از همین نویسنده
11 آذر» دو کلمه حرف حساب از حسين شريعتمداری! محمود فرجامی18 مرداد» سندرم حاد توهم وبلاگ نويسی چيست؟ محمود فرجامی 27 اردیبهشت» متن کامل نامه پاپ بنديكت شانزدهم به رییس جمهور ایران، محمود فرجامي 21 اردیبهشت» متن كامل پاسخ بوش به احمدى نژاد؛ محمود فرجامي 11 شهریور» چرا سروش آري! محمود فرجامي
بخوانید!
20 دی » رانندگی با چشمان بسته
19 دی » جنايت مقدس: پرستار جعلی، دکتر قلابی 17 دی » وياگرا می رزمد – طالبان می لرزد! 16 دی » دلم برای عرفات تنگ شده است، بهمن احمدی امويی 10 دی » نقبی به چاه جمکران
پرخواننده ترین ها
» پيام نوروزی ميرحسين موسوی: سال ۸۹ سال استقامت و پايداری بر مطالبات برحق و قاونی ملت ايران است، کلمه
» پیام نوروزی میرحسین موسوی (ویدئو) » احمدینژاد عروسکی در دست سپاه، عطاالله مهاجرانی (روزنامه الشرقالوسط - ترجمه العربیه فارسی) » اولين عكس از محسن ميردامادی در مرخصی نوروزی » فائزه هاشمی:از پدرم نقطه ضعفی ندارند به فرزندانش تهمت میزنند، مهدی به توصيه خانواده ايران نمیآيد، خبرآنلاين » متن پيام نوروزی زهرا رهنورد؛ مطالبات ما بايد تحقق پيدا کند، کلمه » حمایت از روزنامه نگاران پناهجو و تبعیدی (+ ویدئو) » مراسم چهارشنبه سوری رضا پهلوی و خانواده (تصویر + ویدئو) چه کسی داریوش شایگان را جادو کرد؟! محمود فرجامی![]()
این نوشته نقدی ست به مقاله "چون باد شديم..." علیرضا اشراقی، که 5 فروردین در روزنامه الکترونیکی روزآن لاین منتشر شد. در آن مقاله اشراقی نقدی عتاب آلود به جریان روشنفکری ایران امروز دارد که به عقیده او سیاست زده و سردرگم است. " بر سر اين تابلو {سیاست} چه بيانيهها كه امضا شد و چوب حراجها كه بلند شد و فرود آمد. روشنفكران هم براي آنكه از هروله حاجيان باز نمانند و گذرگاه تنگ عافيت را جريده و گزيده نپيمايند ؛ لبيكگويان به سراي اين چارسوق آمدند. بيرقها علم كردند و روضهها خواندند. نامها بسيارند. بگذريم از عبدالكريم سروش كه خود نيز نميداند؛ حد وجودياش كجاست: فيلسوف است يا سياستمدار. اما داريوش شايگان چرا؟ او را به چه وردي جادو كردند كه پس از اين همه سال زيستن زير آسمانهاي جهان، خود را به ديگ سياست انداخت. گيريم كه يوسف اباذري از صدقه سري همسايگي با حميد رضا جلايي پور در دانشكده علوم اجتماعي تهران سياستزده شده است. خوب؛ بابك احمدي و آيدين آغداشلو و مرحوم مرتضي مميز را چه بگوييم؟ و بسياري ديگر را؟ و محمود دولتآبادي را؟" و اینجا: "روشنفكر ايراني مرام چريكي دارد. براي خودش پارتيزاني است. دوست دارد پرومتهوار ستايش شود. يك پا تخريبچي است. چرا نباشد؟ دارد به الگوي لنينياش تمسك ميجويد: بايد فرصتها را بسنجد و از هر سوراخ فورياي كه باز شد؛ براي كسب قدرت اقدام كند. بنابراين دغدغه و مسالهاش ميشود سياست. مي شود خواب و خيالش، فكر و ذكرش، رويايش و دست از طلب نميدارد تا كام دل برآرد." - و به خصوص این بخش: (اگر شما چیزی از آن فهمیدید به من هم بگویید!) گمان می کنم نقل مقاله تا همین جا کافی باشد. تمام مقاله در لینک بالا هست و اگر کسی مایل باشد "بیشتر واصیل تر" در این باب بخواند، کافیست یکی کتاب های خاک خورده آل احمد را از کتابخانه ای یا کتابفروشی ای بگیرد و عقاید "ادبیاتی شده" فردید را بخواند تا خیلی بهتر و واضحتر بفهمد روشنفکران ایرانی چه موجوداتی هستند! گیریم آن یکی غربزده و شیر علمشان بخواند و این یکی (با همان ادبیات) سیاستزده و فرصت طلب. ماجرای ورد و جادو! درست در همان اولین لحظاتی که نام محمود احمدی نژاد به عنوان نامزد راه یافته به دور دوم انتخابات اعلام شد، این احساس که احتمال رای آوردن او در دور دوم زیاد است و در این صورت کشور با بحران تندروی مواجه خواهدشد؛ خیلی ها را تکان داد و من هم از همین دسته بودم. بلافاصله به فکرم رسید که اگر یک اعلام حمایت نوشته شود و به امضای افراد مشهور و محبوب و به خصوص روشنفکرانی که تا پیش از این مخالف سرسخت هاشمی بودند برسد، شاید خوب و موثر باشد. در عرض چند دقیقه متن حمایت نامه – که از فرط عجله، کوتاه و نازیبا نوشته شد- را در دفتر یک روزنامه تنظیم کردم و در اولین گام به همکاران دادم تا امضا کنند. بعضی ها امضا کردند، بعضی ها مردد بودند و بعضی هم گفتند که تحریمی اند و برایشان فرقی نمی کند چه کسی رییس جمهور شود. ساعتی نگذشته بود که من و چند نفر دیگر به صورت کاملا خودجوش افتادیم به دنبال امضا گرفتن برای حمایت نامه، حمایت نامه ای که در آن بر " مواضع كاملا متفاوت امضا کننده ها در مرحله اول انتخابات " تاکید شده بود. اولین نفری که خودم برای امضا باهاش تماس گرفتم، محمد علی ابطحی بود که هم آشنا بود و هم اصلاح طلب و هم فعال. خیلی دمغ بود و بعد از شنیدن متن حمایت نامه گفت "این بازی بر و بچه های هاشمی است. من امضا نمی کنم. " و از این حرفها. خیلی حرفش برایم برخورنده بود و از اینکه – به نظر من- هولناک بودن اوضاع را درک نمی کرد و ضمنا اینقدر ما را دست کم می گرفت که فکر می کرد ملعبه دست "بروبچه های هاشمی" شده ایم به شدت عصبانی شدم. این جور برخوردها آن اوایل کار زیاد بود ولی به سرعت کم شد. از همان اول قرار بر سختگیری بود و به همین خاطر وقتی نام برخی از امضا کننده ها یا حامیان روی سایت نمی آمد، برخی می رنجیدند و سنگ اندازی می کردند. یک هفته تمام کار من شده بود دسته بندی و گزینش امضاهایی که دوستان زحمت جمع آوری اش را می کشیدند و سایتها و وبلاگ هایی که اعلام حمایت می کردند و بعد بروزرسانی اسامی، و روزهای آخر آنقدر حجم نام امضاکنندگان زیاد شده بود، که وقت برای به روز کردن کم می آمد و کم دقتی می شد. حتی بعضی هایی که اصلا انتظارشان را نداشتیم خودشان تماس می گرفتند و می خواستند که نامشان در فهرست بیاید. ابطحی هم خودش تماس گرفت و خواست نام خودش و سایتش در لیست امضا کنندگان و حامیان قرار بگیرد ،در سایتش به آن لینک داد و بقیه را هم تشویق کرد. خیلی های دیگر که روزهای اول کل ماجرا را بازی می دانستند و بعضی تحریمی ها هم، روز های بعد که اوضاع را دیدند امضا یا حمایت کردند. نام بعضی امضا کننده ها آنقدر حتی برای ما -که همگی در کار خبر و گزارش بودیم- عجیب بود که خودمان هم باور نمی کردیم. مثل همین داریوش شایگان و بابک احمدی. مثلا آقای احمدی به دوری از مطبوعه چی ها شهرت داشت (و دارد) و خود من به خاطر داشتم وقتی که از طرف گروه اندیشه روزنامه همشهری (جهان) و بعدا شرق با عده ای از اساتید و اندیشمندان حوزه فلسفه و کلام تماس می گرفتم، تنها کسی که حتی بدون دانستن موضوع سووال، جواب رد می داد، همین بابک احمدی بود. اما حقیقت داشت وامضا کرده بودند. حتی با بعضی ها دوبار تماس گرفتیم که مطمئن شویم. جز یکی دو نفر کسی نه نگفت. بعضی از این تماس ها برای گرفتن امضا، باعث نوشتن حمایت نامه هایی با ادبیات و امضاهای دیگری هم شد. مثل عباس کیارستمی که وقتی یکی از بچه ها برای گرفتن امضایش در پای همان حمایت نامه باهاش تماس گرفته بود، گفته بود که متن جداگانه ای خواهد نوشت و به دفتر روزنامه می آورد. که نوشت و آورد... حالا دعوا بر سر چیست؟ با اینهمه گاهی پای آن چیز فراموش شده ای به میان می آید که نامش "احساس مسوولیت" است و این علت وارد شدن به بازی ای بود که از نظر شخصی ( ونه اجتماعی و ملی)، در هر صورت نتیجه برای روشنفکران امضا کننده باخت بود. سوء تفاهم و بد فهمی دیگری که در ذهن اشراقی و بسیاری دیگر ریشه دوانده و در همان مقاله در قالب جملاتی مثل "عبدالكريم سروش كه خود نيز نميداند؛ حد وجودياش كجاست: فيلسوف است يا سياستمدار" خود را نشان می دهد؛ معلوم می کند که در ذهن خیلی از دوستان، مرزهای "صفر و یک مانندی" میان سیاست و فلسفه و کلا دنیای روشنفکری وجود دارد که بر مبنای آن، دیگرانی مثل سروش را مواخذه می کنند که "نمی داند حد وجودياشان كجاست: فيلسوف است يا سياستمدار"؟ امضای یک بیانیه که چیزی نیست. روشنفکر نه فقط می تواند که بهتر است که اگر می تواند در سیاست و حتی حکومت هم وارد شود. به عنوان نمونه بسیاری از روشنفکران منصف به یاد می آورند که در ایامی که آنها به سن امروز من و علیرضا بودند، دکتر پرویز ناتل خانلری به خاطر ورودش به دولت مورد استهزای روشنفکران کافه نشین آن دوران قرار گرفت اما کاری که او کرد و اصلاحاتی که در ایام کوتاه وزارتش در وزارت فرهنگ دوران محمدرضاشاه پهلوی انجام داد، تاثیرگذارتر و مفیدتر از صدها مقاله و کتاب و بحث حضراتی بود که –به تعبیر اشراقی- "حد وجودی شان" مشخص بود! فرق بین روحانی و روشنفکر این بخش حاوی چند اشتباه است، که تا به حال به طرق مختلف بارها و بارها عمدتا از طرف تحریمی ها مطرح شده. اول اینکه اعتراض ما به آخوندها، آنگاه که به دیگران اعلام می کند به فلان رای دهید و به بهمان رای ندهید، ناشی از این نیست که رایشان را اعلام می کنند بلکه به این خاطر است که متولیان رسمی دین (اعم از آخوند، کشیش، موبد...) شأن امر و نهی از طرف دین وامور الهی را برای خود ساخته اند و لاجرم وقتی به مقلیدینشان می گویند به این رای ده و به آن نده؛ حرفشان رنگ و بوی "امر و نهی قدسی" می گیرد ونوعی فرمان دینی واجب الاطاعه از جانب مومنین و مقلیدین محسوب می شود. اما بر روشنفکر یا هر کس دیگر هیچ عیبی نمی توان گرفت که چرا اعلام می کنی که به فلانی رای می دهی و از دیگران می خواهی به او رای دهند. فرق در همان "جایگاه" است که اتفاقا اشراقی هم به آن اشاره کرده. "روحانی" اگر از "جایگاه" دینی اش سخن نگوید، اشکالی بر او نیست. (همانطور که به عکس، اگر یک پزشک رای سیاسی خودش را رنگ و بوی "پزشکی" بدهد و به بیمارانش از این دریچه نظر سیاسی اش را اعلام کند، نه فقط مستحق مواخذه است که جای محاکمه هم دارد.) کدام سرمایه بر باد رفت؟ هیچ جای سرزنشی برای هیچ گروه و جریان و فکری نیست که اگر هم باشد نه برای آن روشنفکرانی است که احساس مسوولیت می کنند و دستی بر آتش می گیرند بلکه برای آنانی است که با عملکرد خود ماجرا تا اینجا می رسانند و دست آخر طلبکار هم هستند. و در اینجا بحث بر سر دفاع از اینها نیست که آنقدر بزرگند که نه از تخطئه امثال اشراقی گزندی می بینند و نه احتیاجی به دفاع مثل منی دارند. بحث بر سر این نوع نگاه گستاخ فاشیستی است که چون فلان رای یا عمل کسی را نپسندیده، نه فقط خودش تمام آثار فرد را بی ارزش می خواند بلکه وکیل جامعه و تاریخ هم می شود و چوب حراج هم به آنها می زند! اینجا دیگر فرقی بین"دولت آبادی"ای که حمایت نامه را امضا می کند با "معروفی"ای که تحریمی است، نیست. نه از ارزش "کلیدر" کم می شود نه از "سمفونی مردگان". واین نکته آخری را یک نفر که معتقد است "بدانيم که تا سيرت ناس همين باشد؛ برآمدن و فروافتادن ملوک بيفايده است" باید بیشتر از همه رعایت کند! Copyright: gooya.com 2009
|
||||||