شنبه 14 آذر 1388   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

تعهد اجتماعی، هنر يا هنرمند، شکوه ميرزادگی


اثری از سالوادور دالی

در گرماگرم مبارزاتی که اکنون با نام «جنبش سبز» شناخته می شوند، و در دورانی که بی تفاوتی نسبت به آنچه در ايران می گذرد همانقدر يک «عمل سياسی» محسوب می شود که قصد يا دست زدن به «عمل سياسی»، می بينيم که در همه ی گستره های فکری و ذهنی و آفرينشگری انسان ها، بحث ادبيات و هنر سياسی و موضع گيری های مختلف در مورد آنها ديگر باره در ميان ما مطرح شده است. اگر چه اين بحث ها در چنين فضايی ممکن است جای تعجب داشته باشد اما به يادمان می آورد که در دوران های مختلفی از تاريخ معاصر ايران اين بحث همواره، اما با فراز و فرودهای گوناگون، مطرح بوده است. اين روز ترانه سازان و خوانندگان ايرانی را می بينيم که تحت تآثير فضای هيجان انگيز مبارزه ای که در ايران آغاز شده به «هنر سياسی» روی آورده اند و ـ صميمانه و يا گاه فرصت طلبانه ـ در صحنه ی آنچه که «هنر متعهد» خوانده می شود حضوری چشم گير يافته اند. سينماگران ايرانی خارج از کشور نيز که بر بزرگ ترين صحنه های بين المللی حضور می يابند از اين قاعده برکنار نيستند و هر روز خبر از فستيوالی می رسد که در آن فيلمی کوتاه يا بلند با اشارات صريح به وضع ايران برنده ی جايره ای شده است و هنرمندان با لباس و شال و دست بند سبز پيوستگی خود را به جنبش مردم ايران به نمايش گذاشته اند. به اين ترتيب، هجوم و غلبه با هنرمندانی است که رو به سياست آورده اند. اما اين تنها يک سوی معادله است. در سوی ديگر نيز، مثلاً، از درگير شدن لفظی دو تن از سينماگران سرزمين مان با خبر می شويم (آقايان کيارستمی و بهمن قباديان) که يکی در مخالفت با ساختن فيلم سياسی سخن می گويد چرا که به نظرش «فيلم سياسی تاريخ مصرف دارد» و ديگری، بر ساختن فيلم اجتماعی ـ سياسی تأکيد می کند چرا که فيلم های سبک «کيارستمی» را «خاموش و بی‌صدا و بی‌ارتباط با دغدغه‌های اجتماعی» می خواند. ديگرانی را نيز به تاييد از اين يا آن به ميدان بحث و اظهار نظر کشيده اند.



تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 


اما آنچه در اين ميانه مورد توجه و بحث قرار نمی گيرد نقش خود هنرمند (و بدون کار هنری اش) در صحنه ی سياسی است، چرا که هنرمند ـ علاوه بر آفرينشگری هايش در رشته ی خاص خود ـ يک «شخصيت اجتماعی» هم هست که در سطح کشور و گاه ی دنيا شناخته شده است. در واقع، به عقيده ی من و به دلايلی که خواهم آورد در زمانه ما بايد که اين دو موضوع، يعنی اثر هنری و شخص هنرمند را بصورت جداگانه مورد بررسی قرار داد و ديد که در رابطه با وضعيت سياسی و اجتماعی جامعه اين دو چگونه ويژگی هايی را می توانند (اگر نخواهيم از واژه ی «بايد» استفاده کنيم) داشته باشند

رابطه ی هنر با سياست

پس از مشروطيت، و به خصوص پس از بوجود آمدن جنبش های چپ، دو نگاه منتقدانه و يا بررسی کننده نسبت به ادبيات و هنر در سرزمين ما شکل گرفتند که در واقع از اروپا آمده و همچون اغلب اوقات در سرزمين ما به شکلی تندتر و داغ تر مطرح شدند. در سی سال نخست پس از انقلاب مشروطه بحث بيشتر از جانب سياستمداران مطرح می شد تا خود هنرمندان و هنرشناسان. اما روند طرح اينگونه بحث ها و ارزشيابی های هنری در دهه ی ۱۳۴۰ به اوج رسيد و تنها در حوالی انقلاب پايان يافت يا بهتر است بگويم موقتاً خاموش شد، تا اين روزها که باز به شدت مطرح شده است.

دو نگاه ی که دايم مقابل هم قرار گرفته و سعی در نفی يکديگر داشته اند، زير عنوان های متفاوتی مطرح بودند که مشهورترين و افراطی ترين آنها دو جريان «هنر متعهد» و «هنر برای هنر» بود که در دهه ی چهل کار طرفدارانشان حتی به زد و خوردهای شديد ادبی و هنری نيز کشيد. معتقدان به «هنر متعهد» که بيشتر از جريان های سوسياليستی و اسلامی بيرون می آمدند ـ مثل محمود اعتمادزاده، علی شريعتی، سعيد سلطانپور و، در خارح کشور، احسان طبری ـ معتقد بودند که اثر هنری اگر به دردهای خلق نپردازد ارزشی ندارد. سرمداران «هنر برای هنر» هم معتقد بودند که کار هنری هيچ ربطی به سياست و اجتماع و خلق و غيره ندارد، و تندرو ترين هاشان حتی می گفتند که اگر کار هنری وارد سياست شود ارزش هنری خود را از دست می دهد. بزرگان اين «هنر برای هنر» هم عبارت بودند از يدالله رويايی و شاعرانی که در جريان شعر حجم حضور داشتند و يا نقاشانی که پاتوق شان کلوب رشت و غيره بود.

در واقع، تا قبل از انقلاب و در فضای پر تنش دهه ی پنجاه، بر اساس همين ضابطه ها و معيارها بود که يک هنرمند يا نويسنده می توانست ناگهان به اوج شهرت برسد و يا طرد شود و به زمين بخورد. طرفداران هنر متعهد، و به خصوص بخش حزب توده ای آن، کار را به جايی رسانده بودند که اگر کسی در کارش «مرگ بر امپرياليسم» را مطرح می کرد يا می توانست بگويد و بنويسد «مرگ بر شاه»، تبديل به بزرگترين شاعر و هنرمند روز می شد. از طرف ديگر، «هنر برای هنر»ی ها هم اگر کسی حتی در قصه اش کاراکتری فقير يا کارگر داشت، يا از دهان کاراکتری کلمه ای مبنی بر اعتراض به اوضاع و يا حق طلبی شنيده می شد او را از اهل هنر نمی دانستند و، در مقابل، هر چيز عجيب و غريبی را که به هيچ کجايی ربطی پيدا نمی کرد هنر واقعی می شمردند.
در اين ميان البته کسانی آمدند و راه حل سومی را ارائه دادند و گفتند: اثر هنری يا ادبی اول بايد دارای ارزش های هنری و ادبی باشد، و بعد می توان به ارزش های سياسی يا اجتماعی آن هم پرداخت، بی آنکه اين ارزش يابی ربطی به نقد ادبی و هنری اثر داشته باشد و البته که چه بهتر که يک اثر هنری يا ادبی خوب دارای ارزش های سياسی و اجتماعی ـ و به خصوص انسانی ـ نيز باشد. يعنی هر مضمونی، اعم از سياسی يا اجتماعی، می تواند در دست يک هنرمند واقعی تبديل به يک اثر خوب بشود حال آنکه يک هنرمند دست چندم همان مضمون را می تواند تبديل به يک اثر متوسط و نازل هنری کند. بزرگان اين تفکر هم کسانی بودند مثل دکتر اسماعيل نوری علا، دکتر رضا براهنی، و نادر نادرپور.

در دهه ی ۱۳۵۰، با اوج گرفتن جريانات چريکی و مبارزات مسلحانه خود بخود کفه ی ترازو به سود «هنر متعهد» چربيد و در حوالی انقلاب ديگر همه چيز در هنر و ادبيات تبديل شد به شعارهای انقلابی. گفته می شد که شعار جای شعور را گرفته است. شايد بشود اين سخن را اينگونه هم گفت که شبه هنرمندان از طريق بالا رفتن از نردبام سياست بر هنرمندان واقعی پيشی گرفتند.

هنر پس از انقلاب

ادبيات و هنر ما در پی انقلاب کاملاً دگرگون شد. حضور مسلط مذهب، آموزش های مذهبی در مدارس، و ممنوعيت بسياری از موضوع های مورد توجه هنر و ادبيات به دليل «ضدمذهب بودن» و، مهم تر از همه، نگاه تحميلی پس رونده به زن در ادبيات و هنر، اثر بسيار بدی بر اين بخش های مهم از فرهنگ ما گذاشت. هنر خاصيت ارتباط و مفاهيمی خود را رفته رفته از دست داد و به نوعی پريشان گويی سوررئاليستی قابل همزيستی با سانسور مبدل شد.

چيزی به نام «پست مدرنيسم»، که در سرزمين ما تبديل به خرافات و خيالات شبه مذهبی ـ عارفانه شد، در همه ی انواع هنر، چه متعهد و چه هنر برای هنر راه پيدا کرد. و جنگ بين هنر متعهد و هنر برای هنری ها به جنگ بين هنرمندان انقلابی (که اکنون از اپوزيسيون تبديل به پوزيسيون شده بودند) و هنرمندانی که بيشتر به بازی تجريدی با فرم ها و زبان و گريز از واقعيت می پرداختند تبديل شد.

در واقع، اريابی هنری و ادبی ما بجای پرداختن به اثر به عنوان يک کل تجزيه ناپذير همچنان و بسيار بيشتر از پيش به جدايی و حتی رويارويی بين ارزش های هنری از ارزش های اجتماعی توجه می کرد با اين تفاوت که اکنون عناصری همچون غلبه ی «ارزش های بومی» بر «ارزش های غربی» (که قبل از انقلاب مطرح بودند) مطرح شده و راه را برای يک جريان وسيع بازگشت به هنر ماقبل مشروطه باز کرد. در اين فضا، گروه سومی ها، يعنی کسانی که معتقد بودند هنر اول بايد هنر باشد و بعد در بيرون از نقد هنر مورد ارزشيابی اجتماعی نيز قرار گيرد، کمرنگ ترين جايگاه را در بين جامعه ی روشنفکری پس از انقلاب داشتند.

آزادی هنرمند در آفرينش های هنری

من، به عنوان يک نويسنده، خود را متعلق به آن گروهی می دانم که معتقدند هنر اول بايد هنر باشد و از لحاظ ارزش های هنری مورد ارزيابی قرار گيرد و سپس چه بهتر که از نظر موضوعی و مضمونی و پيام دارای ارزش های انسانی نيز باشد. و اين باور را به آن اضافه می کنم که پرداختن به مسايل اجتماعی، سياسی، و اصولا هر آنچه را که به انسان مربوط است، به ادبيات و هنر بزرگی و ماندگاری می بخشد اما اعتقاد ندارم که اين «پرداختن» بايد جزيی از نقد ارزش های هنری اثر باشد، هرچند که يقين دارم هيچ کار هنری و ادبی بزرگی در دنيا نبوده و نيست که خالی از انسان باشد، يا هيچ هنرمند و نويسنده ای نمی تواند کارش را از پديده ای به نام انسان خالی کند. انسان هنرمند اما موجود بی روح و بی عمل و بی انديشه ای نيست و، همانگونه که زلزله و باد و باران بر زندگی او اثر می گذارند و جهان را برای او هيچ يا همه چيز می کنند، جنبش های سياسی و اجتماعی و شورش و انقلاب و زندان و شکنجه و فقر و رنج و شادی و هر آن چه های خوب و بد ديگری که بر او و در محيط زيست او اتفاق بيفتد نيز جزو زندگی اوست. از نظر من هنر بی اعتنای به انسان اساساً هنر نيست. اما اين اعتنا نمی تواند به تنهايی به اثری ارزش هنری بدهد.

در نتيجه، باور دارم که می توان و بايد در بيرون از دايره ی ارزيابی های صرفاً هنری ـ که مضامينی همچون ساختار درست، و هماهنگی بين فرم و محتوا و ... را در بر می گيرد، نگاه کرد و ديد که در اين يا آن اثر هنری يا ادبی، به انسان چگونه نگاه شده است؛ آيا هنرمند، فيلمساز يا نويسنده توانسته است اين «نگاه» را نيز، همچون جزيی از ابزار آفرينشگری خود، در قالب و ساختمانی درست و صحيح بريزد و از آن اثری هنری خلق کند؟ يا آنکه آن را با شعار تبديل به يک مقاله ی ژورناليستی کرده است؟ آيا ساختمانی که نويسنده يا هنرمند درست کرده، و ظاهر زيبايی هم دارد، صرفاً يک چهار ديواری تو خالی است يا در پس آن معنايی باشکوه وجود دارد که مخاطب خود را به کشف آن دعوت می کند.

به اين ترتيب، تنها در اين چنين يگانگی ساختاری است که محتوای يک اثر هنری يا ادبی هم جزيی از ارزش های ادبی يا هنری اثر شناخته می شود.

نقش هنرمند بعنوان يک شخصيت اجتماعی

تا اينجا سخن تنها درباره ی ارزش های هنری و اجتماعی «اثر» بود و آفريننده ی آن، يا هنرمند، تنها به خاطر اين ارزش ها مورد ارزيابی قرار می گرفت. حال آنکه نبايد بين عمل اجتماعی يک فرد با کاری که آفريده است رابطه ای ارزيابانه برقرار کرد. تجربه ی دوران هيتلر نشان داده است که هنرمندان بزرگی می توانند در عين حال در خدمت وحشتناک ترين ايدئولوژی ها درآيند، يا تجربه ی دوران استالين نشان داده است که يک هنرمند ممکن است که در کارش بيشترين ارزش های انسانی را مطرح سازد اما خود در خدمت يک سيستم انسان شکن و آزادی کش باشد.

بنظر من، دليل اينکه می توانيم هنرمند را برکنار از آثارش نيز مورد ارزيابی سياسی و اجتماعی قرار دهيم آن است که او، به عنوان يک انسان منفرد اما شناخته شده در سطح اجتماع، می تواند با رفتار و کردار خود بر جريانات جامعه اثر مثبت يا منفی بگذارد.

مثلاً، در جريان جنبش سبز آزادی خواه اخير تقريباً کمتر شاعر، نويسنده، ژورناليست و روشنفکری در خارج از ايران بوده که قدمی يا قلمی فعال در اين جنبش برنداشته نداشته باشد. اما نقش اين قشر فرهنگی متاسفانه در داخل ايران ( وبا توجه به نسبت جمعيت) بسيار کمرنگ بوده است و عده ی زيادی از هنرمندان و نويسندگان ترجيح داده اند که در صحنه ی سياسی خاموش و نامريی باشند. سکوت اين جماعت برای مردم، و به خصوص در چشم جوانانی که زندگی و جان شان را در راه آزادی سرزمين مان بر سر دست گرفته و در قلب خطر می تازند سخت حيرت انگيز می نمايد و اين طرف و آن طرف می خوانيم که می پرسند «چرا در چنين شرايط حساسی بيشترين نويسندگان، روشنفکران و هنرمندان ما سکوت کرده اند؟»

اين پرسش می تواند پاسخ های مختلفی داشته باشد که ساده ترين و مهم ترينش محافظه کاری و ترس از دست دادن منافع کاری و منافع مالی نويسنده، و به خصوص هنرمندان سينما و تئاتر و موسيقی در جوامعی چون جامعه ی ايران است؛ جامعه ای که در آن نويسنده و هنرمند، هم به خاطر نياز به اجازه گرفتن چاپ و انتشار کتاب و يا تهيه فيلم و کنسرت و غيره، و هم برای تهيه ی ابزار کار و امکانات توليدی خويش به شدت نيازمند و وابسته به دولت است. البته در اين مورد نويسندگان کمتر از هنرمندان اين گونه به وابستگی می رسند چرا که کل وسيله ی کار آن ها قلمی است و يا کامپيوتری و معمولا جز اجازه گرفتن برای چاپ آثارشان نياز ديگری به دولت ندارند. در حالی که هنرمندان، به خصوص در رشته های سينما و موسيقی، و بخاطر ضرورت دسترسی داشتن به بودجه های هنگفت برای ساختن فيلم، يا آهنگ، و غيره نيازمند حکومت يا سازمان های وابسته به آن هستند.

به اين ترتيب طبيعی است که اين قشر نيز مثل خيلی از آدم های ديگر از ترس از دست دادن مال و کار و يا جانشان، ترسو و محافظه کار شوند. اين محافظه کاری و يا ترس ممکن است از نظر برخی که هنرمند و نويسنده را از قشر ممتاز يک جامعه می دانند و از او در مواقع حساس اجتماعی و تاريخی توقع همياری و حداقل همدردی دارند قابل قبول نباشد اما اين نوع ترس ها، به خصوص در مقابل حکومت هايی چون ايران، کاملاً قابل درک است ـ به شرطی که خود طرف هم قبول کند که از سر ترس و ملاحظه است که کنار مردم نمی ايستد، يا حداقل در همان سکوت خود بماند و کنار حکومت نايستد، يا حرف های حکومت را تکرار نکند.

اما کار آنجا مشکل و پيچيده می شود که هنرمندی _ جدا از آثارش و در محدوده ی حضور اجتماعی اش ـ بکوشد که برای بی عملی و ترس و محافظه کاری اش به نظريه پردازی رو کرده و بخواهد مواضع خويش را به صورتی روشنفکرانه موجه ساخته و کسان ديگری را که چون او نمی ترسند و کنار نمی کشند متهم به ابتذال و روزمرگی کند. و بدينسان بخواهد تا در اين شرايط امتيازی هم بابت بی عملی خود بگيرد و در واقع از مردم طلبکار بشود. به نظر من، چنين کوششی سخت غيرانسانی و غير قابل تحمل است و من، به عنوان مخاطب هنرمند، حتی اگر طرفدار و علاقمند کار يکی از اينگونه آدم ها باشم به طور قطع خواندن و ديدن و خريدن کارهای چنين فردی را برای خودم ممنوع می کنم

هنرمند امروز و راه حلی ديگر؟

وضعيت کنونی جهان و ايران و ضرورت های زمانه اکنون در مورد کنش هنرمندان وضعيت را از اين هم که هست حساس تر کرده. هنرمند يا نويسنده ی امروز پيامبری نيست که گوشه ای دنج و دور از جمع و يا در برج عاجی نشسته و منتظر باشد تا شعری، قصه ای، تصويری به او الهام شود، و او آن را با کبر و غرور به رخ ديگران بکشد. او عضو حاضر و فعالی است هم از جامعه ای که در آن زندگی می کند و هم از جامعه ی جهانی. امروزه او را همچون کارگری توليد کننده يا سازنده نگاه می کنند، يا چون پزشکی اليتام بخشنده، و چون معلمی آموزاننده. او در سياست و اقتصاد و آموزش و پرورش و کليه اموری که يک انسان اجتماعی با آن سر و کار دارد سهيم است و بايد که در ساختن آن ها سهيم باشد. او نمی تواند بگويد چون من نويسنده هستم و يا چون فيلمساز هستم اينکه در پارلمان سرزمين من جماعتی انسان ستيز نشسته اند يا دلسوز و نماينده ی واقعی مردم به من ربطی ندارد. يا به من مربوط نيست که رهبر سرزمينم از قرون وسطی آمده يا انسانی امروزی است، دموکراسی و آزادی سرش می شود يا می خواهد مردم را سرکوب کند و يا به قلب جنگ بفرستد. او نمی تواند بگويد اينکه مردم را بيهوده به زندان می اندازند و شکنجه می کنند، به من ربطی ندارد و يا اين به کار من مربوط نيست که زندان ها پرند و مردم خارج از زندان هم هيچ آزادی ندارند.

تفکيک اجتماعی اثر از هنرمند

آقای کيارستمی يا هر هنرمند ديگری می تواند بگويد که دوست ندارد هنرش را سياسی کنند. او حق دارد بگويد می خواهد فيلم هايی بسازد که کلاً بی زمان و مکان معين باشند چرا که معتقدند اينگونه فيلم ها برای ده نسل ديگر هم می مانند. ايشان حتی می تواند بگويد که من دوست ندارم سياستمدار باشم.
اما ايشان، چه بخواهد و چه نخواهد، نمی تواند بگويد که «من سياسی نيستم». انسان روزگار ما بصورتی ناگزير هم اجتماعی و هم سياسی است. يعنی، از هنگامی که اولين رای را به صندوق می اندازد، يا در باره ی يکی از افرادی که رأی او را طلب می کنند اظهار نظر می کند سياسی شده است. مگر چهار سال پيش همين آقای کيارستمی نبودند که ـ نه بعنوان يک فيلمساز بلکه بعنوان يک شهروند مشهور که دوست داشت رفسنجانی رئيس جمهور شود ـ در نامه ای خطاب به احمدی نژاد نوشت که «من به رفسنجانی رای می دهم اما دلم پيش شما ست!؟» آيا او اگر هزار فيلم غير سياسی هم بسازد می تواند منکر سياسی بودن عمل اش شود؟

امروز هر هنرمند سرشناسی يک شخصيت اجتماعی و، در نتيجه، سياسی هم هست. او می تواند شعار دادن در فيلم، يا نگاه واقع گرا در داستان، را دوست نداشته باشد و فکر کند اين هر دو به هنر و به ادبيات لطمه می زنند اما نمی تواند که شعار «آزادی و استقلال» را بشنود و گوش هايش را ـ به بهانه ی اينکه هنر سياسی نيست ـ بگيرد. او می تواند زندان و شکنجه را در کارش بازسازی نکند چون اين کار امری سليقه ای در هنر است اما نمی تواند به عنوان يک انسان اجتماعی و سياسی زندان و شکنجه و تجاوزی را که در سرزمين اش است، يا در گوشه ای از جهان است ناديده بگيرد و آسان از کنارش بگذرد.
هنرمند امروز نمی تواند به آقای پناهی يا خانم شيرين نشاط بگويد که چرا لباس سبز می پوشند و در جشنواره ها شرکت می کنند و شعار جنبش سبز می دهند. نمی تواند زيرا اگر چنين بگويد، در واقع، حق يک انسان اجتماعی را برای اظهار نظر و يا حتی تبليغات و شعار دادن برای کاری که دوست دارد از او می گيرد. او می تواند فيلم سياسی نسازد اما نمی تواند به آقای قبادی (که من نه فيلمی از ايشان ديده ام و نه با کارهايشان آشنا هستم) بگويد فيلم تو چون درباره ی مسايل سياسی امروز است فايده ای ندارد، يا ماندگار نيست و غيره.

در جهان امروز، در جهانی که خدای زمين نيز به نام «حقوق بشر» فرمان می راند، يک هنرمند ـ تکيه داده به «اعلاميه ی حقوق بشر» ـ اين خوشبختی روياگونه را دارد که بتواند قصه و شعر و فيلم و نقاشی اش را بيرون از بکن نکن های اهل ايدئولوژی، مذهب، سياست، و يا هر چه های ديگر بسازد بی آنکه کسی حق داشته باشد «حقوق بشری» او را سلب کند، اما همين انسان، درست بر اساس حقوق بشری که مسئوليت هايی گسترده را بر دوش او می گذارد، حق ندارد که هم خود چشم و گوش بر بی عدالتی و ظلم و نابرابری و تبعيض و هر آن چه به کرامت انسان لطمه می زند ببندد و هم ديگران را به اين بی خبری بزرگ دعوت کند. او می تواند از ترس سکوت کند اما نمی تواند سکوت خود را عملی قهرمانانه، يا هنرمندانه، يا بزرگانه جلوه دهد. اينگونه جلوه گری ها در زمانه ی ما ارزش خود را از دست داده اند.

پنجم دسامبر ۲۰۰۹
sh@shokoohmirzadegi.com

[خانه شکوه ميرزادگی]


از همین نویسنده | ارسال به بالاترین | ارسال به فیس بوک | نسخه قابل چاپ | بازگشت به بالای صفحه | بازگشت به صفحه اول 



















Copyright: gooya.com 2013

Served by C#1 Server #1 in 0.007 seconds