از همین نویسنده
23 اسفند» چشم های مريم، هوشنگ اسدی25 دی» من شاهم، هوشنگ اسدی 27 بهمن» باکره و روسپی، هوشنگ اسدی 26 دی» شاه آمد، هوشنگ اسدی 14 مرداد» زودتر بمير رفيق! هوشنگ اسدی
بخوانید!
20 دی » رانندگی با چشمان بسته
19 دی » جنايت مقدس: پرستار جعلی، دکتر قلابی 17 دی » وياگرا می رزمد – طالبان می لرزد! 16 دی » دلم برای عرفات تنگ شده است، بهمن احمدی امويی 10 دی » نقبی به چاه جمکران
پرخواننده ترین ها
» آرامگاه رضا شاه (تصویر)
» تهدید به بازداشت دختران میرحسین، ممنوعیت تدریس برای یکی از فرزندان، کلمه » سانسور همراهان خمینی در تصویر خبرگزاری فارس » روسيه: موضع اسرائيل نسبت به ايران عواقب فاجعه باری را در پی خواهد داشت، العربيه » دختران و مدیریت غرایز! (تصویر) » رهبر ايران مسوول اصلی حبس رهبران منتقد بايد آنها را آزاد کند، کمپين بين المللی حقوق بشر » اولين بيانيه فهرست انتخاباتی "صدای ملت" (منتقدان دولت دهم)، مهر » گلوله باران شهر حمص توسط ارتش سوریه وارد ششمین روز خود شد، راديو فردا در آستانه، هوشنگ اسدی![]()
در آستانه، ايران را گريستم. نمی خواستم برگردم. نمی خواستم به غربت و تنهايی برگردم. ايران را می ديدم که شلاقش می زنند. بانوی هميشه عشق را می ديدم که ايستاده و با چشمان اشگبار، دست تکان می دهد. قطارها می رفتند. خالی می رفتند. ساعت ۵ و نيم صبح بود به وقت غربت. نمی خواستم برگردم. در من رقص تازيانه بر پا بود و در غربت، گرگ ها زوزه می کشيدند. آخرين تلفن از ايران بود. مرد هندی الاصل که مرا با دارويی سرخ می شست، به ساعتش نگاه کرد و با تعجب پرسيد: ـ جاده چالوس را می رويم. از ميان مه می گذريم و حرف شما را می زنيم.... جاده هزار چم آمد و هزار بار قلب بيمار را دور زد.بغضم را خوردم. مرد هندی هنوز داشت مرا می شست؛ رد تازيانه ها را می شست.
ـ بزنيد کنار. همان جا که هستيد.... ـ جايی بجوييد کنار آبی... ـ نشستيم... ـ گيلاس از عشق پر کنيد... ** ** ** Copyright: gooya.com 2011
|
||||||