از همین نویسنده
21 آذر» تضعيف حقوق بشر خيانت به بشريت است14 آذر» تعهد اجتماعی، هنر يا هنرمند، شکوه ميرزادگی 7 آذر» تبعيدی گناباد 23 آبان» فرشته ی عدالت ما کجاست؟ 16 آبان» فاجعه ای آموزشی در ادامه ی تاريخ زدايی
بخوانید!
30 آذر » گفتوگوی جمشيد اسدی با کورش زعيم، بخش دوم: پاسداری از فرهنگ و تاريخ ايران
28 آذر » ديگر تاريکیات مرا نمیترساند، بهمناسبت يلدا 25 آذر » خطبهی تازهی امامخمينی 23 آذر » گفتوگوی جمشيد اسدی با کورش زعيم، بخش نخست: جبهه ملی 22 آذر » واکنش آریا
پرخواننده ترین ها
» آرامگاه رضا شاه (تصویر)
» تهدید به بازداشت دختران میرحسین، ممنوعیت تدریس برای یکی از فرزندان، کلمه » سانسور همراهان خمینی در تصویر خبرگزاری فارس » روسيه: موضع اسرائيل نسبت به ايران عواقب فاجعه باری را در پی خواهد داشت، العربيه » دختران و مدیریت غرایز! (تصویر) » رهبر ايران مسوول اصلی حبس رهبران منتقد بايد آنها را آزاد کند، کمپين بين المللی حقوق بشر » اولين بيانيه فهرست انتخاباتی "صدای ملت" (منتقدان دولت دهم)، مهر » گلوله باران شهر حمص توسط ارتش سوریه وارد ششمین روز خود شد، راديو فردا ديگر تاريکیات مرا نمیترساند، بهمناسبت يلداشکوه ميرزادگی امروز، نامه ی تاثرآوری داشتم از دوستی که، پس از سی سال، به شوق «جنبش سبز» در دوران مرخصی اش به ايران رفته است. اين دوست، از فضای خفه و تاريکی نوشته که بر وطن مان حاکم است و شايد کسانی که در ايران زندگی می کنند به آن عادت کرده باشند، از «تفاوت های شگرفی» نوشته که «در مقايسه با قبل از انقلاب، حتی در ظواهر زندگی مردم وجود دارد». او از پدر و مادر انقلاب کرده و هنوز جمهوری خواهش نقل قول کرده که: «اگر زمان شاه آزادی های سياسی نداشتيم خيلی چيزها داشتيم و مهم تر از همه وطن مان را داشتيم و می توانستيم بگوييم که وطن ما ايران است؛ با همه ی نشانی های خاص ايران. و اگر برای سفری از کشورمان دور می شديم دلمان برای ايران تنگ می شد». او نوشته است: «پدر راست می گويد؛ حالا اين جا به تنها چيزی که شباهت ندارد وطن است. اين جا نه وطن است و نه ايران. آن ايرانی که هر خارجی هم می توانست از روی ادبيات ما و از روی کتاب های تاريخ جهان بشناسدش ديگر وجود ندارد».
اين دوست، سپس، در ارتباط با يلدا، نوشته است: «دلم برای ايران کودکی و نوجوانی ام تنگ شده است؛ به خصوص در اين روزها که نزديک يلدا هستيم. در آخرين يلدايی که در ايران گذراندم پانزده سال داشتم. اگرچه اوج روزهای انقلابی بود اما، همه جا، بيرون و داخل خانه ها، مثل سال های قبل رنگ و بوی يلدا يا شب چله را داشت... ولی اکنون به هر کوچه و خيابان که می روی شعارها و فرامين و دستورهايی تهديدآميز مخلوط با زبان عربی را بر در و ديوارها می بينی، همراه با پوسترهايی که ترا به ياد برخی از محله های شيعه نشين کشورهای در حال جنگ عراق و لبنان می اندازند. همه جا، کوچه و خيابان و اداره، فقط پر است از نشان هايی از شهادت و مرگ… و از آن چه از ايرانی بودن باقی مانده است فقط در خانه های مردم وجود دارد. مادرم با اندوه می گويد "نمی دانم چرا امسال حتی بدتر از همه ی سال های گذشته شده. فکر می کنم باز هم بايد پنهانی شب چله را بگيريم." و از نبود حتی خوراکی های يلدا، مثل شيرينی و آجيل مخصوص اين شب خبر می دهد. حرف های مادرم مرا ياد مطالبی می اندازد که درباره ی سال های پس از حمله ی اعراب خوانده ام؛ روزگاری که مردم دزدکی اعياد و مراسم ملی شان را می گرفتند ». اکنون، کمتر از چهل و هشت ساعت به «شب يلدا» مانده است. در بيرون از ايران روی ايميل ها و ديوار فيس بوکم صدها تبريک شب يلدا از مردم، و به خصوص از جوان ها، قرار گرفته است؛ از ايرانيانی با عقايد مختلف، مذاهب مختلف و از شهر ها و استان ها و کشورهای مختلف. اين يعنی هزارها هزار از اين تبريک ها در سراسر ايران و جهان در حال گردش اند؛ يعنی ميليون ها تن از مردم ايران می دانند که شب يلدا چيست و آن را دوست دارند و بزرگ می دارند و حتماً اگر بتوانند مراسمی هم در خانه هاشان می گيرند. اما وقتی سراغ سايت های حکومتی می روم تصويری از آن چه هايی را می بينم که دوستم در کوچه و خيابان های ايران ديده است. می بينم با حکومتی روبرويم که رييس جمهورش پا به هر کشور خارجی می گذارد پز ايران متمدن و با فرهنگ را می دهد و به گذشته ی با شکوه و باستانی ايران می نازد، حکومتی که سازمان ميراث فرهنگی اش برای يک فيلم هاليوودی ضد ايرانی ماه ها جنجال تبليغاتی راه می اندازد، يا برای پس گرفتن الواح تخت جمشيد از دانشگاه شيکاگو مدعی و معترض و صاحب فرهنگ هخامنشيان می شود، و يا برای بردن منشور کورش به ايران با دولت انگليس به جنگ زرگری می پردازد اما، درست در همان زمان، در حال تخريب بيشترين و بهترين محوطه های تاريخی قبل از اسلام است؛ يا در همان هنگام با قاچاقچيان آثار تاريخی و حفاران غير مجاز همراهی می کند، و در همان ايام محوطه های تاريخی را به دست بخش خصوصی وابسته می سپارد تا آخرين بقايايش را هم به نابودی بکشند؛ حکومتی که وزارت ارشادش، به عناوين مختلف، از برگزاری هر نوع مراسم مربوط به فرهنگ ايرانی جلوگيری می کنند؛ و بزرگان حکومتی اش ـ از رهبر گرفته تا امام جمعه های مساجد شهری و روستايی ـ در سخنان خود از طاغوتی بودن اين فرهنگ و آثار و افراد تاريخی آن می گويند. حکومتی عاری از فرهنگ ملی
می بينيد که همه چيز هست جز يلدا؛ يلدايی که سال گذشته، پس از آنکه بنياد ميراث پاسارگاد پيشنهاد ثبت آن را در ميراث معنوی جهانی به يونسکو فرستاد، و پس از آن که همه ی نهادهای غير دولتی (که اکنون به يمن دولت احمدی نژاد و سازمان ميراث فرهنگی اش، چيزی از آن ها باقی نمانده) ثبت شدن آن در فهرست ملی آثار معنوی ايران شدند، و احتمالاً به توصيه يونسکو، بالاخره به ثبت ملی رسيد، با اين وعده که پرونده اش برای ثبت جهانی به يونسکو نيز برود اما تا کنون حتی پرونده را جمع و جور هم نکرده اند. در عوض، چند سال است که برای فرستادن «تعزيه ی عاشورا» و «روز قدس» و چيزهای ديگری که مورد علاقه خودشان است، بدون توقف به هر کار و تلاشی دست زده اند. هيچ انسان آگاه و روشنی نمی گويد که در سرزمين ايران فقط بايد جشن ها و مراسم ملی و ايرانی را گرفت. چرا که يکی از امور حقوق بشری آن است که در يک سرزمين همه ی دارندگان مذاهب و فرهنگ های مختلف آزادند تا هر کاری برای جشن ها و مراسم فرهنگی خودشان انجام دهند، حتی اگر که متعلق به اقليتی بسيار کوچک باشند. اما آن گاه که حکومتی تصميم بگيرد که همه ی امکانات و بودجه های سازمان های دولتی را به مراسم و بزرگداشت های مذهب بخشی از جمعيت کشور اختصاص دهد که مورد باور و علاقه خودش هم هست، و ديگران را از ساده ترين حقوق خود در اين ارتباط محروم کند، آنوقت چنين تبعيض آشکار و غير انسانی پرورشگاه همه گونه نارضايتی می شود و حالت فنری فشرده را پيدا می کند که در نخستين امکان بر می جهد و قبل از همه به سينه ی خود تبعيض کنندگان می خورد. در واقع، به همين دليل ساده است که اکنون می بينيم مردمان زيادی به صورت دم افزون با بی تفاوتی و حتی گاهی استهزا و انزجار به همه ی علايق مذهبی و فرهنگی اين حکومت می نگرند؛ و اين وضع بجايی می کشد که برخی از نهادهای مذهبی متوجه و نگران می شوند، تا جايی که حتی «اپوزيسيون مذهبی حکومت» هم ناچار است مرتب از مردم بخواهد که، وقتی برای شرکت در تظاهرات مختلف به خيابان ها می آيند، فقط شعار الله اکبر و يا ابوالفضل و يا حسين سر دهند تا، به قول يکی از اين راهنمايان، به جهانيان نشان دهد که «اکثريت مطلق ملت ميليونی با آقای خامنه ای و حکومتش مخالفند!» آيا اين به اصطلاح «رهبران اپوزيسيون» از اين می ترسند که دهانشان به خاطر سخن گفتن از «هر آنچه ايرانی است و اسلامی نيست» «نجس » شود؟ آيا آن ها نيز از هم اکنون از فلسفه ای که در گوهر جشن ها و اصولاً کل فرهنگ ملی ما ايرانيان جاری است هراس دارند؟ نگاهی مختصر به اين جهان شناسی و فلسفه بيندازيم؛ فلسفه ای که اهميت آن اتفاقا هم اکنون بيش از هر زمان ديگری آشکار شده است؛ و شايد به همين خاطر است که امسال سکوت حکومت (و اکنون اپوزيسيون مذهبی اش) در مورد يلدا از همه ی سال های گذشته گسترده تر شده است. به راستی هم هيچ گاه در تاريخ کشورمان معناها و مفهوم های ايستاده در پشت نام يلدا اينگونه با زندگی روزمره ی ما نزديکی نداشته است. فلسفه ی يلدا در اصل مرکب است از محموعه ای از برداشت های خردمندانه ی انسان ايرانی در هزاران سال پيش؛ انسانی که در آغاز مدنيت و در کنار کشورهايی که بيشترين مردمان آن گرفتار توحش، عقب ماندگی و بدبختی بودند، مفاهيمی را شناخته بود و بر آن ارج می گذاشت که درست اکنون، در زمانه ی ما، نيز می توان آن ها را به عنوان مفاهيمی با ارزش برای بهتر زيستن زندگی آدميان در نظر گرفت و بکار برد. خجسته باد يلدا، نماد باور به پايان ناگزير تاريکی Copyright: gooya.com 2011
|
||||||