|
از همین نویسنده
25 دی» من شاهم، هوشنگ اسدی15 شهریور» در آستانه، هوشنگ اسدی 27 بهمن» باکره و روسپی، هوشنگ اسدی 26 دی» شاه آمد، هوشنگ اسدی 14 مرداد» زودتر بمير رفيق! هوشنگ اسدی
بخوانید!
20 دی » رانندگی با چشمان بسته
19 دی » جنايت مقدس: پرستار جعلی، دکتر قلابی 17 دی » وياگرا می رزمد – طالبان می لرزد! 16 دی » دلم برای عرفات تنگ شده است، بهمن احمدی امويی 10 دی » نقبی به چاه جمکران
پرخواننده ترین ها
» يادداشتی برای نسل های آينده، آرش حجازی
» محمد قوچانی: اعترافات من کذب محض است! سحام نيوز » نامه ابراهيم يزدی به رييس قوه قضائيه » بازتاب جهانی خبر دستگيری محمد قوچانی، تغيير » اتحاديه اروپا در انتظار پاسخ ايران؛ "آماده اقدام هستيم"، راديو فردا » مچ بندهای سبز در زمین تنیس ویمبلدون (گزارش تصویری) » استاد مصباح در سایه، کاريکاتور آريا » حمايت ۷۸ تن از استادان دانشگاه های جهان از تلاش دانشگاهيان ايران برای رسيدن به عدالت، برابری، آزادی بيان و دمکراسی » مرتضوی، جلادی که در تهران فرمان میدهد، کيست؟ گزارشگران بدون مرز » رسـوایی بزرگ با فاش شدن دروغ و تقلب شورای نگهبان (گزارش تصویری) چشم های مريم، هوشنگ اسدی![]()
hooasadi@yahoo.fr سال های دراز است که ديگر با "انديشه" و "راه" مريم نيستم. اما نامش هميشه قلبم را می لرزاند. ارزش نه از آن دست که استاد ماکان با ديدن چشم هايش دچارش شد و تا آستان جنون رفت؛ و نه ازآن گونه که"کيا" ی پيرمرد را هر روز ملاقات به نوجوانی بيقرار مبدل می کرد. لرزش دلم، از سرنوشت تلخی است که گلهای انقلاب مشروطيت را يکايک پژمرد: در سحرگاهان اعدام، در سلولهای مرگ شاه و شيخ و در روزهای بی پايان غربت. انقلاب مشروطيت، انقلاب آزادی بود. حتی از جسد آن شعر امروز برخاست که نيما اين "خاطر پر درد کوهستانی" صلايش داد و داستانش از هدايت ير برکشيد که از " دونان شهرستان" نبود ، نسب به اشرافيت می برد و سرنوشت ايران نو را در " بوف کور" باز نوشت. در سياست هم، تمامی جهان نو از انقلاب مشروطيت برآمد: مارکسيسمی که بيشتر به خشونت استالينيستی راه می برد تا آزاد انديشی مارکس و روزا لوکزامبورگ، و ليبراليسمی که قربانی استبداد دير سال روح ايرانی شد. انقلاب مشروطيت، سرزمين شگفت و سراسر تناقض مرا، چنان شخمی زد که نوه نظريه پرداز متعصب مشروعه طلبان – شيخ فضل اله نوری که دست در دست شاه مستبد داشت - به رهبری حزب کمونيست طرفدار شوروی رسيد و در کنارش زنی – نه عشقی - از تبار همان شاه را يافت؛ و هر دو که از غربت شتابان آمدند تا انقلاب را ياور باشند، در زندان انقلابی که پيروان شيخ که از چنگ بازماندگان انقلاب مشروطيت به هزار حيله ربوده بودند، شکنجه شدند و سرانجام مردند. **** من در او" صاحب چشم هايش" را می جستم و او در نقش عضو هيئت سياسی بود. در زندان، شلاق ها خوردم و روزها و شب ها از سقف آويزانم کردند تا "اعتراف" کنم من و "مريم فيروز" اعضای شبکه فراماسونری لژ انگلستان هستيم و در حزب توده نفوذ کرده ايم. "رفيق کيا" را پيش از انقلاب در يک خانه تيمی در برلين شرقی ديدم ، بعد از انقلاب او را بارها به ديدن آقای خامنه ای بردم و ماه های آخر زندان را هم در يک اتاق بوديم. حدود سه ماه هر هفته ما را با هم به ملاقات می خواندند. با هم می رفتيم و من باز از دور مريم را می ديدم که آغوش می گشود و به سوی "کيا" می دويد. شرح مفصل اين عشق پيرانه سر را در کتاب خاطراتم نوشته ام که در آستانه انتشار است. امروز که مريم پر کشيده است تا برای هميشه کنار" کيا" بيارامد و نسل اول بر آمده از انقلاب مشروطيت را به پايان خود نزديک تر کند، دست نويسم کتابم را ورق می زنم و اين صفحات را می يابم.
**** پاريس ۲۳ اسفند ۱۳۸۶ Copyright: gooya.com 2009
|
||||