کتابخانه حقوق بشر



















شنبه 12 آبان 1386

آمريکا در آستانه نوشيدن جام زهر! داريوش سجادی

داريوش سجادی
دولتمردان جمهوری اسلامی بايد متوجه اين نکته مهم باشند که ايالات متحده در آرايش سياسی ـ نظامی متفوقانه فعلی ايران، قبل از آنکه مغبون فراست و زيرکی و توانائی های سياسی و ديپلماتيک و بعضاً نظامی ايران باشند، چوب نسنجيدگی کنش های سياسی و نظامی خود در منطقه را خورده و می خورند

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 

... تحقيقاً در تقابل شکل گرفته ميان تهران و واشنگتن، با عنايت به داده های سياسی و نظامی موجود در منطقه نمی توان منکر موضع بالادستی ايران در مواجهه با آمريکای فعلی شد. اما پرسش کليدی آن است که آيا اين موضع فرادستی تضمين کننده عبور ظفرمندانه ايران از بحران موجود است؟

دولتمردان جمهوری اسلامی بايد متوجه اين نکته مهم باشند که ايالات متحده در آرايش سياسی ـ نظامی متفوقانه فعلی ايران، قبل از آنکه مغبون فراست و زيرکی و توانائی های سياسی و ديپلماتيک و بعضاً نظامی ايران باشند، چوب نسنجيدگی کنش های سياسی و نظامی خود در منطقه را خورده و می خورند.

اما اين بدآن معنا نيست که برای بر هم زدن معادله موجود دست های واشنگتن بسته است. تصادفاً تهران بابت برخورداری از چنين موضع بالا دستی بايد بيش از گذشته احساس خطر و دل نگرانی کند ... از آنجا که مواجهه موجود ميان تهران و واشنگتن از اساس فاقد تناسب و تعادل قدرت است، لذا تهران بايد بشدت پروای رفتار و واکنش های محاسبه نشده کاخ سفيد را داشته باشد.

بواقع جمهوری اسلامی ايران در حال بازی شطرنج با گوريلی است که هر اندازه نيز که بتواند و يا توانسته باشد با تکيه بر توانائی ها و ظرفيت های قائم به ذات خود حريف را «آچمز» و در موقعيت «کيش و مات» قرار داده باشد اما متقابلاً هرآئينه بايد خود را در معرض رفتار خارج از قاعده رقيب ببيند.

صحت گزاره «ناتوانی آمريکا در بحران عراق» لزوماً بمعنای پيروزی ايران نيست.

قهراً با توجه به توانائی های جهانی آمريکا در جميع حوزه های اقتصادی و نظامی و سياسی، نبايد در ازای قرار گرفتن اين گوريل در موقعيت «کيش و مات» توقع تن دادن وی به شکست را داشت. گزينه قابل تحقق در چنين شطرنجی زدن به زير صفحه شطرنج است. ايالات متحده بتعبير هاشمی رفسنجانی «دايناسوری است با مغز گنجشک» و تصادفاً همين «کم عقلی تنومندانه» بايد پمپ کننده «شجاعت ترس» به رويارويان با آن باشد. بتعبير بوعلی سينا: بايد از گاو ترسيد. چون هم شاخ دارد و هم مُخ ندارد.

از آنجا که در صفحه شطرنج سياسی موجود، واشنگتن فاقد موضع فرادستی است و تهران نيز فاقد قدرت متناسب با توان بين المللی آمريکاست لذا دو طرف می توانند از صرافت نتيجه «بُرد ـ باخت» افتاده و به فرجام مرضی الطرفين «پات» اکتفا کنند. فرجامی که متضمن بُرد نسبی و آبرومندانه برای طرفين اين معادله است.

واقعيات سياسی در موقعيت فعلی مؤيد آنست که واشنگتن ناتوان از تامين پيروزی خود در ازای تحميل شکست به ايران است اما ايران نيز هر چند بدنبال پيروزی خود به بهای شکست آمريکا است اما بر همان قياس بايد بپذيرد کاخ سفيد اثبات کرده در موقعيت «استيصال» توان رفتار خارج از قاعده را دارد.

بخشی از مقاله شجاعت ترس ـ سوم بهمن ۸۵

با گذشت قريب به ۸ ماه از ادله مطرح شده در مقاله شجاعت ترس، ايالات متحده نشان داده عملاً در همان مسيری گام برمی دارد که پيشتر در آن مقاله نشانه گذاری شده بود.

اين امر بدين معنا است که در آينده ای نه چندان دور (مشروط به ابرام دو طرف بر مواضع فعلی) جامعه بين الملل می تواند شاهد نوشيدن جام زهر «تن دادن واشنگتن به مذاکره با ايران» باشد.

چنين چشم اندازی از اين جهت قابل گمانه زنی است که کاخ سفيد عملاً خود را در بحران عراق در موقعيتی قرار داده که پيش از اين ايران در سال های پايانی جنگ ۸ ساله با صدام حسين مبتلا به آن بود.

زمينگيری نيروی نظامی ايران در سال های پايانی جنگ با ارتش صدام پايوران ايران را با رهبری هاشمی رفسنجانی به اين گزينه منطقی سوق داد تا با استراتژی «جنگ، جنگ تا يک پيروزی» جميع نيروهای آفندی خود را اختصاص به يک حمله نظامی جهت بدست آوردن موضع برتر و تغيير معادله جنگ بنفع خود نمايند.

ايران با چنين سياستی بدنبال آن بود تا بدينوسيله اولاً بن بست جنگ را شکسته و ثانياً با تکيه بر يک پيروزی نظامی افکار عمومی خود و جهان را متقاعد به برتری موضع جهت نشستن پشت ميز مذاکره با دشمن بمنظور پايان جنگ از طريق سياسی کنند. امری که با فتح فاو محقق شد و ديری نپائيد که مرحوم خمينی نيز رنجور اما شجاعانه به صرافت نوشيدن جام زهر قبول قطعنامه ۵۹۸ افتاد.

وضعيت فعلی ايالات متحده در عراق نيز اکنون مبدل به قرينه ای از وضعيت ايران در سال های پايانی جنگ با صدام شده.

کاخ سفيد با معرکه مبارزه طلبانه نسنجيده ای که از فردای انتساب محور شرارت به ايران راه انداخت عملاً افکار بين المللی را مهيای حل نظامی پرونده ايران کرد.

اما با زمينگير شدن ارتش و سياست اين کشور در فردای حمله به عراق و متعاقب بدست نيآوردن لقمه ای دندان گير از پرونده اتمی ايران خصوصاً با روند رو به بهبود مذاکرات ايران با آژانس انرژی اتمی، اکنون کاخ سفيد خود را با دست خود در موقعيت کيش و ماتی با ايران در منطقه می بيند که پيشتر در «شجاعت ترس» نشانه گذاری شده بود. بر اين اساس پيش بينی مواجهه از نوع «شطرنج شاه ترمذی مولوی با دلقکش» نمی تواند پيش بينی دور از انتظاری از جانب کاخ سفيد باشد.

شاه با دلقک همی شطرنج باخت

مات کردش زود خشم شه بتاخت

گفت شه شه و آن شه کبرآورش

يک يک از شطرنج می زد بر سرش

اين بدان معناست که در وضعيت فعلی، واشنگتن از سوئی ناشی از استهلاک قوای اقتصادی و نظامی اش در بحران عراق نمی تواند با حفظ وضع موجود با ايران وارد جنگ کلاسيک بلند مدت شود و از سوی ديگر از نظر روانی نيز اين آمادگی و روحيه را ندارد تا با ايرانی که خود شمّای آن را با کريه ترين شکل ممکن نزد افکار بين الملل خطرناک و حامی تروريسم ترسيم و معرفی کرده اکنون به مذاکره بنشيند. لذا برای آمريکا گفتگو با ايران در موقعيت فعلی بمعنای بازی پوکری است که در عين خالی بودن دست خود از کارت های موثر، بوضوح می تواند دست قدرتمند رقيب اش را بخواند.

سخنان ۸ ماه پيش رابرت گيتس وزير دفاع آمريکا اعترافی صادقانه از قرار داشتن آمريکا در تنگای مواجهه سياسی و نظامی با ايران فعلی است:

رابرت گيتس در مصاحبه مطبوعاتی در بحرين ـ بهمن ۸۵:

«واشنگتن در حال حاضربرای مذاکره با ايران در موضع ضعف است و قبل از تعامل با ايران بايد موضع خود را تقويت کنيم و نبايد تا قبل از تقويت موضع با ايران وارد گفتگو شد ... اکنون ايران هيچ نيازی به ما ندارد بنابراين آمريکا در شرايط موجود در هرگونه مذاکره ای با ايران طرف التماس کننده خواهد بود »

بر همين اساس دور از انتظار نخواهد بود تا دولتمردان کاخ سفيد بمنظور خلاصی از تنگنای موجود دست به يک شهرآشوبی نظامی محدود، سنگين و حساب شده عليه ايران زده تا بدينوسيله بتوانند با برهم زدن آرايش سياسی و نظامی موجود در منطقه بنفع خود و بر عليه ايران، ضمن ترساندن تهران، از نظر روانی خود و افکار عمومی بين الملل را متقاعد به نوشيدن جام زهر مذاکره با ايران کنند.

اين تهاجم می تواند برخوردار از يک بمباران وسيع و گسترده و سنگين عليه مراکز نظامی و صنعتی و اقتصادی ايران باشد.

طبعاً ايالات متحده با توجه به استعداد ها و توانمندی های ايذائی نظاميان ايران به هيچ وجه تن به جنگی کلاسيک و زمينی با ايران نخواهد داد بلکه هدف واشنگتن از چنين جنگی کسب موقعيت ممتاز روانی در افکار عمومی بمنظور نشستن پشت ميز مذاکره با ايران خواهد بود.

تنها نقطه ابهام واشنگتن در آغاز چنين تهاجمی نامشخص بودن پاسخ احتمالی ايران است. خصوصاً آنکه ايران به استعداد قوای موشکی خود بارها اعلام کرده هر گونه تهاجم نظامی آمريکا را با موجی از شليک موشک پاسخ می گويد. اين هشدار موشکی از آن جهت حائز اهميت است که با لشکرکشی ايالات متحده به افغانستان و عراق اکنون سربازان و پايگاه های آمريکا به راحتی در تيررس قوای نظامی ايران قرار گرفته. گذشته از آنکه دُردانه آمريکا در منطقه نيز (اسرائيل) با تقويت موشک های شهاب ۳ هدف استراتژيک و سهل الوصولی برای ايران خواهد بود.


مشکل موجود در وضعيت فعلی خوش بينی مفرط دو طرف اين منازعه (محمود احمدی نژاد و جورج بوش) است.

از يک طرف جورج بوش خوش بينانه معتقد است با دست زدن به تهاجم عليه ايران دولتمردان تهران بلافاصله در لاک دفاعی رفته و تسليم خواهند شد و از جانب ديگر محمود احمدی نژاد با احتساب مشکلات مبتلابه واشنگتن در منطقه و فشار سياسی و اقتصادی موجود بر توانمندی ايالات متحده با قاطعيت اعلام می کند:

«اين تحليل که آمريکا برای رهائی از مشکل عراق می خواهد به ايران حمله کند يک تحليل اشتباه است و با تحليل اشتباه نيز نمی توان مديريت کرد، چرا که امروز آمريکائی ها در موضعی نيستند تا بتوانند اين اقدام را انجام دهند»

اما در اين ميان واقع بينان هر دو جبهه به شدت پروای جنگ را داشته و عملاً می کوشند ضريب تحمل طرف مقابل را تا مرز واکنش تحريک نکنند.

در ايالات متحده، کنگره بارها رئيس جمهور را از دست زدن به تهاجم به ايران پرهيز داشته و در بدنه تصميم گيری کاخ سفيد نيز معدود واقع بينانی مانند کاندوليزا رايس و حتی رابرت گيتس می کوشند مانع از روياروئی نظامی دو کشور شوند.(۱)

در حالی که نو محافظه کاران و حاميان قدرتمند اسرائيل در ايالات متحده مکرراً بر طبل جنگ می کوبند.

همچنانکه در ايران نيز مديريت و پايوران عاليه نظام سعی کرده و می کنند تا با فراست مانع از روشن شدن آتش جنگ بين تهران و واشنگتن شوند. اما اين مساعی جميله در حالی صورت می گيرد که به وضوح می توان تک روی ها و کارشکنی ها و جاه طلبی هائی را در مسير اخلال در روند چنين مصلحت سنجی حاذقانه ای را مشاهده کرد.

پروژه بازداشت هاله اسفندياری در مقابل استعفای دکتر علی لاريجانی نزديک ترين و قابل استناد ترين سند از روياروئی واقع بينان و جاه طلبان در ايران است.

در پروژه بازداشت هاله اسفندياری صرف نظر از درستی يا نادرستی اتهامات منتسبه، يک نکته در جريان بازداشت تا آزادی وی بخوبی قابل مشاهده بود و آن ارائه راهکار ايران به آمريکا جهت حل مشکلات شان با تهران است.

ايران با پروژه هاله اسفندياری با صراحت توام با صداقت به کاخ سفيد پيغام داد که چشم تان برای حل مشکلات با ايران بجای خيابان پاستور بايد در خيابان آذربايجان باشد!

اين نکته از آن جهت قابل فهم و مشاهده است که بعد از بازداشت هاله اسفندياری، شخص لی هاميلتون، رئيس مرکز «وودرو ويلسون» و مسئول مستقيم هاله اسفندياری که از قضا ترغيب کننده اصلی دولت آمريکا جهت مذاکره با ايران در کميسيون گروه مطالعه عراق (کميسيون بيکر ـ هاميلتون) نيز بود ابتدا اقدام به نامه نگاری بمنظور آزادی هاله اسفندياری با روسای سه قوه ايران و شخص هاشمی رفسنجانی کرد اما از آنجا که هيچکدام از اين ۴ شخصيت حتی نامه ايشان را پاسخگوئی نکردند نهايتاً وی اقدام به ارسال نامه ای رسمی و محترمانه به رهبری عاليه نظام جمهوری اسلامی کرد.

نامه ای که اين بار برخلاف مراودات قبلی بدون پاسخ نماند و بلافاصله پاسخ آيت الله خامنه ای مبنی بر دادن دستور رسيدگی جهت حل مشکل هاله اسفندياری، از طريق دفتر نمايندگی ايران در نيويورک به صورت رسمی به شخص هاميلتون تقديم شد.

اصل انجام چنين مراوده ای با توجه به مفاهيم بکار گرفته شده در پاسخ رهبری ايران به نامه هاميلتون ناظر بر اين معنا بود که:

با توجه به صراحت قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران مبنی بر انحصار تعيين راهبردهای کلان ايران خصوصاً در عرصه سياست خارجی توسط رهبری، آمريکائيان برای حل مشکلات خود با ايران اولاً بايد با رهبری نظام گفتگو کنند و ثانياً برای چنين گفتگوئی نيز بايد گويشی مودبانه و محترمانه اتخاذ کنند.

اين درسی بود که پيشتر آمريکائيان بدليل عدم رعايت آن در جريان سخنرانی معروف مادلين آلبرايت نتوانسته بودند سودی از آن ببرند.

سخنرانی خانم آلبرايت هر چند در افکار عمومی دلجوئی و عذرخواهی آمريکا از ايران بابت کودتای ۲۸ مرداد تلقی شد اما از آنجا که در همان سخنرانی، آلبرايت «مجبور شده بود» تقسيم قدرت در ايران به دو قطب انتصابيون و انتخابيون رياست جمهوری وقت ايران را در قطب مخالف رهبری نظام مخاطب قرار دهد، به همين دليل ايشان عملاً نتوانست بهره ای از آن «بظاهر دلجوئی» برده و از قضا فردای همان سخنرانی با پاسخ تند آيت الله خامنه ای مواجه شد.

گذشته از آنکه برخی از تحليل گران هاله اسفندياری و عوامل مرتبط با وی را کانال غير رسمی نيروهای نزديک به هاشمی رفسنجانی جهت انتقال غيررسمی پيام به آمريکا معرفی می کردند اما بر فرض صحت چنين ادعائی نيز در جريان بازداشت و شيوه آزاد شدن اسفندياری، عملاً دريچه اين کريدور بر روی حاميان هاشمی بسته و متقابلاً بصورت بالقوه در اختيار رهبری نظام قرار گرفت.

علی رغم اين، هر چند در پروژه هاله اسفندياری راهکار ورود مثبت جهت حل مناقشه بين دو کشور از جانب ايران به آمريکا نشان داده شد، اما بفاصله کمتر از دو ماه با استعفای دکتر علی لاريجانی از دبيری شورای عالی امنيت ملی مشخص شد نيروهای يکه سالار بی تمايل نيستند تا ساختار قدرت در ايران را بنفع جاه طلبی های خود بر هم زنند.

استعفای لاريجانی از جانبی به معنای قرار گرفتن کامل تيم پرونده اتمی در اختيار احمدی نژادی بود که بارها با اتخاذ موضع ناهمسو با لاريجانی و ايراد اين موضع که پرونده اتمی ايران را بسته شده می داند، اولويتی برای حل پرونده اتمی ايران از طريق مذاکره قائل نيست.

اين امر می تواند بدين معنا باشد که تيم احمدی نژاد با حذف لاريجانی از پروسه مذاکره بر سر پرونده اتمی و قرار دادن چهره ای کم فروغ بجای وی اين پيام را به آمريکا داده که برای بستن پرونده اتمی آمادگی راهکارهائی ديگر ولو راهکار نظامی را نيز دارد.(۲)

اما صرف نظر از درستی يا نادرستی چنين تحليلی ، استعفای دکتر لاريجانی را می توان در چارچوب مبارزه قدرت در ايران نيز حائز اهميت دانست.

چنين تحليلی با توجه به خصوصيات منحصربفرد محمود احمدی نژاد بويژه گرايشات توجه طلبانه وی، قابل فهم است.

اما نبايد توجه طلبی محمود احمدی نژاد را صرفاً به سطوح نازل صفات شخصی وی تقليل داد.

احمدی نژاد به واقع نماد و نمايندگی طبقه ای را عهده داری می کند که در طول تاريخ تحولات يکصد سال گذشته ايران همواره از جانب طبقات شبه شهری و شبه متوسط ايران در مظان تحقير و استخفاف قرار داشته اند.

بر همين مبنا توجه طلبی احمدی نژاد را بايد واکنشی طبيعی و برخاسته از خرده فرهنگی تلقی کرد که از بيرون به ايشان و طبقه حامل ايشان، پمپ شده و می شود.

برخلاف ظاهر متشخص و فرهيخته طبقه شبه مدرن ايرانی، اين طبقه بوضوح نشان داده در لايه های پنهان شخصيت خود بشدت آغشته به نژادپرستانه ترين گرايشات طبقاتی اند.

بر همين اساس طبقات شبه مدرن ايرانی از ابتدای شکل گيری خود همواره نوع نگاه شان به طبقات فرودست بمثابه نوع نگاه به طبقه نجس های هندی آغشته به مفاهيم و مضامين تحقيرکننده ای از قبيل دهاتی، بی سواد، قربتی، بی فرهنگ، عقب افتاده بوده و می باشد.

لذا طبيعی است اکنون که فردی از اين طبقه توانسته به هر شکل قابل مناقشه يا غيرقابل مناقشه ای بر بالاترين کرسی مديريت اجرائی کشور تکيه زند، نهايت اهتمام خود را صرف جبران تمامی آن سال هائی کند که به وی و طبقه حامل ايشان تحقير و اهانت می شد و از اين طريق احساس تشفی خاطر تاريخی کند.

مطابق چنين فرآيندی احمدی نژاد توانسته به عنوان يک پديده با موثرترين شکل ممکن لايه های پنهان و موثر مناسبات فردی و اجتماعی دو جامعه سنتی و شبه مدرن ايران را بتصوير کشد.

رنج تاريخی احمدی نژاد از نگاه محقرانه جامعه شبه شهروندی ايران به خود و طبقه همراه خود، اکنون و با به قدرت رسيدن وی اين امکان را به وی داده تا ساختار قدرت سياسی ايران را بلاگردان منويات جاه طلبانه و توجه خواهانه خود کند.

بر همين مبنا بود که بعد از پيروزی احمدی نژاد در انتخابات رياست جمهوری ناظران سياسی شاهد چينش کابينه ای از سوی احمدی نژاد شدند که آکنده از کوتاه قدان بود.

احمدی نژاد از همان ابتدا با «چينش بدون ژنرال» کابينه اش عملاً نشان داد جهت برآورد نياز توجه طلبانه خود، تيمی را می پسندد که تنها ستاره قابل درخشش در آن منحصر به خودش باشد.

در همين راستا است که می توان درخشش های رسانه ای در کابينه احمدی نژاد طی دو سال گذشته را منحصر به شخص رئيس جمهور دانست.

اصرار بر سفرهای استانی با محوريت خود و اصرار بر حضور همه ساله در اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل در کنار سفرهای متعدد و مصاحبه های متنوع با رسانه های خارجی را بايد نمود برجسته ای از نياز توجه طلبانه وی معنا کرد.

اما هر چند احمدی نژاد در چينش کابينه خود با استقلال عمل توانست تيمی يک دست و کم فروغ را ساماندهی کند اما از همان ابتدا نيز مجبور شد حضورناخواسته سه ژنرال را نيز کراهتاً در جوار کابينه اش تحمل کند.

باقر قاليباف و علی لاريجانی و اکبر هاشمی رفسنجانی، سه نفر از پنج رقيب اصلی احمدی نژاد در انتخابات رياست جمهوری بودند که وی علی رغم ميل شخصی اش مجبور به همکاری با ايشان در شهرداری و شورای امينت ملی و مجمع تشخيص مصلحت نظام شده بود.

احمدی نژاد در قدم نخست با فراست توانست در همان ابتدای کار تکليف قاليباف را با خود يکسره کرده و از طريق ايزولاسيون سياسی، شهردار تحميلی را نمدمال بی اعتنائی خود نمايد.

پروژه حذف علی لاريجانی دومين مانور قدرت احمدی نژاد بود که بعد از سفر ولاديمير پوتين و اصرار و تعمد وی در ملاقات با رهبری و ارائه پيشنهاد خود به ايشان کليد خورد.

ظاهراً پوتين با اين کار اصرار داشت تا به طرف ايرانی خود اثبات کند که تمام قد ساختار قدرت در ايران را برخلاف آمريکائی ها برسميت شناخته و با احترام قواعد آن را رعايت می کند.

بر همين اساس ترجيح داد پيشنهاد محرمانه خود را علی رغم ميزبانی احمدی نژاد، مستقيماً به شخص آيت الله خامنه ای تحويل دهد.

شايد همين کم لطفی پوتين به احمدی نژاد بود که باعث شد فردای تائيد علی لاريجانی مبنی بر اختصاص پيشنهاد پوتين به پرونده اتمی، احمدی نژاد از اساس منکر چنين پيشنهادی شود.

انکاری که ضمن اشباع صبوری لاريجانی، منجر به اعلام شتابزده استعفای وی توسط سخنگوی دولت گرديد.

حذف لاريجانی از آن جهت برخوردار از اهميت ويژه است که وی از معتمدين قابل وثوق آيت الله خامنه ای محسوب شده و علی الظاهر گماردن ايشان در راس پرونده اتمی نيز با توصيه موکد رهبری ايران صورت گرفته بود. لذا احمدی نژاد خواسته يا ناخواسته توانست با حذف لاريجانی مرزهای قدرت خود را تا پشت ديوارهای خيابان آذربايجان گسترش داده و عمداً يا سهواً اين پيغام را به غرب ارسال کند که:

در ساختار قدرت ايران به آن اندازه توان دارد تا بتواند در پرونده اتمی ضمن حذف معتمد رهبری و جايگزين کردن فرد مورد اعتماد خود، ابتکار عمل را در دست گيرد.

اين نکته را نيز نبايد از نظر دور داشت که خانواده لاريجانی ها اساساً بصورت سنتی مورد وثوق و اعتماد آيت الله خامنه ای بوده اند تا جائی که ايشان پيش از علی لاريجانی، «صادق» برادر ديگری از اين خانواده را در شورای نگهبان منسوب کرده بود و اگر بی مبالاتی «محمد جواد» در جريان مذاکرات با نيکلاس براون نبود قطعاً وی نيز امروز جايگاه مهم تری در ساختار سياسی ايران داشت. اما «محمد جواد» عملاً چوب اعتماد بنفس بيش از حد خود را خورده تا جائی که همين اعتماد بنفس همواره مانع از آن شده تا وی بتواند در چارچوب قواعد مرسوم سياسی ايران بازی کند. اما برخلاف وی «علی» ثابت کرد با حفظ رابطه ارادت ورزانه خود با رهبری ايران از آن درجه از استعداد برخوردار هست تا به وقت نياز تندروی از جنس «پخش برنامه چراغ» يا «پوشش تصويری کنفرانس برلين» را عهده داری کند و حسب الاقتضا در پرونده انرژی اتمی نيز با مشی واقع بينانه و معتدل مديريت آن پرونده را تقبل نمايد.

ليکن علی رغم مورد اعتماد بودن لاريجانی ها در بيت رهبری، احمدی نژاد نشان داد برای حفظ رکورد درخشش انحصاری در ساختار قدرت ايران قدرت مانور بهتر و بيشتری از مقربين دارد. وی با حذف لاريجانی و ايزوله نگاه داشتن قاليباف استعداد بالای خود را در حذف موانع و رقبايش را از طريق رودرروئی مستقيم نشان داده.

اما مشکل احمدی نژاد رقيب سوم است که برخلاف رقبای قبلی، پيرتر و زيرک تر از آن است تا تن به مبارزه مستقيم با احمدی نژاد دهد.

هاشمی رفسنجانی رقيب قدرتمندی برای احمدی نژاد محسوب می شود که تاکنون علی رغم همه همآورد طلبی های عليه خود فرصت روياروئی مستقيم را از احمدی نژاد گرفته.

هر چند با بازداشت موسويان و پنجه کشيدن بر رخسار حسن روحانی و توقيف و توقف دو نشريه مقرب به هاشمی (شرق و هم ميهن) احمدی نژاد خود را تا پشت حريم اختصاصی هاشمی نيز رساند. اما هاشمی با صبوری و مانورهای حسابشده، بعد از احراز پيروزی در انتخابات مجلس خبرگان و کسب مقام رياست آن مجلس به احمدی نژاد نشان داد مبارزه سياسی با اين پير پرتجربه مشکل تر از آن است که تصور می شده.

هاشمی نسبت خود با انقلاب و نظام برآمده از آن را از جنس نسبتی پدرانه می داند.

لذا برخلاف حکايت معروف علی ابن ابيطالب در قضاوت ميان «دو مادر مدعی يک فرزند» که مادر اصلی بدليل رابطه عاطفی با فرزندش و بمنظور حفظ بقا و سلامت فرزند در مقابل حکم ذکاوت مندانه علی ابن ابيطالب از حق خود گذشت کرد، هاشمی با توجه به رابطه پدرانه ای که بين خود و انقلاب تعريف کرده برخلاف «رابطه عاطفی مادران با اولادشان» خود را برخوردار از نسبتی مالکانه با انقلاب و نظام برآمده از آن می داند.

همين رابطه مالکانه به هاشمی به اندازه کافی انگيزه مجاهدت بمنظور حفظ و بقای اولادش را می هد تا ميدان را بنفع رقيب خالی نکرده و با تيزبينی از متعلقات خود! حراست کند.

تفاوت بارز هاشمی با احمدی نژاد در فهم «وضعيت فعلی و متشنج ايران با آمريکا» بازگشت به اين نکته دارد که هاشمی در دوسيه زمامداری خود برخوردار از سابقه ای ۸ ساله است که ممهور به صفت سازندگی شده. صرف نظر از تمامی شائبه ها و اتهامات چرک آستينی که به وی و منسوبين وی طی دوران سازندگی زده شده و می شود اما در مجموع وی منطقاً می تواند نگران تک تک بمب ها يا موشک هائی باشد که در صورت بروز جنگ بين ايران و آمريکا، سد ها و اتوبان ها و نيروگاه ها و کارخانجاتی را که در دوران رياست جمهوری وی ساخته شد را مورد تهاجم و تخريب قرارمی دهند.

از همين بابت است که شاهد ابراز هشدارهای وقت و بی وقت وی به مسئولين کشور می باشيم که:

«در شرايط حساس فعلی، نبايد ناپخته و نسنجيده عمل کرد و مردم را به زحمت انداخت و آثار عظيم انقلاب، دفاع و سازندگی را زير سئوال برد»

اظهارات هاشمی رفسنجانی در کنگره سرداران و ۱۴۰۰ شهيد ارتش استان مرکزی

اما برخلاف نگاه هاشمی به گذشته، احمدی نژاد نگاهی رو به آينده دارد. اين از آن روست که احمدی نژاد اولاً در پيشينه خود مطاعی جهت ارجاع ندارد در نتيجه چيزی نيز برای از دست دادن ندارد و ثانياً با توجه به ناکامی خود در تامين وعده های اقتصادی و سياست های عدالت گسترانه اش می کوشد تا با يگانه فرصت موجود (پرونده انرژی اتمی) کارنامه قابل دفاعی را برای خود در افکار عمومی ايرانيان بيآفريند.

از اين رو حذف لاريجانی از پرونده انرژی اتمی قابل فهم است.

طبعاً چنانچه لاريجانی فرصت آن را می يافت تا پرونده مزبور را با موفقيت به اتمام برساند در آن صورت بخش اعظم اعتبار و درخشش اين موفقيت را نيز نصيب خود می کرد و احمدی نژاد بی نصيب از سهم قابل اعتنائی از اين افتخار ملی می شد.

اما اکنون و با حذف لاريجانی، تماميت پرونده اتمی در اختيار تيم احمدی نژاد قرار گرفته و با توجه به اهتمام وی به حل پرونده اتمی با تکيه بر سياست خوشبينانه:
«آمريکا هيچ غلطی نمی تواند بکند» محتملاً می توان شاهد کم رنگ شدن محور ديپلماسی در ازای پررنگ شدن تنش نظامی بين ايران و آمريکا در حل پرونده اتمی بود.

احمدی نژاد در تعقيب سياست های قدرت طلبانه و توجه خواهانه اش متوسل به شيوه ای شده که در ايران مسبوق به سابقه است.

تيمسار رزم آرا نخست وزير وقت ايران در نيمه دوم دهه ۳۰ و ابولحسن بنی صدر نخستين رئيس جمهور ايران بعد از پيروزی انقلاب اسلامی دو نمونه برجسته از رويکرد قدرت طلبانه ای در تاريخ معاصر ايران هستند که رفتار سياسی شان کمابيش قرينه ای از مواضع فعلی رئيس جمهور ايران است.

رزم آرا در آن تاريخ توانست در تشنج ناشی از بحران نفت با تکيه بر پايگاه نظامی خود و مديريت مقتدرانه شخصی اش در زمانی کوتاه ضمن زمينگير کردن رقبای سياسی اش، خود را به عنوان سياستمداری قدرتمند به شاه و جهان بين الملل تحميل کند. تنها اشتباه استراتژيک رزم آرا آنجائی بود که در دلنگرانی جهان غرب از خطر سرخ بيش از اندازه خود را به روس ها نزديک کرد.

همين نزديکی ناسنجيده بود که نهايتاً حکم ترور وی را با توجيه خطر سقوط ايران در دامان کمونسيت موجه کرد. (هر چند فدائيان اسلام عامليت اين ترور را به نام خود در تاريخ ايران ثبت کردند اما بعدها شواهدی پيدا شد دال بر آنکه گلوله خلاص کننده رزم آرا از اسلحه آجودان شخصی رزم آرا و با آمريت اسدالله علم و شخص شاه شليک شده بود)

ابولحسن بنی صدر نيز مورد دومی بود که از آغاز رياست جمهوری خود بمنظور بر هم زدن موازنه قدرت به نفع خود اقدام به يارگيری سياسی از ميان ارتش و طبقه متوسط ايران کرد.

ليکن بنی صدر در گمانه زنی بر روی اين دو پايگاه دچار يک اشتباه استراتژيک شد. اساساً ارتش در آن مقطع فاقد شيرازه و اقتدار بود و طبقه متوسط ايران نيز نشان داده اند در تحولات اجتماعی قبل از حضور در صحنه بيشتر تمايل به ايفای نقش تماشاچی را دارند.

اما برخلاف اين دو احمدی نژاد هوشمندانه اولاً توجهی به پايگاه خارج از کشوری مانند رزم آرا نکرده. گذشته از آنکه برخلاف بنی صدر ضمن آنکه يارگيری سياسی خود را بجای ارتش از بدنه سپاه قرار داده، متقابلاً بجای «طبقه متوسط فشل ايرانی» پايگاه توده ای خود را در کانون «طبقات محروم» تعريف کرده. طبقه ای که نشان داده در روز واقعه از پا به رکابی قابل اعتمادی برای معتمدين خود برخوردارند.

اينکه احمدی نژاد تا کجا می تواند در چنين بازی قدرتی که خود دامن زننده به آن بوده موفق باشد، چشم انداز روشنی ندارد. خصوصاً آنکه نزديکی انتخابات مجلس هشتم و يارگيری های جديد سياسی بزودی صحنه سياسی ايران را بشدت ملتهب خواهد کرد. اما در يک نکته نمی توان ترديد داشت و آن اينکه:

صرف نظر از آرايش سياسی ژلاتينی موجود در ساختار فعلی قدرت ايران، بر دولتمردان جمهوری اسلامی فرض است تا در موقعيت حساس موجود مدبرانه قبل از آنکه به توصيه حکيم ابولقاسم فردوسی تاسی کند که:

سياهی لشگر نيآيد به کار
يکی مرد جنگی به از صد هزار

آموزه «سان تزو» استراتژيست چينی صده چهارم پيش از ميلاد مسيح را ملاک عمل خود قرار دهند، مبنی بر آنکه:

«صد بار پيروز شدن در صد جنگ حد اعلای مهارت نيست. حد اعلای مهارت مقهور کردن دشمن بدون جنگيدن است»

بر اين اساس و تا اطلاع ثانوی ايرانيان می توانند گزاره حکيم طوس را اين گونه بازخوانی کنند که:

يکی «مرد تدبير» به از «مرد جنگ»

داريوش سجادی
۱۱آبان۸۶

dariushsajjadi@yahoo.com

ــــــــــــــــــــ

آدرس مقاله شجاعت ترس:
http://www.sokhan.info/Farsi/Goril.htm

آدرس مقاله بلوف:
http://www.sokhan.info/Farsi/Bluff.htm

۱ـ هشدار دمکرات ها به بوش جهت پرهيز از تهاجم نظامی به ايران:
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2007/11/071101_si-democrats-iranbush.shtml

۲ـ مرد جنگ، مرد فرار هم بايد باشد:
http://www.sokhan.info/Farsi/Mardj.htm

دنبالک:


فهرست زير سايت هايي هستند که به 'آمريکا در آستانه نوشيدن جام زهر! داريوش سجادی' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2008