جمعه 11 دی 1388   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

سال نو جهانی و «طوطیان شهد و شکر» ما

شکوه ميرزادگی

وقت آن است که خداحافظی عجولانه و کوتاهی با اولين دهه قرن بيست و يکم داشته و با سلامی بلند به پيشواز آرزوهای بزرگ بشری برای سال نويی که پيش روی ما است برويم؛ آرزوهایی که به دليل ارتباط های ناگسستنی جهانی، برای ما ايرانی ها هم به خصوص رنگ و بويي حيات بخش دارد.

نمی دانم چرا سال 2010 اين حس خوش را به من می دهد که تحولی عظيم در زندگی مردمان ما بوجود خواهد آمد. «پيشگويي» يا «خيالات» نيست؛ حسی است برگرفته از تماشای چهره هايي که در کوچه و خيابان ها می بيينم؛ گرمای نگاه هايي که از خشم تهی است و از مهربانی پر. از ديدن لبخندهايي است درخشان و سرشار از اميد، و از تماشای قدم هايي است بيزار از بی حالی ِکرم وار، و پر طنين و با شتاب، همچون آهوهای عاشق.

اين همه، به باور من، اثر نسيمی است که عطر و رنگ آزادی را با خود دارد و اکنون در سراسر سرزمين مان می خرامد و می بالد؛ نسيمی که شهر به شهر می رود و بر همه ی رنج ها و مصيبت های ناشی از حکومتی استبدادی عطر شادمانی می پاشد.



تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 


نگاه کنيد و ببنيد که در کدام يک از عکس های تظاهرات ـ از انقلاب مشروطه به اين سو ـ و در کدام يک از سرزمين های کل خاورميانه، شبيه اين چهره ها را ديده ايد؟ که فرو می افتند و سرو وار برمی خيزند، زندان می روند و آواز می خوانند، شکنجه می شوند و گل می دهند، و می ميرند و همچنان لبخند زنان بر پهنه ی رسانه های جهان می نشينند ـ با اين پيام که: منم ندای آزادی، بشنويدم! پيامی که می خواهد تا مردمان جهان از ياد نبرند که سرزمينی به عشق آزادی زنده شده است و يادشان باشد که يايد درهای دنيای متمدنانه ای را که شايسته ی بشر امروز است به روی آن ها نيز بگشايند.

اين حرکت، يعنی برخاستن ناگهانی پر شور يک ملت برای آزادی، که به نظر بسياری از جامعه شناسان، نه فقط در ايران که در جهان دهه ی اول قرن بيست و يکم، مهمترين واقعه بشمار می رود، از آنجا چنين اهميتی را پيدا کرده که مردمانی بوده و هستند که سال ها و حتی قرن ها در زير سلطه ی استبداد و ديکتاتوری زندگی کرده و دم نزده اند و چرا و چه می شود که ملتی به اين لحظه ی ناب برسد که به هر بهايي آزادی را طلب کند؟

به راستی راز اين يگانه بودن چيست؟ اين که ناگهان ملتی به لحظه ای بزرگ از تاريخ خود و کل بشريت می رسد؟ چه می شود که خواست آزادی به چنان عظمت و شکوهی می رسد که همه چيز را تحت الشعاع خود قرار می دهد؟

خواست آزادی در کشورهای ديکتاتوری يا کشورهايي اشغال شده دلايل مختلفی می تواند داشته باشد، از فقر و بحران های اقتصادی گرفته تا نارضايتی های سياسی و اختلاف های عميق فرهنگی. اما در اين ميان، به عقيده ی من، خواست آزادی ناشی از دلايل فرهنگی مهمترين نيروی محرک برای برخاستن مردم يک جامعه اند؛ اما اين دلايل فرهنگی تنها زمانی کارا می شوند که با طبيعت انسان بخوانند و نه اينکه کارشان دور کردن مردم از طبيعت حياتی شان باشد. فرهنگ شادمانی کش و عبوس، فرهنگی غير انسانی و غير طبيعی و تحميلی است، حال آنکه فرهنگ های شاد محور سازنده ی انسان های مستقل و آزاد و راضی اند. سرکوب شادمانی شايد از محروميت های اقتصادی نيز تنگنا آفرين تر و ضد انسانی تر باشند و، در نتيجه، می توان در تجربه های تاريخی ديد که نياز مردم به شادمانی اگر که چون خواست اقتصادی مهمترين ترين خواست فيزيکی آنها نباشد اساسی ترين خواست طبيعی شان بحساب می آيد.

يک فرهنگ شاد که از طبيعتی بشری برای آرام بودن و آرام زيستن سرچشمه گرفته است می تواند با خودش رضايتی را به همراه بياورد که مسايل سياسی يا حتی اقتصادی نيز امکانش را ندارند. فکر کنيد که دولت احمدی نژاد و حکومت ايت الله خامنه ای همه ی ثروت های ملی ما را به جای چپاول يا خرج توسعه طلبی های خود کردن خرج مردمان ايران می کردند. همه خانه ای داشتند و شغلی، و نان و آبی و زندگی مرفهی. آيا ما هنوز با اين حکومت مشکلی نداشتيم؟

بدون ترديد چرا ما هنوز (اگر نه تا اين حد اما عميقا با اين حکومت مشکل داشتيم)

بر اساس اين پيش فرض است که، به نظر من، راز اين همه زيبايي نهفته در جنبش سبز مردم مان را بايد در «برخاستن فرهنگی ِ» آن ها جستجو کرد؛ برخاستنی که نتيجه ی محروميت از شادمانی های طبيعی است؛ همان شادمانی که در فرهنگ زيبای ايرانی ما مثل آب و هوا حضوری همه زمانی و همه مکانی داشته و سال هاست که در پی تسلط و سرکوب فرهنگی ضد انسانی گم شده است؛ همان شادمانی که در آثار شعرای بزرگ ما با وصال و رسيدن به هدف يکی می شده است؛ و همان گوهر هستی سازی که مغرب زمين تنها از دوران رنسانس به بزرگی و عظمت آن پی برده و خويشتن را به دنيايي کشانده است که آرزوی نهايي اش رسيدن به شادمانی های طبيعی بشری است.

پس می توان پرسيد که چه پيش آمد که ما، درست برخلاف جهت غرب، به ناگهان از درک اين گوهر انسانی عاجز شديم؟ چه شد که از «طوطیان شهد و شکر» به «مرغان مرگ انديش» که مولوی می گويد بدل شديم؟ چه شد که شادمانی را از ياد برديم يا از يادمان بردند و دوری اش چنان زندگی را بر ما تنگ کرد که اکنون برای رسيدنش بايد بالاترين هزينه ها را بپردازيم؟


برای يافتن پاسخ کوتاه به اين پرسش های دلگير بد نيست به دوران سياه قرون وسطای مغرب زمين نگاهی بياندازيم تا، چه در نقاشی های آن دوره و چه در تاريخ بازمانده از آن، چهره ی عبوسی را مشاهده کنيم که شباهتی شگرف با وضعيت کنونی کشور خودمان دارد: تلخ، نامهربان، بی رحم، و ناشاد. در اين بازديد است که می بينيم در آن جا و زمان نيز روند مرگ شادمانی از تسلط بکن و نکن های حکومت های مذهبی آغاز شده است. و نيز همان تاريخ نشان مان می دهد که همزمان با کنار گرفتن حکومت های مذهبی از زندگی روزمره ی مردمان، نه تنها زندگی اجتماعی آن ها رنگی از شادمانی گرفته است، که چهره ی عبوس مذهب هم عوض شده و نهاد خداباوری از بازی کردن نقشی ترساننده و سرشار از وعده های زندگی کش دوزخی اش، به نقشی مدد دهنده روی آورده است که حتی کليسا و کنشت و معبدش را به جايگاه موسيقی و آواز و شادمانی بدل ساخته است.


جدا شدن نهاد مذهب از حوزه ی عمومی و تعطيل کارکردهای سرکوبگرانه ی آن در زندگی روزمره ی مردم سبب شد که فرهنگ های قديمی يا حتی استوره ای نيز بازسازی شده و جشن های ملی و فرهنگی بعد وسيع تری پيدا کنند، تا جايي که امروزه سال نوی فرنگی يا سال نوی ميلادی و يا سال نويي که اکنون تقريباً جهانی شده است، يکی از شادترين عيدهای جهان نيز هست؛ جشنی که می توانی، بی خيال از هر مذهب و مرام و عقيده و جنسيتی، در آن شرکت کنی و هر چقدر که می خواهی و می توانی شاد باشی، هر چه می خواهی بنوشی و هر چه می خواهی بپوشی و بگويي. در واقع می شود گفت که فستيوال سال نوی جهانی، عليرغم نزديکی زمانی اش به «کريسمس» و نام اش که صفت «ميلادی» با خود دارد، يکی از مهمترين ترين عيدهای کاملاً زمينی و غير مذهبی جهانيان شده است.

البته بر اساس اطلاعات مختصری که بر اثر خوانده هايم دارم، شروع سال در سرآغاز ماه ژانويه اساساً ربطی به ميلاد مسيح نداشته و قرن ها قبل از ميلاد مسيح رايج بوده و به دوران اعتقاد به خدايي «Janus» و اضافه شدن دو ماه به تقويم ده ماهه ی روم باستان برمی گردد؛ درست همچون عيد نوروز خودمان که ريشه ای زمينی و «گيتيانه» دارد و تنها پس از حمله ی اعراب بوده که به مدد احاديث مختلف کوشش شده (و هنوز می شود) که آن را با مذهب مخلوط کنند. در مورد ژانويه نيز همين وضعيت پيش آمده و، پس از رسميت يافتن مسيحيت، سعی شده بود تا آن را با تولد مسيح يکی کنند.

به هر روی، آن چه که اکنون پيش روی ما است سال نويي است با آغازگاهش در اول ماه ژانويه که آن را در سراسر اروپا و آمريکا و بخش های ديگری از جهان جشن می گيرند؛ بی آنکه نشانی از مذهبی خاص داشته باشد. در واقع جدایی کريسمس از اول ژانويه خود نمادی از جدایی مذهب از گستره ی عمومی زندگی بشری است. کريسمس را در خانه ها و کليساها گرامی می دارند و آغاز ژانويه را در ميادين و خيابان ها؛ بی آنکه اين جدایی رد اهميت عيد مذهبی کريسمس باشد. مردمان مذهبی چند روز قبل از آغاز ژانويه، در روز فرضی ميلاد مسيح که کريسمس خوانده می شود، کنار درخت های ترئين شده ی کاج تولد پيامبر شان را جشن می گيرند و به کليسا می روند و در گردهمایی های خانوادگی شرکت می کنند و همان ها، همراه با مردمانی ديگری ـ اعم از هم مذهبان خود يا آمده از مذاهب و نيز آدميان غير مذهبی ـ مراسم خوش آمدگویی به سال نو را در شب اول ژانويه برگزار می کنند. هرکس ـ چه فقير و چه غنی، با هرگونه توانايي و امکان، می تواند شب سال نو به ميدان مرکزی شهرش برود و با هزاران زن و مرد و پير و جوان ديگر به رقص و پايکوبی مشغول شود. اين جشنی گيتيانه است که حتی در ايام جنگ و وقوع مصيبت های طبيعی يا زمينی نيز رنگ نمی بازد و هيچ «محرم» ی در راه شادمانی کردن و خواندن و رقصيدن مردمان راه بندان بوجود نمی آورد.

من، در اين سال های بلند تبعيد، يا مهاجرت ناخواسته، به کشورهای غربی ـ چه در اروپا و چه در آمريکا ـ هيچگاه نتوانسته ام که نسبت به شادمانی های مردم سرزمين های ميزبانم و درباره ی جشن هاشان بی تفاوت باشم. در واقع، کمتر کسی از مهاجرين به اين سرزمين ها می تواند بی اعتنا از اين لحظات شاد انسانی بگذرد. براستی مگر می شود که آدمی سالم شادمانی و خوشی را دوست نداشته باشد؟


به سخن نخستین ام برگردم. من فکر می کنم که يکی از مهمترين موهبت هايي که مردمان مغرب زمين و بسياری از کشورهای پيشرفته ی ديگر به آن دست يافته اند درک و دريافت ارزش و اهميت شاد بودن و شادمانی کردن است. اين سخن انکار واقعيت های دردناک و خشن نيست. و کسی نمی گويد که در اين کشورها فقر نيست، بدبختی نيست، فشارهای مختلف نيست. در واقع، تا اين لحظه از تاريخ بشری، جايي از کره ی خاکی ما نيست که در آن درد و فقر کلاً ريشه کن شده باشد (البته با تفاوت بزرگ ميان کشورهای مختلف). اما مغرب زمينيان قرن هاست که دريافته اند که رمز بهتر زيستن و، در عين گريزناپذيری بلایاي زمينی و طبيعی، نفسی به آرامش کشيدن در قدر شادی ها را دانستن است و استفاده کردن از آنها به عنوان آرام بخش هایی طبيعی و انسانی برای مقابله با رنج های پايدار بشری.

اما، در همين تجربه ی بلند سال ها بوده که دريافته ام ميزان درک اهميت شادمانی و بهره بردن از آن در حد توان خود، ارتباط مستقيمی با آزادی در همه ی زمينه های زندگی اجتماعی دارد ـ از آزادی مذهب گرفته تا آزادی های سياسی و مهم تر از همه آزادی های فرهنگی. گويي که شادی و آزادی، در چهره های رنگارنگ خود، همزادانی هستند که يکی شان بی آن ديگری خواهد مرد.

براستی هم که کدام شادمانی است که بتواند بدون آزادی زنده بماند؟ اگر بزرگترين ثروت های دنيا را داشته باشيد اما نتوانيد آن گونه که فکر می کنيد سخن بگوييد، آن طور که دوست داريد بپوشيد، آواز بخوانيد، عشق بورزيد، ببوسيد، و بوسيده شويد، آن همه ثروت به چه کارتان خواهد آمد؟ حتی اگر يک ملت بزرگ را به بند کشيده باشيد جز اين که چون آيت الله خامنه ای و ناصرالدينشاه (آن گونه که آقای مخملباف نوشته اند) يک جوک گو و دلقک استخدام کنيد که برای شما کلمات رکيک بگويد و شما غش غش بخنديد چه نصيبی از تلخ کردن روزگار مردمان تحت تسلط خود می بريد؟ و اگر نيک بنگريد خواهيد ديد که آن خنده های برآمده از ظلم بر مردمان تنها وسيله ای مصنوعی برای پنهان ساختن تاريکی دائم و گسترنده ی اين زندگی دردناک اند و وقتی دلقک و جوک گويتان از حضورتان می رود است که گرفتار افسردگی می شويد ـ همان بيماری که می گويند آقای خامنه ای سخت بدان دچار است و وجودش را در زندگی ديگر ديکتاتورها هم ديده ايم.

سرزمينی که آزادی ندارد و گرفتار ايدئولوژی های ممنوع ساز و آزادی ستيز و شادمانی کش است و در آن بکن نکن های مکتبی و مذهبی و شرعی بر زندگی آزاد و طبيعی روزمره ی مردم سايه انداخته اند هيچ نوع شادمانی نمی تواند طول يابنده و ته نشين شونده باشد. براستی کدام عيدی را سراغ داريم که در سرزمين های ديکتاتوری زده معنای واقعی شادمانی را با خود داشته باشد؟

در اين ميان، آشکار است که بدترين نوع ديکتاتوری های حذف کننده ی شادمانی های مردم ديکتاتوری های مذهبی هستند. نگاه کنيد به عيدهایی که ما در همه ی سال های حکومت اسلامی در کشورمان داشته ايم. و مقايسه شان کنيد با عيدهای مردمان خوشبخت جهان، تا دريابيد که با ما و جشن های شادی آورمان چه کرده اند. حاکمان جمهوری اسلامی از ابتدا تا کنون همواره کوشيده اند تا با استدلال های مذهبی جلوی برگزاری شان را بگيرند؛ يا سعی در ويران کردنشان داشته اند. و تنها کاری هم که از دست مردمان برمی آمده برگزاری دزدانه ی آنها و حفط و نگاهداری شان بدور از چشم دشمن فرهنگی شان بوده است، بی آن که بتوانند از لذت های داشتنشان برخوردار باشند.

نمی دانم اين فکر من چقدر می تواند درست باشد؛ اما براستی باور دارم که آزادی وقتی به سراغ ملتی می آيد که آن ملت به درک اهميت شادمانی و خواست بی ملاحظه ی آن رسيده باشد. يعنی، تا وقتی که انسان ارزش شادمانی را نداند و آن را طلب نکند به کشف اين واقعيت نيز نائل نخواهد شد که تنها راه رسيدن به شادمانی بدست آوردن آزادی است؛ آزاد شدن از هر آن چه که شادمانی را به دليل و بهانه ای از او می گيرد.

جنبش سبز ما بدون ترديد جنبشی فرهنگی است؛ جنبشی است ـ که اگر بگذارند ـ در سال نوي جهانی می رود تا نمادهای خواستاری يک فرهنگ شادمان و بی تبعيض را به جهانيان نشان دهد ـ فرهنگی که در آن کل جهان و هستی و زندگی از آن رو اهميت دارند که انسان در آن ها می زيد و بر آنها گام می گذارد؛ يعنی همان جهانی که در آن «مرغان مرگ انديش» از بام خانه هامان می گريزند و «طوطيان شهد و شکر» اش با شادمانی های طبيعی به خانه هامان بر می گردند.

اول ژانويه 2010

sh@shokoohmirzadegi.com
[خانه شکوه ميرزادگی]


از همین نویسنده | ارسال به بالاترین | ارسال به فیس بوک | نسخه قابل چاپ | بازگشت به بالای صفحه | بازگشت به صفحه اول 

























Copyright: gooya.com 2011

Served by C#1 Server #1 in 0.005 seconds