شنبه 17 بهمن 1383   صفحه اول | درباره ما | گویا
170x220.gif

ویترین های شکسته، گزارشی از حضور زنان در احزاب، بهمن احمدی امویی

بهمن احمدی امويی
بعضی احزاب فکر می کنند، زنان برای ویترین حزبشان مناسب هستند.» جنبش های زنان در ترکیه سالهاست تلاش میکنند، بر نابرابری زنان در این کشور غلبه کنند. در بهار ۲۰۰۷ انجمن کاد( KADE انجمنِ آماده سازی و حمایت از زنان در عرصه سیاست) کارزاری را به راه انداخت . به صورت نمایش زنان مشهور در تلویزیون، بر پوسترها و بر تصاویر ستونهای نصب اعلانات. برای این زنان ریش و سبیل گذاشته بودند. آنان به این شکل نمادین می پرسیدند: «آیا باید ریش و سبیل داشته باشیم تا به مجلس راهمان دهند؟ ... [ادامه مطلب]

بخوانید!
پرخواننده ترین ها

اسطوره و فلسفه، کارل یاسپرس برگردان: فرهاد سلمانیان

به نظر می رسد ایدئولوژی ها و آموزه های روشنفکری جای اساطیر را گرفته اند و درعین حال با قدرت نوعی ایمان عرضه می شوند که با بکارگیری خشونت حکومتی در قالب کتب مقدس و تفاسیر آن ها تبدیل به مشابهی برای الاهیات مسیحی می گردند. اینجاست که پایان زندگی در اسطوره فرا می رسد

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 





فرهاد سلمانیان
فرهاد سلمانیان

در ادیان تمامی ملت ها، برای زندگی، این جریان دائمی تولد و مرگ و زوال و بازپیدایش آیین خاصی وجود دارد. در آسیای صغیر کیبل[1](ماگنا ماتر یا مادر کبیر)، در مصر ایزس[2] (الهه ی حاصلخیزی) و در هند دورگا[3] ایزدمام های آیین های موجود هستند و پسرانی بنام های آدونیس[4]، آتیس[5] و اوسیریس[6] دارند که می میرند و دوباره زنده می شوند. همسران چنین ایزدبانوانی در خاورمیانه، بال[7] و در هند شیوا نام دارند و دارای همان ماهیت طبیعی هستند.

معتقدان به این آیین ها در پناه عطوفت و مهربانی این ایزدبانوان احساس امنیت و از بی مهری و سنگدلی آن ها احساس وانهادگی و ناامنی می کنند. در اصل این دو قطب مخالف به یکدیگر تعلق دارند. باروری بی پایان و زوال بی عنان، سعادت و شقاوت، و نیکی و شر به موازات و مطابق یکدیگر پیش می روند. در رقص دیوانه وار شیوا، یعنی همان رقص مقدس، که راستی ایمان آورندگان در آن به تجلی و وجد می رسد، شکوه و ترس، شوری آتشین و رنجی هولناک و عشق و قساوت به یکدیگر می پیوندند. در ادیان یادشده، هم آیین عیش و نوش های شهوت آمیز به چشم می خورد و هم راهبان زاهد و تارک لذات.

در تصویر اسطوره ای دیگری، موسی را بر کوه سینا می یابیم. قوم او که از وحشت غرش های رعد، صاعقه و کوهی که دود از آن بر می خیزد، به خود می لرزند، با فاصله از او از حرکت باز می ایستند و به او می گویند:"بهتر است خداوند با ما سخن نگوید، چرا که ممکن است در اثر این کار جان خود را از دست بدهیم. تو نزد او برو و پیام او را برای ما بیاور. سپس ما سخن او را خواهیم شنید." موسی به درون توده ی ابرآلودی که خداوند در آن حضور داشت، رفت و خداوند با وی سخن گفت. او به موسی ده فرمان داد و او آن ها را برای قوم خویش برد. برخی از آن فرامین به شرح ذیل بود:

1. همانا من پرودگار توام که تو را از سرزمین بردگی ات، مصر، رهایی بخشید. نباید برای من شریکی بگیری.

2. نباید تجسم یا تمثیلی از من داشته باشی...

5. باید به والدین خود احترام بگذاری.

6. نباید انسانی را به قتل برسانی.

7. نباید مرتکب زنا شوی...

9. نباید به دروغ شهادت دهی! و ...

سومین نمونه از این دست آتنه[8]، ایزدبانویی ست که نه از یک زن، بلکه از سر زئوس بدنیا آمده بود، از نظر فراست و خرد به پدر خود شباهت داشت و از ظاهری نیرومند برخوردار بود. پس از به دنیا آمدن از سر خدای خدایان، ناگهان در لباس رزم ظاهر شد و خدایان از نگاه کردن او به وحشت افتادند. در وجود آتنه خرد بدون هیچ نقصانی با شجاعت - بدور از هیجان زدگی- جمع شده است. هنگامی که آشیل در نهایت خشم به روی آگاممنون شمشیر می کشد، ناگهان آتنه در برابر چشم باطنی او پدیدار می شود. او بلافاصله شمشیر خود را غلاف می کند. آتنه نیروی خرد را در قهرمان خود بیدار می کند. وی به عنوان ایزدبانویی دلیر که هرگز خود را نباخته است، در نبرد، به آن جنگاور یاری می رساند. اما او از اریس[9]، خدای جنگ و همچنین از آزمندی برای نبرد که بیگانگی با حق و ناحق و نیز نابخردی ویژگی آن است، نفرت دارد. آتنه، اریس، خداوند ابله جنگ را در صحنه ی نبرد با ضرب دستی آرام به زمین می افکند.

او به شجاعت و خرد و انسان والامنش یاری می رساند؛ نه به وحشیگری و جنون و فردی حقیر.

او به خاطر چشمان بزرگ و فراخش جغدی- چشم نامیده می شود. (Glaukopis) تمامی روشنی ها و هر چیز درخشان، همتبار درخشش چشمان اویند: روشنی دریا، ستارگان، سپیده دمان، آسمان و حتا درخشش درخت زیتون. نگاه نافذ او باعث حضور و بیداری روح خرد در وجود آشیل و نیز الهامی حیاتی در لحظه ی تهدید می گردید. او به فردی روی می کند که در وهله ی اول یک انسان و سپس یک مرد یا زن باشد. عشق جنسی را به آفرودیت و خصومت جنسی را به آرتمیس[10] وا می گذارد و از هر دو به یک نسبت دوری می جوید. در او نیز نشانی از زنان قبیله ی آمازون[11] نیست.

نیچه درباره ی آتنه نوشته است: "تا کنون هیچ هنرمندی به آن حد از کمال نرسیده است که ساده ترین و در عین حال کامل ترین انسان را توصیف کند: اما شاید یونانی ها در خلق ایده الی چون آتنه به گسترده ترین شکل تمامی انسان هایی را که تاکنون زیسته اند، از نظر گذرانده اند."

با آنچه ذکر شد، سه نمونه از میان جهان بیکران اساطیر مطرح گردید:

1. ایزدمام[12] [در برخی آیین های شرق]، 2. موسی در طور سینا و 3. ایزدبانو آتنه که به توضیحشان می پردازیم.

1. ایزدمام: آیین های طبیعی شناخت انسان از خویش را به مثابه ی طبیعتی خاص تصدیق می کنند. انسان تنها از طبیعت پدید آمده است. با غور کردن در بطن این برداشت ها او شادمانی و اندوه را تقسیم می کند. البته این روند کمی بعد به نوعی ناتورالیسم انتزاعی دهری مسلک و جبرگرایانه تبدیل می شود.

2. تعهد به آداب و قوانین برای تداوم آزادی است: قوانین اخلاقی فرامین خداوند هستند که انسان با ترس و لرز با آن ها مواجه می شود و در عین حال آزاد است که با پیروی از این قوانین به خداوند بپیوندد یا با سرپیچی از آن ها به او خیانت کند. در دوران اخیر این قانون بی قید و شرط به امر مطلق و انتزاعی کانت تبدیل می شود که می گوید:

"چنان عمل کن که گویی قصد داری با عمل خود جهانی بیافرینی، چنان که گویی در قبال تمامی جهان به خودی خود مسوولی. جهانی که هر آنچه باشد، به شکل عمل تو آشکاره خواهد شد."

3. آتنه: اصالت انسانیت، الگوی آن و شهامت و خرد انسانی ست که در حال تکامل به سوی پاکی می باشد. او ایزدبانویی ست که آتن براساس نام وی نامگذاری شد و وصفش با تصور موجود در خطابه ی پریکلس، هنگامی که وی برای ستایش کشتگان نبرد از عظمت آتن یاد می کند، مطابقت دارد. در فلسفه از مساله ی یاد شده شهامت خردورزی منتج می شود. در هر یک از این سه تصویر اسطوره ای نیز حقیقتی آشکار می گردد. تفکر دوران اخیر، نمادهای اسطوره ای خاستگاه محتوایی خود را حفظ کرده است. حقایق در ضمیر انسان با یکدیگر در ستیزند. طبیعت به قوانین بیگانه با خود اجازه ی اعتبار یافتن را نمی دهد و چشمانش برای دیدن نجیب زاده ی آتن نابیناست. بنابراین قانون خداوند، بر طبیعت چیره می گردد و آیین های طبیعی و الحادی را محدود می کند. خرد شجاعانه نگاه پرسشگری به چهره ی طبیعت و خواسته های آمرانه ی آن می افکند. از آن ها سرپیچی نمی کند؛ بلکه آن را می پذیرد و از آن ها فراتر می رود.

آیین های طبیعی اموری فراگیر هستند و قوانین اخلاقی خداوند خواهان اطاعت مطلق بوده و با این وجود در طول تاریخ بارها تکرار شده اند. اما این امر در هیچ کجا همچون اسرائیل دوران باستان از شدت برخوردار نبوده است. آتنه از نظر تاریخی منحصر به فرد و بی همتاست و در عین حال داعیه ی حقانیت مطلق و انحصار تام را نیز ندارد. او نه با اجبار و دستورات عام، بلکه تنها با حضور خویش، به مثابه ی رهبری برای خرد عمومی انسان آزاد عمل می کند. هر چه قیاس پذیری و نمونه ی یک اسطوره یا شخصیت اسطوره ای کم تر باشد، به همان نسبت نیز مهم تر خواهد بود.

برخی مثال های معدود نشان می دهند که: حقیقت اساطیر از سنخ دانش نیست. آن ها در قالب معیارها و داعیه های استوار بر تصاویر سخن می گویند.

اسطوره (Mythos) براساس مفهوم کلمه به معنای روایت و داستان است و درونمایه ی آن شخصیت ها و وقایع عینی ست. آن ها از این رو اساطیر نامیده می شوند که در اصل به "وجود" اشاره دارند یا از آن جهت بدیهی جلوه می کنند که انگیزه های هستی ما را بیان می دارند. این امر دست نیافتنی در روایت مذکور تبدیل به پدیده ای آشکار می شود.

از آنجا که حقیقت اساطیر به درونمایه ای قابل شناخت محدود نمی شود، پژوهش در موضوع آن ها درست در نقطه ی مقابل خود این اساطیر قرار می گیرد. حقیقت اسطوره تنها در هدایت کنش های درونی و داعیه هایی نمود می یابد که برای ناظر آن ها معتبر است. جهان اساطیر آوردگاهی است برای نبرد قدرت هایی که با زبان اسطوره سخن می گویند؛ قدرت هایی که ما را احاطه کرده اند و ما تسلیم آن ها هستیم یا با آن ها مخالفت می ورزیم، در این اساطیر نمایان می شوند.

در شخصیت های اسطوره ای انسان به تصویری از ظرفیت های خویش می رسد و مشاهده می کند که ماهیت او به کدام سوی می گراید، به شرافت یا رذالت و- با وجود آداب اخلاقی غالب و اجبار عوامل طبیعی- به سوی آزادی عمل یا محدودیت.

هنگامی که اسطوره ریشه در آیین های مذهبی داشته باشد، امری جمعی خواهد بود. همین آیین ها و نه اسطوره های یاد شده از نظر تاریخی اموری اولیه و بدیهی هستند. در آیین مذهبی اساطیر بواسطه ی تکرار یک سلسله اعمال و یادآورد امور مقدس تجربه می شوند. این آیین ها به اساطیر تداوم و قدرت تاثیرگذاری می بخشند.

اسطوره بواسطه ی ادیان الهی تکیه گاه جدیدی می یابد. این ادیان بواسطه ی محسوس بودن وحی به اساطیر واقعیت می بخشند. وحی ای که در مسیحیت حتا گرایش به جدایی از اسطوره دارد؛ اما خود تبدیل به یک اسطوره به مثابه ی وسیله ای برای دستیابی به روایات اسطوره ای عظیم و تحول یافته بواسطه ی وحی می گردد.

در حوزه ی الهیات، اسطوره زدایی مدرن که شاخه ای از روشنگری و آن هم از نوع سوء فهم شده ی آن می باشد، بر این پیش شرط استوار است که نفس پدیده ی وحی از جنس اساطیر نیست؛ بلکه اساساً با تمامی امور اسطوره ای متفاوت است و از این رو باید مانع دگردیسی اسطوره از امری ملموس به زبان رمزها در برابر وحی گردد. با این حال اگر زمانی قاعده ی ویرانگر اسطوره زدایی به جریان بیفتد، حتا ممکن است ایمان وحیانی را نیز نابود کند.

جهان اساطیر به مثابه ی واقعیتی عظیم و عینی در تاریخ، پیش روی ماست و موضوع پژوهش نیز خواهد بود. این اساطیر گردآوری، تفسیر، مقایسه و رده بندی می شوند. در حال حاضر ما علم پدیدارشناسی اسطوره یعنی دانشی تاریخی و قوم شناختی از اساطیر را در وسعتی بی نظیر - نسبت به دوره های گذشته - در اختیار و پیش رو داریم.

اما این اساطیر هنگامی قابل کاربرد می گردند که ما آن ها را درک کنیم. اسطوره داستان و روایت به معنای رایج آن نیست؛ بلکه درست همان چیزی است که زمینه ی یافتن معنا در آن قرار دارد. ما معنای اساطیر را بدون آن که شناختی در این زمینه داشته باشیم، حس می کنیم. آن را بدون این که بدانیم، درمی یابیم. اساطیر همچون دریایی آرام و بی کران از معنا هستند که در ژرفای هستی و نیز وجود فردی ما نفوذ می کنند.

واقعیتی که ما در زبان اساطیر در می یابیم، تنها در همان رموز موجود در آن ها عینیت می یابد و به خودی خود موضوعیت ندارد. از این رو رمزها قابل تفسیر بدان مفهوم که ضمن تفسیر، حقیقت آن ها و کنه و اصل موضوع را بدست آوریم، نیستند. رموز موجود در اساطیر از سنخ نشانه نیستند که معنای آن ها به شیوه های دیگر و شکلی بهتر قابل بیان باشد. اگر اساطیر را تعبیر عینی همان چیزی بنامیم که در اصل هست، به این ترتیب به گونه ای پرده از راز آن ها برداشته ایم. به گونه ای که این انکشاف عینی باز هم برای تفکر ما یک راز باقی می ماند. از این رو اساطیر براساس معنای شان، در ژرفای تفکری پیشرو در قالب تصاویر اسطوره ای، و تفکری مفهومی ریشه خواهند کرد. اگر اسطوره ی نخستین را تفسیری از آن چیزی بدانیم که هست، در ادامه چه با تحول ساختار تصاویر اسطوره ای مواجه باشیم و چه با تفکرات عقلانی، تفسیر پایان ناپذیر تفاسیر گذشته رخ خواهد داد.

در این مورد علت تعبیرپذیری بی پایان این اساطیر پرمحتوا، در بی کرانگی آن هاست؛ اما برعکس اساطیر ساختگی در معنای سطحی خویش محدود می شوند و بواسطه این امر پایان می پذیرند. اساطیر آغازین که در عین حال به بشریت در آنچه ابتکار ویژه ی وی به نظر می رسد، اعطا شده است، به دلیل تعبیرپذیری بی پایان خود در هنگام تحول خویش همواره در گذر یک لحظه به شکلی تاریخی تبدیل می شوند و در تعبیر عقلانی عام شکل نهایی می یابد.

باید میان دو روش فهم اساطیر تفکیک قائل شد. فهم نهایی در تقابل با اساطیر موجود در واقعیت زندگی فاعل ادراک قرار می گیرد، و به درونی ترین زوایای وجود او نفوذ می کند، می سنجد و می ستیزد. در مقابل، فهم عینیت زا در فاصله ای طبیعی از موضوع اتفاق می افتد، چیزی را نمی سنجد، عام است و به درونی ترین زوایای وجود نفوذ نمی کند. روان شناسی و جامعه شناسی مدعی چنین فهم عینیت زا و معتبری در مورد هر فرد هستند.

اگر این دو با یکدیگر اشتباه یا درآمیخته شوند، معنایی معکوس ایجاد می شود. در روند پژوهشی، تفسیر بی نهایت از واقعیت وجود فاعل ادراک، در معرض نابودی خواهد بود؛ روندی که در تعبیرپذیری بی نهایت عقلانی مدعی دستیابی به عین و کنه موضوع است. روان شناسی و جامعه شناسی، سیر در روند پژوهشی را پیش می گیرند. این دو دانش تا زمانی که از مرزهای خویش تجاوز نکنند، مفید هستند.

امروزه عقیده بر آن است که می توان اساطیر، رویاها و توهمات را از نظر محتوای مشترک آن ها تفسیر کرد. همین روند تبدیل به یک زندگی وجودی آشفته با اساطیر و واقعیتی شگفت آور در دروان ما گردیده است. واقعیتی که در ادبیات توده وار پدیدار می شود. اما چگونه باید در مورد این ادبیات داوری کنیم؟

1. تفسیر به هیچ گونه علمیتی نخواهد رسید، زیرا نمی تواند از میزان بالای سلیقه- محوری رهایی یابد. تفاسیر و بازتفسیرهای بعدی منجر به آشفتگی توده های ناشناخته گردد.

2. فرایند تأویل در حوزه ی برداشت های شخصی آن، عملاً به اسطوره ای شبه علمی تبدیل می شود. تأویل در حین درونی ساختن انسان و جهان زیر عنوان نظریه های علمی، از تمامیت وجود انسان و جهان او اسطوره های عقلانی می سازد، نظریه های مربوطه به سطوح ضمیر ناخودآگاه و کهن الگوها نیز به همین گونه است.

3. اسطوره ی علم گریز، همانند علم تبدیل به شناختی مترقی نخواهد شد، بلکه بواسطه ی کاربست مواد تاریخی بی شمار، همواره همان توده ی آشفته ی مداوم باقی می ماند. در این زمینه گرایش های زیر را مشاهده می کنیم: یا فرقه های مختلف، با اساطیر خود که تبدیل به نوعی عقیده شده اند، با یکدیگر در ستیزند و یا جملگی آن ها را در ژست های عینیت گرایی علمی گرد هم می آورند تا براساس نیاز بر این یا آن پافشاری کنند. (البته) در این میان قاعده ی تاثیرگذاری و خرق عادت حاکم است. این نوعی نمایش است و نه ایمان آوردن، جادوگری است، نه علم. تشابه میان خوابگزاران اواخر دوران باستان، پیشگویان و ساحران بسیار اندک است. افراط گرایی عقلانی- سوفسطایی در روش ها و همبستگی افراد سهیم در شیوه ی تفکرشان، ریشه در نیست انگاری آشکار در عمل عده ی یاد شده دارد.

4. تأویل ها به مفهوم والای اساطیر که همچنان در شیوه ی استنباط کوته بینان معضلی پابرجاست، راه نمی برند. آن ها اغلب منکر امور والا و قدسی ای هستند، که در قالب اسطوره سخن می گوید و گرایش به تقلیل چنین اموری دارند. آن ها از عقلانیت بی اندازه ی استدلال های خود آگاهی دارند و با تجارب عقل در حوزه ی اندیشه بیگانه اند. آن ها اجازه ی واقعیت یافتن امور ناچیز در وجود خود را می دهند- در حالی که در اصل آن ها را بجای واقعیت عرضه می کنند- و تجربه ای از زندگی پدید می آورند که در آن امور پست نیز توجیه می شوند. آن ها تحت عنوان حقیقتی ژرف تر، تمامی حقیقت را محو می کنند.

روان شناسی و جامعه شناسی تا زمانی که علم محور بمانند، واقعیات عینی جهان اساطیر و روابط واقعی آن ها را نشان می دهند. اما در مقام علم آن ها باید از بیرون به نظاره بپردازند و به واسطه ی این امر محدود می مانند. اما همان گونه که توصیف شد، اگر این دانش ها خود به شبه اساطیر تبدیل شوند، آن گاه اسطوره را از نابود می کنند و انسان را به دست آشفتگی می سپارند.

در برخی روش های روان- درمانی از طریق روانکاوی، انجام اعمالی روی بیماران و در پی آن تمامی انسان ها رواج یافته است که وجود آدمی را تخریب می کند. در این مورد قربانیان روح به شکلی نامحسوس نابود می شوند که البته می توان آن ها را با قربانیان آشکار تصادفات روزمره در عصر تکنیک مقایسه کرد. اما در حالی که می توان در مقابله با این حوادث موفقیت حاصل کرد، ویرانگری های روانی همچنان ادامه می یابد؛ زیرا آن ها در نهایت از عملکرد تک تک افراد ناشی می شوند که به شکل عینی قابل کنترل نیستند. تنها روشنگری دائمی قادر است میزان این قربانیان را در قربانگاه شبه اسطوره ای (بنام روانکاوی) کاهش دهد.

کیرکه گور در جایی نوشته است:"عصر ما در این کار که به هر چیز اجازه ی داشتن هر معنایی را می دهد، خستگی ناپذیر است. چه تیزبین به نظر می رسد، کاهن هوشمندی که تمامی دانش اسطوره شناسی خود را عرضه می دارد، تا از این راه تنها هر یک از اساطیر بواسطه ی نگاه ژرف نگر وی، تبدیل به فرازی در کلامش گردد!"

اکنون به خود پدیده ی اسطوره بازمی گردیم. از ابتدای تاریخ تا به امروز، تفکر چه رابطه ای با اسطوره داشته است؟ اسطوره ی آغازین بدون هر گونه پرسش یا تردیدی از وحدت ادراک حسی و تفکر ناشی شده است. این دو شیوه ادامه می یابند. اسطوره در گام نخست عقلانی می شود و از این طریق تبدیل به وسیله ای برای اعمال جبر خدایان، با شگرد اعمال سحرآمیز برای دستیابی به برخی مقاصد می گردد. در مرحله ی دوم تفکر در فضای اسطوره اتفاق می افتد. اسطوره در شکل و تجسمی آشکار، به ژرفای آغازین خود در نزد آخیلوس[13] و سوفکلس[14] بازمی گردد.

اما فلسفه چه رابطه ای با اسطوره دارد؟ آیا اگر اسطوره بواسطه ی قدرت مغلوبگر خویش مانع از تبدیل روایت به مفهوم شود، فلسفه آن را رقیبی برای خود خواهد دید؟ از یک جهت اسطوره تبدیل به سوژه و موضوعی می گردد که فلسفه قصد فهم و دریافت آن را دارد؛ موضوعی که حتا برای فلسفه به مثابه ی پوششی ناشناخته، اما جایگزین ناپذیر برای حقیقت به نظر می رسد. در نهایت اسطوره مرزی برای فلسفه باقی می ماند؛ زیرا هنگامی که فلسفه در عرصه ی تفکر شکست می خورد، به زبان اسطوره گوش می سپارد. به این ترتیب اسطوره تبدیل به لحظه ای از همان فلسفه ای می گردد که در روند اندیشه ورزی- حتا اگر این کار بیهوده نیز باشد- اساطیری را پدید می آورد. با این حال موضوع برعکس است: درونمایه ی اساطیر خاستگاهی برای فلسفه می باشد. اگر فلسفه اسطوره را به زبان اندیشه ی خود ترجمه کند، قادر نخواهد بود چیزی را جایگزین زبان اسطوره کند. کسی که به فلسفیدن می پردازد، می خواهد به رابطه ای آزاد با جهان دربردارنده ی آن حقیقت جایگزین ناپذیر- یعنی جهان اسطوره- دست یابد.

اگر اسطوره از اعمال آیینی، بداهت وحی و در روزگار ما از تحریفات علمی و درونی سازی ها و اجتماعی سازی های دنیای انسانی فاصله بگیرد، مسیر رابطه با آن هموار می گردد.

آیا رموز عالم استعلا با وجود چندمعنایی بودنشان بدون هیچ گونه خطایی قابل دریافت شنیداری هستند؟ این امر به نحوه ی شنیدن ما مربوط می شود و پس از آن به این موضوع که آیا ما در آن نوعی صمیمیت و وصل را تجربه می کنیم یا خیر.

این صمیمیت و وصل در قالب لذتی زیبایی شناختی نیست، زیرا داشتن چنین اختیاری واقعیت ندارد و حتا کمتر از کنجکاوی نسبت به امور شگفت نشأت می گیرد؛ همچنین در فهم متعالی دانش از شعر و هنر نیز نیست، چرا که فهم مذکور تا زمانی که در محدوده علم بماند، تنها از نظر صحت دستیابی به مفهوم مورد نظر شاعر یا هنرمند مورد سنجش قرار می گیرد. اما آن چه این علم که امروز تبدیل به شرطی ضروری شده، به دست می دهد، به آزمودنی دوباره نیاز دارد: من نمی خواهم در جذبه ی خویش از آن نوع که از آن یاد شد، متوقف بمانم و یا چنین تجربه ای را بپذیرم؛ بلکه بیشتر میل دارم احساسات و علائق بیدار شده در خویش را آشکار کنم و از این طریق آن ها را به مثابه ی حقیقتی از آن خود سازم تا با آن ها به خویشتن بازگردم و یا آن ها را به مثابه ی دروغی دور بریزم؛ طوری که آن ها را در درون همچون اموری گمراه کننده از خویش دور سازم.

از این رو آزادی فهم در وهله ی اول بدان معناست که: با رعایت بی طرفی علمی احساسات خویش را تنها به عنوان وسیله ای برای شناخت بکار بریم. پس از این کار، آزادی تلاشی بی پایان در کار فهم خواهد بود که ما خود قصد گرفتار شدن در ورطه ی آن را نداریم. اگر نتوانیم این موضوع را درک کنیم که خود در این میان نقشی نداریم، در تلاش مان همواره نوعی بازیگری اجتناب ناپذیر با خویش و در برابر خویش مواجه می شویم که ما را گمراه می کند و این در حالی ست که ما در این میان نقشی نداریم.

در وهله ی دوم این آزادی فهم، در اصل، آزادی صیرورت نفس، در کنش درونیِ اکتساب و ادراک و زدودن رموز اساطیر است.

اساطیر معلق و مشکوک در مقام آن چه بیان شد، نوعی مسلک یا تایید آن محسوب نمی شوند. کلام روشنگر و تصدیقگر آن نوعی بازیگری است که در آن هر جا که حقیقتی نهفته باشد، جدیت ژرفی نیز وجود دارد. اگر این جدیت در بازی تصاویر اسطوره ای و حوادث آن موجود نبود، گنگ باقی می ماند. شاید بتوان در رموز (اساطیر)، به شکل غیرمستقیم، با به تعویق انداختن و مطرح نکردن هیچ داعیه ای به روشنایی حضوری حیاتی دست یافت.

الگوی این نوع ارتباط آزاد با اسطوره، روح یونانی است که تفکر اسطوره ای را به ناب ترین و غنی ترین اشکال ممکن رساند و در نهایت آن را پشت سر گذاشت.

دین یونانیان حقیقت بزرگی بنام چندخدایی و تا حدی زیادی تک خدایی مطلق و مهجورترین تفکرات و حتا عمیق ترین آن ها را می شناخت. این دین در آیین ها و جشن های پولیس (دولت شهر) و بزم های اسرارآمیز در فلسفه ی پیش سقراطیان، سقراط و در نهایت فلسفه ی افلاطون به اوج خود می رسید. منشأ ادیان وحیانی به دایره ای محدود (در عقاید ارفئوسیان[15] و فیثاغوریان) منحصر می شود. به همین علت است که یونانیان اجازه ی چیرگی یافتن هیچ کتاب مقدسی را ندادند. آن ها اصول ایمانی و عقیدتی ای که برای همگان معتبر باشد، نداشتند و اجازه ی مدفون شدن جهان روح پرکشمکش، آزاد و اغنا شده ی خویش را در کلیتی چون کلیسا و اقتدار انحصارطلبانه ی آن ندادند.

یونانیان از نظر سیاسی به آزادی دست یافتند، زیرا همزمان از بعد درونی به آزادی رسیدند. این آزادی توانست در جنگ های ماراتن[16] و سالامیس[17] به شکرانه ی نبوغ سیاسی تمیستوکلس[18] و بواسطه ی روحیه مبارزه طلبی ناشی از این آزادی معنوی، امپراتوری قدرتمند ایران را پس براند. این آزادی تنها هنگامی واقعی ست که شهامت ابراز وجود را نیز داشته باشد. از آنجا که یونانیان- از جمله آخیلوس شاعر و هرودوت تاریخ نگار- از درون به آزادی رسیده بودند، قادر بودند بجای نفرت ورزیدن صرف به دشمن مرگ آفرین خویش، او را درک کنند. اما برعکس راهبان معبد دلف[19]، در جنگ آزادیخواهانه ی یونانیان، با ایرانیان همدست شدند. در صورت پیروزی ایرانیان، آزادی یونیانیان در نوعی تئوکراسی (حکومت دینی) مدفون می شد. این درست همانند کاری بود که ازرا[20] قصد داشت در فلسطین، با دین الهی – به نفع سیاست های ایران- انجام دهد. یونانیان برای ما نمادی بزرگ هستند. بعدها فاجعه ای سیاسی موجودیت آن ها را از بین برد، اما خود ایشان در کنار ادیان الهی تا به امروز تنها تکیه گاه معنوی ممکن برای آزادی ما باقی مانده و تا زمانی که انسان های آزاده وجود دارند، این گونه خواهد ماند. پس از جنگ های ایران و یونان، آن ها نیز در نهایت آزادی، به زیباترین و ژرف ترین شکل به اساطیر باستانی خود تجلی بخشیدند. آن که نتواند با یونانیان زندگی کند، معنای آزادی را درنیافته است.

ما در آثار شکسپیر آزادی مواجهه با اساطیر را – با قرابت بیشتری به دنیای خود- تجربه می کنیم. درونمایه هایی از این دست که قابل تصور نیستند، منجر به ایجاد هیچ فلسفه ای نشده اند. درست مانند شاعران، در نزد هنرمندانی چون فدیاس، لئوناردو داوینچی، میکل آنژ و رامبرانت نیز معجزه و خلاقیت ذهن است که در ادراک مستغرق در امر استعلایی نمایان می شود؛ یعنی همان ادراک و شهود آن چه که هست.

اما همان طور که آزادی وضعیتی مطمئن نیست، مواجهه ی آزادانه با اسطوره نیز بسیار خطرناک است. چون جنگ قدرت هایی که در قالب اساطیر سخن می گویند، در فضای آزادی رخ می دهد، اعجاب انگیزی این قدرت ها و نیز آزادی به خودی خود آشکار می شود. به دلیل انسان بودن ما یک نکته نمایان می گردد و ما آن را در اسطوره تجربه می کنیم: انسان موجودی ست که برای خویشتن بزرگ ترین خطرست. هنگامی که به فرد امکان دهند، به عمق وجود پا بگذارد و هنگامی که عزم وی او را به دریای آزادی بی کران امکانات پیش روی خود می کشاند، به خوبی این خطر را باور می دارد. با این حال انسان سردرگم می شود؛ زیرا صدای نیروهای اساطیری را که آن ها را پس می زند، می شنود. او نمی خواهد از آن ها تبعیت کند. یقین دارد که در صورت تسلیم در برابرشان بزرگ ترین تیره بختی را خواهد دید و از طرف دیگر نمی تواند با خودباوری تمام از هجوم خدایان بیگانه به زندگی خویش ممانعت به عمل آورد.

اگر انسان با وفاداری به خاستگاه خویش راه پرخطری را که یونانیان نشان دادند، برگزیند؛ پناهگاه عینی و مشخصی برایش وجود ندارد و تنها دستاویزی تاریخی خواهد یافت. با آزادی دست زدن به هر عملی، ممکن است او به دامان پوچی فروغلتد و حتا همان آزادی را نیز از دست بدهد. از طرف دیگر می تواند در اثر تداوم درونی زندگیش به خویش برسد. او در فضای آکنده از شخصیت های اسطوره ای احساس خطر و گمراه شدن از سوی همان نیروها را دارد و در عین حال خود را در حمایت و پناه نیروهای دیگری می پندارد و در این میان، این کنش زندگی است که همه چیز را تعیین می کند.

اما امروزه وضعیت چگونه است؟ شاید در آشفتگی معنوی دوران ما آزادی عظیمی وجود داشته باشد که بیشتر اختیاری خردکننده است. در این آشفتگی ریسمان فراگیر خرد و علاوه بر آن عقاید لحظه ای نیز وجود دارند که به راستی تنها می توانند موضوع علم روان شناسی و جامعه شناسی باشند. آیا امروزه هنوز اسطوره پابرجاست؟ آیا اساطیر مدرن نیز وجود دارند؟

به نظر می رسد ایدئولوژی ها و آموزه های روشنفکری جای اساطیر را گرفته اند و درعین حال با قدرت نوعی ایمان عرضه می شوند که با بکارگیری خشونت حکومتی در قالب کتب مقدس و تفاسیر آن ها تبدیل به مشابهی برای الاهیات مسیحی می گردند. اینجاست که پایان زندگی در اسطوره فرا می رسد.

آیا هنوز می توانیم در دنیای اساطیر یونان با زئوس، آتنه، آفرودیت، پرومتئوس و ادیپوس در کوه کولونوس زندگی کنیم؟ برای ما این اساطیر از بستره ی خود جدا شده اند و دیگر ارتباطی با آن فرهنگ، مراسم و عبادات مربوطه ندارند. هگل در این مورد می نویسد:" این اساطیر برای ما مانند میوه های زیبای چیده شده از درخت هستند که سرنوشتی بکام آن ها را به دست ما رسانده است، اما آثار هنری آن فرهنگ، نه جهان آن را؛ بلکه تنها خاطره ای مبهم و پوشیده از آن واقعیت را به ما می دهند." اما در جای دیگر می گوید: "روح این سرنوشت که همان آثار هنری را به ما عرضه می دارد، خاطره ایست در ذهن ما که به مثابه ی روحی خودآگاه محسوب می شود."

پرسش های پیش رو آن است که: آیا ما می توانیم با داستان کوه سینا، ایوب و پیامبران زندگی کنیم؟ آیا ما هنوز می توانیم در دنیای اساطیری آثار هنری عظیم شکسپیر (شاه لیر و هملت)، لئوناردو داوینچی، میکل آنژ و رامبرانت زندگی کنیم؟

از دیدگاه من در این امر که اساطیر گذشته، تاثیری روشنگر و مانا بر ما دارند، تردیدی نیست؛ اما در این مورد وجود برخی شرایط لازم است: 1. نیاز به عزم راسخ آن هم به شکل اکتساب و از آن خود ساختن آن ها 2. تشخیص و شناخت جایگاهی که به واسطه ی آنچه ما با اسطوره به خودی خود بدان صیرورت خواهیم نمود. و 3. در نهایت ورود به نبرد قدرت ها که ما در آن سهیم هستیم.

اما آیا ما تنها به سنن و روایات تکیه داریم؟ آیا از مدت ها پیش اساطیر مدرن و نوین، یعنی اساطیر عصر ما سر برنیاورده اند؟ در این مورد تنها به ذکر دو نکته بسنده می کنم:

در قرن نوزدهم انسان هایی از نوع دیگر ظهور کردند: هلدرلین، کیرکه گور، داستایوفسکی، نیچه، ونگوک و دیگران از آن جمله هستند. آن ها پدیده هایی بودند که پیش تر هرگز دیده نشده بودند و آثاری خلق کردند که محتوایشان پیش تر هرگز شنیده یا دیده نشده بود. آن ها برای اطرافیان خویش بیگانه بودند و زمانه ی خویش را نفی کردند، اما به شیوه ای که در این نفی جامع ترین اندیشه ها، تصاویر و شخصیت هایی بوجود آوردند. آثار فکری و شخصیت های آن ها در نهایت وضوح جلوه ی بحران جهانی و نیز بحران غرب است. آن ها مانند انسان های الگوبخش (سقراط و عیسا مسیح) نیروی جوهری و بیکران- معنای سرچشمه ی وجود نبودند؛ و از این رو تاثیرشان پایدار و یکپارچه نیست. آن ها توان آن را داشتند که خویش را از این قعر دوران بحرانی برهانند. اما توان آن ها بسیار بیش از این است: آن ها قادرند، نگاه خویش را به بشریت در تمامیت آن معطوف کنند و در سطحی کاملاً بی سابقه امکانات پیش روی انسان را نشان دهند و آن را محسوس و ملموس سازند. آن ها در قالب شخصیت هایی زنده و سنجیده به طرح اندازی آن چه که خود نیستند، می پردازند. اما کار آن ها نه ارائه ی گزیده ای تاثیرگذار از آن چیزی است که انسان تاکنون می توانسته باشد و یا حاصل کند- مانند آنچه هگل در پی آن بود- بلکه نقش آن ها سوق دادن بشریت به سوی امکانات و ظرفیت هایی است که همواره نامکشوف بوده اند.

آن ها انسان هایی بودند که در مقام وجود انسانی، بیمارانی محسوب می شدند، که موهومیت عصر حاضر و انسانیت در آن را با قربانی کردن ناخواسته ی خویش آشکار کردند. آن ها بهای آن چه را که به انجام رساندند با زندگی خویش، بیماری، جنون و نابودی خویش پرداختند و جریانی از خشونت با خود داشتند که خود نیز به جنگ با آن پرداختند.

آن ها گذشته ی ما هستند. ما دیگر واقعیت را آن گونه که آن ها را تجربه کردند، تجربه نمی کنیم. آن ها برای مدتی پدیده ها و نوعی از زیستن بودند که در آن، عظمت ایشان به شکلی سطحی دریافته شد. ما امروز واقعیت آن ها را با جسارت علوم مدرن بازمی شناسیم؛ اما آن ها بتدریج در مقام همین واقعیت، به شخصیت های خاص اسطوره ای و انسان هایی تبدیل می شوند که زبان گویای واقعیت هستند؛ واقعیت فراگیری که ما در آن محصور شده ایم.

گویی انسانیت در وجود آن ها انفجار حاصل کرده است. این پرسش که آیا آن ها نقطه ی پایان هستند یا آغازگاه تازه ای پیش پای ما گشوده اند، تا امروز پاسخی نیافته و با رخدادی مبهم که ما مجبور به پذیرش آن باشیم، به جواب نخواهد رسید. این امر تنها با آزادی انسان به خودی خود، یعنی آزادی فرد فرد ما به تحقق می پیوندد.

نکته ی دیگر آن که، از ویژگی های عصر ما تصور فرا رسیدن آخرالزمان و غایت انگاری[21]های دوران مدرن است. عیسا مسیح و نخستین پیروان او از جمله پولس معتقد بودند که پایان جهان بزودی فراخواهد رسید. زندگی، داوری ها و اهداف آن ها متاثر از همین انگاره ی آخرالزمان بود که حکومت پروردگار در آن شکل می گیرد. ممکن بود نسل معاصر آن ها نیز، این فاجعه ی مضحک و فرارسیدن دوران حکومت خداوند را تجربه کند. با این حال این عقیده گمراهی محض بود؛ اما تبدیل به داعیه داری واقعی حکومت بر انسان ها گردید: این امر در واقع تحریفی در زبان رمزها بود تا بتوان بواسطه ی آن در حکومت خداوند سهیم شد. اما امروز مساله کاملاً متفاوت است: احتمال انقراض بشریت و پایان هر گونه حیات بر روی کره ی زمین همواره بیشتر می شود و این یک اشتباه نیست. با این حال مسیر بازگشتی که دست کم بتواند از این نابودی ممانعت به عمل آورد، نیز تا کنون یافته نشده است.

اسطوره های پایان هستی که از مدت ها قبل روایت می شدند، با واقعیتی که از زمان بمباران هیروشیما آشکار گردید، مطابقت دارند. این اساطیر به شکلی زنده روایت می شد و به مثابه ی نوعی شناخت تبیین می گردید. اساطیر غایت انگارانه در نزد عارف عصر مدرن لودویگ کلاگس[22] نیز به همین شکل بود. در نزد ولز[23] نویسنده ی انگلیسی نیز همین موضوع به شکلی دیگر دیده می شود.

این تاریخدان و رمان نویس معروف در پوشش استدلال های علمی تصویری عارفانه از پایان جهان را ارائه کرده است. این در حالی است که وی پیش تر در تمام طول زندگی خود نماینده ی دیدگاهی خوش بینانه و روشنگرانه بود. در هر دو مورد شیوه ی توصیف وی حیرت انگیر، اما یکنواخت است. کتابچه ی مختصر و عجیب وی ظاهراً پیش از حادثه ی هیروشیما نوشته و به سال 1945 در لندن منتشر شده است. به نظر می رسد این کتابچه دیگر چندان قابل دسترسی نباشد و علاوه بر آن به زبان آلمانی نیز ترجمه نشده است.

ولز قصد دارد از این تکامل ماده، زندگی، انسان و علم ثابت کند که بیرون از جهان هستی قدرتی وجود دارد که با ما در نبرد است. وی مجدداً این شیوه ی بیان را رد می کند، اما از نیروهای متقابلی (به معنای دشمن یا همان شیطان) سخن می گوید و از این طریق قصد دارد آن وجود ناشناخته و آشتی ناپذیر را توصیف کند. بد نیست جملاتی چند در این مورد بیان گردد:

در پس چهره ی این هستی آرام، ابعاد تضادآمیز یکی پس از دیگری آشکار می گردد. از آن میان معمای اورانیوم و سرب (بمب اتم) تنها یکی از جدیدترین این مسائل پوچ است. در مرحله ی جدید و عجیب هستی، یعنی در دوران معاصر آشکار می گردد که آن حوادث آخرالزمانی دیگربار رخ نخواهند داد. آن ها همچنان به سوی تاریکی گنگ و بیکرانی پیش می روند. ماشین های زباله کش زمان مدت هاست که آن ها را به سوی کوره های زباله سوزی می برند تا در آنجا به کار این روایت ها پایان دهند.

جهان ما همچون ناوگانی است که در تاریکی ساحلی سنگلاخی و غریب رها شده و دزدان دریایی ستیزه جو را بر سر راه دارد، وحشیانی که خود را از دیواره های کشتی بالا می کشند تا آن را غارت کنند. راه خلاصی برای برونشد، دور زدن یا عبور از این مخمصه نیست و پایان هر آنچه که ما زندگی می نامیم، ناگزیر است. ما در سهل انگاری ها و حماقت های خود فرو خواهیم رفت. من در کار ولز تصوری مشخصاً مدرن از آخرالزمان را مشاهده می کنیم که در آن هر فلسفه ای اعتبار خود را از دست می دهد، همچنین در آن بیشتر نوعی قساوت و بواسطه ی آن بی بصیرتی و مواجهه ی غم انگیز با حقیقتی ساختگی و از این رو یاوه ای تمام عیار می بینم.

در پایان شیوه های ممکن مواجهه با اساطیر را بطور خلاصه بیان می کنم:

1. نفی تمامی اسطوره ها به مثابه ی اوهام و یاد کردن از آن ها به مثابه ی نوعی یاوه سرایی ونمایش های ظاهری یکی از این رویکردهاست. علم از جهان ابهام زدایی کرده است. چیزی جز آن چه بواسطه ی علم شناخته می شود، وجود ندارد. در این مطلقیت بخشی به علم، تسلیم امری می شویم که علم کاذب داعیه دار آن است. بعلاوه بی اساس بودن ادراک محض، ما را احاطه می کند.

اما استدلال جدیدی نیز وجود دارد مبنی بر این که تمامیت علم حقیقی با شناخت های خود، تنها محدوده ی قابل دسترس خویش از جهان را ابهام زدایی و آن را شناسایی می کند، و نه تمامی جهان و انسان را در جلوه کامل واقعیت شان. ما دانسته یا نادانسته در جهانی از تصاویر و نمادها زندگی می کنیم. ما در این جهان به زبان رمزها گوش می سپاریم. ممکن بود این زندگی در انزوای نیستی که چنین زبانی در آن کاملاً حذف می شود، صورت گیرد. بنابراین مواجهه ما با اسطوره پایان نخواهد پذیرفت.

2. اگر با فریبکاری، رموز اساطیر را به معلوماتی آگاهانه یا موضوعی زنده تبدیل کنیم، در تنگنای محدودیت های خودساخته و حدود نادرست گرفتار می شویم. ما در خرافات زندگی می کنیم و در همین جایگاه با خودداری از پاسخگویی به هر گونه انتقاد سرانجام ادعا می کنیم که بی زبان هستیم. می توان با قدرت تمام خود را از سیر عقلی ای که در قالب اساطیر و تصاویر اینچنینی می اندیشد، بازداشت.

3. بواسطه ی آزادی حقیقت احاطه شدن از جانب اساطیر را در می یابیم. از این پس یقین به دلایل مطلق که به مرور زمان پدیدار می شوند، مانع تحقق درونمایه ی این رموز و تبدیل آن ها به اموری واقعی و زنده می گردد. چندمعنایی بودن این رموز صراحت پنهان در وفاداری تاریخی وجود به روند عملی زندگی را ممکن می سازد.

انسان می تواند با غوطه خوردن در فضای رمزها بستره آن ها را لمس کند؛ در حالی که فراتر از تمامی این رموز سعی دارد لنگر یقین را فروبیندازد.

منبع: واقعیت اسطوره، مجموعه گفتارهایی درباره ی اسطوره، از: کورت هوفمان

Die Wirklichkeit des Mythos, eingeleitet und herausgegeben von Kurt Hoffmann, Mai 1965, S. 53-65

----------------

[1] Kybele(magna mater)
[2] Isis
همسر شیواست که کالی پارواهاتی نیز نامیده می شود. م. Durga[3]
[4] Adonisبه معنی جوان زیباروی است و در اساطیر یونان معشوق آفرودیت بوده است. م.
Attis [5]
Osiris[6] رب النوع گیاهان م.
[7] به معنای رب و پروردگار است. این عنوان در سوریه، فلسطین و فنیقیه برای خدایان استفاده می شد. م.
[8] َAthene ایزدبانوی حکمت و دانایی م.
[9] Iris
[10] Arthemis
: Amazone [11] در اساطیر یونان نام قبیله ای از زنان جنگجوست که در آسیای صغیر ساکن بودند. م.
[12] Muttergöttin
[13] Aschylus
[14] Sophokles
[15] نام جنبشی فلسفی- مذهبی در قرن 5 و 6 پیش از میلاد که پیروان آن طرفدار ارفئوس، خواننده و شاعر افسانه ای یونان باستان بودند. او قادر بود با آواز زیبای خویش حیوانات، درختان و حتا سنگ ها را مسحور و حتا جابجا کند. آموزه های این مکتب به سرنوشت روح در عالم ماورا می پرداخت. م
در سال 490 پیش از میلاد یونانیان در صحرای ماراتن سپاه ایران زمین را شکست دادند. م. [16]
به سال 480 پیش از میلاد ناوگان دریایی ایران در جزیره ای به همین نام از یونان شکست خورد. م. [17]
[18] سیاستمدار آتنی که با تاسیس بندر پیرئوس زمینه ی تجارت دریایی و شکل گیری نیروی دریایی را برای آتن فراهم آورد. م.
[19] Delphi
[20] خاخام یهودی که در سال 458 پیش از میلاد یهودیان را از اسارت بابلی ها آزاد کرد. م.
[21] Eschatologie = eschatology
[22] Ludwig Klages
[23] H.G. Wells


Copyright: gooya.com 2009