سه شنبه 23 فروردین 1384   صفحه اول | درباره ما | گویا
170x220.gif

ویترین های شکسته، گزارشی از حضور زنان در احزاب، بهمن احمدی امویی

بهمن احمدی امويی
بعضی احزاب فکر می کنند، زنان برای ویترین حزبشان مناسب هستند.» جنبش های زنان در ترکیه سالهاست تلاش میکنند، بر نابرابری زنان در این کشور غلبه کنند. در بهار ۲۰۰۷ انجمن کاد( KADE انجمنِ آماده سازی و حمایت از زنان در عرصه سیاست) کارزاری را به راه انداخت . به صورت نمایش زنان مشهور در تلویزیون، بر پوسترها و بر تصاویر ستونهای نصب اعلانات. برای این زنان ریش و سبیل گذاشته بودند. آنان به این شکل نمادین می پرسیدند: «آیا باید ریش و سبیل داشته باشیم تا به مجلس راهمان دهند؟ ... [ادامه مطلب]

بخوانید!
پرخواننده ترین ها

يا حَرضَت، نمايشنامه کوتاه در سه پرده، عباس احمدي

"خيال ات راحت باشد. اين جا دکان حرضت ابولفرض ست. همان حرضتي که، قربان اش بروم، با شمشير مبارک، در صحراي کربلا، کفار را مثل خيار تر از وسط، دو شقه مي کند. همان حرضتي که در روز قيامت شفيع شيعيان مرتضي علي ست"

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 





Abbas.Ahmadi@Mailcity.com


پرده ي اول

مکان: سيرجان. ميدان "دهنه ي بازار".
زمان: ساعت هفت صبح. پنجه ي بريده

در بالاي صحنه، يک دکان بقالي. در جلوي دکان بقالي، يک سکوي خشتي. در کنار سکوي خشتي، يک ستون چوبي. در کنار ستون چوبي، يک چارپايه ي کوتاه. برروي چهارچايه ي کوتاه، يک خمره ي آب. در بالاي خمره ي آب، يک پنجه ي برنجين. در بالاي پنجه ي برنجين، يک علم کوتاه. در بالاي علم کوتاه، يک پارچه ي سبز.
بر پيشاني گچ كاري دكان، با ذغال و با خط درشت، نوشته اند: "شركت با حرضت ابلفرض".

بقال، مردي ست به نام "خواجه" با شكم برآمده وهيكل درشت و چشمان ورقلمبيده. خواجه از دکان بيرون مي آيد. سطلي آب، توي خمره، سرازير مي كند. با گوشه ي پيراهن اش، غبار از پنجه ي برنجين بالاي خمره مي زدايد.

خواجه( با صداي بلند و فرياد زنان): - [آبي بنوش و لعنت حق بر يزيد کن / جان را فداي مرقد شاه شهيد کن. بر منکرش لعنت! بر شکاک لعنت! بر پدرو مادر هرچه منکر است لعنت، بر جد و آباي هر چه شكاك است لعنت، از مغرب عالم گرفته تا مشرق عالم. يا سقاي کربلا! يا سبوح! يا قدوس! ]

صحنه تاريک مي شود. يک مکث 30 ثانيه اي. سپس صحنه روشن مي شود.
***

پرده ي دوم

همان مکان. همان ميدان. همان دکان.
زمان ساعت هفت و نيم صبح

خواجه روي سکوي جلوي دکان نشسته است. پسربچه ي دانش آموزي، دست در دست پدرش، از سمت راست ميدان وارد صحنه مي شود. يک دفتر و يک کتاب درسي در دست دارد. از جلوي دکان بقالي رد مي شود. ناگهان چشم اش به نوشته ي بالاي سردر دکان مي افتد. مي ايستد. کمي فکر کي کند. جلو مي رود و به خواجه مي گويد.

پسر بچه: [آقا! اين بالا را نگاه کن. " حرضت" غلط است. " حضرت" درست است.]

خواجه با قطع ذكر دايمي سبوح قدوس اش، فريادي بر سر پسرک مي کشد.

خواجه : [عجب روزگار خرابي شده! عجب بچه هاي پررويي پيدا مي شوند! چغوك امسالي مي خواهد به چغوكهاي پارسالي، درس ياد بدهد. اصلا اين مدرسه ها دين و ايمان بچه ها را مي دزدند.]

پسر بچه: [ از هر کس مي خواهيد بپرسيد. " حرضت" غلط است. " حضرت" درست است"]

خواجه: [ يعني تو ورپريده ي نيم وجبي بهتر مي فهمي يا ميرزا مم باقر؟ همان ميرزا مم باقري كه چارتا سري توتون، و هف درم قند روسي، و دو مثقال چاي لمسه از من گرفته و اين ها را نوشته؟]

پسر بچه سکوت مي کند و پدرش دست او را مي گيرد و به سوي چپ صحنه مي برد. دکان و بقيه ي صحنه در تاريکي فرو مي رود. يک دايره ي نور، پدر و پسر را را روشن مي کند.

پدر ( خطاب به پسر) : [اگر رفتي و درست اش را نوشتي عاق ات مي كنم.]

پسربچه: [چرا بابا؟]

پدر: [ اين را براي غارت دهاتي هاي بدبخت نوشته. تو اگر سر سوزني كمك اش كني شريك گناهي.]

پدر و پسر از سوي چپ صحنه بيرون مي روند.

صحنه تاريک مي شود. يک مکث 30 ثانيه اي. سپس صحنه روشن مي شود.
***
پرده ي سوم

همان مکان. همان ميدان. همان دکان.
زمان ساعت هست صبح

يک نفر ايلياتي از سوي راست ميدان وارد صحنه مي شود. کوله باري بر دوش دارد. در کوله بار، يک خيك روغن و يک كيسه كشك و يک بقچه کرک دارد. خواجه در جلوي خمره ايستاده است. چشم اش به ايلياتي مي افتد. براي جلب توجه ي او، با دامن پيراهن اش، شروع مي كند به برق انداختن پنجه ي برنجيين.

خواجه (با صداي بلند): [فربان يک لقمه نان حلال. مخصوها وقتي با حرضت "ابل فرض" شريک باشي. اصلا آب اين سقاخانه ي "حرضتي" شفاست. جانم فداي اين جام و اين پنجه ي مبارك. قربان معجزه ات بروم يا حرضت. بر منکرش لعنت! بر شکاک لعنت! بر پدرو مادر هرچه منکر است لعنت، بر جد و آباي هر چه شكاك است لعنت، از مغرب عالم گرفته تا مشرق عالم.]

مرد ايلياتي، بدون توجه به خواجه، راه خودش را مي رود. خواجه راه را بر مرد ايلياتي مي بندد. كوله بار را از دوش او مي گيرد. او را به پاچال دكان مي کشد. جرعه ي آب تبركي در جام شفا بخش به لبان تشنه اش مي رساند. يک مشت انجير و خرما در كفه ي ترازو مي ريزد و آن را پيش او مي گذارد.

مرد ايلياتي (مردد) [حاجي، اين کارها چيه مي کني؟ چرا بارم را چرا از دوشم برداشتي؟]

خواجه: [خيال ات راحت باشد. اين جا دکان حرضت ابولفرض ست. همان حرضتي که، قربان اش بروم، با شمشير مبارک، در صحراي کربلا، کفار را مثل خيار تر از وسط، دو شقه مي کند. همان حرضتي که در روز قيامت شفيع شيعيان مرتضي علي ست.]

خواجه، دريك چشم بر هم زدن، خيك روغن را در خمره ي كنار دست اش سرازير مي کند. كيسه ي كشك را در بشكه ي كشكي تكان مي دهد. بقجه ي كرك را لاي انبوه كركها جاِ مي دهد. وزنه هاي در كفه ي ترازو نهاده را پخش و پلا مي کند.

خواجه: [خدا بده برکت. چهار من كم چارك.]

مرد ايلياتي ( اعتراض کنان): [روغن هايم شش من بود، چطور مي گويي چهار من كم چارك است؟]

خواجه ( با لحن نصيحت آميز پدرانه براي اقناع طرف) : [اي كاكا، اين دكان مال من نيست كه بخواهم حق و ناحقي بكنم، اين دكان مال خود حرضته، اگر سواد نداري اين بالا را بخواني چشمهات كه كور نيست، بابا قوري كه نياورده، پنجه و علمش را كه داري مي بيني]

خواجه به كنار خمره ي آب مي رود. دستي بر پنجه ي برنجين مي مالد و بر صورت خود مي کشد.

خواجه (در حالي که دست اش را بر صورت اش مي کشد): [جانم به فدايت يا ابلفرض لل عباس]

مرد ايلياتي: [من خودم با همين دو تا دست چلاق شده ي خودم روغن ها را كشيده بودم، شش من هم يك چاركي چرب ترك بود، چطور مي گويي چارمن كم چاركه، اصلا چرا خيک روغن را به اين جلدي توي خمره روغن ات ريختي؟ چرا نگذاشتي من درست سنگها را بشمارم؟ ]

خواجه در پاسخ اين اعتراض،برابر خمره ي آب مي ايستاد، دو تا دست اش را تا محاذي گوشهايش بالا مي برد، و دو پرده اي صدا را بالاتر مي گيرد.

خواجه: [لامسب، به اين دست بريده ي حرضت، روغن هات چارمن كم چارك بود، نه يك مثقال كم نه يك مثقال زياد. (صدايش را دو پرده بالاتر مي گيرد) همين علم حرضت بزند به كمر هر چه دروغگوي مال مرده خواره. همين سقا خونه ي حرضت بزند به كمر هر كه بخواهد يك شاهي باب الخلاف بكند. (با لحني آرام تر) اصلا، از کجا که سنگ و ترازوي شما ايلياتي ها درست باشد؟ چه بسا كه وقت وزن كردن روغن ها، بسم الله نگفته اي و جن كافري كنار خيك روغن، توي كفه ي ترازو نشسته، چه بسا وقت دوشيدن گوسفندها سهم خواجه ي خضر را كنار نگذاشته اي و بركت از مال ات رفته. چه بسا نذر و نيازهايت را سر وقت نداده اي و خدا قهرش گرفته.]


مرد ايلياتي:[ مرد حسابي! كشك و روغن من چه ربطي به دست بريدة حرضت دارد؟]

با شنيدن اين اعتراض، خواجه خشمگين مي شود. يكباره گريم اش عوض مي شود. لحن سكنجبين مآب اش خاصيت اسيد سولفوريك پيدا مي كند. صدايش اوج مي گيرد. نعره هايش فضاي ميدان را پر مي كند. دستان پشم آلودش را بالا مي برد و بشدت بر طبل شكم برآمده ي خود مي كوبد. با يك تكان سر، زلفان بلندش را بر پيشاني مي پاشد. پوست سفيد صورتش رنگ گل انار مي گيرد. ذرات كف بر گوشه ي لبانش مي نشيند. از چشمان خون گرفته اش شعله هاي آتش برمي خيزد.

خواجه (خشمگين و با دهان کف آلود) : [هاي مسلمانها، دين تان كجا رفته، ايمان تان چه شده، اين مردكه ي ايلياتي کون ناشور، دارد به پير و پيغمبرتان فحش مي دهد و شما پوست كلفت ها از جايتان تكان نمي خوريد، مردكه ي ايلياتي از سگ نجس تر، تو از روز پنجاه هزار سال نمي ترسي، از آتش جهنم نمي ترسي، تو دست بريده ي حرضت را قبول نداري، هرهري مذهب شده اي. اي سگ بابي سني عمري، حالا منكرعلم و پنجه ي حرضت مي شوي؟ اي خلايق، دين و ايمان تان كجا رفته؟ اي مردم، غيرت مسلماني تان چه شده..."

خواجه از شدت عصبانيت غش مي کند و روي زمين مي افتد. مردم، از چهار طرف ميدان، به سوي مرد ايلياتي هحوم مي آورند. مرد ايلياتي با وحشت از ميدان فرار مي کند. مردم، هياهوکنان، و يا حسين گويان، به دنبال مرد ايلياتي از صحنه بيرون مي روند. خواجه، از روي زمين بلند مي شود. گرد و خاک لباس اش را مي تکاند. به سوي دکان اش مي رود. دستي به بشکه ي روغن مي کشد. لبخندي مي زند و دو دست خود را، به عنوان شکر، به سوي آسمان بلند مي کند.

صحنه تاريک مي شود. پرده مي افتد.
پايان
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
* اين نمايشنامه برگرفته از داستاني ست از مقاله ي " كرمان دل عالم است"، از كتاب " در آستين مرقع" اثر سعيدي سيرجاني، که در زندان حکومت اسلامي، پس از شکنجه و ضرب و شتم، به دستور سيد علي خامنه اي، به قتل رسيد.


Copyright: gooya.com 2009