مزدک علی نظری - کافه داری، از آن کارهاست که آدم را قلقلک می دهد. البته نه خود کافه دار جماعت را، بلکه آن ها که به اين کار عشق و علاقه دارند را!
بنابراين، تعجبی ندارد که ببينيم بين هنرمندان - که معمولاً پرچمدار کافه نشينی هم به حساب می آيند و از علاقه آن ها به اين پديدهء نو زياد گفته شده- چند تايی اسير وسوسهء راه انداختن کافی شاپ و داشتن کافه ای با سليقه خود، شده اند.
اما اگر هنرمندان خارجی سراغ تاسيس رستوران های زنجيره ای می روند (مثل سيلوستر استالون و آرنولد شوارتزينگر)، اينجا امور شکمی بيشتر به عهدهء ورزشکاران گذاشته شده؛ مثل فرشاد پيوس و احمدرضا عابدزاده، که فروشگاه فست فوود دارند. فرشاد فلاحت زاده، که در کرج نان داغ- کباب داغ دارد. يا حسين رضازاده، که در گلشهر يک شعبه آيس پک به نامش ثبت شده و...
هنرمندها هميشه وجه لطيف و زيباشناسانه هر کاری را در نظر می گيرند. آن آرنولد و رامبو هم نه هنر دارند، نه مغز! خلاصه اگر «قدرت الله ايزدی» (رشيد) بازيگر تئاترهای طنز و «پيتزا رشيد» معروفش در اصفهان را ناديده بگيريم، می شود گفت اغلب هنرمندان از قانون بالا تخطی نکرده و اگر عشقی سراغ کار ديگری رفته اند، کافه داری را انتخاب کرده اند. اينکه گفتيم «عشقی» چون خيلی ها هم هستند که بر خلاف سوژه های اين مطلب، فقط برای درآمد خوبش، چراغ خاموش کافه زده اند و صدايش را در نمی آورند؛ خوب، برای آن ها درآمد کافه به عشقش می چربيده لابد!
کافه تئاتر
«بعد از انقلاب که فضا مناسب نبود و من و همسرم بيکار شديم، گفتيم بالاخره بايد يک جوری زندگی مان بچرخد. بياييم يک کافه بزنيم...» اين حرف های «محمد صالح علا» هنرپيشه قديمی است که پس از مدت ها ممنوعيت، چند وقتی ست دوباره در قامت مجری به تلويزيون برگشته. او که ترانه سرايی، اجرا در راديو و کلی کار ديگر را هم به صورت جدی و هم زمان دنبال می کند؛ عنوان اولين کافهء بعد از انقلاب را از آنِ «کافه تئاتر» خودش می داند: «آن موقع از اين خبرها نبود؛ اين همه کافه کجا بود؟ فقط ما بوديم و هزار و يک مشکل.»
تعريف می کند که برای گرفتن مجوز تاسيس، چه مصائبی را تحمل کرده اند و مثلاً آن وقت ها صنفی با اين عنوان وجود نداشته که بشود به آن رجوع کرد. بعد هم مشکلاتی که کم نبودند و چند وقت يک بار دامن شان را گرفته و بارها به تعطيلی موقت کافه منجر شده. اما خب، توی آن سال ها همين کافه نعمتی بوده برای خيلی ها: «آقای... با عروسک هاش برای بچه ها نمايش می داد، خانم... شعر می خواند، هر روز اينجا برنامه ای داشتيم.»
هرچند اين روزها در کافه تئاتر خبری از آن برنامه ها و شور گذشته نيست، اما هنوز خيلی از هنرمندان و کافه نشين های قديمی را می شود در آن ديد. خود صالح علا هم وقت هايی که بيکار باشد، مستقيم می آيد اينجا. وقتی می رسد هم بيکار نمی نشيند و به قول خودش ظرف می شويد، ميزها را دستمال می کشد و خلاصه در امر کافه داری با «حسين جان» اش مشارکت می کند. اين حسين آقا، برادر محمد و مرد شريفی ست که علاقه شديدی به فوتبال دارد. قبلاً «نوری» - خواهرزاده استاد- هم بود که حالا ديگر دو سه سالی است مستقل شده و برای خودش در جردن کافه زده.
کافه تئاتر هم در خيابان جردن است؛ درست تهِ «سرخه بازار». فضای داخل اين کافه نيمه روشن و نوستالژيک است. کلی عکس زرد شده از گذر زمان توی دکور پشت بار کافه هست که هنرپيشه های مختلف و از جمله جوانی های خود محمد صالح علا در آن ها ديده می شوند. ميز و نيمکت ها چوبی اند و سياه رنگ، البته با نقش و نگار مفصلی بر روی ميزها که حاصل سال ها يادگاری نوشتن مشتريان است: آقا، می گذاريد بچه ها پوست از کله ميزهايتان بکنند؟ دعوايشان نمی کنيد؟
- دعوايشان بکنيم؟ نه نه... حسين جان، کسی را دعوا می کنيد؟
حسين آقا: نه، کاری به کسی نداريم!
- اصلاً اين ميزها را رنگ کرديم برای همين کار.
گويا اين نقش ها حتی نظر «عباس کيارستمی» را هم جلب کرده و او قصد استفاده از آن ها در يکی از کارهايش را داشته است. آن ستون شبه تاريخی و کاشی های عجيب و قديمی که توی ديوار کار گذاشته شده هم ديدنی اند. صالح علا می گويد: «اين ها را از مصافت های خيلی دور گذاشته ام پشتت موتور گازی - که آن وقت ها داشتم- و آوردم. يکی شان را توی حمام خرابه ای در قم پيدا کردم.»
موقع خروج از کافه تئاتر، حسين جان زنگ زورخانه ای را به شدت به صدا در می آورد. عزت زياد!
کافه مشکی
به قول جوان های اين دوره و زمانه، اسم خفنی دارد. چی را می گوييم؟ همين کافی شاپ «بلک شاپ»، که از اسمش پيداست مال «رضا صادقی» خوانندهء مشکی پوش است. بعد از به کرسی نشاندن اينکه «مشکی رنگ عشقه» و تب پيراهن مشکی و پرچم مشکی و کلی چيز مشکی ديگر، کافه مشکی هم لازم بود ديگر.
اين کافی شاپ نبش خيابان «اوستا» (حوالی ميدان شيخ بهايی) قرار دارد و خود استاد هم معمولاً شب ها در آن حضور پيدا می کرد؛ با هواداران گپ می زد و گاهی هم با آن عصا و اوضاع، باهاشان می رفت فوتبال. دوآتشه های شيفتهء او، می گويند دريبل هايش را موقع بازی بايد ديد. ما هم موافقيم، جداً بايد ديد.
اينکه از فعل ماضی برای اين کافه استفاده می کنيم، دليل دارد: بلک شاپ مدتی است بسته شده. اينکه چرا و آيا باز اين پاتوق مشکی باز می شود يا نه، سوالی است که بر ما هم مجهول مانده. درباره کافی شاپ آقا رضا حرف و حديث زياد بود. شايد باور نکنيد، اما بين ملت شايعه شد که مثلاً آب معدنی های اين کافه هم مشکی اند. يا اينکه کنار تابلوی پروانه کسبش نوار سياه رنگ زده اند، مثل عکس جوانان ناکام! اما تا آنجا که ما ديديم، فقط رنگ ميز و صندلی های بلک شاپ بلکی بود؛ مثل کافه تئاتر. گرچه اينجا هم مثل اغلب کافی شاپ های ديگر همه چيز نو و شيک انتخاب شده و از آن نوستالژی ناب و کم ياب خبری نبود.
به گفته نزديکان صادقی، قرار است شعبه دوم بلک شاپ هم به زودی در جهانشهر يا عظيميه کرج (که مشکی پوش آنجا کلی هواردار دارد) افتتاح شود. خوش به سعادت بچه های کرجی، البته در صورتی که عمر اين يکی به کوتاهی شعبهء اول نباشد!
کافه خندان
به گفته «حميد خندان» خوانندهء پاپ، کافه «پاپ» با ۱۳۵ متر وسعت، بزرگ ترين کافی شاپ مجوزدار و ثبت شده در تهران - بلکه کل ايران- است. او همچنين خودش را اولين خواننده ای می داند که کافه دار شده است: «بين بچه های همکار، من اولين کسی بودم که چنين کاری کردم. الان می بينيد که خيلی های ديگر هم کافی شاپ زده اند يا در فکر تاسيس کافه هستند.»
بهمن سال ۸۵ بود که کافه پاپ در خيابان شريعتی، کنار بيمارستان ايرانمهر کار خودش را آغاز کرد و از همان ابتدا می شد خيلی از چهره های آشنا را در آن ملاقات کرد. جدا از خود حميدخان که معمولاً هر روز عصرها در کافه ديده می شود؛ کسانی مثل بروبچه های تيم واليبال هنرمندان (که خود خندان هم عضو فعال اين تيم است)، ايرج نوذری، امير نوری، حسين استيری، مهدی مقدم، پويا امينی، امين زندگانی و خانم ها آرام جعفری، نگار فروزنده، نگين صدق گويا، بهنوش بختياری و... از پاتوق نشينان ثابت اين کافه هستند و اغلب می شود چندتايی از آن ها را ديد که دور هم جمع و به گفتگو مشغولند. به گفته صاحب کافه، اصلاً دليل اصلی افتتاح اينجا همين نکته بوده: «راستش ما دنبال پاتوق مناسبی می گشتيم که در آن جمع شويم و همديگر را ببينيم. گفتيم حالا که اينطور است اصلاً خودمان جايی را راه بيندازيم که مال خودمان باشد و تويش راحت باشيم. اينجا هم محل خوبی است و رفت و آمد به اين منطقه راحت است و هم فضايش تقريباً آماده بود؛ برای راه اندازی کافه تغييرات کوچکی لازم داشت.»
وسعت اين مکان و هنری بودن جو باعث شده که از کافی شاپ خندان (که خودش هم سابقهء بازيگری در يکی- دو کار سينمايی را دارد) به عنوان لوکيشن چند کليپ موزيک، فيلم های نود دقيقه ای و حتی سينمايی استفاده شود. اگر از حميد خندان دليل انتخاب اين جای بزرگ را بپرسيد، می گويد: «اصولاً از کار کوچک خوشم نمی آيد. هميشه دوست دارم کارهای بزرگ انجام بدهم و وقتی خواستم کافی شاپم را راه بيندازم هم اين در نظرم بود که بايد کافهء من تک باشد.»
دکوراسيون پاپ شيک و باکلاس است. اغلب مشتريان هم از قيمت های اين کافه راضی اند، البته به نسبت کافی شاپ های ساير هنرمندان که صورتحساب اغلب شان هوش از کله آدم می پراند!
کافه فيلم
شايد از همان موقع ها که وقت های بيکاری اش را در «کافه شوکا» می گذراند، وسوسهء کافه داری به جانش افتاده بود. نمی دانيم. فقط می دانيم که حالا «علی مصفا» هم به جمع کافه دارها پيوسته است.
طبقه بالای «سينما جمهوری» جای دنجی هست که حالا به نام کافهء مصفا و همسرش «ليلا حاتمی» شناخته می شود. ماجرا از اواخر همين پاييز گذشته شروع شد. اما خبر راه افتادن کافه که در شهر پيچيد، علی آقا صلاح ديد در اينباره توضيحاتی بدهد: «اين تريا در حقيقت کافی شاپ نيست. بلکه ما تصميم گرفته ايم که در طبقه بالای سالن سينما جمهوری فيلم های مستند و زبان اصلی نمايش بدهيم و در کنار اين کار، کافه تريايی هم برای پذيرايی مهمانان و علاقه مندان در نظر گرفته ايم. اما تاکيد ما بر کار فرهنگی است.»
به گفته مصفا قرار است نمايش اين فيلم ها همراه با جلسات نقد و بررسی باشد و در هر جلسه ميهمانان ويژه ای حضور داشته باشند. البته تا اينجا هم چند جلسه برگزار شده و گويا برنامه به همين روال ادامه دارد. اين زوج هنرمند معتقدند: «محل اين کافه جايی از شهر قرار گرفته که می تواند مخاطب های جديد و علاقه مند به سينما را جذب کند، به خصوص که هم به تئاتر شهر و هم به دانشگاه نزديک است. اميدواريم با بيش تر شدن حرکاتی از اين قبيل، وضعيت سينمای ايران بهبود پيدا کند و سينماها با جذب مخاطبان جديد، جانی دوباره بگيرند.» خدا کند. فعلاً که با ممنوعيت استعمال سيگار در اماکن عمومی، خود کافی شاپ ها هم از رونق افتاده اند و ديگر به بهانه «قهوه و سيگار» نمی شود مخاطبی جذب کرد.
راستی، علی آقا و ليلا خانم اسم بامسمای «آنتراک» را برای پاتوق سينمايی شان انتخاب کرده اند.
کافه مخفی
شايعه کافی شاپ دار شدن «بهرام رادان» زود رنگ واقعيت به خود گرفت. وقتی قضيه به مطبوعات کشيده شد و يک نشريه جوان پسند گزارشی در اينباره نوشت؛ ديگر همه مطمئن شدند که «آقا بهرام هم بعله»!
اسم اين کافه «ويونا» است، از اواخر تابستان سال گذشته راه افتاده و در خيابان پاسداران قرار دارد. جزئيات آدرس را هم بنويسيم؟ اگر خيلی طالبيد، توی کوچه «دشتستان دهم» می توانيد پيدايش کنيد. اما عزيزان زياد ذوق نکنيد؛ اين کافه يک جای معمولی است مثل بقيه کافه ها، حالا گيريم که جزو شيک و پيک ها و چنين و چنان ها. اما کافی است بدانيد حتی زمانی که کشيدن سيگار ممنوع نشده بود هم در اين کافی شاپ دودی ها جايی نداشتند. آخر کافهء بی سيگار هم می شود؟ همان عبارت «کافی شاپ» بيشتر به همچين جايی می آيد!
ضمن اينکه نه تنها خبری از خود رادان در اين مکان نيست، بلکه از او هيچ تصوير و نشانه ای جز چند مجله که عکسش را روی جلد چاپ کرده اند، در اين کافی نمی بينی. از اين هم بالاتر، اگر از گردانندگان محل بپرسی: خودش کو؟ خودشان را به آن راه می زنند و می گويند: کی کو؟!
آن ها مدعی اند کافی شاپ به شخص ديگری تعلق دارد و فقط: «بهرام رادان زياد می آيد اينجا. همين!»
بر خلاف کافه های صالح علا و مستر بلک، در ويونا رنگ های روشن غالب اند و مثلاً ديوارها کرم و صورتی و اين ها هستند. ميز و صندلی ها هم به رنگ قهوه ای و خلاصه همه چيز مثبت پسند و قشنگ. چرا خميازه می کشيد؟ برويم سراغ بعدی... اما يک ثانيه صبر کنيد! دوستان اشاره می کنند همين يک مدت پيش کافه ويونا از پاسداران به جردن منتقل شده. نگران وقتی که پای خواندن اين قسمت گذاشتيد نباشيد؛ تنها تغيير همين جا به جايی جغرافيايی است و کافی شاپ مورد نظر درست همان شکلی است که قبلاً بود.
کافه دوقلو
«حميد عسگری» از آن خواننده هاست که شانسش زد و کارش گرفت و در مدت کوتاهی به يکی از پر کارترين های موزيک پاپ مملکت بدل شد. بازار اين برادر آنقدر داغ شد که حتی در جشنواره موسيقی فجر کنار قديمی هايی مثل «خشايار اعتمادی» يا گروه باسابقه و محبوبی چون «آريان» برای او جا باز کردند. ضمن برگزاری کنسرت در شهرهای مختلف، کيش، همراه «محمدرضا گلزار» در دوبی و...
اما موفقيت های سريع عسگری به عالم موسيقی پاپ ختم نشد. او سال گذشته در بيزينس و کاسبی غيرهنری هم موفق بود و اخيراً زده روی دست رضا صادقی و موفق شده دو کافی شاپ بزند؛ يکی در شهرک غرب که اسمش «ناشناس» يا «بی نشان» يا مخفی يا نمی دانيم چی است، و ديگری در گوهردشت کرج قرار دارد و اسمش را گذاشته «راندوو». اين يکی از آن جهت يادمان مانده که انصافاً اسم قشنگ و بامسمايی است: راندوو در زبان فرانسه يعنی: ميعادگاه، محل قرار.
می گويند در همين مدت زمان کوتاه، اين کافی شاپ های زنجيره ای حسابی کارشان گرفته و به پشتوانه شهرت و محبوبيت عسگری ميان نوجوانان، درآمد خوبی نصيب او کرده است. ما که بخيل نيستيم، نوش جانش. به شرط اينکه دوباره کنسرت های بی کيفيت برگزار نکند!
کافه کتاب
«Il bar sotto il mare»؛ زور نزن، ايتاليايی نوشتم! اين نه اسم يک کافهء واقعی، بلکه عنوان اولين و تنها ترجمه فارسی از نوشته های «استفانو بننی»، نويسنده و روزنامهنگار ايتاليايی است که چندی قبل با ترجمه «رضا قيصريه» به بازار آمد.
«کافه زير دريا» يک مجموعه داستان است که اکثر کارهای آن به طنز نوشته شده، اما کلاً همه جور سبک و زبانی را در آن می شود يافت کرد. يک داستان شاهکار هم دارد به اسم «امداد فوری و کيف آرايش» که قصهء عشق پسر و دختری است به همان نام ها که خوانديد!
البته برای گنجاندن اين مورد در ليست کافه های هنرمندان، فقط به اسم اين کتاب استناد نشده و دليل محکم ديگری داشتيم. توجه کنيد: اين استاد بننی، کلی کتاب ديگر هم دارد که توی اسم همه شان واژه «کافه» هست. مثل: کافه ورزش، کافه کتاب، کافه رويا و...
ضمناً خود رضا قيصريه هم کتاب «کافه نادری» را نوشته تا ادلهء ما کامل شود.
حالا که حرف کتاب شد اين را هم بشنويد که اخيراً رمان «کافه پيانو» نوشتهء «فرهاد جعفری» صاحب نشريهء مرحوم «يک هفتم» هم به بازار آمده. کتابی که قهرمانان آن يک عدد راوی (لابد خود فرهادخان) و دختر خردسالش «گل گيسو» هستند!
کافه کافی شاپ
اين يکی يک کافی شاپ کاملاً هنری است. به عبارت صحيح تر، راستش اصلاً کافه نيست! «کافی شاپ» اسم آلبوم پاپی است با صدای «سعيد شجاعی» که همين چند ماه قبل منتشر شد.
عنوان آلبوم هم از آهنگی به همين نام گرفته شده که يک فرق اساسی با ساير تراک های کاست دارد؛ و آن اينکه به صورت دو صدايی و با همخوانی آهنگساز و تنظيم کنندهء کار يعنی «محمد پورجعفری» اجرا شده. درباره اين آلبوم فقط می توانيم اضافه کنيم که ترانه هايش را خود خواننده گفته است. همين و تمام.
اما محبوبيت نام کافی شاپ را دست کم نگيريد. پيش تر، يک گروه ۱۰ نفره پاپ با نام «وندا» (به خوانندگی امير مددخانی و آرتام ضيايی) هم اسم اولين آلبوم شان را «کافی شاپ» گذاشته بودند. اين آلبوم در تابستان سال ۸۳ منتشر شد.
کافه انتظار
اگر جناب «گودو» می آمد، ديگر نه کسی انتظارش را می کشيد و نمايشی به اين نام (در انتظار گودو، نوشتهء ساموئل بکت) اينقدر معروف می شد؛ و نه ديگر کافه ای به اين نام در خيابان انقلاب تهران داشتيم. پس خوب شد که نيامد!
کافه گودو در قرقِ بچه های دانشجو است. فضای خاکستری و سردی دارد، اما بين هوادارانش به شدت محبوب است و به دليل نزديکی به دانشگاه و تئاتر شهر، بيشتر مشتريانش را اهل هنر تشکيل می دهند که نگفته، از ظاهرشان مشخص است. خب چنين کافه ای متعلق به چه کسی می تواند باشد جز يک هنرمند، آنهم از نوع تئاتری؟
«همايون غنی زاده» از چندی پيش که گودو را راه انداخته، محبوبيتی دوچندان پيدا کرده و بروبچ جداً دعايش می کنند.
کافه ادبيات
اگر «شوکا» نرفته باشيد و اصلاً اسم اين کافه هم به گوش تان نخورده باشد، پس بعيد است بدانيد کتابی به نام «حوالی کافه شوکا» هم منتشر شده. يا اينکه چند سال پيش بر اساس اين نمايشنامهء «يارعلی پورمقدم»، نمايشی در تئاتر شهر به روی صحنه رفته است.
کافه شوکا قديمی ترين کافی شاپ مجتمع خريد خيابان گاندی است. حالا طبقهء بالای اين مجتمع پر است از کافه های رنگارنگ و شلوغ، با دکورها و مشتريان عجيب و غريب. اما بين کافه روهای حرفه ای، هنوز هم شوکا انتخاب اول است؛ هرچقدر هم که کوچک و تنگ و باريک باشد، هرچقدر هم که شلوغ پلوغ باشد، باز عده ای هستند که بيرون به انتظار بايستند تا جايی باز شود و بروند چند دقيقه نوستالژی بازی. اينجا تابلوهای کوچکی هست که نظرگيرترين شان کاريکاتورهای اهدايی برادران نيستانی (مانا و توکا) و «آروين» از فضای کافه شوکا، به حساب می آيند.
«کيا» کار راه انداختن مشتری ها را بر عهده دارد و خود يارعلی هم هميشه حاضر است و معمولاً دارد با يکی يا چندتا از مشتريان ثابت سر کتاب يا چيز ديگری که مربوط به ادبيات باشد، بحث می کند. کتاب و مجله هم تا دلت بخواهد هست: اغلب نشريات ادبی به گيره آويخته شده اند و يک قفسه کتاب هم هست که بين شان علاوه بر حوالی کافه شوکا، «يادداشت های يک قهوه چی» از نوشته های خود پورمقدم را می شود پيدا کرد.
«توکا نيستانی» از مشتريان ثابت قدم اينجاست. چند نفر از عکاسان هنری و مطبوعاتی از جمله «پيمان هوشمندزاده» هم همينطور. کسانی چون «محمود دولت آبادی» هم زياد در شوکا ديده می شوند. کلاً همهء مشاهيرِ کافه رو گذرشان به اينجا افتاده؛ حالا گيريم که اين روزها پاتوق های هنری فراوان شده اند و ديگر دير به دير به شوکا سر می زنند...
کافه ديگران
تا آنجا که ما خبر داريم، «ابوالفضل پورعرب» هم از خيلی وقت پيش در شمال و نزديک ويلايش يک جايی به اسم کافی شاپ داشت. البته اگر بشود روی مکانی که کلوچه و مربا هم می فروشد، اسم کافی شاپ گذاشت. حالا نمی دانيم هنوز هم هست يا نه...
ضمناً يادمان رفت استثناء فوتباليست ها را هم ذکر کنيم؛ «عليرضا منصوريان» بازيکن قديمی تيم آبی پايتخت (که در جريان بازی منجر به قهرمانی استقلال در جام حذفی، از مستطيل سبز خداحافطی کرد) هم کافی شاپ دارد.