شنبه 26 مرداد 1387

سينمای کوچک و مسئولين کوچک تر شهرمان، امير شکيبا

امروز بعد از مدتها رفتم سينما.
بذارين از سالها پيش بگويم.
شهر ما در زمان کودکی من دو سينما داشت . سينما فرهنگ و سينما ستاره! (چه اسمهای پر معنايی)
من و برادرم هر از چندی پنهان از چشم پدر که هميشه درس خواندن را مقدم بر همه چيز می دانست به سينما می رفتيم و دلی از عزا در می آورديم.

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

آن روزها نه ويدئو بود و نه دستگاهی به نام سی دی من و کامپيوتر . تلويزيون ملی هم چندان عادت به پخش فيلمهای روز نداشت . پس سينما تنها جايی بود که هم اوقات بيکاری و تفريحمان را پر می کرد و هم عشق ما به فيلم و سينما و سوپر استارهای محدود آن زمان را ارضا می کرد .
فکر می کنم در سينما ستاره تنها ۲ فيلم ديديم يکی پرواز در شب اثر مرحوم ملاقلی پور و ديگری مردی که موش شد .
سينما ستاره تعطيل شد و هنوز پس از گذشت ۲۰ و اندی سال ساختمان خاک خورده و قديمی اش همچنان پابرجاست و قفل بزرگ روی درش بوی کهنگی گرفته .
ديگر تنها دلخوشيمان سينما فرهنگ بود با صندليهای پاره و شکسته و سالنی گرم در تابستان و سرد در زمستان . اما برايمان مهم نبود . هم سرمای زمستانش قابل تحمل بود و هم گرمای تابستانش دوست داشتنی .
می رفتيم و يکی پس از ديگری فيلمهای روی پرده را می ديديم .
سناتور . مشعل و کمان . شب بيست و نهم . بگذار زندگی کنم که اين آخری را ۶ بار من و برادرم رفتيم و ديديم و شبها راجع به آن حرف می زديم و چه کيفی می کرديم .
روزها می گذشت و اين تنها تفريح ما در اين شهر کوچک کويری ادامه داشت .
يادم هست وقتی فيلمهای روز باشکوه و عروس را بر پرده بردند تنها سينمای کوچک شهر کوچک ما مملو از جمعيت شد .
بعدها که برادرم به دانشگاه رفت و بعدش هم سربازی ديگر می توانستم تنهايی به سينما بروم .
سالها از عمرمان گذشت و بزرگ شديم اما سالن سينما همان بود که بود .
تنها شايد يکبار تجهيزات صوتی آن را کمی تعمير کردند .
اما سالن همان بود و صندليهايی که گاهی تعميراتی را به خود می پذريفت .
کم کم ويدئو به خانه ما هم آمد و پشت بندش کامپيوتر و ويدئو کلوپها هم مجوز رسمی گرفتند . ديگر حال نمی داد فيلمی که ۳ يا ۴ ماه از اکران تهرانش می گذشت را در اين سينما به تماشا بنشينيم .
چاره ای نبود يا بايد ماهها از اکران فيلم در تهران می گذشت و بعد به سينمای کوچک شهرمان می رفتيم و آن را می ديديم و يا يک صبح تا عصر به تهران می رفتی و فيلم جديد را روی پرده می ديدی و می آمدی .
و راه دوم شد عادت برای منی که فيلم و سينما را دوست داشتم .
بارها برای ديدن فيلمهای روز به تهران رفتم . تنها شانس زندگيم هم شايد اين بود فصله شهر کوچک ما تا پايتخت به ۳ ساعت نمی رسيد .
آژانس شيشه ای را دومين روز اکران ديدم .
دو زن و قرمز و جوانی را در يک روز از صبح تا شب ديديم .
و اين راه ادامه داشت با فيلمهای دست های آلوده و رستگاری در هشت و بيست دقيقه و دوئل و ميم مثل مادر و اين آخری هميشه پای يک زن در ميان است .
ديگر سينمای کوچک شهر ما خودش هم خودش را جدی نمی گرفت .
تنها يک يا دو سانس در روز فيلم به نمايش می گذاشت و آن هم با ۸ تا ۱۰ بيننده . پايين همين سينما ويدئو کلوپی باز شد به نام خود سينما و گاهاٌ پيش می آمد که فيلم روی پرده اش را همزمان در ويدئو کلوپ به کرايه می داد .
ولی امروز بعد از سالها به سينمای کوچک شهرمان رفتم آن هم به اصرار خواهرزاده ام .
سانس معمولاً شلوغش کلاً ۴ نفر در سينما بوديم .
دايره زنگی را قبلاً در تهران ديده بودم فيلم خوبی بود اما امروز پشيمان شدم که چرا خاطره خوب فيلم را قطعی و گرما و حذف ۱۵ دقيقه از فيلم به مبلغ ۱۰۰۰ تومان عوض کردم .
در اين چند سال شهر کوچک ما ديگر آنقدر ها کوچک نماند .
کلی استاندار و فرمانداز و وکيل و نماينده و مدير ارشاد عوض کرد.
در شهر کوچک ما برج سازی رونق گرفت . بانکها يکی پس از ديگری ساختمانهای عريض و طويل ساختند .
ساختمان اداره ارشاد بسيار زيبا و خوش ساخت در آمد .
ولی سينمای کوچک شهرمان همان طور کوچک ماند .
کاش مسئولين بزرگيشان به ميز و اتاق و پست و مقام نبود . کاش می دانستند که سينمای کوچک شهرمان نشانه کوچکی آنهاست .

امير شکيبا – سمنان
http://nedayekavir2.blogfa.com

در همين زمينه:

دنبالک:
http://news.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/38008

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'سينمای کوچک و مسئولين کوچک تر شهرمان، امير شکيبا' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2016