سه شنبه 9 فروردین 1384   صفحه اول | درباره ما | گویا
170x220.gif

ویترین های شکسته، گزارشی از حضور زنان در احزاب، بهمن احمدی امویی

بهمن احمدی امويی
بعضی احزاب فکر می کنند، زنان برای ویترین حزبشان مناسب هستند.» جنبش های زنان در ترکیه سالهاست تلاش میکنند، بر نابرابری زنان در این کشور غلبه کنند. در بهار ۲۰۰۷ انجمن کاد( KADE انجمنِ آماده سازی و حمایت از زنان در عرصه سیاست) کارزاری را به راه انداخت . به صورت نمایش زنان مشهور در تلویزیون، بر پوسترها و بر تصاویر ستونهای نصب اعلانات. برای این زنان ریش و سبیل گذاشته بودند. آنان به این شکل نمادین می پرسیدند: «آیا باید ریش و سبیل داشته باشیم تا به مجلس راهمان دهند؟ ... [ادامه مطلب]

بخوانید!
پرخواننده ترین ها

يادداشت هاي سفر کانادا (بخش دو) عباس احمدي

در بخش يک، از شهرک "ناناايمو" و زلزله ي ژاپن و بم، سخن گفتم. امروز مي خواهم چند روز به عقب برگردم و ازاول و از فرودگاه سانفرانسيسکو شروع کنم. قرار بود ظهر جمعه از سانفرانسيسکوبه کانادا پروازکنم، اما آن روز باران شديدي مي باريد و برج مراقیت، اجازه ي پرواز نمي داد. حدود ساعت شش بعد از ظهر بود که اجازه ي پرواز صادر شد و، زير بارش باران سيل آسا، از سانفرانسيسکو به ونکوورپرواز کرديم.



تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 





Abbas.Ahmadi@MailCiyu.com

هنگامي که هواپيما ، با شش ساعت تاخير، در بندر ونکوور به زمين نشست، ساعت 9 شب بود. از آن جا هم قرار بود ساعـت 10 شب، با يک هواپيماهاي کوچک ملخي به ويکتوريا پرواز کنم. يک ساعتي براي تشريفات گمرگي بيشتر وقت نداشتم. نگاهي با صف درازي که جلوي باجه ي گمرک تشکيل شده بود انداختم و با خودم گفتم که حالاحالاها بايد در اين جا معطل باشم. مخصوصا که مامور گمرگ، بار و بنديل يک خانواده ي هندي را روي پيشخوان پهن کرده بود و مشغول بازرسي خرت و پرت هاي آن ها بود. حتي بالش و لحاف آن ها را نيز پاره کرده بودند و در انبوهي از پنبه و پر، نمي دانم دنبال چه چيزي مي گشت.

نوبت که به من رسيد، مامور گمرگ، با ديدن دعوت نامه ي دولت کانادا، بدون اين که چمدان مرا بازرسي کند، يک "ول کام تو کانادا" يي گفت و مهري به مدارکم زد. بدون دردسر از گمرگ کانادا عبورم داد و توانستم سر وقت به پرواز بعدي ام برسم.

از ونکوور تا ويکتوريا، با طياره، حدود نيم ساعت پرواز بيشتر نيست. وقتي به ويکتوريا رسيدم، تقريبا ساعت ده و نيم شب بود. اتومبيلي را که برايم کرايه کرده بود، گرفتم و تا بيايم خودم را به شاهراه سراسري "ترانس کانادا" برسانم، تقريبا ساعت يازده شب شده بود.

شاهراه سراسري "ترانس کانادا" فقط اسم اش "شاهراه" است. هر دو يا سه کيلومتري، يک چراغ راهنمايي دارد که بايد پشت اش توقف کني و وقتي چراغ سبز شد، دوباره راه بيافتي. توي جاده پرنده پر نمي زد. فقط گاهي، تک و توکي اتومبيل سواري يا کاميون باري، سکوت وهم انگيز جاده را مي شکست. طرف راست جاده، دريا و طرف چپ آن، جنگل هاي سرسبز ويکتوريا بود.

بيست کيلومتري که از ويکتوريا، رد شدم، زدم به جاده هاي فرعي و تا دم دمه هاي صبح در شهرک ها و دهکده هاي کوچک آن حوالي، سياحت کردم. دوربين و فلاش عکاسي هم آماده کرده بودم که از خانه هاي خشت و گلي و کور و کچل ها ي دهات کانادا، عکس بگيرم. اما هرچه گشتم، کمتر يافتم. نه کور و کچلي بود و نه خشت و گلي. حتي روستاهاي فسقلي هم، خيابان هاي اسفالته و آب لوله کشي و برق و خانه هاي تر.تميز و مغازه هاي آراسته داشت. ياد سفرمکزيک افتادم که چند سال پيش به دعوت دولت مکزيک، به آن خاک بلاخيز کرده بودم. در مکزيک نيز مانند وطن اشغال شده ي من که به زعم آقايان اخانيد، "ام القراي اسلام" است، همين که از جاده ي اصلي خارج شوي و به ده کوره ها بروي، فقر و فلاکت و بدبختي از در و ديوار، بر سرت نازل مي شود. آن هم اگر از دست ژاندارم هاي مکزيکي، جان سالم به در برده باشي و زير مشت و لگد، ناقص ات نکرده باشند وبه سبک پاسداران انقلاب اسلامي، جيب ات را نکنده باشند که فلان فلان شده چرا از در و ديوار ما عکس مي گيري.


[FIG01.JPG]
تصوير 1 – اين هم عکسي از یکي از ده کوره هاي کانادا با يک بقالي تروتميز و پارکينک اسفالته و چمن سرسبز و سايبان و برق و آب لوله کشي.

هنوز آفتاب نزده بود که ماشين ام را کنار يک جاده ي فرعي پارک کردم و به عادت هرروزه، آتش کوچکي افروختم و رو به مشرق، قبله ي اصلي ايرانيان، به نيايش ايستادم. پس از درود به زردشت سپيتمان، و مزدک بامدادان ، و ماني هگمتان، از اهورا ي پر فروغ و خورشيد بي دروغ اش خواستم که ايرانيان را از فتنه اي که در آن اسيرند رهايي بخشد و ديوان و ددان و شيخان و تازيان و ترکان و فرنگان و اهريمنان را از سرزمين ايران براند. پس از اين نيايش کوتاه، از همان راهي که آمده بودم، خودم را به شاهراه ترانس کاندا رساندم و در جهت عکس ديشب، بيست کيلومتري رانندگي کردم تا به ويکتوريا رسيدم. تا ساعت هشت که قرار بود مقامات کانادايي را ملاقات کنم، مدتي وقت داشتم و تصميم گرقتم که گشتي در شهر بزنم که شرح آن مي ماند براي دفعه ي بعد.


Copyright: gooya.com 2009