "شاه" نرفت و تا "شاه" نرود، سرزمین ایران بر زخم های کهنه و مهلک خود مرهمی نخواهد دید

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 





hooasadi@yahoo.fr

صبح 26 دی ماه 1357 تحریریه کیهان غلغله بود. ده روز پیش ازآن اعتصاب بزرگ مطبوعات ـ که داستان آن فراموش مانده ـ پایان گرفته بود وبرای اولین بار بعد از مرداد سال 1332، مطبوعات کاملا مستقل و "آزاد" منتشر می شدند. بهاری کوتاه و دلپذیر که فقط دو ماه و نیم طول کشید وپیش از آمدن نسیم نوروزی زیر استبدادی نو زا که می رفت جانشین استبداد کهنه شود، به زمستان سرد وخونین د یر پا یی مبدل شد .
رحمان هاتفی که به رهبری اوکیهان پیشتاز عرصه های انقلاب بود، سردبیر بلامنازع بود و نگارنده این سطور به همراه روزنامه نویس قد یمی، محمد بلوری که رحمان او را پیرمرد خنزر پنزری می نامید، معاونین رحمان بودیم.
آن روز ، هنوز بعدازاین همه خون وحادثه در یادم هست ، مصطفی امیرکیانی روزنامه نویس قدیمی که سرنوشتی جزخانه نشینی نیافت، آستین ها را بالا زده بود و انتظارمی کشید تا از تلویزیونی که به تحریریه آورده بودند، گزارش خروج شاه راببیند وبنویسد . شاهرخ صداقتیان روزنامه نویسی ازنسل ما که اوهم سرنوشتی جز مهاجرت نیافت به فرودگاه مهرآباد رفته بود تا از نزد یک رفتن شاه راگزارش بدهد . من مسئول ارتباط مستقیم باشاهرخ بودم وگزارش های لحظه به لحظه اورابه اطلاع تحریریه می رساندم که نویسندگان وخبرنگاران آن مانند اشباح بین میز سردبیری وتلویزیون مصطفی درگردش بودند . شک نبود که "شاه" می رود. روزقبل رحمان هاتفی رابه "شورای انقلاب" خوانده بودند و رئیس شورا به او گفته بود : "توافق شده شاه بدون خونریزی برود. ما روزنامه هارابه همکاری دعوت می کنیم. "عین این سخنان راساعتی بعد آخرین رئیس ساواک هم به سردبیرکیهان گفت. رحمان از او پرسید: "ارتش؟" او جواب داد: "توافق همه جانبه است."

این اخبار می گفت "شاه" می رود. اماهیچکس باورنمی کرد. ارتش و ساواک هنوز با قدرت تمام حضورداشتند ورفتن "شاه" راسخت می شد باورکرد و بازگشت سریعش راآسان.
ازصبح آن روز بحث در "میزسردبیری" ادامه داشت. تاروز قبل از آن با توافق سردبیری اطلاعات، هنوز از شاه به فعل جمع نام برده می شد: " گفتند ... رفتند ...." و همین دستاورد بزرگی بود که "اوامرمطاع ملوکانه" به فعل جمع تنزل پیداکرده بود. اما امروز اگر شاه می رفت، هنوز باید از فعل جمع استفاده می کردیم؟ رحمان لحظه ای اندیشید و جواب داد: " نه . در این رفتن بازگشتی نیست. شاه مرد." و از من خواست باهیات سردبیری اطلاعات هماهنگ کنم. قرارمان این بود که در مباحث اساسی دو روزنامه اصلی کشور به یک شیوه عمل کنند که خطر دامن گیر یک روزنامه نشود. من تلفنی با محمد شمس معاون زنده یاد غلامحسین صالحیار صحبت کردم و موضوع رادرمیان گذاشتم. بعدازچندتماس تلفنی قرار شد:
1 ـ تا خروج قطعی شاه صبرکنیم
2 ـ تیتر "شاه رفت" رابا حروف 84 سیاه به عنوان تیتر یک روزنامه به چاپ برسانیم
توافقی که دقیقا انجام شد. نمی دانم چرا استاد صالحیار در سال های پایانی عمرخود، درمصاحبه ای گفت:
"من تیترزدم: شاه رفت ..." گمانم زمان حوادث را از خاطر او زدوده بود .
بعد از این توافق من به تلفن چسبیده بودم و آنچه راشاهرخ گزارش می داد باصدای بلند تکرار می کردم. پرویز آذری قوی ترین وعجیب ترین صفحه بند دنیا به قهرمان های مارکز می ماند، از وقتی که از زندان شاه آزاد شده بود، این لحظه را انتظار می کشید . حالا تیتر 84 سیاه "شاه رفت" توی کشویش بود. سیگارش را می جوید و راه می رفت. گاه می آمد ودست روی شانه من می گذاشت. چشمان سبز رحمان درخشش عجیبی داشت. هیچ کدام ازنویسندگان و خبرنگاران بزرگ ترین روزنامه ایران که آن روزها در تیراژ 700 هزارتایی منتشرمی شد، نمی دانستیم اعلام خبر "شاه رفت" که انتظارش رامی کشیدیم، به معنای پایان عمرحرفه ای همه ما، زندان و شکنجه است. از آن جمع 110 نفره اکنون فقط یک نفر درکیهان مانده، و بقیه سرنوشت های شگفت یافته اند که موضوع کتابی است.
سر انجام شاهرخ بی تاب ازآن سوی خط گفت:
ـ هوشنگ، هوشنگ، شاه رفت.
باور نمی کردم.
ـ خودت دیدی؟
ـ خودم دیدم. شاه رفت .
گوشی راگذاشتم وباصدای بلند گفتم:
ـ شاه رفت .
تحریریه کیهان درسروری بی پایان فرورفت که باصفحه اول روزنامه به خیابان ها رسید وجشن بزرک "شاه رفت" را بپا کرد .

وقتی د رد ا د گاه 6 دقیقه ای حجت السلام نیری ایستاده بودم وکیفرخواست خودرامی شنید م که مرامستحق اعدام دانسته بود ، هنگا م قرائت ما ده سوم کیفرخواست: " همکاری باروزنامه کیهان زمان طاغوت ... " همه این لحظات ازمقابل چشمانم گذشت ، به دستان فربه " قاضی القضات " نگاه کردم وازخود پرسیدم:
ـ شاه رفت ؟


26 سال پیش در چنین روزی "محمدرضاشاه پهلوی" از ایران رفت. بعدها وقتی درسفری به مصر همراه باگروهی ازمقبره او دیدن کردیم، دلم برای وارث تاریخ شاهنشاهی ایران گرفت که جایی چنین کوچک درکنار مقبره سلاطین مصر داشت. و دیرتر هنگامی که مصاحبه هایش را بدون عینک ایدئولوژی خواند م، دریافتم که او هم به سبک خودعاشق ایران بود ، اما وقتی این عشق ثمره نفرت می داد که "شاه" ایران می خواست همه بی پرسش و اندیشه به این سبک گردن بگذارند.
و سرانجام" محمد رضا شاه پهلوی رفت، اما میرا ث "شاه" با قی ماند. در روز رفتن او انبوهی که در خیابانها رفتن "شاه" را جشن گرفته بودند، شاهان کوچکی بودند که در رفتن " شاه بزرگ" پا یکوبی می کردند. تخت نشین شاهی رفت وریشه شاهی ماند. اند کی بیشتر نپا ئید که هزاران شاه با هوادران خرد و کلان خود ظاهر شدند. هر کس حرف خود را "امر" و نظرش را "مطاع" دانست و هیچکس حا ضر نشد به حرف د یگری گوش کند. میراث شوم شاهی از قلب ها سر بر آ ورد و هزاران " شاهک" بجای شاه رفته به نبرد با یکد یگر پر داختند. همه بساط شاهی به نام "انقلا ب" زند ه شد و همه استبداد دیر سال زیر پوشش "خلق" و" مردم" و "امت" جان تازه گرفت. یک سر استبداد کوبیده شد و هزا ر سر تازه برآمد. و در این هیاهوی غریب، هیچکس صد ای پیر مرد "بازرگان" را نشیند که: گفت ـ دشمن ما استبداد است ...
استبداد نوزایی که ارابه اش "بازرگان" را کنار زد و از روی اجساد خونین همان هایی که روز "شاه رفت" در خیابانها می رقصیدند، گذشت. و هنوز این ارابه درگذر است و تا هر کدام از ما "شاهکی" هستیم، چهار چرخ تهمت، شکنجه ، زندان و اعدام که ارابه استبداد را می برد، از رفتن نحو اهد ماند.
درآ ینه روزگار نیک بنگریم، این استبداد هو لناک ماست که بر می آید و صاحبان قدرت را در هر لباس و طایفه تسخیر می کند و به هیئت مستبد ی تاره د ر می آورد. و مستبد ان که این همه دشنا مشان می دهیم و سرمایه های ملی را هزینه می کنیم تا از میانشان بر داریم، جز "ما" نیستند. تا وقتی سخن یک دیگر را نمی شنویم، خود را قطب جهان می دانیم، مرگ مخالف را می طلبیم و هرکه را مانند ما سخن نگفت به تهمت و افترا و گلوله به مسلخ می بریم، شاهان کوچکی هستیم که اگر زمانه ما را بر تخت بنشاند قبای استبداد خواهیم پوشید و شمشیر جلاد را تیزتر خواهیم کرد.

26 سال پیش در چنین روزی محمد رضا شاه پهلوی رفت، اما "شاه" نرفت.
و تا "شاه" نرود، سرزمین ایران بر زخم های کهنه و مهلک خود مرهمی نخواهد دید.


Copyright: gooya.com 2009