چهارشنبه 8 آبان 1387

پيپ می‌کشيد و عصازنان می‌رفت...، به احترام فريدون گله در سومين سال خاموشی، مزدک علی نظری، خبرنگاران صلح

مزدک علی نظری- «فريدون گله» (۱۳۱۹- ۱۳۸۴) يکی از مطرح ترين کارگردانان سينمای پيش از انقلاب ايران بوده است. «زير پوست شب»، «کندو» و «مهر گياه» مهم ترين ساخته های گله و از جمله ماندگارترين آثار سينمايی دهه پنجاه شمسی به حساب می آيند. اين فيلمساز ۶۳ ساله، شنبه ۳۰ مهرماه ۱۳۸۴ بر اثر عارضه قلبی درگذشت.

مطلب زير را به احترام خاموشی او نوشتم، که در اولين شمارهء ماهنامه «نسيم هراز» (آبان ۸۴) چاپ شد و حالا در سومين سالمرگ اين هنرمند ارجمند، برای اولين بار در فضای وب منتشر می شود.


برای همشهری قديمی ام، آقای گله

خوبی‌اش اين است که وقتی «فريدون گله» هنوز ميان ما بود و در حالی که سال‌ها از آخرين ظاهر شدن نامش بر پرده سينماها می‌گذشت؛ رفتيم سراغش و گفت‌وگوی مفصلی با او ترتيب داديم. وگرنه مرگ يک هنرمند چه خوبی ديگری می‌تواند داشته باشد؟

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

خدا خيرشان بدهد، آقايانِ «جواد طوسی» و همکاران هم چند روزی از تهران دل کندند (کاری که فقط تهرانی‌ها می‌دانند چقدر سخت است) و اراده شد تا ارادتشان را در کتابی که حاصل سفرشان به «متل قو» و ويلای بارانی گله بود، ثابت کنند.

اين طوری لااقل آن جماعتی (که کم هم نيستند، هيچ‌وقت کم نبوده‌اند) که مرثيه‌نويسی را با «مرده پرستی» يکی می‌دانند، کم تر زخم زبان مان می‌زنند. جالب است که گوشه‌ای نشسته‌اند و کاری نمی‌کنند، هرکه را هم که کاری کند به باد استهزا می‌گيرند. يکی نيست به اين ها بگويد به قول «صمد بهرنگی»: «آخر، زنده پرستی که ممنوع است!» اين بجای مقدمه. به جا بود، نه؟

***

نمی‌دانم کسی جرات داشته حرمت ريش سفيد جواد طوسی را بشکند و بابت آنچه کرد ملامتش کند، يا نه؛ ولی مصاحبه ما با کارگردان کهنه‌کار سينمای سال‌های دور، چندان سهل و آسان انجام نشد. از همان شروع قضيه که همه مخالفت می‌کردند - و حق هم داشتند، چون بيش از دو دهه بود مناسبتی برای پرسش و پاسخ گرفتن از گله وجود نداشت- بگير تا بعد که مصاحبه چاپ شد و باز همه دادشان درآمد که: حاصل کار چيزی نزديک به آبروريزی بوده!

تنها مدافع مصاحبه با گله، من بودم. دليل اصلی اين اصرار را بعداً می‌گويم؛ ولی در کل، به غيرحرفه‌ای بودن و تازه‌کاری من در عالم مطبوعات برمی‌گشت و دست آخر اگر دل مسئول صفحه سينمايی هفته نامه «تماشاگران» ]عليرضا محمودی[ به حال من نمی‌سوخت، شايد امروز وجدان غرغروهای آن روز کمی درد می‌گرفت.

به هرحال راهی شديم. قرار مصاحبه در برج‌های دوقلوی فرمانيه بود، در خانهء مادرِ گله؛ جايی که با ديدنش يکی از بچه‌ها به شوخی گفت: «فرمون فرمون که ميگن اينه؟!» و نمی دانستيم که تمام دو ساعت آينده را بايد عرق بريزيم و سعی کنيم مسير گفت‌وگو را از برج‌های دوقلو به حيطه سينما بکشيم و گله دوست داشت باز بيشتر و بيشتر درباره برج‌ها حرف بزند؛ البته درباره دو برج فروريختهء مرکز تجارت جهانی نيويورک، و نه آن دو آپارتمان کوتولهء ‌خاکستری رنگ...

***

بچه بوديم ديگر، از اين شيطنت‌ها زياد می‌کرديم. مدرسهء ما درست انتهای کوچه‌ای بود که ويلاهای متروکه زيادی در آن بود و جان می‌داد برای کنجکاوی و گاهی هم خرابکاری!

يکی گفت که توی ويلايی درخت کيوی ديده. آن روزها هنوز اين ميوه خوش‌ عطر و طعم، به شهرت و فراوانی امروز نبود. توی عالم بچگی همين دليل کافی بود تا زير توپ بشوتيم و يکی که از بقيه سرتق‌تر بود به هوای آوردن توپ، دستبردی هم به درخت‌ جادويی ويلای مرموز بزند؛ مرموز به اين خاطر که همکلاسی‌ها هشدار داده بودند: به سکوت حياط نگاه نکن، صاحبخانه مردی است تنها که خيلی عجيب و غريب است و...

همين حرف‌ها برای به هول انداختن شواليهء جمع - که بی‌ترديد من بودم- کافی بود. با اين وجود تا پای درخت کيوی پيش‌روی کردم. آنجا، لای شاخ‌ و برگ‌های دو نهال نروماده که در هم پيچيده بودند، چند دانه کيوی کال ديدم و آفتاب بی‌رمقی توی چشم‌هايم زد. سر که گرداندم، خشکم زد؛ چند متر آن طرف‌تر، صاحبخانه آرام و بی‌صدا ايستاده بود.

خودش بود؛ همان مردی که بايد می‌بود! لبخندی عجيب گوشهء لبش را بالا کشيده بود، ريش سياه داشت با عينک و جليقه‌ای روی پيراهن سفيدش.

ديگر فقط يادم می‌آيد که توپ را برداشتم و دويدم...

***

در آستانه در به استقبال مان ايستاده بود. نگاه که کردم، دوباره همان لبخند ۱۲‌سال پيش توی صورتش بود؛ اين بار اما پررنگ‌تر، غيرطبيعی‌تر.

بعد از آن ماجرا زياد ديده بودمش. توی متل‌قو انگشت‌نما بود؛ با اينکه با کم تر کسی به گفت‌وگو می‌ايستاد (يا شايد هم اصلاً نمی‌ايستاد) ولی همه می‌شناختندش. خاصيت شهرهای کوچک همين است ديگر، خصوصاً که غريبه باشی و تنها زندگی کنی. از آن گذشته، ظاهر غريبی هم داشت؛ بارانی کرم‌رنگی می‌پوشيد و تندتند راه می‌رفت. چتر بلندی دست می‌گرفت و همانطور پيپ می‌کشيد و عصازنان می‌رفت.

تقريباً روزی دوبار مسير ويلای خيابان «توسکا» (و نه آنطور که دوستان مطبوعاتی نوشتند: خيابان درياگوشه. يا بدتر از آن، مفسر بی‌.بی.‌سی که گفت: در جنگل‌های شمال!) بله، مسير خيابان توسکا تا بازار متل قو را می‌رفت و برمی‌گشت...

هنوز همان لبخند عصبی را به لب داشت. در آن طبقه هفتم برج فرمانيه، با نويسنده و کارگردان قديمی که مرتب سيگار شيراز دود می‌کرد، نشستيم و گپ زديم؛ تلاشی بود برای يک مصاحبهء قاعدتاً پيرامون سينما، که نشد!

***

«گله، کارگردان جسور «زير پوست شب»، کارگردان مضمون‌گرای «مهر گياه» و کارگردان قابل اعتنا در «کندو»؛ باموهای جوگندمی و عينکی که نگاه کردن به چشمانش را مشکل می‌کند، در خانه مادرش به ما سه نفر می‌گويد قصد دارد دوران جديد زندگی‌اش را شروع کند.

گله سه دوران دارد: دوران اول، دوران فيلمنامه‌نويسی است. جوانی که در آمريکا درس سينما خوانده است به ايران می‌آيد و برای «نظام فاطمی» و «سعيد مطلبی» فيلمنامه فيلم‌هايی چون «سالار مردان» و «کوچه‌ مردها» را می نويسد.

دوران دوم، دوران پرکاری و کارگردانی گله است؛ دشنه، کافر، زير پوست شب، مهر گياه، کندو و ماه‌عسل حاصل اين دوران است. پس از پايان «ماه‌عسل»، گله به آمريکا می‌رود و سال‌ها آنجا می‌ماند. تلاش‌هايش برای ساخت يک فيلم آمريکايی، موفق نيست.

دوران سوم زندگی گله، دوران سکوت است که در آمريکا و سواحل خزر می‌گذرد. گله حالا در تهران است و آستين‌ها را بالا زده تا فيلم جديدی بسازد. ذهن خلاق گله منظم نيست و ما در اين گفت‌وگو مجبور بوديم با حرف‌های پراکنده و نامنظم او، راهی به جلو پيدا کنيم...»

اين بخشی از ليد مصاحبهء آن روز ما با گله بود.

***

چند سال قبل، يک آدم عشق «بهروز وثوقی» ۱۰ تا نوار ويدئويی فيلم‌های بازيگر محبوبش را به من سپرد، که از قضا «دشنه» و «کندو» هم بين اين فيلم‌ها بود. فکر می‌کنم ديدن همان «کندو» برای احترام گذاشتن به مردی که حالا بين ما نيست، کافی است؛ هر چقدر هم که دشنه فيلم‌فارسی تمام عياری باشد، يا ماه عسلش - که بعدتر ديدم- نااميد کننده.

حالا چقدر دلم می‌خواهد زير پوست شب و مهر گياه را هم ببينم...

***

گله از ورودش به سينما گفت: «من درس سينما خواندم؛ در آمريکا تئاتر می‌خواندم. پنج- شش سال آنجا بودم، بعد آمدم ايران و اولين فيلمنامه‌ام را نوشتم که داستان زندگی «امامعلی حبيبی» قهرمان کشتی جهان بود که در آن موقع وکيل مجلس شده بود. اما مسايلی پيش آمد که آن فيلمنامه ساخته نشد و بعد «ساموئل خاچکيان» با فيلمنامه ديگری اين فيلم را به نام «ببر مازندران» ساخت.

البته حتی حدود ۱۰ دقيقه شات‌هايی گرفتيم که بدون استفاده ماند. آقای حبيبی مسائلی داشت که من نمی‌توانستم با او کار کنم. مشکل با سياست او بود و من بعد از دو- سه هفته متوجه شدم که داريم وقت تلف می‌کنيم...»

و شروع جدی‌تر کارش: «يک فيلمنامه نوشتم به اسم «سالارمردان»، بعد هم «ميوه گناه» که «جوئيت آرکين» هنرپيشه معروف ترکيه در آن بازی کرد. بعد هم «مريد حق»، «کوچه مردها» - که سعيد مطلبی آن را ساخت- و بعد هم «مياندار» که فيلم نشد، «حيدر» که «فريدون ژورک» کار کرد و بعد «جمعه» را نوشتم که گويا به اسم «هشتمين روز هفته» اکران شد.»

از کارهای ديگرش هم گفت: «در اطلاعات هفتگی به نام مستعار «سنجر» پاورقی نوشتم. اولين حقوقی که بابت نوشتن گرفتم ۶۵۰ تومان بود که به خاطر يک داستان ميان صفحه گرفتم. برای راديو هم می‌نوشتم. معمولاً برنامه‌های کارگران را می‌نوشتم که ساعت ۱۲ ظهر پخش می‌شد. برنامه‌های تحقيقی هم می‌نوشتم.»

در مورد «کندو» مفصل حرف زد، که نکته جالبش در مورد بهروز وثوقی بود: «بهروز خيلی به اين کار علاقه‌مند بود. ساعت ۸ صبح می‌رفت و ۸ ساعت زير گريم می‌نشست تا صورتش را آماده کنند، که ما ساعت ۶ بعدازظهر بياييم کار را شروع کنيم. زير گريمِ سنگين نشستن، آدم را عذاب می‌دهد.»

و يک اظهار نظر جالب ديگر: «کندو در زمان خودش شناخته نشد؛ ۲۴ سال بعد، شما شناختيدش. «مهرگياه» را ۱۰ سال ديگر می‌شناسند!»

بعد از فيلمی به نام «مرد ابری» گفت (که قرار بود در مورد حوادث ۱۱ سپتامبر ساخته شود) و فکر ساخت «کندو ۲» که البته هيچ‌کدام به سرانجام نرسيدند؛ هرچند می‌گفت که فيلم اول به مرحله ساخت رسيده، کار اداری‌اش تمام شده و بعضی عوامل مثل فيلمبردار و بازيگر آن (از جمله: داود رشيدی) مشخص شده‌اند.

البته روی بازيگران خارجی هم نظر داشت و درباره استفاده از آن ها می‌گفت: «يک بحث منطقی داريم و يک بحث عاطفی؛ اگر بحث عاطفی باشد کسانی مثل «هريسون فورد» که شاگرد خودم بوده‌اند شايد بتوانند بيايند. اما اگر نه، دستمزدهای آن ها آنقدر بالا است که بهتر است حرفش را هم نزنيم!»

توضيح اينکه گله در آمريکا يک کمپانی سينمايی تاسيس کرده بود و به کار آموزش بازيگر و ساير عوامل نمايش می‌پرداخت. او بعدها در اواسط دهه ۶۰ به خاطر بيماری پدرش به ايران آمد و بعد از مرگ پدر هم در همان متل قو (سلمانشهر فعلی) روزگار می‌گذراند. اين اواخر مدتی هم در راه ميان تهران و شمال، به سودای سينما، سرگردان بود تا اينکه سرانجام او هم به مرحوم پدرش پيوست.

***

گله گرچه در شهر کوچک ساحلی انگشت‌نما بود، اما کم تر کسی او را درست می‌شناخت؛ حتی «شهريار قنبری» - دوست دوران کودکی من، که کل فيلم‌های پيش از انقلاب را از بر بود- گله را نمی‌شناخت.

«لشکری» نامی هم بود که هم سن گله به نظر می‌رسيد. او هم مثل گله تنها زندگی می‌کرد و گاهی برای دل خودش ترجمه‌هايی از فرانسه به فارسی می‌کرد. شايد تنها کسی که مدتی با کارگردان خاموش حشر و نشر داشت، او بود. اما اين رفاقت هم ديری نپاييد، نمی‌دانم چرا.

يک «مجتبی شيشه‌بر»ی هم هست که وقت‌های بيکاری آکواريوم‌های شيشه‌ای می‌سازد. او هم از معدود کسانی است که به خانه مرموز گله پا گذاشته بود. می‌گفت تنها همدم صاحبخانه، ماهی‌های آکواريومی بودند. مرد تنها گاهی حتی برای خريد ماهی‌های تازه به تهران سفر می‌کرد و شايد هم ماهی‌ها بهانه‌ای می‌شدند برای فرار از تنهايی و زندگی در همين خانهء پر ماهی!

***

نمی‌توانم از عکس‌هايی که روز مصاحبه، دوست خوبم «عباس کوثری» از فريدون گله گرفت يادی نکنم. اين عکس‌ها ميان عکس‌های خوب عباس - که شمردن‌شان خيلی‌خيلی وقت می‌برد- شايد بهترين نباشند، اما جزو پرمعناترين‌ها هستند؛ عکس هايی که از ميان منشور شيشه ای روی ميز خانه، تصوير کارگردان موفق سال های دور را شکسته، مبهم و درهم نشان می دادند…

و همين هنرمندی‌هاست که به زندگی معنايی ديگر گونه می‌بخشد. با همين هنرمندی‌هاست که شايد کسی خاک شود، اما يادش هرگز پاک نمی‌شود.

دنبالک:
http://news.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/38880

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'پيپ می‌کشيد و عصازنان می‌رفت...، به احترام فريدون گله در سومين سال خاموشی، مزدک علی نظری، خبرنگاران صلح' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2016