يادداشت های مشکوک علم (بخش ۳)
هادی خرسندی
«اسدالله علم، نخستوزير، وزير دربار و دوست گرمابه و گلستان محمدرضا شاه چند صباحی خاطرات روزانهاش را به کوتاهی يادداشت می کرده که در چند سال گذشته با مقدمه و ويرايش دکتر علينقی عاليخانی وزير کابينهاش، در شش جلد منتشر شده است. «يادداشت های علم» از خواندنیترين کتابهای تاريخی – تفريحی روزگار ماست.
«يادداشتهای مشکوک علم» که به همان سياق نوشته شده البته در شيرينی و خندهآوری شايد به پای يادداشتهای اصلی نرسد. اين يادداشتها که همزمان و به موازات يادداشتهای اصلی در مجله «راه زندگی» در لسآنجلس چاپ می شد – به قول پری اباصلتی، سردبير مجله: - گاه خوانندگان را دچار شبهه می کرد که اصلیها کدام است و جعلیها کدام؟!
دکتر عاليخانی که وسواسی ستودنی در انتشار يادداشتهای علم بخرج داده – و قاعدتاً نبايد از طنزينه کردن آن خوشش بيايد - برای من نوشته است: «اميدوارم به زودی "يادداشت های مشکوک" را منتشر کنيد. قسمت هائی از آن را که در روزنامه ها خواندم، همان گونه که در ديدارمان به شما گفتم، به راستی فوقالعاده است.»
دکتر عباس ميلانی می نويسد که فلانی (يعنی من) «يادداشت های علمش به مراتب "تاريخی"تر از يادداشت های علم است...»
اين اظهار لطف ها البته داوطلبانه بوده نه اين که من خواسته باشمشان برای بازار گرمی در مقدمهی کتاب.....»
نقل از مقدمهی بازار گرمکن کتاب «يادداشتهای مشکوک علم»! (در دست انتشار)
دو بخش از «يادداشتهای مشکوک علم» هفتههای پيش در خبرنامه گويا منتشر شد. اينک قسمت سوم:
پنجشنبه
صبح رفتم سوارکاری. اعليحضرت هم تشريف آورده بودند ولی پياده. معلوم شد اسب ملوکانه حوصله نداشته رکاب نداده. فرمودند «اين هم انگار راديو مسکو گوش ميکند!» عرض کردم راديو مسکو را فقط خرها گوش ميکنند. خيلی خوششان آمد. خواستند غلام را تشويق کنند. فرمودند «بيا پائين بزنم پشتت!». رفتم پائين ابراز عنايت فرمودند زدند پشتم. اما انگار يک دلخوری هم داشتند که يک قدری قايم زدند. به سبک اعليحضرت فقيد زدند. بعد هم فرمودند غروب مهمان دارند و به فلنگ ملوکانه افتخار بستن دادند.
بعد از تفقد ملوکانه به منزل رفتم بستری شدم. خانم علم گفتند چرا شما هر روز يک صدمه از دربار میبينی. گفتم من حاضرم جانم و تمام خانوادهام را برای دربار بدهم. گفت من يکی را منها کن. توی دلم گفتم اول خودم را منها ميکنم.
جمعه
بعد از ظهر ديدار خصوصی با اعليحضرت داشتم. اوقاتشان از مهمان ديروزی تلخ بود. فرمودند دخترک انگليسی در حال لباس پوشيدن به من میگويد «يور مجستی! چرا به شهبانو خيانت ميکنيد؟ خواستم بزنم توی دهنش». عرض کردم خوب شد نزديد قربان، وگرنه روزنامههای انگليسی ولمان نميکردند. فرمودند «دخترک زيبائيش حرف نداشت ولی حرفش زيبا نبود. بگو خانم جان اگر قرار بود ما اين کار را نکنيم تو اينجا چکار میکردی. يکی از اون ، ملکه انگليسش حق نداره چنين سوالی از من بکنه چه برسه به تو انچوچک!» (توضيح عاليخانی: شاه انچوچک را به حروف لاتين نوشته. احتمالاً خيال کرده لفظ انگليسی است. به نظر میرسد شاه فقط دوبار اين لفظ را مصرف کرده باشد، يکی در مورد دخترک گستاخ انگليسی، يکی هم سالها بعد در مورد صادق قطب زاده وزير خارجه جمهوری اسلامی که گفته بود آمريکا بايد شاه را به ايران پس بدهد.)
شنبه
صبح زود شاهنشاه تلفن فرمودند، فرمودند زود خودت را برسان، اينها دارند قيمت نفت را ميآورند پائين. با عجله خودم را رساندم. شاهنشاه چرتکه در دست در سرسرای ملوکانه قدم ميزدند و چرتکه میانداختند. بطوريکه دست ملوکانه بند بود، نمیشد من ببوسم. فکر کردم چقدر چرتکه چيز مزاحمی است که مرا از بوسيدن دست ولينعمت خود محروم ميکند. چقدر آرزو کردم که کاش من هم چرتکه بودم که شاهنشاه آريامهر صبح اول صبح غلام را چرتکه بيندازند و رويم حساب بفرمايند.
با يک نگاه احساس کردم دستهای ملوکانه از حمل چرتکه و محاسبه با آن خسته شده است. وقتی تعظيم کردم، قبل از اينکه راست شوم هول هولکی فرمودند «راست نشو، راست نشو!». در امتثال امر ملوکانه راست نشدم. شاهنشاه آريامهر چرتکه را روی پشت من قرار داده مشغول محاسبه قيمت نفت شدند. سعی کردم هرچه بيشتر خودم را شبيه ميز کار شاه بکنم اما افسوس که کشو نداشتم!
کم کم درد لذتبخشی در ستون فقرات من حرکت کرد و باد گرمی در دلم پيچيد که در دقايق اول افتخارآميز بود اما به تدريج که زمان ميگذشت داشت افتضاحآميز میشد. از وحشت اينکه زير چرتکه ملوکانه از پای درآيم يا باد گرم افتخارآميز، تصميم به خروج بگيرد، لرزه بر اندام غلام افتاد بطوريکه شاهنشاه آريامهر با تعجب فرمودند «نميدانم چرا اين چرتکه میلرزد!» از همان زير با حالتی مفلوک و گردنی کج و صدائی غمانگيز عرض کردم «قربان مهرههای چرتکه از ذوق تماس با انگشتهای همايونی به وجد آمدهاند.» فرمودند «شانس آوردهاند ماشين حسابمان باتری نداشت وگرنه تا آخر عمر اين افتخار نصيبشان نمیشد.» از فرصت استفاده کرده به عرض ملوکانه رساندم قربان. بيش از اين هم زياديشان ميکند. هر مهرهای يک مقدار پتانسيل افتخار دارد. ممکن است چوبشان ترک بردارد. شاهنشاه آريامهر با حضور ذهن خارقالعاده فرمودند «راستم ميگی» . بعد رئيس تشريفات را صدا زده چرتکه را به او داده امر فرمودند ”برويد برای ماشين حساب باطری بخريد.“ (توضيح عاليخانی: علم يکجا باتری را با طين و جای ديگر با تای منقوط نوشته است. اگرچه با تای دونقطه درست است اما دسته که داشته باشد بردار و بگذارش راحتتر است.)
سپس شاهنشاه به اتاق کار خود تشريف برده به من هم امر فرمودند به دنبال ملوکانه بروم. اما هرچه کردم کمرم راست نمیشد و در حال تعظيم، خشک شده بود. لذا همينطور کج کجکی خدمت ملوکانه عرض کردم من میروم با دکتر اقبال و آموزگار کتککاری کنم و قيمت نفت را بياورم بالا. فرمودند «برو ولی چرا راست نميشی؟» عرض غلام تا وقتی نرخ نفت بالا نرود همينطور نود درجه باقی ميمانم. چيزی نفرمودند.
يکشنبه
دارم يواش يواش راست میشوم. ديشب خانم علم سعی کرد قولنجم را بشکند. بيچاره آنقدر زور زد و تقلا کرد تا صدای تلقّيی آمد. بعد معلوم شد قولنج خودش شکسته شده. عجيب است. قسمت هيچکس را هيچکس نمیتواند بخورد.
دوشنبه
به وزارت دربار رفتم. هرمز قريب را يک ماه جريمه کردم که بعد از اين باتری برای ماشين حساب ملوکانه بخرد. بعد هم به او گفتم بعد از اين اگر اعليحضرت همايونی بخواهند در راهرو راه بروند و چرتکه بيندازند خودت بايد نقش ميز تحرير را بازی کنی.
قريب خيلی ناله کرد که حقوقش را کم نکنم. گفتم برو خدا را شکر کن که حکومت اسلامی روی کار نيامده وگرنه الآن صد ضربه شلاق هم بهت زده بودم. گفت اگر حکومت اسلامی بيايد من خودم را از اين طبقه چهارم پرت میکنم پائين. گفتم فوتينا، سربازان امام زمان بين زمين و هوا میگيرندت میبرند شلاقت میزنند بعد ميآورند از همان نقطه دوباره ولت ميکنند پائين!
سه شنبه
صبح در منزل به مراجعات مردم پرداختم. يک کشاورز بينوا که در اثر اصلاحات ارضی چند متری زمين در حومه بيرجند صاحب شده، شروع کرده زعفران کاشتن؛ گفتم بروند کتکش بزنند مزرعهاش را ببرند هشت فرسخ آن ورتر! پدرسوخته میخواهد توی کار من بگذارد. وقتی موضوع را برای شاهنشاه عرض کردم خيلی ناراحت شدند. فرمودند «چرا نفرستاديش ديوانه خانه؟». عرض کردم عقلم نرسيد. احساس کردم از اين حرف غلام خوششان آمد. بادی به غبغب انداختند مثل موقعی که سيستم يک حزبی را کشف فرموده بودند.
واقعاً چقدر خوب است مملکت شاه داشته باشد. برای هيچکس هم خوب نباشد، برای وزير دربار خوب است. کشاورز بدبخت اگر بداند شاهنشاه ديوانهخانه برايش تجويز فرمودهاند، از ذوقش ديوانه ميشود!)
چهارشنبه
امروز هنگام زيارت در حرم مطهر حضرت رضا جيب شاهنشاه آريامهر را زدند.
اعليحضرت خصوصی به من فرمودند شکّشان به توليت آستانه مبارکه میرود. تحقيقات ادامه دارد. بعد مینويسم...
شنبه
صبح به عيادت پروفسور امشاسکی رفتم. اين بيچاره بزرگترين دامپزشک دنياست. از شش ماه پيش وقت گرفته بوديم که بيايد سگ اعليحضرت را چکاپ کند. ظاهراً سگ توی مود خوبی نبوده دامپزشک بيچاره را گاز گرفته. شاهنشاه وقتی خبر را شنيدند خيلی نگران شدند که دندان سگشان آسيب نديده باشد. از طرفی تيمسار نصيری زنگ زد که اگر صلاح میدانيم وقتی پروفسور از بيمارستان مرخص شد ساواک دستگيرش کند. گفتم آخر به چه جرمی؟ گفت يک اتهام توطئه عليه تماميت ارضی مملکت به او نسبت میدهيم سه ماه در اوين آب خنک بخورد. شايد هم بتوانيم از او اعتراف بگيريم که چی گفته که سگ ملوکانه از کوره در رفته!
وقتی بر بالين پروفسور بودم بيچاره مرتب احوال سگ اعليحضرت را میپرسيد. معلوم نبود چه کسی دارد از چه کسی عيادت میکند! گفت غذايش را از فرانسه سفارش بدهيد چونکه از آمريکا که میآيد مدت بيشتری توی راه میماند تازگيش را از دست میدهد. گفتم بعد از «انقلاب سفيد» اين سگ کمی تغيير اخلاق داده گفت در تمام انقلابها اوائلش يک مقدار نابسامانی هست!
يکشنبه
صبح زود شرفياب شدم. شاهنشاه مدتی راجع به جان.اف.کندی بدگوئی فرمودند. از جمله فرمودند خيلی عياش است و زيادی گردش میرود. به شوخی عرض کردم شايد يک رگش ايرانی باشد! شاهنشاه متوجه منظورم شدند. فرمودند «اگر فتحعليشاه را ديده بودی چه ميگفتی نديد بديد!»
چقدر از احاطه شاهنشاه به تاريخ کشورمان لذت بردم. خواستم عرض کنم فتحعليشاه انگشت کوچيکه اعليحضرت همايونی هم نمیشود، اما قبل از اينکه بگويم، فرمودند: «راجع به انگشت کوچيکه ما عرايضی نکنيد!». شک ندارم که شاهنشاه ما حس ششم دارند. پيشاپيش وقايع، و قبل از هر اتفاقی، شستشان خبردار میشود. شست که جای خود دارد، اين بار انگشت کوچيکهشان هم خبردار شده بود.
(توضيح عاليخانی: گمان میرود علم قدری اغراق کرده باشد. شاه اگر حس ششم داشت سرهنگ نصيری را نصف شب نمیفرستاد به خانه مصدق که نامه عزل او را ببرد. شاه اگر حدس میزد دکتر مصدق دستور توقيف سرهنگ نصيری را میدهد، نامه برکناری نخست وزير را برايش پست ميکرد.)
دوشنبه
امروز مدتی با مديرعامل راديو تلويزيون درباره پيشنهاد شاهنشاه آريامهر صحبت کردم. شاهنشاه دستور فرمودهاند يک فرستنده تلويزيون بينالمللی در لسآنجلس راه بيندازيم و معظمله شخصاً روزی چند ساعت در اين تلويزيون ظاهر شده و به برنامه نجات ايران بپردازند. آقای قطبی با چنين برنامه هائی برای نجات ايران مخالف بود اما پادشاه بزرگ ما الآن روزی چند ساعت مقابل آينه مینشيند و تمرين ميکند و هر چند دقيقه يکبار هم میگويد حالا به پيامهای بازرگانی توجه بفرمائيد!
سه شنبه
شاهنشاه امروز خيلی دمغ تشريف داشتند. فرمودند « بگو رئيس دانشگاه مشهد يک کتابی بنويسد حمله به مصدق، يک پولی هم به آن بدبخت بدهيد.» چقدر خوشم آمد که شاهنشاه اينقدر به فکر کمک به بينوايان هستند. اما عرض کردم «فعلاً زود است قربان. رئيس دانشگاه هم الآن حقوقش بد نيست. اجازه بفرمائيد اين کار را چندين سال بعد انجام دهد.» فرمودند «بايد يک جوری بنويسد که اگر ما مرده بوديم روحمان شاد شود.» عرض کردم اطاعت. دستبوس است! دستور میدهم يک متن متينی بنويسد. فرمودند «بايد از ايران شناسی خودش استفاده کند.». عرض کردم غلام خانهزاد است! فرمودند «بسيار خوب، پس امروز بعد از ظهر میرويم گردش!».
آفرين به چنين پادشاهی که مسائل بیربط را با چنان مهارتی بهم ربط میدهد و چنان استفاده خوبی از کلمه «پس» میکند که آدم چهارشاخ میماند. پادشاه بزرگ ما ضمن اينکه میخواهد در آينده روحش شاد شود، از شاد کردن جسم خود هم در زمان حال استمراری! غافل نيست!
(توضيح ويراستار: کتاب عليه مصدق را رئيس دانشگاه مشهد سی سال بعد نوشت! در زمان شاه کارها هميشه با همين سرعت پيش نمیرفت البته. از جمله اينکه ۲هزار سال طول کشيد تا جشنهای شاهنشاهی برگزار شد!)
چهارشنبه
شام در منزل ييلاقی اميرهوشنگ دولو صرف شد. خودش نبود، کليد ويلا را داده بود به شاهنشاه. بعد از شام به من فرمودند «شما به منزل برويد، خانم علم منتظر هستند.» عرض کردم من با شاهنشاه آمدهام با شاهنشاه هم برمیگردم. فرمودند «خانم علم نگران میشوند!» عرض کردم هزارتا از اين خانم علمها فدای يک موی سر شاهنشاه آريامهر. من ولينعمت خود را تنها نمیگذارم!. فرمودند «اگر اين ولينعمت بدبخت دلش بخواهد دوساعت تنها باشد، چه کسی را بايد ببيند؟!».
به محض شنيدم اين حرف با چنان سرعتی محل را ترک کردم که چيزی نمانده بود سر اولين پيچ بکوبم به مينی بوسی که از روبرو میآمد. آن هم چه مينیبوسی! از فرودگاه میآمد و تمام ملکههای زيبائی جهان سوارش بودند، رانندهاش هم اميرهوشنگ دولّو!!
تعجب کردم با اينکه شاهنشاه با من ندار هستند و ملکههای زيبائی هم که زياد بودند، چرا غلام را از سر باز کردند؟ تنها نتيجهای که گرفتم اين بود که پادشاه بزرگ کمبود ملکه دارد!
پنجشنبه
صبح زود بيدار شدم، دوباره خوابيدم. کی حال دارد شرفياب شود. برو بابا اعليحضرت. خورر ....پففف ... خورر .... پفففف ... خورر ... اعليحضرتا پفففف ....
جمعه
شام در حضور ملوکانه افتخار صرف پيدا کرد. بعد از شام، شاهنشاه آريامهر که اندکی هم شراب ميل فرموده بودند آهسته در گوش غلام فرمودند «بالأخره نفهميديم تختی را کی کشت!». عرض کردم بايد خودکشی کرده باشد. فرمودند «يکی از راديوهای خارجی انداخته گردن دربار. گفته شاه روی حسادت تختی را کشت. آخر من چه حسادتی با تختی داشتم؟ بابام کشتی گير بود يا ننه ام؟»
عرض کردم اعليحضرت همايونی رضاشاه کبير در ايام جوانی مقداری تمرين کشتی میفرمودهاند اما علياحضرت ملکه مادر را اطلاعی ندارم. فرمودند: «مثلش را ميگويم» عرض کردم شرمندهام. غلام تصور داشت پرسش فرمودهايد! فرمودند «راجع به ورزشکار بودن بابا ننهی خودم چرا از شما پرسش بفرمائيم؟» عرض کردم غلام هم همين پرسش را داشتم.
ديگر چيزی نفرمودند. من هم چيزی عرض نکردم. به سقف نگاه فرمودند. من هم به سقف نگاه عرض کردم. فرمودند «عجب روزگاريست.» سرم را به تأئيد تکان دادم. سوال فرمودند «پروفسور امشاسکی که نمرده؟» عرض کردم خير. فرمودند «اين چه دامپزشکی است که سگ او را گاز میگيرد؟» عرض کردم «قربان سگ چه میداند که چه شخصی دامپزشک هست چه شخصی نيست. همينطور راندومی گاز ميگيرد.» اعليحضرت خيلی از اين توضيح علمی من خوششان آمد. فرصت را غنيمت شمرده عرض کردم «شاهنشاه زياد به راديوهای خارجی گوش ندهند، اينها ممکن است آتش زدن سينما رکس آبادان را هم گردن رژيم شاهنشاهی بيندازند!»
شاهنشاه با بهت و حيرت فرمودند «مگر مذهبيون، سينما رکس را هم آتش زده اند؟» عرض کردم چه عرض کنم.
(توضيح لازم ويراستار: علم در زمان آتش سوزی سينما رکس زنده نبود و نمیتوانست وقوع آن را برای شاه پيشبينی کند. احتمالاً يادداشتهايش را بعداً دستکاری کرده و چيزهائی به آن افزوده است.)
(توضيح کمک ويراستار: من که حسابی گيج شدم.)
(توضيح ملوکانه: منم همينطور!)
(توضيح امامخمينی: لاکن ما حواسمون هست!)
ناتمام
[اصغرآقا - سايت هادی خرسندی]