دوشنبه 26 اردیبهشت 1384   صفحه اول | درباره ما | گویا
170x220.gif

بخوانید!
پرخواننده ترین ها

شور و شوق ليبراليستي كجاست؟ مجيد محمدي

عموم اصلاح طلبان ايراني غيرحكومتي – آن ها كه از منافع درون حكومتي بودن برخوردار نيستند - از دمكراسي مقيد و هدايت شده يا مردمسالاري ديني كه نظام ولايت فقيه يكي از قرائات آن در دههء شصت بود گذر كرده اند اما هنوز در مورد بديل استبداد سلطنتي و استبداد ديني براي جامعهء ايران مردد و مشكوك هستند

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 

---------------------------------

اول. پس از شكل گيري مجلس انتصابي هفتم و جذب تام و تمام خاتمي در ولايت و مشخص شدن بيهودگي انتظار از اصلاح طلبان درون حكومتي جهت تغيير مسالمت آميز ساختارهاي استبدادي انتظار مي رفت كه اصلاح طلبان برون حكومتي زجر كشيده، شكنجه شده و زندان رفته با هر گرايش و ديدگاهي اعم از مذهبي و غير مذهبي، با هر پس زمينهء سياسي و اجتماعي گرد هم آمده و در جهت تحقق مطالبات بر نياورده شده گام بردارند. تشكيل گروههايي مثل جبههء دمكراسي خواهي، انجمن دفاع از زندانيان و كانون مدافعان حقوق بشر، فاصله گيري دفتر تحكيم از مبارزات انتخاباتي درون حكومتي و شكل گيري برخي انجمنهاي دانشجويي با گرايشهاي عرفي تر (مثل گروه دانشجويان جمهوريخواه در دانشگاه يزد)، و شكل گيري سايت همه پرسي طلب 60 ميليون دات كام طليعه هايي از گرايش ليبراليستي و عرفي به دمكراسي و حقوق بشر بودند اما اين حركت در مقايسه با موج عظيم اصلاح طلبي در سالهاي نيمهء دوم دهه هفتاد شمسي چندان پرقوت و گسترده به نظر نمي آيد. مشكل كار كجاست؟ آيا مردم ايران آمادهء دمكراسي بدون قيد و شرط و تحقق حقوق و آزاديهايشان نيستند؟ آيا زمان براي اين امور فرا نرسيده است؟ آيا اقتدارگرايان در مايوس كردن شهروندان ايراني از دست يابي به دمكراسي و استيفاي حقوق بشر موفق بوده اند؟ آيا هنوز مردم ايران شايستگي گذار از استبداد و نقض هر روزهء حقوقشان به مردمسالاري و حكومت پاسخگو را پيدا نكرده اند؟

دوم. براي وضعيت اسفناك اصلاح طلبان غير از قصابيها و اقدامات اقتدارگرايان در سالهاي پس از 1380 چند توضيح و تبيين عرضه شده است:

- اينكه علي رغم پشتيباني مردمي شجاعت لازم را در مواجهه با اقتدارگرايان نداشتند.
- اينكه از سازماندهي لازم برخوردار نبودند.
- اينكه جنبش اصلاحات فاقد رهبري بود.
- اينكه حتي ميان نيروهاي اصلاح طلب هنوز خودي-غير خودي مي كردند و بسياري از نيروهاي سياسي را به حوزهء تصميم گيري و رقابت سياسي راه نمي دادند.
- التزام به قانون اساسي براي مبارزات سياسي با وجود اصل ولايت فقيه در قانون اساسي از آغاز بيراهه بود.
- ج.ا.ا با توجه به امتيازات ويژهء روحانيت نظامي اصلاح ناپذير است.
- اصلاح طلبان از حيث توليد فكري و ايدئولوژيك به ته ديگ رسيده بودند و توانايي آن پيشگامي فكري را كه در دههء هفتاد داشتند از دست داده بودند.

آنچه در اين ميان آشكارتر از هميشه نمودار مي شود اين موضوع است كه عموم اصلاح طلبان ايراني غير حكومتي – آنها كه از منافع درون حكومتي برخوردار نيستند - علي رغم خوش بيني به چارچوبهاي نظام ج.ا.ا جهت اصلاح از بالا از دمكراسي مقيد يا مردمسالاري ديني كه نظام ولايت فقيه يكي از قرائات آن در دههء شصت بود گذر كرده اند اما هنوز در مورد بديل استبداد سلطنتي و استبداد ديني براي جامعهء ايران مردد و مشكوك هستند. مردمسالاري ديني يا هدايت شده آن چنان با ايدئولوژي جمهوري اسلامي – منعكس شده در قانون اساسي – قرابت داشته و دارد كه اكنون بيشتر در ادبيات اقتدار گرايان به چشم مي آيد تا ادبيات اصلاح طلبان.

سوم. در شرايط امروز سياسي ايران، ليبرالهاي ايراني – نوع شرمنده يا غير شرمندهء آن - چندين پرسش را بايد براي خود مطرح كرده و تلاش كنند به آنها پاسخ دهند. اين پرسشها و پاسخ به آنها مي تواند به آنها كه هنوز در مورد ارزشهاي ليبرالي و امكان انطباق پذيري متقابل جامعهء ايران با آنها ترديد دارند كمك كند تا از سرگستگي ايدئولوژيك رهايي يابند:
- آيا ليبرالهاي ايراني چشم انداز و برنامه اي مشخص براي ادارهء جامعهء ايرانِ پس از جمهوري اسلامي دارند؟
- آيا ارزشهاي بنيادين ليبرالي مثل برابري فرصت در دسترسي به منابع انساني و طبيعي، آزادي افراد براي دنبال كردن تصور خود از حيات سالم و سعادتمندانه، گردش نخبگان، شايسته سالاري، تساهل و مداراي ديني، سياسي، فرهنگي و اجتماعي، جريان آزاد اطلاعات، عقلگرايي آزادي تشكيل نهادهاي غير دولتي و مدني، در حوزهء سياستگذاري و ادارهء جامعه، بي طرفي ايدئولوژيك دولت، تفكيك نهادهاي ديني از نهادهاي سياسي، و پاسخگويي و نظارت پذيري حاكمان توسط نهادهاي انتخابي به حوزهء فرهنگ سياسي جامعهء ايران راه يافته اند و اگر راه يافته اند تا چه حد توانسته اند پيشروي كنند؟
- آيا اين ارزشها مي توانند درست همانند ارزشهاي مقابل تعهد و جرات و شهامت پيگيري برانگيزانند؟
- آيا ارزشهاي آنهاست كه آنان را از داشتن قدرت آتشي مثل اقتدارگرايان محروم مي كند يا مشكل در جايي ديگر است؟
- آيا ارزشهاي مذكور مي توانند از لحاظ سياسي در جامعهء ايران كارا و موفق باشند؟
- آيا تحريم و كناره گيري از فرايند هاي سياسي جاري در چارچوب نظام ج.ا.ا مي تواند مسير درستي براي محافظت با پيشبرد اين ارزشها باشد؟
- آيا ليبراليسم ايراني از امكان ارائهء نسخه اي برابري خواهانه كه آن را ريشه دار تر مي كند بر خورداراست؟ آيا ليبرالهاي ايراني بدين نكته واقفند كه ليبراليسم محدود در حوزه هاي اقتصادي چندان جدابيتي براي اقشار متوسط و فقير كه اكثريت جامعهء ايران را تشكيل مي دهند ندارد؟

چهارم. ليبراليسم شورمند و برابري خواهانه كه جاي آن بشدت در حوزهء سياسي و جامعهء سياسي ايران احساس مي شود و احتمالا خلا ايدئولوژيك اصلاح طلبان را به گونه اي پر مي كند مي تواند داراي چنين مشخصاتي باشد:
- تصوير نوعي ِ جامعهء ليبرال كه بر اساس يك قرارداد عقلاني شكل مي گيرد در حوزهء جامعهء ايران كه افراد قوميت، مذهب و محليت خويش را همه جا از جمله در حوزهء سياست يدك مي كشند به تنهايي نمي تواند كارگشا باشد. بحث هويت همچنان يك بحث جدي در جامعهء سياسي ايران خواهد بود و هرگونه ليبراليسم بايد فكري براي آن بكند. ليبراليسم شورمند نه تنها نبايد از تكثرات قومي. مذهبي و محلي و زباني در ايران بگريزد بلكه بايد از انها كمال استفاده را براي نهادينه كردن صداهاي مختلف در حوزهء سياسي ببرد. همان طور كه والتزر مي گويد منبع ابتدايي براي ظهور ارزشها براي انسانها جوامعي است كه آنها بدانها تعلق دارند و افراد آگاهانه بدانها نپيوسته اند. نه تنها افراد بلكه جوامع و گروههاي اجتماعي استحقاق احترام و فرصتهاي مساوي را دارند. همان طور كه نيروهاي اقتدارگرا از جوامع و گروههاي ديني براي سوار كردن منويات و سياستهاي خيش بر اسب راهوار سياست بهره مي برند، ليبرالها نيز مي توانند از حقوق قوميتها در كنار حقوق افراد حمايت كرده و گردههاي قومي را در درون صف ليبرالها جاي دهند. اصلاح طلبان درون حكومتي براي انتخابات رياست جمهوري دورهء نهم در انديشهء كنار خود داشتن قوميتها هستند اما هيچيك از حقوق آنها از جمله حق اداره، حق مشاركت و رقابت سياسي درون قومي، و حقوق فرهنگي آنها را به رسميت نشناخته اند. بعيد مي دانم حضور شمعخاني در وزارت دفاع را بتوان با حق ادارهء امور محلي توسط عربهاي ايراني يكي گرفت. يك يا دو معاون وزير يا مدير كل در كابينهء معين نيز نمي تواند چنين تعبير شود.
- ليبراليسم ايراني در عين فاصله گيري از شعارهاي برابري خواهانهء فاشيستهاي وطني در حوزهء اقتصاد كه هدفي جز انباشت ثروت در دست اقشار حاكم را دنبال نمي كند همواره بايد بر برابري فرصتها كه در تعارض بنيادين با روالهاي جاري در حكومت ج.ا.ا. مثل گزينشهاي ايدئولوژيك و نظارت استصوابي است پي بفشارند. برابري فرصت به هيچ وجه مانع از آزادي انباشت ثروت نخواهد بود.
- ليبراليبم وطني بايد تساهل با عدم تساهل را متوقف سازد و در برابر نامتساهلان برخوردي تهاجمي پيشه كند. قرار نيست ليبرالها همواره از اراذل و اوباش خامنه اي و جنتي كتك بخورند و صايشان هم در نيايد.
- اقتدارگرايان بر اين باورند كه احترام قائل شدن براي افراد يعني رفتار با آنها با اين فرض كه آنان نيز تحت حاكميت ارزشهاي اقتدارگرايان قرار دارند. برخي ليبرالها نيز احترام به اقتدارگرايان را عمل مطابق خواست آنها تلقي مي كنند. بسياري از زنان ايراني كه به حجاب اعتقادي ندارند در حيطهء منزل خود در برابر افراد اقتدارگرا با حجاب ظاهر مي شوند در حالي كه زنان اقتدارگرا چنين رفتاري با مردان ليبرال ندارند و چنين احترامي براي آنها قائل نمي شوند. ليبرالها اين تفوق سياسي را بايد حد اقل در حوزهء خصوصي بشكنند. احترام به اقتدارگرايان رفتار بر اساس خواست و منويات آنها نيست.
- ليبراليسم به معناي خنثي بودن از حيث اخلاقي يا نسبي گرايي اخلاقي نيست (و از اين جهت ريچارد رورتي در قائل شدن بن بي طرفي اخلاقي در نگاه ليبرالي كاملا در اشتباه است). برابري فرصت يا تساهل و مدارا ارزشهايي نيستند كه ليبرالها در مورد آنها خنثي باشند يا طرف مقابل آنها را نيز به همان اندازهء خود آنها درست بدانند. از اينكه افراد حق دارند سبك زنگي خود را بر گزينند يا يا شيوه هاي و ايده هاي مختلف قابل احترامند به هيچ وجه نبايد اين برداشت را داشت كه همهء آنها به تساوي درستند. ليبراليسم نسبي گرا يك ايدئولوژي شكست خورده در حوزهء سياسي است.
- هر ليبرال ايراني بايد با ايدهء دولت به عنوان يك غدهء سرطاني كه هر روز در حال بزرگ تر شدن در جامعهء ايران است مخالفت كند. دولت در ايران تقريبا همهء منابع را در اختيار دارد و آنها را با وقاحت و بدون نظارت عمومي تلف مي كند.
- و در نهايت ليبرالهاي ايراني بايد بجد با هرگونه حق ويژه براي هر كس يا هرگروه كه ج.ا.ا نيز بر آن بنياد گرفته مقابله كنند. اصل فلسفي و بنيادين ليبراليسم برابري افراد در ميزان انسان بودن آنهاست. اين اصل است كه امكان محافظت از ظرفبتهاي انساني را فراهم مي آورد.


Copyright: gooya.com 2009