جمعه 18 فروردین 1391   صفحه اول | درباره ما | گویا




بخوانید!
پرخواننده ترین ها

مکبث ترجمۀ داریوش آشوری؛ ابرها جای دیگری باریده‌اند سعید مغمومی

کتاب گویا (15)

مکبث

نوشتۀ ویلیام شکسپیر

ترجمۀ داریوش آشوری

نشر آگه

چاپ دهم، زمستان 1389

تیراژ 2200 نسخه

تعداد صفحات فارسی 164؛ تعداد صفحات فارسی و انگلیسی 254

قیمت 5000 تومان

macbeth.jpg

به خاطر ندارم کِی برای اولین بار «مکبث» را خواندم. هر چه بود سی، سی‌وپنج سال پیش بود و کتابْ منتشر شده، توسط بنگاه ترجمه و نشر کتاب. چندی پیش بحثی پیش آمد بر سر ظرایف این کتاب و استعاره‌های پنهان در آن. دیدم هیچ از این‌ها نمی‌دانم و باید دوباره این کتاب را بخوانم. ترجمۀ آقای آشوری در اختیارم بود. متنی دو زبانه، که یک صفحه به فارسی بود و در مقابل‌اش نوشتۀ اصلی به زبان انگلیسی. از خواندن آن بسیار لذت بردم. از متن بیش‌تر، «پی‌گفتار» دکتر بهرام مقدادی برایم آموزنده بود. ایشان در این پی‌گفتار به همان استعاره‌هایی می‌پرداخت که انگیزۀ من برای مطالعۀ مجدد کتاب شده بود.

بگذارید بررسی خودمان را از همین پی‌گفتار آغاز کنیم و ببینیم تراژدی مکبث اصولاً موضوع‌اش چیست و خواندن آن امروز به چه کار ما می‌آید. دکتر مقدادی یادداشت خود را با نقل چند خط از مکبث آغاز می‌کند:

«دریغا، سرزمین نگون‌بخت که از به یاد آوردنِ خود بیمناک است. کجا می‌توانیم آن‌را سرزمینِ مادری بنامیم که گورستانِ ماست؛ آن‌جا که جز از همه‌جا بی‌خبران را خنده بر لب نمی‌توان دید؛ آن‌جا که آه و ناله و فریادهایِ آسمان-شکاف را گوشِ شنوایی نیست. آن‌جا که اندوهِ جانکاه چیزی‌ست همه‌جایاب. و چون ناقوسِ عزا به نوا درآید کمتر می‌پرسند که از برایِ کی‌ست، و عمرِ نیکمردان کوتاه‌تر از عمرِ گُلی‌ست که به کلاه می‌زنند، و می‌میرند پیش از آن‌که بیماری گریبانگیرِشان شود. (مکبث، پرده‌یِ چهارم، مجلسِ سوم)

این پی‌گفتار را با سطورِ 164–173 از پرده‌یِ چهارمِ نمایش‌نامه‌یِ مکبث به ترجمه‌یِ شیوایِ آقایِ داریوشِ آشوری آغاز می‌کنم تا نشان دهم چه‌گونه فرمانرواییِ یک خودکامه، که در این نمایش‌نامه همان مکبث است، می‌تواند کشوری همچون اسکاتلند را چنان به نگون‌بختی و سیه‌روزی بکشاند که مردمِ آن به جایِ میهن، آن‌را گورستانی بدانند که در آن تنها «از همه‌جا بی‌خبران» خنده بر لب دارند و عمرِ انسان‌های شریف کوتاه‌تر از عمر گُلی باشد که به کلاه می‌زنند و پیری و مرگِ زودرس به سراغِ‌شان بیاید... انسان‌های جاه‌طلب و آزمندی چونان «مکبث» سرزمینِ خود را به ورطه‌یِ هولناکی می‌کشانند که در نتیجه همه‌یِ ارزش‌ها دگرگون و وارونه می‌شود؛ آنان جهان را به جایی تبدیل می‌کنند که در آن «گُل‌ها» از «خارها» هراسان‌اند و دیاری می‌آفرینند که در آن «طوطی» کمتر از «زغن» است و درختِ «بلوط» باید حقِّ میوه دادن‌اش را از درختِ «غان» گدایی کند و یا «اقیانوس» باید از «موج» اِذنِ خروش بگیرد. اما زمانه‌یِ ما با روزگاری که شکسپیر نمایش‌نامه‌یِ مکبث را می‌نوشت فرقِ بسیار دارد. روزگارِ ما، به گفته‌یِ آلبر کامو در کتابِ یاغی روزگارِ شاه‌کُشی‌ست، چرا که سال‌ها پیش از 1793 شاهان را می‌کشتند و شاهان با اجازه دادن به نیرویِ سیاسی که به قلمروِ قدرتِ مذهبی دست یازی کند، خود شرایطِ سرنگونیِ خویش را فراهم آوردند...» (صفحات 121 تا 123).

---------------------------------------------------------------------------------

cafeLitaraire2.jpg

---------------------------------------------------------------------------------

دکتر مقدادی، در چند جا بر نقاط ضعف و قوّت ترجمۀ آقای آشوری انگشت می‌نهد و علت کاستی‌ها را نیز بیان می‌کند. مثلاً می‌نویسد:

«... به این ترجمه‌یِ مکبث می‌توان گفت ترجمه‌ای خوب، چرا که شباهت‌ها در زمینه‌یِ صورت، معنا و سبک سراسر مراعات شده و جانِ کلام با وفاداریِ کامل به سبکِ اثر به زبانِ شیوایِ فارسی برگردانده شده است. البته، اصل این است که برگرداننده‌یِ شعر یا نثر نباید در متنِ اصلی تغییری دهد. ولی در برگردانِ شعر گاه چاره‌ای از این نیست. مثلاً، در برگردانِ سخنانِ جادوان در پرده‌یِ یکم، مجلسِ یکم و سوم، و پرده‌یِ سوم، مجلس پنجم ناچار اندک تغییراتی را که در ترجمه داده شده، ناگزیر می‌باید پذیرفت، چرا که در شعر صورت و معنا جدا شدنی نیستند و هر واژه در شعر جزئی از کلِّ آن است. در برگردانِ شعر از نظرِ معنا بهتر آن است که ترجمه به نثر باشد، ولی با این کار ارزشِ هنری و زیباییِ شعر از میان می‌رود. بنابراین، شعر را می‌باید به شعر ترجمه کرد که خوشبختانه آقای آشوری همین کار را کرده‌اند، ولی در این کار مترجم گاه ناچار است برخی واژه‌ها را ترجمه نکرده رها کند. آقای آشوری در ترجمه‌یِ مکبث زنگِ گفتارِ شکسپیر را در زبانِ فارسی حفظ کرده‌اند و تنها به یافتن معادل‌ها بسنده نکرده‌اند، زیرا اگر چنین می‌کردند ارزشِ هنری و زیبایی گفتاریِ کلامِ شاعرانه‌یِ شکسپیر از میان می‌رفت..." (صفحات 159 و 160).

تعاریفی از قبیلِ «آقای داریوشِ آشوری از عهده‌ی این کارِ دشوار بسیار خوب برآمده‌اند» یا «اگر بگوییم که شاعر کیمیاگر واژه‌هاست، آقای آشوری در این برگردان نشان داده‌اند که چه کیمیاگرِ موفقی هستند» (صفحه 160) در جای‌جای پی‌گفتار به چشم می‌خورَد.

این‌ها ارزیابی یک کارشناس ادبیّات انگلیسی است که ملاک خوبی برای تشخیص ارزش ترجمۀ کتاب است. ایشان ترجمۀ قطعه‌ای از مکبث را چنان می‌پسندد که آن‌را از متن اصلی "شیواتر و زیباتر" می‌یابد (صفحه 135). آن قطعه چنین است:

«مکبث: روزی می‌بایست می‌مُرد. زمانی می‌بایست این خبر را می‌آوردند. فردا و فردا و فردا، می‌خزد با گام‌هایِ کوچک از روزی به روزی تا که بسپارد به پایان رشته‌یِ طومارِ هر دوران. و دیروزان و دیروزان کجا بوده است ما دیوانگان را جز نشانی از غباراندوده راهِ مرگ. فرو میر، آی، ای شمعک، فرو میر، آی، که نباشد زندگانی هیچ الّا سایه‌ای لغزان و بازی‌های بازی‌پیشه‌ای نادان که بازد چندگاهی پر خروش و جوش نقشی اندرین میدان و آنگه هیچ. زندگی افسانه‌ای‌ست کز لبِ شوریده‌مغزی گفته آید سر به سر خشم و خروش و غرّش و غوغا، لیک بی‌معنا.» (صفحه 134).

ظاهراً به پی‌گفتار بیش از پیش‌گفتار و اصل متن پرداختیم ولی اساس مطلب را آقای دکتر مقدادی بیان کرده‌اند و به‌نظر همین در تعریف از ترجمۀ کتابی که یکی از شاهکارهای ادبیات جهان است کافی است.

جناب آشوری در «دیباچه» کتاب از ترجمه‌های موجود مکبث، و از دِینِ خود به دو تن مترجم قبل از خود چنین یاد کرده است:

«... و نیز می‌باید از دِینِ خود به دو تن مترجمی [آقای عبدالرحیم احمدی و خانم فرنگیس شادمان] یاد کنم که پیش از من در این کار خطر و پیشگامی کرده‌اند. کوششی که ایشان برایِ فهمِ متن و گره‌گشایی از آن و واگرداندنِ آن به فارسی کرده‌اند گهگاه برایِ من سودمند بوده است و ناکامی‌هاشان نیز انگیزه‌یِ کوششِ دیگری درین راه شده است.» (صفحه 9).

غلط‌های تایپی این کتاب خوشبختانه زیاد نیست. مثلاً در صفحۀ 50 به جای «قاتلان‌اش»، «قاتلان‌اس» تایپ شده، یا در صفحات 58 و 99 و 140 به جای «بدرود» «بدورد»، یا در صفحۀ 133 به جای «احساس» «حساس»، یا در صفحۀ 153 به جای «نوزادی» «نوازدی».

رسم‌الخط مخصوص آقای آشوری (مثلاً «امیدوارام» (صفحه 53) به جای «امیدوارم»، و کسره‌های بی‌شمار و «ی»های نقطه‌دار) مانعی است برای مطالعۀ راحت کتاب که به هر حال باید به آن خو کرد. به کار بردن معادل‌هایی مانند «ببر مازندران» در صفحۀ 70 هر قدر هم طبق شرحی که برای آن در پانویس آمده درست باشد، باز نوعی آشفتگی در ذهن خوانندۀ فارسی‌زبان به‌وجود می‌آوَرَد و در متن جا نمی‌افتد. به کار بردن کلمۀ اصلی با ریشۀ یونانی هر قدر هم غریب باشد می تواند با شرحی در پانویس گوش‌نوازتر باشد.



تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 


ابرها جای دیگری باریده‌اند

سرودۀ سعید مغمومی

مؤسسۀ انتشاراتی بوتیمار

چاپ اول، 1390

تیراژ 1100 نسخه

112 صفحه

قیمت 2950 تومان

abrhaajaayedigaribaarideand.jpg

هرگز تصور نمی‌کردم کتاب شعری را معرفی کنم که نام شاعرش را برای اولین بار شنیده‌ام و سابقۀ شعر او را نمی‌دانم؛ از طرفی طرح روی جلد و ناهماهنگی رنگ جلد و صفحات داخلی آن در حدّ فاجعه است. اما کتابی 112 صفحه‌ای را که شما به‌دست بگیرید و اشعارش را یک‌نفس بخوانید بدون تردید ارزش معرفی دارد. بیش‌ترِ شعرهایی که امروز می‌خوانیم فاقد قدرت تأثیر است. به عبارتی شعر، خواننده را نمی‌گیرد و او را به خود جذب نمی‌کند. حتی در بسیاری موارد، شعرهای امروزی خواننده را پس می‌زند و او را از شعر بیزار می‌کند.

شعر آقای مغمومی اما صمیمی و دل‌نشین است. لازم نیست شما شاعر را بشناسی و یا سابقۀ شعر او را بدانی. مجموعۀ اشعار او به شخصی می‌مانَد که برای اولین بار ملاقات می‌کنی و کلام و بیان و شیوۀ نشست و برخاست او بر تو تأثیر مثبت می‌گذارد. شعر "ابرها..."ی آقای مغمومی حامل چنین تأثیری است:

"لطفاً بیرون
مهمان دارم
واژگانی بسیار
به دیدارم آمده‌اند
می‌خواهم
شبم را به آنها ببخشم."

برای شناخت شاعر باید مجموعۀ اشعار او را پیش چشم داشته باشیم. با یک دفتر و دو دفتر شعر نمی‌توان شاعر را شناخت و فکرش را ارزیابی کرد. اما گاه بهتر است که شاعر را نشناسیم. در این صورت حسّی از ناشناختگی و غریبگی خوش‌آیند و کشف، خواننده را در بر می‌گیرد. شاعر کیست؟ چگونه فکر می‌کند؟ به چه فکر می‌کند؟...:

"وقتی که آدمی تیرباران می‌شود
یک درخت بیشتر می‌فهمد

وقتی که کودکی از گرسنگی می‌میرد
پرنده‌ای بیشتر می‌فهمد

وقتی که چشم‌های بی‌فروغ
غبار رخوت را
بر جاده‌های تقلا نمی‌بیند
گاری شکسته‌ای بیشتر می‌فهمد

وقتی که دلربایی برف
وحشت آوار است در کوچه‌های فرودین
دیوار کاهگلی بیشتر می‌فهمد

وقتی که دست بی‌حسّ زمان
حباب روشنایی شعر شاعر را
از روی تاقچه‌ی ادراک
بر زمین می‌اندازد
پرده گردآلود پنجره
بیشتر می‌فهمد

وقتی که مهربانی
اسیر فلز توسعه باشد
عشق بیشتر می‌فهمد

وقتی که به تو می‌اندیشم
جهان بیشتر می‌فهمد."

شعرهای سعید مغمومی به ترتیب زمان منتشر نشده است ولی اشعاری از سال 64 تا 89 را در آن مشاهده می‌کنیم. مشخص است که شعرها برای خودنمایی و انتشار سروده نشده‌اند و هر چه هست حرف دلِ شاعر است. همین موضوع، شعرهای مغمومی را صمیمی می‌کند.

"من از کنار پنجره‌های باز می‌آیم
تمام پیرهنم بوی روشنی دارد..."

گاه شعرها، لحظه‌ایست و ناتمام. انگار حسّی در شاعر می‌جوشد و روی کاغذ می‌آید و تمام. در این قطعه تو گویی شاعر در حال راه رفتن در جنگل یا پارکی بوده، یک لحظه ایستاده، عکسی با کلمات گرفته و به راهش ادامه داده است:

"پاییز
اندوه مرا رنگ می‌زند
آوازی منتظر
پشت درخت‌ها
بر برگ‌های لرزان
پیچ و تاب می‌خورد."

اگر خواننده "حال"ِ مناسبی داشته باشد، شعر مغمومی بر دل‌اش خواهد نشست.

"در بهاری که نمی‌دانم کی خواهد بود
تازه‌تر خواهم شد
من به سمتی جریان دارم
که پر از آواز چلچله‌هاست...
من به سمتی جریان دارم
که سراسر سبز است
که سراسر آبی‌ست
که سراسر دریاست..."

انتشارات بوتیمار نهایت کج‌سلیقگی را در انتشار این کتاب به خرج داده است. چاپ، بر روی بهترین کاغذ مقوایی قهوه‌ای رنگ صورت گرفته ولی چه کسی تصور کرده جلد سبز مغزپسته‌ای با این رنگ کاغذ جور در می‌آید جای پرسش دارد.

در این کتاب اگر اشتباه نشمرده باشم 83 شعر از سعید مغمومی منتشر شده است. گوگل به من نشان می‌دهد که شاعر متولد سال 1339 است.


دیگر نوشته های کتاب گویا

از همین نویسنده | ارسال به بالاترین | ارسال به فیس بوک | نسخه قابل چاپ | بازگشت به بالای صفحه | بازگشت به صفحه اول 
Copyright: gooya.com 2014

Served by Manager.gooya.com in in 0.005 seconds