The Iranian Society for Prevention of Cruelty to Animals











Iran India





Click for Amazing Phone Card





Editor: Myself | Hossein Derakhshan's weblog on Gooya

لينکدونی


[CaRP] XML error: syntax error at line 1

دريافت با ايميل

آدرس ايميلتان را اگر اين پايين وارد کنيد، مطالب اين وب‌لاگ بطور اتوماتيک هر روز برايتان ايمیل می‌شود.


powered by bloglet

» مستند «تولد اسراییل» در بی.بی.سی
هفته‌ی پیش بی.بی.سی یک مستند درباره‌‌ی ماجرای روز نکبت (یا سالروز تولد اسراییل) درست کرد به اسم «تولد اسراییل». سازنده‌اش جرمی باون است که سردبیر خاورمیانه‌ی بی.بی.سی است. از آنجایی که اسراییلی‌ها را عصبانی کرده باید مستند بی‌طرفی باشد و من هم که دیدمش به نظرم نسبتا و با توجه به محذورات بی.بی.سی خوب بود. شما هم اگر دوست داشتید آن را همین پایین ببینید. اگر هم خواستید می توانید کلش را به شکل یک فایل تورننت دریافت کنید.: ویدویو: تولد اسراییل، بی.بی.سی


» چطور باید دفاع از فلسطین را در ایران جذاب‌تر کرد
وقتی که دیدم گروه کیوسک در یکی از آهنگهایش اصل ایده‌ی جمهوری اسلامی، یعنی ترکیب دین و دموکراسی را با تشبیه آن به پیتزا و قورمه سبزی مسخره می‌کند و بعد هم حمایت ایران را از مردم فلسطین و همینطور برنامه‌ی اتمی ایران را تحقیر و استهزا می‌کند، تقریبا حدس زدم که عاقبتشان به کجا ختم خواهد شد: عباس میلانی و موسسه‌ی هوور دانشگاه استنفورد اشتباه نکنید. من هیچ مشکلی ندارم که «کیوسک» یا هر گروه درجه‌ی هشتی بیاید و مواضع وزارت خارجه‌ی آمریکا را در موزیک قلابی تقلیدی‌اش بگنجاند و صفحه‌هایش را حتی در ایران منتشر و پخش کند و آزادانه کنسرت بدهد و اینها. ولی از این عصبانی‌ام که جمهوری اسلامی با این همه پول و امکانات انسانی‌ای که دارد نمی‌تواند حتی از مواضع برحق خودش، مثل همین حمایت از مقاومت مردم فلسطین دربرابر حکومت استعماری و نژادپرست اسراییل، درست و حسابی دفاع کند و با همین ابزار کیوسک با تفکر آنها مبارزه کند. البته نمی‌خواهم مثل دوست عزیزم معصومه ناصری، که در عمل دیدگاه بچه‌باحال‌های شمال شهری تهران را به کل مردم ایران تعمیم می‌دهد، بگویم که هیچکس در ایران دلش با فلسطین نیست و همه ته دلشان از آنها متنفرند و از روی این تنفر دلشان با اسراییل است. ولی متاسفانه در ایران هر چه آدم‌ها جوان‌تر، پولدارتر و درس‌خوانده‌ترند این نگاه را به مساله‌ی اسراییل و فلسطین دارند و این خطری بالقوه است. جمهوری اسلامی خیلی خوب توانسته است اکثریتی بزرگ از مردم ایران را در این دیدگاه‌ها با خود همراه کند و تصادفی نیست که هنوز اکثریت مردم ایران دلشان با فلسطین است و از حمایت حکومت‌شان از این ستمدیده‌ترین مردم دنیا راضی‌اند. نباید یادمان برود که اتفاقا حمایت از فلسطین بر اساس قانون اساسی وظیفه‌ی جمهوری اسلامی است و این قانون اساسی هم تا حالا دوبار (پس از انقلاب و پس از جنگ در بازنگری قانون اساسی) از اکثریت قاطع مردم ایران رای آری گرفته است. (اصل دوم قانون اساسی می‌گوید که ایران موظف است با تمام امکاناتش سیاست خارجی‌اش را طوری تنظیم کند تا بتواند از تمام مستظعفان دنیا بی‌دریغ حمایت کند.) پیدایش و گسترش اسراییل در این شصت سال تنها با نیروی نظامی ممکن شده است مساله این است که بخشی از آن اقلیت کوچک که همراه با این اصول نیست بخاطر دسترسی بیشترش به ثروت و آموزش، در ده، پانزده سال آینده نفوذی چندین برابر آن اکثریت خواهد داشت و این خطری است برای جمهوری اسلامی که بخشی موثر از نخبگانش به اصول مبنایی‌اش بی‌اعتقاد باشند. راحت بگویم: جمهوری اسلامی مواضع برحقش را، از جمله دفاعش از فلسطین، «سکسی‌تر» ارایه کند. نمی‌گویم که کل سیستم فرهنگ‌سازی‌اش را عوض کند، چون این سیستم فعلی برای اکثریت بزرگی از مردم جواب می‌دهد. ولی همین سیستم فعلی برای این اقلیت کوچک نخبه نه تنها جواب نداده و نمی‌دهد، بلکه تاثیر معکوس گذاشته و خواهد گذاشت. یعنی نه تنها در میان این اقلیت نتوانسته همدلی با فلسطین ایجاد کند، بلکه روش‌هایش نتیجه‌ی معکوس داده و همدلی با اسراییل ایجاد کرده است. خود من با شرمندگی تمام سالهای سال جزو همین گروه اقلیت بوده‌ام و خوب می‌توانم این تاثیر معکوسی را که می‌‌گویم درک کنم. من تا وقتی که از آن فضای تبلیغاتی بیرون نیامدم و ندیدم که چقدر آدم‌های کاردرست و درس خوانده‌ی بقول ما خارجی و حتی یهودی هستند که صدها بار بیشتر از من مخالف اسراییل و مدافع فلسطین هستند، مثل بسیاری از هم‌نسلانم همدلی زیادی با فلسطین و موضع رسمی جمهوری اسلامی در قبال آن نداشتم. راجر واترز: اسراییل از فلسطین زندانی بزرگ ساخته است البته خواندن بیشتر و تفکر بی‌طرفانه‌ی بیشتر هم در این تغییر آرام بی‌تاثیر نبود، ولی، خودمانی بگویم، تا وقتی ندیدم که طرفداری از فلسطین در انحصار مردان ریشوی عصبانی و زنان چادری سبیلوی دنیا نیست، سراغ آن نوشته‌ها و تفکرات تازه نرفتم. تا وقتی در خود اسراییل ندیدم که چقدر جوان‌هایشان بیشتر از من از ظلم و نژادپرستی و جنایت‌های حکومتشان شرمنده و خشمگین‌اند، این تلنگر به ذهن من نخورد. تا وقتی ندیدم در قلب همین اروپا، دختران سکسی و اهل پارتی و خوش‌گذران برزیلی و انگلیسی و نروژی و ایتالیایی و فرانسوی و اتریشی و آمریکایی صدها مرتبه از من پر ادعا بیشتر با ضعیفان دنیا همدلی می‌کنند و با افتخار چفیه دور گردنشان می‌اندازند و به راهپیمایی‌های ضداسراییلی می‌روند و مثلا استارباکس نمی‌روند چون صاحبش صهیونیست است و میلیون‌ها دلار در سال به اسراییل صدقه می‌دهد، این تکان به من وارد نشد. بهرحال ما همه انسانیم و انگیزه‌هایمان برای کارهای مختلف آن‌قدر که خودمان فکرمی‌‌کنیم عقلانی نیست و بسیاری از آن به چیزهای خیلی کوچکی مثل یک عکس، یا یک رنگ یا بو یا خاطره یا آهنگ و اصولا حس‌هایمان برمی‌گردد تا قدرت تعقلمان. این چیزی است که جمهوری اسلامی با اینکه می‌فهمد و خوب هم برای آن اکثریت اجرا کرده است، به دلایل مختلف نتوانسته برای این اقلیت جوان درس‌خوانده‌تر و اصطلاحا امروزی‌تر عملی کند. همین پتانسیل خطرناک است که عباس میلانی و رفقایش در هوور یعنی لری دایموند (که از مهمترین آدم‌های NED هم هست) و رابرت مک فال -- که از مهمترین مشاوران حکومت آمریکا برای طراحی روش‌های سرنگونی غیرنظامی ایران هستند -- دنبال موزیک پاپ و وبلاگ‌ها و سکس و حقوق زنان و جامعه مدنی در ایران راه انداخته است. جودیت باتلر: نقد اسراییل نه تنها بر اساس یهودیت ممکن، بلکه لازم است مثلا همین هفته‌ی پیش یک آگهی در روزنامه‌ی هرالد تریبیون چاپ شد که در آن تعدادی از باحال‌ترین آدم‌های فرهنگی و هنری غیر مسلمان و غیر عرب دنیا به اسراییل بخاطر جشن شصت سالگی‌اش تاخته بودند و خلاصه گفته بودند که شصت سال رقصیدن بر گور هزاران هزار فلسطینی که شما مملکتتان را روی آن ساخته‌اید مایه‌ی شرم است، نه جشن. آدم‌هایی از راجر واترز (که بخاطر پینک فلوید در ایران این همه کشته و مرده دارد) و کن لوچ (فیلمساز یهودی و انگلیسی) و ایان پیس (موسیقی‌دان انگلیسی و یهودی موزیک کلاسیک) تا جودیت باتلر (فیلسوف یهودی آمریکایی و ضد صهیونیست و همجنسگرا و مدافع حقوق زنان) و جیانی واتیمو (فیلسوف همجنسگرای ایتالیایی) و نایومی والاس (نمایشنامه‌نویس یهودی آمریکایی). (نسخه‌ی پی.دی.اف آن را ببینید.) چه می‌شد اگر مثلا شبکه‌ی سوم یا چهارم یا شبکه‌ی تهران تلویزیون شروع می‌کرد و مثلا در یک برنامه‌ی ده قسمتی با این جور آدم‌های مصاحبه می‌کرد یا نظراتشان را درباره‌ی دلایل‌شان برای دفاع از فلسطین و مخالفتشان با اسراییل پخش می‌کرد؟ سخنرانی ایلان پاپه درباره‌ی پاکسازی نژادی فلسطینیان توسط اسراییل یا مثلا راجر واترز و دمیس رسوس (او هم بیانیه را امضا کرده است) و مارسل خلیفه را به تهران دعوت می‌کرد و در همین سالروز شصت‌سالگی اشغال فلسطین برایشان در سه شب در ورزشگاه آزادی به همراه چه میدانم محمد اصفهانی و محسن نامجو و علیرضا عصار و اینها کنسرت می‌گذاشت و میلیون‌ها جوان پاک‌دل ایرانی را که همیشه بر اساس فرهنگ ایرانی طرفدار ستمدیدگان بوده است با چهره‌ای دیگر از طرفداران فلسطین آشنا می‌کرد، و همزمان هم بطور مستقیم آن را در شبکه‌ی سوم پخش می‌کرد؟ یا اصلا خرج این کنسرت را می داد و در دوبی برگزارش می‌کرد و بعد از شبکه‌ی سوم مستقیم پخشش می کرد؟ یا مثلا ایلان پاپه‌، نویسنده‌ی اسراییلی شدیدا منتقد اسراییل و مدافع فلسطین را دعوت می‌کرد به ایران و برایش در دانشگاه‌ها تور سخنرانی می‌گذاشت و نشان می‌داد که چطور حتی خود اسراییلی‌ها هم از این ظلم ناراضی‌اند و حق را به فلسطینیان می‌دهند؟ چطور آمریکایی‌ها برای شیرین عبادی تور می‌گذارند که برود این طرف و آن طرف دنیا و بریند به جمهوری اسلامی؟ چرا ایران از این مقابله به مثل‌ها نمی‌کند؟ جمهوری اسلامی تنها کشور دنیا است که با گفتار و کردارش صادقانه پشت این ملت ستمدیده ایستاده است و میلیاردها نفر از مردم جهان ایران را به این دلیل می‌ستایند. آن وقت یکی، دو میلیون جوان ایرانی را در همین ایران نمی‌تواند قانع کند که چرا باید به این دفاع و مقاومت افتخار کنند؟ منظور من از سکسی کردن مقاومت بر ضد استعمار و سلطه‌ی آمریکا و اروپا و اسراییل همین است و یکی از اهداف من برای بازگشت به ایران نیز همین است.


» فوکو هرگز از نوشته‌هایش راجع به ایران اظهار پشیمانی نکرد
می‌دانید که کمونیست‌های فرانسه شدیدا از میشل فوکو بخاطر نابود کردن دنیای سیاه و سفید و تقلیل‌گرایانه‌ی خود متنفر بودند. برای همین هم همیشه دنبال بهانه می‌گشتند تا یک جوری او را ضایع کنند. این بهانه با نوشته‌های ستایش‌آمیز فوکو درباره‌ی انقلاب ایران پس از مدتها به دست آمد و یکباره حملات شدیدشان به فوکوی بینوا شروع شد. طبیعتا طبق معمول یک زن کمونیست کلنگی ایرانی و بر اساس رسم همیشگی با اسم مستعار (آتوسا) هم پیدا شد که بیاید و با استفاده از اعتبار ایرانی بودنش بریند به فوکو. استدلال این خانم هم هیچ فرقی با استدلال‌های نژادپرستانه‌ی امثال کمونیست کارگری یا نومحافظه‌کاران آمریکایی ندارد که همه‌شان کل انقلاب ایران را به یک جور خاص از اسلام و کل آن جور خاص اسلام را به مساله‌ی زنان و کل مساله‌ی زنان را به حجاب یا سنگسار تقلیل می‌دهند. همان‌قدر که مضمون نوشته‌ی این زن را هزاران بار در این سالها دیده و خوانده‌ایم، جواب مختصر و مفید فوکو به او را هم می‌توان هزاران بار در پاسخ به هر کدام از این نوشته‌ها داد. حتی در پاسخ به آفاری و اندرسون که کل کتاب را برای خراب کردن فوکو و بی‌اعتبار کردن دفاعش از انقلاب ایران و خمینی نوشته‌اند و دقیقا از همین سبک استدلالی این آتوسای کمونیست ناشناس (معمولا این کمونیست کلنگی‌ها همه ناشناسند تا خودشان هر گهی خواستنند بخورند، ولی دست کسی به آنها نرسد.) خانم آتوسا هـ. مقاله‌ای را که نقد کرده است [ظاهرا اصلا] نخوانده است. این البته حق ایشان است. ولی نباید این جمله را که «معنویت اسلامی جایگزین بهتری برای استبداد است» در دهان من بگذارند. وقتی کسی در حال سردادن شعار «دولت اسلامی» کشته می‌شود ما باید خود را ملزم به پرسیدن بدانیم که محتوای این شعارها چیست و چه چیزی آنها را برانگیخته است. در ضمن، من در نوشته‌هایم به نکاتی هم که زیاد امیدوارکننده نبوده‌اند اشاره کرده‌ام. اگر نامه‌ی خانم آتوسا هـ. تنها از روی سوء تفاهم نوشته‌هایم بود این پاسخ نمی‌نوشتم. ولی در این نامه دو نکته‌ی غیرقابل تحمل هست: ۱) اینکه اول تمام جنبه‌ها، تمام فرم‌ها و تمام قابلیت‌های اسلام را در یک اظهارنظر کوتاه خشمگینانه خلاصه می‌کند و بعد تمام آن را به برچسب هزار ساله‌ی «فناتیسیزم» محکوم و رد می‌کند، ۲) اینکه گمان می‌کند کنجکاوی تمام غربی‌ها راجع به اسلام تنها بخاطر تنفر از مسلمانان است. درباره‌ی یک غربی بیزار از اسلام چه می‌توان گفت؟ مساله‌ی اسلام به عنوان یک نیروی سیاسی مساله‌ای اساسی برای زمان ما و آینده است. اولین شرط برای نزدیک شدن به این مساله، با حتی با کمترین هوش و ذکاوت ممکن، این است که با تنفر شروع نکنیم. [ح.د: به نظرم نکته‌ی دوم در نسخه‌ی انگلیسی را وارونه ترجمه کرده‌اند. ولی من چون اصل فرانسوی را ندارم مجبورم به همان واژه‌ی scorn انگلیسی که مترجمان آورده‌اند تکیه کنم.] (منبع: کتاب «فوکو و انقلاب ایران»، صفحه‌ی ۲۰۹) فوکو بخاطر آن نوشته‌ها خیلی تحت فشار جو غالب کمونیستی روشن‌فکری اروپا قرار گرفت، ولی بر خلاف چیززی که در ایران به دروغ مشهور شده است او هرگز حتی یک جمله هم ننوشت که بتوان از آن معنی پشیمانی یا تغییر عقیده درباره‌ی نوشته‌هایش از ایران دریافت. آخرین مطلب او که درواقع دفاعی است از نگاهش به ایران بسیار مهم است، از این نظر که نگرش متفاوت و عمیق‌تر و کلی‌تر و تئوریکش را با کسانی که نگاه سطحی‌تر و نزدیک‌تر و غیرتئوریک‌تری دارند و فوکو آنها را «استراتژیست» می‌نامد نشان می‌دهد: اگر کسی از من بپرسد که کارهای خودم را چطور می‌بنیم و درک می‌کنم، پاسخ من این است. کسی این دنبال این جور سوال است، [از نظر من] یک استراتژیست است: «چطور این مرگ یا شورش یا اعتراض از نظر رابطه‌اش با یک کلیت یا فلان اصل کلی در این موقعیت بخصوص که ما در آن هستیم اهمیت پیدا می‌کند؟» برای من فرقی ندارد که این فرد استراتژیست [از نظر حرفه‌ای] سیاستمدار است، یا تاریخ‌دان یا انقلابی یا طرفدار حزبی شاه یا آیت‌الله [خمینی]. چون ضوابط اخلاقی من از نظر تئوریک با این نگاه فرق اساسی دارد. من بر اساس ضوابط اخلاقی‌ام «ضد استراتژیست»ام. [چرا که به نظرم] ما باید به اتفاق‌های منحصربه فرد احترام بگذاریم و وقتی یک حکومت قواعد جهانشمول را می‌شکند برای رام کردن آن تلاش نکنیم. این یک انتخاب ساده است ولی عملی کردنش کار سختی است. [چرا که] باید به دقت چیزهایی را که تاریخ را تغییر می‌دهند و آشفته می‌کنند در زیر لایه‌های رویین آن تحت ظر بگیریم و همزمان باید چیزهایی را که در پشت سیاست آن را محدود می‌کنند ببینیم. در نهایت، این کاری است که من می‌خواهم بکنم. [طبیعتا] من اولین نفر یا تنها کسی نیستم که چنین قصدی دارم، ولی بهرحال این [نگاه ضداستراتژیستی] راهی است که برگزیده‌ام. (منبع: کتاب «فوکو و انقلاب ایران»، صفحه‌ی ۲۶۷)


» (no title)
در کامنت‌های وبلاگ فخرآور خواندم که یکی نوشته بود احمد باطبی الان در ترکیه است. راستش وقتی چند وقت پیش مصاحبه‌اش را با نوشابه‌ امیری در «روز» خواندم حدس زدم که به زودی باید سروکله‌اش در آمریکا پیدا شود. الان هم ظاهرا در ترکیه است و همه می‌دانیم که تمام این فراری‌های بدبخت از طریق سفارت آمریکا در ترکیه است که پایشان به واشنگتن می‌رسد. لابد هم طبق معممول دارد از ترکیه با اسم مستعار برای «روز» (که عملا تبدیل به ارگان غیررسمی وزارت خارجه‌‌ی آمریکا شده) مطلب می‌نویسد تا خرج زندگی‌اش فعلا بگذرد. در نتیجه، اگر تا یکی، دو ماه دیگر سر و کله‌ی احمد باطبی «قهرمان» هم به عنوان کارشناس ثابت و «رهبر دانشجویی» در استودیوی واشنگتن صدای آمریکا پیدا شد، تعجب نکنید. این مسیری است که آدم‌ها بخاطر نیاز مادی و نیاز عاطفی به حمایت بدون اینکه الزاما بخواهند طی می‌کنند و در عرض دو ساعت تمام اعتبار داشته و نداشته‌ی خود را به باد می‌دهند. ختم شدن عاقبت این آدم‌ها در واشنگتن بهترین چیزی است که می‌تواند برای جمهوری اسلامی اتفاق بیفتد و خوشحالم که خودشان این را می‌دانند و جلوی کسی را برای بی‌اعبتار کردن خودش نمی‌گیرند.


» جواب هایپررئالیته را باید با هايپررئالیته داد
حالا که آمریکا این قدر دارد روی اتهام «دخالت ایران در ناامن کردن عراق» مانور تبلیغاتی داخلی می‌دهد، ایران باید با مانورهای تبلیغاتی به آمریکا و در داخل آن پاتک بزند. یک راهش این است که مثلا بگوید به خانواده‌های فقیر آمریکایی که از روی ناچاری و فقر بچه‌هایشان را به ارتش فرستاده‌اند حاضر است مثلا برای مدت یک سال کمک ماهیانه‌ی مالی بکند تا فرزندانشان بتوانند از ارتش خارج شوند. این برای ایران خرج چندانی نخواهد تراشید، ولی اثر تبلیغاتی‌اش در داخل آمریکا خیلی خیلی موثر خواهد بود. لب کلام اینکه بخش بزرگی از جنگ‌هایی که آمریکا می‌کند و به تبع آن تصوری که مردم از قدرت آمریکا بخاطر «ارتش شکست‌ناپذیرش» دارند درواقع یک تصور توخالی یا بقول بودریار یک سیمولاکرا یا هایپررئالیته است. برای مبارزه با یک هایپررئالیته هم باید از یک هایپررئالیته‌ی دیگر استفاده کرد. ایران خوشبختانه با توجهبه درآمد نفتش قدرت مانور بسیاری برای جنگیدن با هايپررئالیته‌های ساخته‌ی آمریکا دارد. فقط باید کمی خلاقیت به خرج بدهد و از اختلافات طبیعی داخلی سیاسی و طبقاتی داخل آمریکا از یک طرف و ظرفیت رسانه‌های کاپیتالیستی (که حاضرند برای فروش بالاتر مادر و پدرشان را هم بفروشند) استفاده کند. ایران باید علاوه بر دفاع منطقی و محکمه پسند با سند و مدرک در مقابل اتهامات آمریکا، از هایپررئالیته هم برای تهاجمات تبلیغاتی استفاده کند.


» دولت باید دیه‌ی بزهکاران فقیر ولی شایسته‌ی عفو را بدهد
تیتر مطلب وبلاگ آسیه امینی را خواندم که نوشته بود: «دیه فقط ثروتمندان را نجات می‌دهد.» راست می‌گوید و این حقیقتی تلخ است که فقر موجب هم بزهکاری می‌شود و هم راه نجات بزهکار را از مرگ می‌بندد. در عوض، ثروت نه تنها زمینه‌ی بسیاری از بزهکاری‌ها را از بین می‌برد، بلکه باعث می‌شود بزهکار در بهترین حالت حتی گیر قانون هم نیفتد یا در بدترین حالت بتواند مجازات قانونی‌اش را با پول بخرد. حالا که ماشین پیشنهاددهی‌ام به احمدی‌نژاد روشن شده می‌خواهم پیشنهاد بدهم یک صندوقی درست کند به هر اسمی که دوست دارد و دیه‌ی کسانی را که از روی فقر و نداری و تنگنا دست به قتل زده است، چه مرد یا چه زن، از بیت المال بدهد و موجبات آزادی آنها را فراهم کند. این هم از نظر انسانی خوب است، هم اسلامی، هم کاری ضد قانون نیست، هم برای محبوبیت احمدی‌نژاد خوب است، و هم برای وجهه‌ی جمهوری اسلامی. دهان جانورهایی مثل شیرین عبادی و رفقای آمریکایی‌اش را هم بیزنس «حقوق بشر» کمی می‌بندد.


» هدف انقلاب چه بود
جالب است که سفرهای پی در پی احمدی‌نژاد به این طرف و آن طرف ایران حتی روی آقای خامنه‌ای هم تاثیر گذاشته است و او را ناچار به رابطه‌ی نزدیک‌تری با مردم و سفرهای بیشتر کرده است که خیلی مساله‌ی جالبی است و بهرحال سودش به کل جمهوری اسلامی می‌رسد که رهبرانش به مردم هر چه نزدیک‌تر باشند. از بین سخنرانی‌های آقای خامنه‌ای در شیراز من چند پاراگراف را از دیدار با دانشجویان خوشم آمد و در واقع به نوعی همان استدلال من هم هست که اسلام (یا اصولا هر دین یا فلسفه‌ی زندگی دیگر) خودش بخودی خود چیزی نیست جز یک حامل برای یک سری «ارزش». انواع گوناگون اسلام بر اساس اینکه چه ارزشهایی را حمل می‌کنند از هم جدا می‌شوند. این استدلال برای فهم این مساله که چرا اینقدر جمهوری اسلامی به مذهب حساس است و جلوی هرجور تضعیف یا کم‌رنگ کردن آن را می‌گیرد مهم است. چون با ضعیف شدن مذهب در جامعه‌ی امروز ایران در واقع سینی حمل کننده‌ی این ارزشها که هدف انقلاب بودند نابود خواهد شد و اثری از آنها باقی نخواهد ماند. البته این استدلال بی‌جواب نیست، ولی بحثش در فرصتی دیگر. فعلا این بخش از سخنرانی رهبر را که دیدگاهش را به مذهب نشان می‌دهد ببینید: ... هدف انقلاب چه بود؟ هدف انقلاب عبارت بود از ساختن يك ايرانى با اين خصوصياتى كه عرض ميكنم: مستقل، آزاد، برخوردار از ثروت و امنيت، متدين و بهره‏مند از معنويت و اخلاق، پيشرو در مسابقه‏ى جامعه‏ى عظيم بشرى در علم و بقيه‏ى دستاوردها - كه از اول و ازل بين آحاد بشر يك مسابقه است در دستاوردهاى بشرى، در علم و در بقيه‏ى خواسته‏ها و دستاوردهاى بشرى - برخوردار از آزادى با همه‏ى معانى آزادى. آزادى فقط آزادى اجتماعى نيست - اگرچه آزادى اجتماعى، يكى از مصاديق مهم آزادى است - هم آزادى اجتماعى مورد نظر است، هم آزادى به معناى رها بودن و آسوده بودن و آزاد بودن كشور از دست‏اندازى بيگانگان و استيلاى آنها - كه گاهى كشور بظاهر مستقل هم هست، اما زير نفوذ است - و هم آزادى معنوى، كه آن رستگارى انسان و تعالى اخلاقى انسان و عروج معنوى انسان است، كه هدف اعلى‏، اين است. همه‏ى كارها مقدمه براى تكامل انسان و عروج انسانى است. اين بايد در جامعه‏ى اسلامى خود را نشان بدهد. ايران با اين خصوصيات، مطلوب انقلاب بود. شما بپرسيد كه از كجاى انقلاب، اين خصوصيات در مى‏آمد؟ كجا تدوين شد؟ من عرض ميكنم از كلمه‏ى اسلامى. اسلام اصلاً همين‏هاست. آن كسى كه غير از اين در مورد اسلام تصور ميكند، اسلام را نشناخته. آن كسى كه تصور ميكند اسلام فقط به جنبه‏هاى معنوى، آن هم با برداشت و تلقى خاص از جنبه‏هاى معنوى - عبادت و زهد و ذكر و امثال اينها - ميپردازد، به دنياى مردم، به لذات مردم، به خواسته‏هاى بشرى مردم نميپردازد، او اسلام را درست نشناخته؛ اسلام اينجورى نيست. همه‏ى اين چيزهائى كه گفتيم؛ هم آن چيزى كه مربوط به مسائل دنيائى جامعه است - مثل عدالت، مثل امنيت، مثل رفاه، برخوردارى از ثروت، برخوردارى از آزادى و استقلال - هم آنچه كه مربوط به مسائل اخروى است؛ مثل رستگارى، تقوا، پرهيزگارى، رشد اخلاقى، تكامل معنوى انسان، در كلمه‏ى اسلامى مندرج است


» ایستادن دربرابر سه اسراییلی در میزگرد بی.بی.سی
دو هفته‌ی پیش دعوت شدم تا در یکی از برنامه‌‌های رادیویی سرویس جهانی بی.بی.سی درباره‌ی این سوال که آیا همه‌ی دنیا حق دارند اتمی شوند به همراه چند میهمان دیگر مناظره کنم. ولی جایتان خالی، هر سه میهمان دیگر (دوتا با تلفن و یکی در استودیو) آمریکایی‌های شدیدا دلبسته‌ی اسراییل بودند که خط به خط فقط دروغ‌ها و حدس و گمان‌های اسراییل را درباره‌ی ایران و برنامه‌ی اتمی‌اش تکرار می‌کردند. (این هم از بی‌طرفی بی.بی.سی است لابد) ولی خب، من چون که دیگر آب از سرم گذشته و دیگر ملاحظه و اینها حالیم نیست و همیشه طوری حرف می‌زنم که انگار آخرین باری است که دعوتم می‌کنند، تا جایی که توانستم جلوی آنها ایستادم. یک جایی در همان اول نیم ساعت دوم برنامه دو جمله گفتم که به محض تمام شدنشان یک دفعه میهمانان تلفنی چنان همزمان جیغشان به آسمان رفت که واقعا شنیدنی است. یک جایی هم رسما شیلنگ را گرفتم به خود بی.بی.سی و بعدش هم گفتم که البته ممکن است بخاطر این حرفی که زدم دیگر دعوت نشوم، ولی خب، من برایم مهم نیست و می‌گویم. بشنوید: دریافت فایل: - مناظره در بی.بی.سی بر سر برنامه‌ی اتمی ایران و اتهامات اسراییل (MP3 File)


» بهترین مرکز مطالعات پست‌کلنیال دنیا در ایران
ایران پولش را دارد، انگیزه‌اش را دارد، مخاطب و نیازش را هم بد جوری دارد. اگر من جای احمدی‌نژاد بودم، حالا یا تنهایی یا به کمک مثلا ونزوئلا، یک مرکز دانشگاهی مستقل و جمع و جور بین‌المللی در تهران یا اصفهان یا شیراز یا رشت درست می‌کردم که در عرض یکی، دوسال تبدیل شود به مهمترین مرکز مطالعات پست‌کلنیال در دنیا. بهترین استادان دنیا را از برکلی و کلمبیا و سواز و این جا و آن جا می‌کشاندم که در آن با حقو‌ق‌های عالی فوق لیسانس و دکترا درس بدهند و درهای آن را هم به اضافه‌ی بورسیه‌ها و کمک‌های مالی گوناگون به روی باهوش‌ترین دانشجویان دنیا و ایران باز می‌کردم تا بیایند در این دانشگاه درس بخوانند و مقاله و پایان‌نامه بنویسند. یکی دو تا جورنال علمی هم با بالاترین استانداردهای جهانی درمی‌آوردم که بشود مهمترین مرجع مطالعات پست کلنیال دنیا. احمدی‌نژاد حرف‌های درست و مهمی در هند زده است که همه‌مان باید خودمان را برای دوران پس از سیطره‌ی آمریکا آماده کنیم. ولی به نظر من و احتمالا خیلی‌های دیگر، تمام سلطه‌ی اروپا و آمریکا بر دنیا از طریق این علم و دانشی است که در دانشگاه‌هایشان درس می‌دهند و با آن مغزهای من و شما را استعمار می‌کنند. سلطه‌ی آمریکا تا موقعی که در مغزهای ما و از طریق «عقلانیت» و دانش اروپامحوری که قرنها تولید کرده است ادامه دارد، از بین نخواهد رفت. اگر دستتان به احمدی‌نژاد می‌رسد کمی درباره‌ی مطالعات پست‌کلنیال و اهمیتش برای او توضیح دهید و ایده‌ی این دانشگاه را که هزار نفع برای ایران و تمام ملت‌های ضعیف‌نگاه‌داشته‌ی دنیا دارد در فکرش بیندازید. در ضمن اضافه کنید، که اگر این پروژه خوب انجام شود، احمدی‌نژاد چنان نام نیکی از خودش بجا خواهد گذاشت که اثرش تا دهه‌ها بعد از این هم و چه بسا بیشتر مشهود خواهد بود. این کار تنها از عهده‌ی آهنگرزاده‌ی شیردلی مثل او برخواهد آمد.


» زن پشمالو یا زن بی مو، ‌مساله این نیست
من تازگی‌ها کمی از بحث‌ها عقب افتاده‌ام، ولی مهم این است که آدم اگر دلش ماهی می‌خواهد آن را تازه از آب بگیرد و کباب کند و بخورد. زمانش مهم نیست. مهم این است که فریزری نباشد. من به شدت با اینکه هر آدمی بیاید و در عرصه‌ی عمومی اعلام کند که چه می‌خواهد و دنیا را چطور می‌بینید موافقم. خوشحالم که وبلاگ این امکان را به یک سری از گروه‌های معمولا خاموش که صدایشان از آنها گرفته شده داده است. هرچند که به خیلی‌ها هم نداده است، چون این خیلی‌ها اصلا پول یا آموزش کافی برای داشتن اینترنت و کامپیوتر و اینترنت ندارند. ولی باز همین که هست هم ارزش دارد. دقیقا از همین رو است که با این بحث چند وقت پیش بین یک سری از وبلاگ‌ها پیش آمد (و طبق معمول آن یک سری فکر کردند کل وبلاگستان یعنی خودشان، در صورتی‌که خیلی‌ها هرگز متوجه آن نشدند) درباره‌ی ترجیحات جنسی‌شان موافقم و آن را برای همه‌مان مفید می‌دانم. از دو نظر، یکی اینکه این یک قدمی است برای بازیافتن عاملیت برای کسانی که این عاملیت از آنها با وادار کردنشان به سکوت گرفته شده بود. عاملیت به معنی Agency است که خودمانی‌اش می‌شود اینکه من هم وجود دارم و خودم نظر و سلیقه و ذهنیت و تمایل و تقاضا دارم. تسلط پیدا کردن بر دیگران همیشه از راه گرفتن این عاملیت از یک انسان و وادار کردنش به سکوت از راه‌های گوناگون انجام گرفته است که اتفاقا علم و فلسفه (دین را هم می‌شود یک جور فلسفه دید) نقشی بزرگ در آن ایفا کرده‌اند. مثلا دلیل اینکه سفیدها قرنها سیاهان را به برده‌گی کشیده‌اند این بوده که مثلا گفتمان علمی یا فلسفی حاکم آن زمان سیاهان را از نظر عقلانیت دست‌پایین می‌دانسته و در نتیجه بهتر می‌دیده که عاملیت آنها ازشان بگیرد و خودش خودش جای آنها حرف بزند و تصمیم بگیرد. با زنها هم همین طرفتار شده است و همین‌طور با خیلی اقلیت‌های دیگر و الان به نظر من حتی با نوجوانان هم همین رفتار می‌شود. (نباید فراموش کنیم که تا قبل از جنگ جهانی دوم در همین اروپای غربی «خیلی متمدن» خیلی کشورها به زنان حق رای نداده بودند.) اینکه یک زن ایرانی که همیشه وادار به سکوت شده است بیاید و بگوید که من هم آدمم و این جوری و آن جوری از بودن با یک مرد یا زن لذت می‌برم، فارغ از محتوایش ارزش دارد. همان‌قدر که مثلا یک زن دیگر هم بیاید و بگوید که من هم مثل شماها زنم و آدمم و دل و هوس دارم، ولی دوست ندارم این چیزها را در وبلاگم بنویسم. این هم به هرحال عاملیت است، چون شکستن سکوت درباره‌ی چیزی است که اصولا در رد و اثبات آن همیشه سکوت حاکم بوده است. راستش را بخواهید من از همین نگاهِ عاملیت است که از اصل با این کمپین «یک میلیون امضا» مخالفم. یعنی حتی اگر جنبه‌های سیاسی و امنیتی آن را هم کنار بگذارید، باز هم کاری که این کمپین می‌کند یک جور گرفتن عاملیت از آدم‌های ساکت‌شده است، منتها در شکلی دیگر که بهتر است برای حرام نشدنش در مطلبی جداگانه توضیحش دهم. جنبه‌ی دوم این است که نباید به دام گوهرگرایی یا اسنسیالیزم در ماجرای جنس (sex) و جنسیت (sexuality) و جنس‌گونگی (gender) بیفتیم. تصور اینکه یک نوع آرمانی از «زن سکسی» یا «مرد سکسی» وجود دارد که همه‌ی ما باید سعی کنیم به آن برسیم، یک افسانه و دروغ زیبا است. نه تنها هیچ زن یا مرد سکسی آرمانی‌ای وجود ندارد، بلکه اصولا چیزی بنام تمایل جنسی خالص مردانه یا زنانه هم وجود ندارد و در نتیجه، بقول جودیت باتلر، حتی چیزی به اسم زن یا مرد خالص هم وجود ندارد. تمام این مفاهیم ساخته‌هایی ذهنی و بشری هستند که در اثر یک جور بازیگری یا نمایش (Performativity) بطور ناآگاهانه و با تکرار تولید می‌شوند. خودمانی‌اش کنم: اینکه من یا شما از زن یا مرد بور یا مومشکی، چاق یا لاغر، پشمالو یا بی‌مو، خجالتی یا وحشی، قدبلند یا قد کوتاه، چشم تاریک یا چشم روشن، لب‌دار یا بی‌لب خوشمان می‌آید و یا دوست داریم با همخوابه‌مان دهانی یا مقعدی یا واژنی یا لمسی یا هر جور دیگری که به عقل بشری می‌رسد «حال»‌ کنیم، هیچ اهمیتی ندارد. همه‌ی ما عادی هستیم، چون اصلا چیزی به اسم طبیعی وجود ندارد. تمام اینها بر اساس تکرار و عادت و تجربه شکل گرفته است و هیچکدام ارزش ذاتی خاصی یا برتری خاصی به همدیگر ندارند. ما در رختخواب (و اصولا همیشه) در حال بازیگری و نمایش هستیم و بر خلاف فلسفه‌ی افلاطونی که همیشه یک اصلی را برای چیزها قايل است و می‌گوید ما همیشه سایه‌ها را روی دیوار غار می‌بینیم، باید راحتتان کنم:‌ هیچ اصلی وجود ندارد، همه چیز همین سایه‌ها است. حتی یک قدم هم می‌شود فراتر از مفهوم «بازیگرانه بودن هویت جنسی» برداشت و به اصل خود مفهوم جنس رسید. حرف باتلر این است که اصلا مفهوم جنس (sex) هم بیشتر از اینکه طبیعی باشد خود ما آن را طبق جنسیت یا تمایل جنسی‌ (sexuality) می‌سازیم. یعنی وقتی می‌گوییم فلان مرد خیلی حالتش زنانه است یا فلان زن خیلی حالت مردانه دارد، یا مثلا در زوج‌های همجنس می‌بینیم که یکی مثلا مادر است و یکی پدر، این یعنی حتی پیش‌فرض ما در طبیعی دانستن وجود چیزی به اسم مرد یا چیزی به اسم زن آن طورها هم که فکر می‌کنیم روشن و طبیعی و آشکار نیست. نقد او به تئوریهای فمینیزم هم از همینجا است که می‌گوید آنها تمام استدلالشان را برای پیش‌آوردن شرایط آزادی زن بر پایه‌ی همین دوگانه‌ی زن/مرد بنا می‌کنند، بدون اینکه خود آن را مورد سوال قرار دهند. در نتیجه یادشان می‌رود که وقتی از زن در مقابل مرد حرف می‌زنند، در واقع عاملیت را از کسانی که در جایی بین زن و مرد خود را می‌بینند، می‌گیرند و این نکته آن آزادی مفروض آنها را هم برای عده‌ای تبدیل به ظلم و سرکوب و سکوت می‌کند. وجه دیگر این نقد که به درد جوامعی مثل ایران هم خیلی می‌خورد این است که با زیر سوال بردن دوگانه‌ی زن/مرد می‌توان از افزایش تنش اجتماعی که در ایران امروزی عواقب شدیدا امنیتی هم دارد جلوگیری کرد، بدون اینکه اصل تلاش برای بهبود وضعیتت حقوقی زنان را زیر سوال برد. این هم بحثش مفصل است. خلاصه اینکه بهترین کاری که ما می‌توانیم برای دیگران بکنیم، این است که به آنها امکان بدهیم حرف بزنند، نه اینکه جایشان حرف بزنیم. این خیلی مهم است.