از همین نویسنده
23 اسفند» چشم های مريم، هوشنگ اسدی25 دی» من شاهم، هوشنگ اسدی 15 شهریور» در آستانه، هوشنگ اسدی 22 فروردین» ايران وارد کننده نفت در سال ۲۰۱۵؟ جمشید اسدی، راديو زمانه 28 اسفند» شکست طرح کنترل قيمت ها و ادامه تورم در آستانه نوروز، جمشيد اسدی، ايران امروز
بخوانید!
20 دی » رانندگی با چشمان بسته
19 دی » جنايت مقدس: پرستار جعلی، دکتر قلابی 17 دی » وياگرا می رزمد – طالبان می لرزد! 16 دی » دلم برای عرفات تنگ شده است، بهمن احمدی امويی 10 دی » نقبی به چاه جمکران
پرخواننده ترین ها
» آرامگاه رضا شاه (تصویر)
» تهدید به بازداشت دختران میرحسین، ممنوعیت تدریس برای یکی از فرزندان، کلمه » سانسور همراهان خمینی در تصویر خبرگزاری فارس » روسيه: موضع اسرائيل نسبت به ايران عواقب فاجعه باری را در پی خواهد داشت، العربيه » دختران و مدیریت غرایز! (تصویر) » رهبر ايران مسوول اصلی حبس رهبران منتقد بايد آنها را آزاد کند، کمپين بين المللی حقوق بشر » اولين بيانيه فهرست انتخاباتی "صدای ملت" (منتقدان دولت دهم)، مهر » گلوله باران شهر حمص توسط ارتش سوریه وارد ششمین روز خود شد، راديو فردا باکره و روسپی، هوشنگ اسدی![]()
hooasadi@yahoo.fr باکره ای مقدس وزيبا و يگانه بود. دست بلند آفتاب به اندامش نمی رسيد. عطر آزادی را گيسوان بلندش با باد می برد و بر جهان می گستراند. لبخندش معنای نان گرم داشت. دستان اثيری اش پناه بود. چشم هايش مهربانی را بر آفاق وانفاس می نوشت. صدايش رويش گندمزار عشق د رفصل های تاريک شقاوت بود. باکره را عاشق بوديم. هر لحظه درما طلوع می کرد. هر صبح با زمزمه درختان افرا در بلخ طالع می شد. سراسر زمين را می رفت. می رفت. شب، جائی که شب نبود بيتوته می کرد و صبح دوباره می آمد با عطر گلهای وحشی کوهستان وشيهه اسبان دشت. باکره را عاشق بوديم. باکره را عاشق بوديم. از دور دست ها هم خبرش را داشتيم. جام را او به دست " سقراط" داد.نيمروزی با " گاليله" تا کنار خرمن آتش رفت. نيمه شبی دست "تام پين" شد و چشم بندش را برداشت تا جوخه آتش را ببيند و فرمان آتش دهد. پس شولای خونين مرد را برداشت و بر پشت "اسب کهر" تاخت. سحرگاه بود که کنار "لومومبا" رسيد. تفنگ ها در نور چراغ اتوموبيلی بصدا درآمدند و شيران آفريقا از خشم غريدند. باکره را عاشق بوديم. می گفتند در کوچه های پاريس با کومنارها" سنگر" می بست ودر خيابان های مادريد پيشاپيش داوطلبا ن چهار قاره می دويد. "روزا لوکزامبورک" که از ايستگاه قطار بيرون آمد و خود را در محاصره نازی ها ديد، او بود که چمدانش را گرفت. رفت و با " فيدل" از کوهها پائين آمد. با "چه" به قدرت پشت کرد و آنقدر با او رفت تا نشانی گورش را در فرودگاهی نظامی به خاطر بسپرد. باکره را عاشق بوديم. با نامش به نبرد زندگی می رفتيم. بااشک هايش از چشمه عشق وضو می گرفتيم و چهار تکبير می زديم بر هرچه که هست. می رفتيم تا او رابيابيم. می مرديم تا او بيايد و" به انبار کتان فقر کبريت بزند" بيايد و " کاری کندکارستان". بيايدو " سينمای فردين وشربت سينه راتقسيم کند". او بايد می آمد. او که در " سينه اش يک جنگل ستاره داشت" جان . جان. او که " د رکوهها آفتاب می کاشت" جان .جان. او که باآمدنش " زمستان سر می آمد " ووقتی می آمد هيچکس نمی ترسيد. هيچکس از برادر سيد جوادهم که رفته و رخت پاسبانی پوشيده " نمی ترسيد. نسل ما – د رجهان و ايران- باکره راعاشق بود. *** باکره به ستاره های آسمان نگاه کردو گريست. کوتوله ها در خيابان ها سلاح در دست پای می کوبيدند و د رهمان حال که مشتی نثار رقيب می کردند، کتابی را که دوست نداشتند به آتش می کشيند، مرگ مخالفان را طلب می کردند، سرود آزادی می خواندند و خود را فرزندان" راستين انقلاب" می ناميدند. صف ها از سراسر خاک پهناور به جانب باکره می آمد. هيچ چيز جز تصرف باکره نمی خواستند.
روسپی را تنها جباران دوست می دارند. وهر جباری که باروسپی آويخت، زهدان او را ميهمان نوزادی کرد که شوم ترين ميراث ملتی راباخود داشت: استبداد به نام آزادی. و هر سحرگاه کوتوله هائی بدنيا آمدند که خود رانام های گوناگون گذاشتند، همه فريبنده . کوتوله هائی که خود راتنهاميراث دار" انقلاب" می دانستند وبه نام" مادر" خود، نهاد شاهی را که يکی بود در " قبيله" های گوناگون تکثير کردند. " کميته" و " خانه تيمی" هردو به نام "انقلاب" می خواستند ومی خواهند که نه تنها ايران را، جهان مسکون را از شرق وغرب " نجات " بدهند. هيچ شريکی را هم بر نمی تابند. رئيس هر " قبيله" که اکنون تاج شاهی را با ردای روحانی بر تن دارد، آن را می طلبد که حتی شاهان شهره به ستمگری سراسر تاريخ هم نخواسته اند. کوتوله هائی که در بستر استبداد – روسپی نطفه گرفتند ، ديگر" شاه" نيستند ، خودرا" خدا" می دانند. خدايانی که از هم اکنون ليست اعدام برای" روزفتح" آماده کرده اند. و مردمان دوگروه بيشتر نيستند: اندکی که فرمان گزار خدای قبيله اند وديگران که انديشه ديگر دارند. به حکم رئيس هر قبيله خون گروه دوم برای " سربازان" او حلال است. اينان همه فرزندان روسپی اند و هيچکس جز اينان، که نيچه "دونان" ناميدشان، روسپی را دوست نمی دارند. *** ۲۳ بهمن ۱۳۸۵ Copyright: gooya.com 2011
|
||||||