
|
advertisement@gooya.com |
|
hooasadi@yahoo.fr
باکره ای مقدس وزيبا و يگانه بود. دست بلند آفتاب به اندامش نمی رسيد. عطر آزادی را گيسوان بلندش با باد می برد و بر جهان می گستراند. لبخندش معنای نان گرم داشت. دستان اثيری اش پناه بود. چشم هايش مهربانی را بر آفاق وانفاس می نوشت. صدايش رويش گندمزار عشق د رفصل های تاريک شقاوت بود.
باکره را عاشق بوديم.
هر لحظه درما طلوع می کرد. هر صبح با زمزمه درختان افرا در بلخ طالع می شد. سراسر زمين را می رفت. می رفت. شب، جائی که شب نبود بيتوته می کرد و صبح دوباره می آمد با عطر گلهای وحشی کوهستان وشيهه اسبان دشت.
باکره را عاشق بوديم.
با هستی زائيده شده بود . همان دم که بر آفريده اش طغيان کرد و از ميوه ممنوع خورد به "قدرت" گفت "نه". او را ديده بودند که در پای دار از" منصور" بوسه ای می گرفت و درکنار " افشين" می تاخت. د رکوچه های مرو و نيشابور همراه " مزدک " بود. او بود که در دشت سمنان در برابر ۳۰۰ هزار سپاهی مرد نقاب از رخ و حجاب از سر گرفت و چشم آفتاب را از زيبائی " قره العين" خيره کرد. سران " هفت دولت" که درخانه محله امير خيز را زدند، او بودکه در را گشود و از دهان "عامی مردی" چنان "نه" گفت که "ستار" را " سالار" کرد. تا دم آخر با "کوچک خان" در ميان برف ها رفته بود. هميشه کنار "کلنل پسيان" بود . او بود که ستاره چشم های "حيدر" را می شمرد.
کلام خونين "خسرو" را بشنويد که اين روزها رونق تازه گرفته. اوست که از دهان گلسرخ سخن می گويد.
باکره را عاشق بوديم.
از دور دست ها هم خبرش را داشتيم. جام را او به دست " سقراط" داد.نيمروزی با " گاليله" تا کنار خرمن آتش رفت. نيمه شبی دست "تام پين" شد و چشم بندش را برداشت تا جوخه آتش را ببيند و فرمان آتش دهد. پس شولای خونين مرد را برداشت و بر پشت "اسب کهر" تاخت. سحرگاه بود که کنار "لومومبا" رسيد. تفنگ ها در نور چراغ اتوموبيلی بصدا درآمدند و شيران آفريقا از خشم غريدند.
باکره را عاشق بوديم.
می گفتند در کوچه های پاريس با کومنارها" سنگر" می بست ودر خيابان های مادريد پيشاپيش داوطلبا ن چهار قاره می دويد. "روزا لوکزامبورک" که از ايستگاه قطار بيرون آمد و خود را در محاصره نازی ها ديد، او بود که چمدانش را گرفت. رفت و با " فيدل" از کوهها پائين آمد. با "چه" به قدرت پشت کرد و آنقدر با او رفت تا نشانی گورش را در فرودگاهی نظامی به خاطر بسپرد.
باکره را عاشق بوديم.
با نامش به نبرد زندگی می رفتيم. بااشک هايش از چشمه عشق وضو می گرفتيم و چهار تکبير می زديم بر هرچه که هست. می رفتيم تا او رابيابيم. می مرديم تا او بيايد و" به انبار کتان فقر کبريت بزند" بيايد و " کاری کندکارستان". بيايدو " سينمای فردين وشربت سينه راتقسيم کند". او بايد می آمد. او که در " سينه اش يک جنگل ستاره داشت" جان . جان. او که " د رکوهها آفتاب می کاشت" جان .جان. او که باآمدنش " زمستان سر می آمد " ووقتی می آمد هيچکس نمی ترسيد. هيچکس از برادر سيد جوادهم که رفته و رخت پاسبانی پوشيده " نمی ترسيد.
نسل ما – د رجهان و ايران- باکره راعاشق بود.
آن باکره. آن قديس. آن درمان همه دردها " انقلاب " نام داشت.
***
و او آمد. شامگاهی آمد. و بال بر همه گشود. وقت آن بود که" نان و مسکن وآزادی" ر ا بر فلات گسترده ارزانی دارد. ابرها ببارند . گندمزاران برويند و"هيچکس کاردش رابيرون نياور د جز برای تقسيم نان" . باکره بر بستر رويا دمی آسود و از هياهو چشم گشود. غوغائی بود. ميليون ها " شاهک" تاج شکسته شاهی بر سر وپيراهن دريده استبداد برتن او رامی خواستند. هرکس می خواست " خود" باکره راتصرف کند که تنها " شاه شکن" او بود و يگانه " انقلابی". ديگران ، هرکه بودند ، چون با ا و نبودند،" ضد انقلاب" بودند و عقوبتشان جز مرگ نمی توانست باشد.
" کوتوله ها" جامه " سرداران" پوشيدند. هر" شاهکی" بنا برا نديشه ای که فقط آن را" حق" می دانست، از " مزدک" و" چه" و " ابوذر" فراتر رفت. وهمه اين سرداران يک روزه، باکره را می خواستند. باکره مقدس بايد " تصرف" می شد . " صاحبی" پيدا می کرد که بکارت او را در بستر استبداد به نام انقلاب و آزادی بدرد.
باکره به ستاره های آسمان نگاه کردو گريست. کوتوله ها در خيابان ها سلاح در دست پای می کوبيدند و د رهمان حال که مشتی نثار رقيب می کردند، کتابی را که دوست نداشتند به آتش می کشيند، مرگ مخالفان را طلب می کردند، سرود آزادی می خواندند و خود را فرزندان" راستين انقلاب" می ناميدند. صف ها از سراسر خاک پهناور به جانب باکره می آمد. هيچ چيز جز تصرف باکره نمی خواستند.
باکره " از شاخه بازيگر دوری ، سيب را چيد" و سرانجام" روی برگ سرخ گلی " با آزادی خوابيد.
فرزندانش را در کلاله گل که از توفان می لرزيد ، پنهان کرد. می دانست او رابه بستر آلوده استبداد خواهندکشاند. يکی رفته بود و ميليون ها جايش را گرفته بودند. هزاران هزار دست ، هرلحظه برمی آمد تا او رابه بستر خود بکشد. پرچم ها متفاوت، شعا رها ديگر بود. آد م ها وگروههاودستجات و سازمان ها و جماعات واحزاب ، خون هم را می ريختند و فقط در يک چيز مشترک بودند. همه باکره را برا ی خود می خواستند.
هنوز سپيده سر نزده بود که باکره مقدس راکه ما عاشقش بوديم به بستر کشيدند. با فرياد آزادی حنجره می دريدند و در بستر استبداد باکره را بی سيرت می کردند.
***
امروز، آن باکره مقدس ما، ديگر روسپی روسياهی است که در بستر هزاران مستبد خفته و سرا پا عفونت وپلشتی است. ا زگيسوان آغشته اش عفونت استبداد بر می خيزد. از گند دهانش جز دشنام وتهمت و فرمان بيرون نمی زند. دستانش بجای نان، فقر را تقسيم می کند. آوازش همه نفير جنگ است.
روسپی را تنها جباران دوست می دارند.
وهر جباری که باروسپی آويخت، زهدان او را ميهمان نوزادی کرد که شوم ترين ميراث ملتی راباخود داشت: استبداد به نام آزادی. و هر سحرگاه کوتوله هائی بدنيا آمدند که خود رانام های گوناگون گذاشتند، همه فريبنده . کوتوله هائی که خود راتنهاميراث دار" انقلاب" می دانستند وبه نام" مادر" خود، نهاد شاهی را که يکی بود در " قبيله" های گوناگون تکثير کردند. " کميته" و " خانه تيمی" هردو به نام "انقلاب" می خواستند ومی خواهند که نه تنها ايران را، جهان مسکون را از شرق وغرب " نجات " بدهند. هيچ شريکی را هم بر نمی تابند. رئيس هر " قبيله" که اکنون تاج شاهی را با ردای روحانی بر تن دارد، آن را می طلبد که حتی شاهان شهره به ستمگری سراسر تاريخ هم نخواسته اند. کوتوله هائی که در بستر استبداد – روسپی نطفه گرفتند ، ديگر" شاه" نيستند ، خودرا" خدا" می دانند. خدايانی که از هم اکنون ليست اعدام برای" روزفتح" آماده کرده اند. و مردمان دوگروه بيشتر نيستند: اندکی که فرمان گزار خدای قبيله اند وديگران که انديشه ديگر دارند. به حکم رئيس هر قبيله خون گروه دوم برای " سربازان" او حلال است.
اينان همه فرزندان روسپی اند و هيچکس جز اينان، که نيچه "دونان" ناميدشان، روسپی را دوست نمی دارند.
***
نسل ما را ملامت نکنيد که " انقلاب" را شيفته بود. ما عاشق آن باکره مقدس بوديم.
گناه آن باکره دلربا را که اکنون روسپی شومی است به نام ما ننويسيد. گناه ما عاشقی بود و گوش دادن به افسانه ها و ورويا ها.
و ما که خود قربانيان روسپی و زادگان " انقلابی " او ئيم ، خود جبارانی هستيم که به بستر باکره رفتيم و ا ورا تصرف کرديم. ما. من و شما. ما که به جهان فخر تولد در سرزمين نخستين شاه عشق و اولين پيامبر نور را می فروشيم.
تاجباران هستيم ما که امروز لباس " آزادی" و" حقوق بشر" پوشيده ايم و با همان زبان دشنام می دهيم که " کيهان" شهره ترين مروج آنست. تا به فرمان " رئيس قبيله" دشنا م ها وتهمت ها را در لباس شعر والفاظ می پچيم تا اهل قبيله خود را " شهيدان" و" سرداران" وديگران را خائن بدانيم، همان
" نيمه پنهان" ۲۵ جلدی استبداد سرداران ميدان توپخانه را در حجم کمتر ارزانی" روسپی" می کنيم که روزی باکره بود و نسل ما عاشقش بود و نام مقدسش " انقلاب " بود.
***
نسل ما را دشنام ندهيد که چرا" انقلاب " کرد. بی انقلاب که قرن های نوزدهم و بيستم را با خود همراه کرد، زايمان خونين عصر نو از کهن ممکن نبود. انقلاب های علمی، فکری و سياسی شالوده جهان نو را با خوب و بدش ريختند. و هر انقلابی – چون فرزند خلفی- خلق وخوی سرزمينی را گرفت که در آن زاده شد. انقلاب فرانسه همان نبود که در روسيه و انقلاب چين نه آنکه در امريکا. هم دموکراسی زاده انقلاب است و هم استبداد.
و ايران ما که در يک قرن دو انقلاب را پشت سر گذاشت، و هر دو به نام "آزادی"، چگونه بود که هر دو بار باکره را به "روسپی" تبديل کرد؟ جز آن که ما. من. تو. او. همه در لباس "شاهی" به بسترش رفتيم و استبداد را در زهدانش نشانديم؟
***
و....ما هنوز عاشقيم. تا هستيم و- به گفته تلخ فرخ نگهدار- انتظار ور افتادن نسلمان را می کشيم، در انتظاريم. فرزندان باکره از کلاله گلسرخ بال خواهند گشود و اين بار ماد رخود " انقلاب" را دشنام خواهند داد و براه آزادی خواهند رفت.
و من نگرانم. سخت نگرانم. روسای " قبايل کهن سال استبداد" و کوتوله های پيرو آنها را می بيينم که لباس ديگر کرده اند و فرياد " آزادی" سر می دهند. آماده اند تا باکره آزادی بر فراز ايران بال بگشايد و او را اين بار به نام" آزادی" تصرف کنند.
***
نسل ما را نرانيد که چرا انقلاب کرديد؟
ما عاشق باکره ای مقدس بوديم.
آن باکره، ديگر روسپی روسياهی است.
باکره آزادی در راه است.
نگذاريد او را روسپی ديگری کنند که نسل شما را شرمسار کند.
۲۳ بهمن ۱۳۸۵
پاريس