از همین نویسنده
20 شهریور» طلوع خورشيد منشور کورش در ايران13 شهریور» روز قدس امسال، پايان حکومت اسلامی 6 شهریور» هنوز اندکی وقت برای نجات از وحش باقیست 24 مرداد» نامی ایرانی به من بده 16 مرداد» "ايران، ايران": نقش تازهی احمدینژاد و رحيم مشايی
بخوانید!
23 مهر » اسم نمیخواهد: بخش يازدهم
21 مهر » من و آقای خزعلی در حمام!! 16 مهر » اسم نمیخواهد: بخش دهم 16 مهر » بخش سیزدهم؛ ناسیونالیسم متاخر ایرانی (۳) 10 مهر » بخارا 86؛ علی دهباشی
پرخواننده ترین ها
» هاشمی رفسنجانی: میدانم نبايد میآمدم، اينها را از هر کس بهتر میشناسم
» گفتگو جنجالی با صادق زیباکلام درباره رد صلاحیت هاشمی رفسنجانی » خامنهای نمیفهمد، هاشمی رفسنجانی بفهمد، اکبر گنجی » ديدار حسن خمينی با رهبر جمهوری اسلامی و ابلاغ پيام اعتراضی برخی مراجع به وی » گلشیفته فراهانی در فشن شوی کریستن دیور در موناکو » خرمشهر 30 سال بعد از جنگ (گزارش تصویری) » پایان کار رفسنجانی٬ پایان کار جمهوری اسلامی، ف. م. سخن » در یک حمله تروریستی سر یک سرباز بریتانیایی از بدنش جدا شد (همراه با ویدئو) تعهد اجتماعی، هنر يا هنرمند، شکوه ميرزادگی
در گرماگرم مبارزاتی که اکنون با نام «جنبش سبز» شناخته می شوند، و در دورانی که بی تفاوتی نسبت به آنچه در ايران می گذرد همانقدر يک «عمل سياسی» محسوب می شود که قصد يا دست زدن به «عمل سياسی»، می بينيم که در همه ی گستره های فکری و ذهنی و آفرينشگری انسان ها، بحث ادبيات و هنر سياسی و موضع گيری های مختلف در مورد آنها ديگر باره در ميان ما مطرح شده است. اگر چه اين بحث ها در چنين فضايی ممکن است جای تعجب داشته باشد اما به يادمان می آورد که در دوران های مختلفی از تاريخ معاصر ايران اين بحث همواره، اما با فراز و فرودهای گوناگون، مطرح بوده است. اين روز ترانه سازان و خوانندگان ايرانی را می بينيم که تحت تآثير فضای هيجان انگيز مبارزه ای که در ايران آغاز شده به «هنر سياسی» روی آورده اند و ـ صميمانه و يا گاه فرصت طلبانه ـ در صحنه ی آنچه که «هنر متعهد» خوانده می شود حضوری چشم گير يافته اند. سينماگران ايرانی خارج از کشور نيز که بر بزرگ ترين صحنه های بين المللی حضور می يابند از اين قاعده برکنار نيستند و هر روز خبر از فستيوالی می رسد که در آن فيلمی کوتاه يا بلند با اشارات صريح به وضع ايران برنده ی جايره ای شده است و هنرمندان با لباس و شال و دست بند سبز پيوستگی خود را به جنبش مردم ايران به نمايش گذاشته اند. به اين ترتيب، هجوم و غلبه با هنرمندانی است که رو به سياست آورده اند. اما اين تنها يک سوی معادله است. در سوی ديگر نيز، مثلاً، از درگير شدن لفظی دو تن از سينماگران سرزمين مان با خبر می شويم (آقايان کيارستمی و بهمن قباديان) که يکی در مخالفت با ساختن فيلم سياسی سخن می گويد چرا که به نظرش «فيلم سياسی تاريخ مصرف دارد» و ديگری، بر ساختن فيلم اجتماعی ـ سياسی تأکيد می کند چرا که فيلم های سبک «کيارستمی» را «خاموش و بیصدا و بیارتباط با دغدغههای اجتماعی» می خواند. ديگرانی را نيز به تاييد از اين يا آن به ميدان بحث و اظهار نظر کشيده اند.
اما آنچه در اين ميانه مورد توجه و بحث قرار نمی گيرد نقش خود هنرمند (و بدون کار هنری اش) در صحنه ی سياسی است، چرا که هنرمند ـ علاوه بر آفرينشگری هايش در رشته ی خاص خود ـ يک «شخصيت اجتماعی» هم هست که در سطح کشور و گاه ی دنيا شناخته شده است. در واقع، به عقيده ی من و به دلايلی که خواهم آورد در زمانه ما بايد که اين دو موضوع، يعنی اثر هنری و شخص هنرمند را بصورت جداگانه مورد بررسی قرار داد و ديد که در رابطه با وضعيت سياسی و اجتماعی جامعه اين دو چگونه ويژگی هايی را می توانند (اگر نخواهيم از واژه ی «بايد» استفاده کنيم) داشته باشند رابطه ی هنر با سياست پس از مشروطيت، و به خصوص پس از بوجود آمدن جنبش های چپ، دو نگاه منتقدانه و يا بررسی کننده نسبت به ادبيات و هنر در سرزمين ما شکل گرفتند که در واقع از اروپا آمده و همچون اغلب اوقات در سرزمين ما به شکلی تندتر و داغ تر مطرح شدند. در سی سال نخست پس از انقلاب مشروطه بحث بيشتر از جانب سياستمداران مطرح می شد تا خود هنرمندان و هنرشناسان. اما روند طرح اينگونه بحث ها و ارزشيابی های هنری در دهه ی ۱۳۴۰ به اوج رسيد و تنها در حوالی انقلاب پايان يافت يا بهتر است بگويم موقتاً خاموش شد، تا اين روزها که باز به شدت مطرح شده است. در واقع، تا قبل از انقلاب و در فضای پر تنش دهه ی پنجاه، بر اساس همين ضابطه ها و معيارها بود که يک هنرمند يا نويسنده می توانست ناگهان به اوج شهرت برسد و يا طرد شود و به زمين بخورد. طرفداران هنر متعهد، و به خصوص بخش حزب توده ای آن، کار را به جايی رسانده بودند که اگر کسی در کارش «مرگ بر امپرياليسم» را مطرح می کرد يا می توانست بگويد و بنويسد «مرگ بر شاه»، تبديل به بزرگترين شاعر و هنرمند روز می شد. از طرف ديگر، «هنر برای هنر»ی ها هم اگر کسی حتی در قصه اش کاراکتری فقير يا کارگر داشت، يا از دهان کاراکتری کلمه ای مبنی بر اعتراض به اوضاع و يا حق طلبی شنيده می شد او را از اهل هنر نمی دانستند و، در مقابل، هر چيز عجيب و غريبی را که به هيچ کجايی ربطی پيدا نمی کرد هنر واقعی می شمردند. ادبيات و هنر ما در پی انقلاب کاملاً دگرگون شد. حضور مسلط مذهب، آموزش های مذهبی در مدارس، و ممنوعيت بسياری از موضوع های مورد توجه هنر و ادبيات به دليل «ضدمذهب بودن» و، مهم تر از همه، نگاه تحميلی پس رونده به زن در ادبيات و هنر، اثر بسيار بدی بر اين بخش های مهم از فرهنگ ما گذاشت. هنر خاصيت ارتباط و مفاهيمی خود را رفته رفته از دست داد و به نوعی پريشان گويی سوررئاليستی قابل همزيستی با سانسور مبدل شد. چيزی به نام «پست مدرنيسم»، که در سرزمين ما تبديل به خرافات و خيالات شبه مذهبی ـ عارفانه شد، در همه ی انواع هنر، چه متعهد و چه هنر برای هنر راه پيدا کرد. و جنگ بين هنر متعهد و هنر برای هنری ها به جنگ بين هنرمندان انقلابی (که اکنون از اپوزيسيون تبديل به پوزيسيون شده بودند) و هنرمندانی که بيشتر به بازی تجريدی با فرم ها و زبان و گريز از واقعيت می پرداختند تبديل شد. در نتيجه، باور دارم که می توان و بايد در بيرون از دايره ی ارزيابی های صرفاً هنری ـ که مضامينی همچون ساختار درست، و هماهنگی بين فرم و محتوا و ... را در بر می گيرد، نگاه کرد و ديد که در اين يا آن اثر هنری يا ادبی، به انسان چگونه نگاه شده است؛ آيا هنرمند، فيلمساز يا نويسنده توانسته است اين «نگاه» را نيز، همچون جزيی از ابزار آفرينشگری خود، در قالب و ساختمانی درست و صحيح بريزد و از آن اثری هنری خلق کند؟ يا آنکه آن را با شعار تبديل به يک مقاله ی ژورناليستی کرده است؟ آيا ساختمانی که نويسنده يا هنرمند درست کرده، و ظاهر زيبايی هم دارد، صرفاً يک چهار ديواری تو خالی است يا در پس آن معنايی باشکوه وجود دارد که مخاطب خود را به کشف آن دعوت می کند. به اين ترتيب، تنها در اين چنين يگانگی ساختاری است که محتوای يک اثر هنری يا ادبی هم جزيی از ارزش های ادبی يا هنری اثر شناخته می شود. نقش هنرمند بعنوان يک شخصيت اجتماعی تا اينجا سخن تنها درباره ی ارزش های هنری و اجتماعی «اثر» بود و آفريننده ی آن، يا هنرمند، تنها به خاطر اين ارزش ها مورد ارزيابی قرار می گرفت. حال آنکه نبايد بين عمل اجتماعی يک فرد با کاری که آفريده است رابطه ای ارزيابانه برقرار کرد. تجربه ی دوران هيتلر نشان داده است که هنرمندان بزرگی می توانند در عين حال در خدمت وحشتناک ترين ايدئولوژی ها درآيند، يا تجربه ی دوران استالين نشان داده است که يک هنرمند ممکن است که در کارش بيشترين ارزش های انسانی را مطرح سازد اما خود در خدمت يک سيستم انسان شکن و آزادی کش باشد. مثلاً، در جريان جنبش سبز آزادی خواه اخير تقريباً کمتر شاعر، نويسنده، ژورناليست و روشنفکری در خارج از ايران بوده که قدمی يا قلمی فعال در اين جنبش برنداشته نداشته باشد. اما نقش اين قشر فرهنگی متاسفانه در داخل ايران ( وبا توجه به نسبت جمعيت) بسيار کمرنگ بوده است و عده ی زيادی از هنرمندان و نويسندگان ترجيح داده اند که در صحنه ی سياسی خاموش و نامريی باشند. سکوت اين جماعت برای مردم، و به خصوص در چشم جوانانی که زندگی و جان شان را در راه آزادی سرزمين مان بر سر دست گرفته و در قلب خطر می تازند سخت حيرت انگيز می نمايد و اين طرف و آن طرف می خوانيم که می پرسند «چرا در چنين شرايط حساسی بيشترين نويسندگان، روشنفکران و هنرمندان ما سکوت کرده اند؟» به اين ترتيب طبيعی است که اين قشر نيز مثل خيلی از آدم های ديگر از ترس از دست دادن مال و کار و يا جانشان، ترسو و محافظه کار شوند. اين محافظه کاری و يا ترس ممکن است از نظر برخی که هنرمند و نويسنده را از قشر ممتاز يک جامعه می دانند و از او در مواقع حساس اجتماعی و تاريخی توقع همياری و حداقل همدردی دارند قابل قبول نباشد اما اين نوع ترس ها، به خصوص در مقابل حکومت هايی چون ايران، کاملاً قابل درک است ـ به شرطی که خود طرف هم قبول کند که از سر ترس و ملاحظه است که کنار مردم نمی ايستد، يا حداقل در همان سکوت خود بماند و کنار حکومت نايستد، يا حرف های حکومت را تکرار نکند. اما کار آنجا مشکل و پيچيده می شود که هنرمندی _ جدا از آثارش و در محدوده ی حضور اجتماعی اش ـ بکوشد که برای بی عملی و ترس و محافظه کاری اش به نظريه پردازی رو کرده و بخواهد مواضع خويش را به صورتی روشنفکرانه موجه ساخته و کسان ديگری را که چون او نمی ترسند و کنار نمی کشند متهم به ابتذال و روزمرگی کند. و بدينسان بخواهد تا در اين شرايط امتيازی هم بابت بی عملی خود بگيرد و در واقع از مردم طلبکار بشود. به نظر من، چنين کوششی سخت غيرانسانی و غير قابل تحمل است و من، به عنوان مخاطب هنرمند، حتی اگر طرفدار و علاقمند کار يکی از اينگونه آدم ها باشم به طور قطع خواندن و ديدن و خريدن کارهای چنين فردی را برای خودم ممنوع می کنم وضعيت کنونی جهان و ايران و ضرورت های زمانه اکنون در مورد کنش هنرمندان وضعيت را از اين هم که هست حساس تر کرده. هنرمند يا نويسنده ی امروز پيامبری نيست که گوشه ای دنج و دور از جمع و يا در برج عاجی نشسته و منتظر باشد تا شعری، قصه ای، تصويری به او الهام شود، و او آن را با کبر و غرور به رخ ديگران بکشد. او عضو حاضر و فعالی است هم از جامعه ای که در آن زندگی می کند و هم از جامعه ی جهانی. امروزه او را همچون کارگری توليد کننده يا سازنده نگاه می کنند، يا چون پزشکی اليتام بخشنده، و چون معلمی آموزاننده. او در سياست و اقتصاد و آموزش و پرورش و کليه اموری که يک انسان اجتماعی با آن سر و کار دارد سهيم است و بايد که در ساختن آن ها سهيم باشد. او نمی تواند بگويد چون من نويسنده هستم و يا چون فيلمساز هستم اينکه در پارلمان سرزمين من جماعتی انسان ستيز نشسته اند يا دلسوز و نماينده ی واقعی مردم به من ربطی ندارد. يا به من مربوط نيست که رهبر سرزمينم از قرون وسطی آمده يا انسانی امروزی است، دموکراسی و آزادی سرش می شود يا می خواهد مردم را سرکوب کند و يا به قلب جنگ بفرستد. او نمی تواند بگويد اينکه مردم را بيهوده به زندان می اندازند و شکنجه می کنند، به من ربطی ندارد و يا اين به کار من مربوط نيست که زندان ها پرند و مردم خارج از زندان هم هيچ آزادی ندارند. آقای کيارستمی يا هر هنرمند ديگری می تواند بگويد که دوست ندارد هنرش را سياسی کنند. او حق دارد بگويد می خواهد فيلم هايی بسازد که کلاً بی زمان و مکان معين باشند چرا که معتقدند اينگونه فيلم ها برای ده نسل ديگر هم می مانند. ايشان حتی می تواند بگويد که من دوست ندارم سياستمدار باشم. در جهان امروز، در جهانی که خدای زمين نيز به نام «حقوق بشر» فرمان می راند، يک هنرمند ـ تکيه داده به «اعلاميه ی حقوق بشر» ـ اين خوشبختی روياگونه را دارد که بتواند قصه و شعر و فيلم و نقاشی اش را بيرون از بکن نکن های اهل ايدئولوژی، مذهب، سياست، و يا هر چه های ديگر بسازد بی آنکه کسی حق داشته باشد «حقوق بشری» او را سلب کند، اما همين انسان، درست بر اساس حقوق بشری که مسئوليت هايی گسترده را بر دوش او می گذارد، حق ندارد که هم خود چشم و گوش بر بی عدالتی و ظلم و نابرابری و تبعيض و هر آن چه به کرامت انسان لطمه می زند ببندد و هم ديگران را به اين بی خبری بزرگ دعوت کند. او می تواند از ترس سکوت کند اما نمی تواند سکوت خود را عملی قهرمانانه، يا هنرمندانه، يا بزرگانه جلوه دهد. اينگونه جلوه گری ها در زمانه ی ما ارزش خود را از دست داده اند. پنجم دسامبر ۲۰۰۹ Copyright: gooya.com 2013
|
||||||