در همين زمينه
21 آبان» عجيبترين رسمهای ازدواج در دنيا، وبلاگ طوفان9 مهر» فرار دختر 15 ساله به دلیل اجبار در ازدواج با مرد 60 ساله، ارگان ناجا 17 شهریور» رقص 60 هزار دختر برای ازدواج با پادشاه، جهان 26 خرداد» مصر: ازدواج پیرمرد ها با دختران نوجوان ممنوع!، آفتاب 8 خرداد» ازدواج یعنی ... (کاریکاتور)
تازه های سايت پندار
پرخواننده ترین ها
» دلیل کینه جویی های رهبری نسبت به خاتمی چیست؟
» 'دارندگان گرین کارت هم مشمول ممنوعیت سفر به آمریکا میشوند' » فرهادی بزودی تصمیماش را برای حضور در مراسم اسکار اعلام میکند » گیتار و آواز گلشیفته فراهانی همراه با رقص بهروز وثوقی » چگونگی انفجار ساختمان پلاسکو را بهتر بشناسیم » گزارشهایی از "دیپورت" مسافران ایرانی در فرودگاههای آمریکا پس از دستور ترامپ » مشاور رفسنجانی: عکس هاشمی را دستکاری کردهاند » تصویری: مانکن های پلاسکو! » تصویری: سرمای 35 درجه زیر صفر در مسکو! دیدنیها >> چرا ازدواج ميكنيم؟، همشهریحبیبه جعفریان «راستی آخرین بار کی پدرت را دیدی؟» تنها کتابی است که از بلیک ماریسن به فارسی ترجمه شده اما همین یک اثر- با ترجمه فوقالعاده فرزانه طاهری- برای نمایش قدرت روایت او کفایت میکند. این مطلب یادداشتی است از این نویسنده. *** چرا ازدواج ميكنيم؟ کتاب، چاپ سال 1929 است. با این حال 50 سال بعد، من و همسرم سهام این شرکت بیمار رو به موت را خریدیم. دقیقا یادم نیست چرا؛ حتی یادم نیست چه کسی پا پیش گذاشت. جوابهایی میدهد: «چون 5 سال بود که همدیگر را میشناختیم؛ چون درسم را تمام کرده بودم و به نظرم زمان خوبی برای این کار میآمد؛ چون میخواستم تکلیف این موضوع روشن شود تا بتوانم به چیزهای دیگر فکر کنم» (اضافه میکند: «متأسفم که زیاد عاشقانه نیست») عشق هم که البته بوده...» اما حلقه و لباس عروس ، مراسم ، سند ازدواج و... برای او هم توجیهشان سخت است. نه که بابتش پشیمان باشیم اما همینطوری کنار هم نميمانديم؟ حتما باید عروسی میگرفتیم؟ حتی آن موقع (یعنی اواخر دهه 1970) کارمان کمی سرپیچی از مد به حساب میآمد. کتابهایی که با آنها بزرگ شده بودیم، همه علیه ازدواج بودند. مارکس و انگلس میگفتند کار بورژواهاست. بیتها (1)میگفتند اُمّلی است. بیرکین(2) میگفت بزدلانه است: «دنیای زوجها؛ هر زوجی در لانه کوچک خودش، مواظب دلخوشیهای کوچک خودش، میان حریم کوچک خودش پخت و پز میکند و این نخواستنیترین چیز دنیاست». هشدارهای دیگری هم بود؛ روانکاوهایی مثل لینگ و کوپر که بر ویرانگری زندگی خانوادگی تاکید میکردند، فیلمهای برگمان با تصویری که از سرخوردگی و محنت زوجها نشان میدادند و البته زندگی مشترک پدر و مادرهایمان که واقعا کسلکننده به نظر میآمد. در روزگار قدیم، عشق و ازدواج مثل اسب و دلیجان با هم بودند؛ اما بعد ماشین اختراع شد و شکلهای کم قیدوبندتری از رابطه رواج پیدا کرد. و با این حال عروسی کردیم. نه جشن مرغ و گوزنی(3) در کار بود، نه لیموزینی، نه لباس صبحی. بیشتر ماهعسل 3 هفتهایمان هم در چادر گذشت. اما 60 نفر برای مراسم آمدند و ما- به خاطر جاها و غذاهای رزروی هم که شده- تا تهاش رفتیم. آن سال در انگلستان، 358هزار و566 زوج دیگر هم همین کار را کردند که 50 هزارتا کمتر از آمار چند سال قبلش بود اما هنوز احساس ورشکستگی به آدم نمیداد. 150هزار تا از آن زوجها تا الان طلاق گرفتهاند. زیاد هم عجیب نیست؛ رابطه قابلیتهای بیشماری برای ازکار افتادن دارد. وایومینگ دهه 1920 هم همینقدر طلاق داشتهاست اما عجیب این است که اکثر آدمهایی که این روزها طلاق میگیرند، دوباره ازدواج میکنند. در بریتانیا از هر 4 ازدواج، یکی ازدواج مجدد است و تعداد آنهایی که بعد از متارکه دوباره تشکیل خانواده میدهند در مقایسه با سال 1961، 4 برابر شدهاست. حتی آمار نزولی ازدواجهای اول هم (که البته دارد دست از نزول میکشد) کمی گمراهکننده و قابل تامل است؛ 20 یا 30 سال پیش خیلی از چنین ازدواجهایی به زور دگنک و از ترس آبروریزی انجام میشد اما حالا در غیاب چنین اجبارهایی میشود تصور کرد که ازدواجها داوطلبانهتر اتفاق میافتند و آمارشان اعتبار بیشتری دارد. حتی طبق نظرسنجیها، ازدواج دوباره دارد مد میشود؛ 41 درصد از شرکتکنندگان در نظرخواهی اخیر روزنامه گاردین «مطمئنا» چنین نظری داشتهاند. ظاهرا ازدواج، بیشتر از آنکه انتظار میرفت، دوام آورده است. به عبارت دیگر اکثر زوجها همچنان احساس میکنند که یک قرارداد رسمی مزین به مهر تایید خدا و دولت چیزی به آنها میدهد که جای دیگری پیدا نمیشود؛ ولی چرا؟ در دنیای واقع، دلیلی وجود ندارد که همزیستی، دوام یا امنیت کمتری نسبت به ازدواج داشتهباشد اما خیلی از زوجها هنوز خیالشان فقط با یک اعلان عمومی راحت میشود. دوستی میگوید: «یکجور اعتبار دادن بود. میخواستم دنیا بفهمد که ما همینطوری با هم نمیپلکیم. فرصتی هم بود که جشنی بگیریم و دور هم باشیم». بقیه هم دلایل خودشان را دارند؛ «چون به سنی رسیدهبودم که جلوتر از یک هفته بعد را میدیدم»، «چون میخواستم مطمئن شوم کسی هست که با او غذا بخورم و حرف بزنم» «چون بهانهای بود که یک دست لباس نو بخرم». این حرفها فرسنگها از جو دهه 70 فاصله دارد؛ زمانی که لااقل برای جماعت فمینیست، ازدواج مترادف با مرگ آزادی و استقلال بود؛ زمانی که گرامین گریر در کتابش نوشت: «اگر زنان میخواهند تغییر چشمگیری در وضعشان بدهند به وضوح باید از ازدواج امتناع کنند». این وضوح را البته پرنسس دایانا با ازدواجش در 1981 از بین برد. مردم اغلب از مرگ او به عنوان آب سردی بر اندام حیات عاطفی کشور یاد میکنند اما ازدواجش، با افتتاح عصر جذبه عاشقانه، تاثیر بیشتری روی انگلستان گذاشت. تجرد زمانی به عنوان یک گزینه معتبر و محترم در جامعه انگلستان پذیرفتهشده بود اما موج رمانتیکسازی زوجیت، حالا آن را به نوعی شکست تبدیل کرده است. نگرانیهای قدیمی درباره اینکه ازدواج قاتل استقلال است، حالا به نظر عتیقه میآیند؛ داروین نگران بود که «آدم نمیتواند هرجا دلش خواست برود یا با مردان باهوش در باشگاهها به بحث بنشیند». کافکا از نزديك شدن به ديگران ميترسيد، هرچند جرأت مواجهه يكتنه با زندگي را هم نداشت. فیلیپ لارکین به این نتیجه رسید که ازدواج چشمه شعرش را خشک میکند؛ اینها عتیقهاند اما ارزش شنیدن و فکرکردن را دارند. تنهایی مهم است؛ حتی متاهلها هم باید یادش بگیرند؛ همه ما تنها میمیریم. آیا در سال 2010 آدمهای کمتری ازدواج میکنند؟ آمارها اینطور میگوید و بیشتر ما هم ظاهرا همین فکر را میکنیم اما وقتی به بچههای نوجوانام نگاه میکنم- زیر بمباران کتابها و مجلهها و فیلمها و سایتهایی که ازدواج را مثل بابانوئل بزرگسالی جلوه میدهند با کیسهای پر از گرمای خانواده و هدیههای گرانقیمت- دیگر زیاد مطمئن نیستم. میدانند که افسانه است اما افسانه به هرحال قدرت خطرناکی دارد؛ قدرت القای این تصور که ازدواج- صرف انجاماش دادن و تسلیماش شدن- میتواند ما را به موجودات بهتر، خوشحالتر، کاملتر، موفقتر و متفاوتی تبدیل کند. شاید میتواند اما « تسلیم شدن»، ظاهر سالمی ندارد؛ تعقیب امیال شخصی هم همینطور. میپرسم: «یک جسم و 2 نفر(4): علتش همین بود؟». اما همسرم دارد کتاب میخواند و صدایم را نمیشنود. پينوشتها: Copyright: gooya.com 2016
|
||||||