ویترین های شکسته، گزارشی از حضور زنان در احزاب، بهمن احمدی امویی![]()
از همین نویسنده
28 آذر» طبقهء متوسط در ايران بعد از انقلاب، گفتگوي بهمن احمدي امويي با موسي غني نژاد1 مهر» 11 سپتامبر؛ شورش حاشيه عليه متن ، گفتوگوي بهمن احمدي امويي با موسي غني نژاد 26 شهریور» خيليها ميخواستند ايران را درگير كنند، گفتگوي بهمن احمدي امويي با الهه كولايي 3 خرداد» نگاهي ديگر به فيلم هاي فارسي،بخش 3 : فيلم گنج قارون، عباس احمدي 14 اردیبهشت» نگاهي ديگر به فيلم هاي فارسي، بخش 2: فيلم گنج قارون، عباس احمدي
بخوانید!
11 آبان » زنان در حاکميت مردانه روزنامه های ايران، ژيلا بنی يعقوب
7 آبان » بازار در برابر دولت، بهمن احمدی امويی 7 آبان » دو دو تا؟ واکاوی بحران کُردان گيت، داريوش سجادی 24 مهر » همه مدارک قلابی مردان جمهوری اسلامی، بهمن احمدی امويی 24 مهر » اسرار ربودن موسی صدر از زبان خواهرش، ژيلا بنیيعقوب
پرخواننده ترین ها
» یک حادثه عجیب هنگام تمرین نمایشی ماموران آتش نشانی در ترکیه (ویدئو)
» کشته شدن يکی از افراد حاضر در تجمع مردم خمينی شهر در حمله نيروهای انتظامی، اميرکبير » وياگرا می رزمد – طالبان می لرزد!، هادی خرسندی » تلاش پشتپرده شاهزاده سعودی عليه جمهوری اسلامی، عصر ايران » بختيار: اسطوره و واقعيت و سوزاندن فرصتی تاريخی (قسمت اول)، محمود دلخواسته » دستگيری دختران و پسران حاضر در يك كافي شاپ در كرج (ویدئو) » برادران علايی به کمک شما همين امروز نياز دارند، پزشکان مدافع حقوق بشر يادداشت هاي سفر کانادا (بخش دو) عباس احمديدر بخش يک، از شهرک "ناناايمو" و زلزله ي ژاپن و بم، سخن گفتم. امروز مي خواهم چند روز به عقب برگردم و ازاول و از فرودگاه سانفرانسيسکو شروع کنم. قرار بود ظهر جمعه از سانفرانسيسکوبه کانادا پروازکنم، اما آن روز باران شديدي مي باريد و برج مراقیت، اجازه ي پرواز نمي داد. حدود ساعت شش بعد از ظهر بود که اجازه ي پرواز صادر شد و، زير بارش باران سيل آسا، از سانفرانسيسکو به ونکوورپرواز کرديم.
Abbas.Ahmadi@MailCiyu.com هنگامي که هواپيما ، با شش ساعت تاخير، در بندر ونکوور به زمين نشست، ساعت 9 شب بود. از آن جا هم قرار بود ساعـت 10 شب، با يک هواپيماهاي کوچک ملخي به ويکتوريا پرواز کنم. يک ساعتي براي تشريفات گمرگي بيشتر وقت نداشتم. نگاهي با صف درازي که جلوي باجه ي گمرک تشکيل شده بود انداختم و با خودم گفتم که حالاحالاها بايد در اين جا معطل باشم. مخصوصا که مامور گمرگ، بار و بنديل يک خانواده ي هندي را روي پيشخوان پهن کرده بود و مشغول بازرسي خرت و پرت هاي آن ها بود. حتي بالش و لحاف آن ها را نيز پاره کرده بودند و در انبوهي از پنبه و پر، نمي دانم دنبال چه چيزي مي گشت. نوبت که به من رسيد، مامور گمرگ، با ديدن دعوت نامه ي دولت کانادا، بدون اين که چمدان مرا بازرسي کند، يک "ول کام تو کانادا" يي گفت و مهري به مدارکم زد. بدون دردسر از گمرگ کانادا عبورم داد و توانستم سر وقت به پرواز بعدي ام برسم. از ونکوور تا ويکتوريا، با طياره، حدود نيم ساعت پرواز بيشتر نيست. وقتي به ويکتوريا رسيدم، تقريبا ساعت ده و نيم شب بود. اتومبيلي را که برايم کرايه کرده بود، گرفتم و تا بيايم خودم را به شاهراه سراسري "ترانس کانادا" برسانم، تقريبا ساعت يازده شب شده بود. شاهراه سراسري "ترانس کانادا" فقط اسم اش "شاهراه" است. هر دو يا سه کيلومتري، يک چراغ راهنمايي دارد که بايد پشت اش توقف کني و وقتي چراغ سبز شد، دوباره راه بيافتي. توي جاده پرنده پر نمي زد. فقط گاهي، تک و توکي اتومبيل سواري يا کاميون باري، سکوت وهم انگيز جاده را مي شکست. طرف راست جاده، دريا و طرف چپ آن، جنگل هاي سرسبز ويکتوريا بود. بيست کيلومتري که از ويکتوريا، رد شدم، زدم به جاده هاي فرعي و تا دم دمه هاي صبح در شهرک ها و دهکده هاي کوچک آن حوالي، سياحت کردم. دوربين و فلاش عکاسي هم آماده کرده بودم که از خانه هاي خشت و گلي و کور و کچل ها ي دهات کانادا، عکس بگيرم. اما هرچه گشتم، کمتر يافتم. نه کور و کچلي بود و نه خشت و گلي. حتي روستاهاي فسقلي هم، خيابان هاي اسفالته و آب لوله کشي و برق و خانه هاي تر.تميز و مغازه هاي آراسته داشت. ياد سفرمکزيک افتادم که چند سال پيش به دعوت دولت مکزيک، به آن خاک بلاخيز کرده بودم. در مکزيک نيز مانند وطن اشغال شده ي من که به زعم آقايان اخانيد، "ام القراي اسلام" است، همين که از جاده ي اصلي خارج شوي و به ده کوره ها بروي، فقر و فلاکت و بدبختي از در و ديوار، بر سرت نازل مي شود. آن هم اگر از دست ژاندارم هاي مکزيکي، جان سالم به در برده باشي و زير مشت و لگد، ناقص ات نکرده باشند وبه سبک پاسداران انقلاب اسلامي، جيب ات را نکنده باشند که فلان فلان شده چرا از در و ديوار ما عکس مي گيري. Copyright: gooya.com 2009
|
||||||