[email protected]
www.goftamgoft.com
۱)
اگر «بچه ی شهر» باشيد و ايستاده بر سر گله ای و بخواهيد گوسفندی انتخاب کنيد و به چوپان دهاتی نشان اش دهيد که او را از رمه جدا کند و بعد بگذارد توی صندوق عقب اتوموبيل تان؛ ناچاريد به اين اشاره ها اکتفا کنيد: «همان بزی که پيشانی اش سفيد است»! ؛ «همان بره ای که يک گوش اش سياه است»! «همان بزی که ريش سفيدی دارد» و هکذا!
اما اگر مثل من «بچه دهات» باشيد؛ به چوپان (حالا، اهل دهاتی باشد فرسنگ ها دورتر از دهات شما) و در اشاره به هر کدام از گوسفندهای او می گوييد: « آن کرگوش» (به ضم کاف)؛ « آن سيه گل»؛ « آن بوسه» و هکذا !
برای يک بچه شهری؛ گوسفند، گوسفند است. اما برای من بچه دهاتی؛ هر گوسفندی دارای «شخصيت» و «اسم مخصوص به خود» است که او را از ديگران متمايز می کند.
حالا اين؛ حکايت من است و برخی روشنفکران محترم. که در اشاره به من (يا ديگرانی در حد من، که روشنگر و روشنفکر نيستيم) متوسل به مخابره ی نشانه هايی می شدند و می شوند که مرا از بقيه ی گوسفندان متمايز می کرد:
«آنکه خودش را ليبرال دموکرات می نامد اما نيست»؛ «آن که به خانم عبادی می گويد پيش از سخن گفتن کمی فکر کند» ؛ «آنکه دغدغه آينده خودش، دخترش و همسرش را دارد»؛ «آنکه در مشهد زندگی می کند»؛ «آن نويسنده خوش استيلی که متاسفانه جايش در روزنامه های حکومتی خالی ست و می خواهد اپوزيسيون خارج کشوری را شکل اپوزيسيون قانونی داخل کشور کند» و .....
گرچه اغلب قريب به اتفاق روشنفکران ما بچه شهری هستند؛ اما ميان آن «بچه شهری» و آن «روشنفکر» تفاوتی هست که نمی شود ازش گذشت. و آن اين که:
بچه شهری ناچار است در اشاره به گوسفندان، به اختصاصات شکلی آنها و دادن علايم متمايز کننده ی صوری اکتفا کند. چون نمی شود از او انتظار داشت که مثل من بچه دهاتی؛ کرگوش را از سيه گل و سيه گل را از بوسه تشخيص دهد و آنها را به نام بشناسد.
اما روشنفکر محترم چطور؟! آيا هر گاه که مرا با خود مواجه می بيند؛ با گوسفندی از ميان خيل گوسفندان روبروست که فاقد «اسم» و «شخصيت مخصوص به خود» است؟! يعنی نمی تواند وقتی به وضوح دارد به من اشاره می کند؛ به صراحت نام ام را بر زبان بياورد؟! پس چرا اين کار را نمی کند؟!
چون: «سنت جلالی» چنين اقتضا می کند!
که صرف نظر از ديگر اقتضائات اش؛ يک اقتضای آن «اسم اش را مبر» است! ( منظورم از سنت جلالی؛ جلال آل احمدی ست).
«روشنفکر بچه شهری موضوع بحث ما» و خوکرده به سنت جلالی و پا گرفته و برآمده از دل مناسبات آن؛ در اين توهم ويرانگر است که با ديگران «اختلاف فاز» و «اختلاف سطح» دارد. و در اين تصور است که «روشنفکری يک رداست»!
پس نبايد از طريق اسم برد از ديگران؛ آن را به تن هرکس هرکس پوشاند. بلکه مستلزم تشريفات و مراسمی آئينی ست. مستلزم شاگردی کردن و چاکری کردن و مراد و مريد بازی ست ( و در سطحی غير اخلاقی تر که لابد بسيار شنيده ايد، مستلزم برخی اقدامات ديگر! که يک رمان متوسط را «لانسه» می کند و رمان برجسته تری را نه! که کتاب شعر پوچ و بی محتوايی از حضرت اشرف مقدمه می گيرد و کتابی ديگر نمی گيرد! که چطور بازيگر بی هنری «يک شبه» سوپر استار می شود و بازيگر مستعدی چون پرستويی، در دهه ی پنجاه عمرش تازه می شود پرستويی!)
و برای همين است که تاريخ معاصر روشنفکری اين سرزمين؛ مشحون است از بحث و جدل هايی که توی خواننده، بايد از دل کنايات و اشارات و به زحمت بسيار، دريابی که «مراد دولت آبادی؛ گلشيری بوده است» ؛ «منظور گلشيری، براهنی ست»؛ «مخاطب براهنی، معروفی ست»؛ «روی سخن معروفی با مندنی پور است» و.... (بديهی ست که : اين اسم ها که بردم فقط در جهت توضيح بود وگرنه، مستند به رويداد مشخصی در واقعيت که مربوط به هر يک از اين بزرگان باشد نيست).
و برای همين است که به ندرت با بحث و جدل ها و مناظراتی روبرويی که دو طرف؛ پرهيزی و ابايی از اسم برد ديگری ندارند و هم را به نام هم می خوانند و صدا می زنند.
اما «سنت جلالی» در حفظ و صيانت از مرتبت رفيع روشنفکری ايرانی؛ فقط به «اسم اش را مبر!» محدود نمی شود. «پاسخ ندادن به نامه ها» يا «با تاخير به نامه های ديگران پاسخ دادن» هم، جلوه ديگری از اين سنت ديرينه است.
در هنگام گشايش گفتمگفت؛ تقريبا برای يکايک نويسندگان محترمی که می شناختم و می شناسيد شان، نامه هايی نوشتم و از يکايک شان خواستم که در موضوع «خودی_غير خودی» و البته با رعايت ملاحظاتی که يک وب سايت داخل کشور ناچار به رعايت آن است (و من البته مايل به رعايت آن هستم) يادداشتی نوشته و برايم بفرستند.
از ميان آن خيل نويسنده و روشنفکر که نزديک به پنجاه تن می شدند؛ تنها کسانی که به دعوت ام بلافاصله پاسخ گفتند آقايان «اسماعيل نوری علاء» و «عباس عبدی» بودند که همين جا مراتب قدردانی و سپاسگزاری ام را از ايشان تکرار می کنم. اما هرگز خبری از هيچکدام ديگر از خانم ها و آقايان نشد. حتی به تقاضانامه های چندين و چند باره ام، پاسخی ندادند.
مگر سه تن:
«اولی» برايم نوشت که فرصت سر خاراندن ندارد! ( سنت جلالی ۲: روشنفکران، گرفتار امور مهم و ارزشمندتری هستند)
«دومی» برايم نوشت که اجازه می دهد يکی از مطالب اش را از سايت های مربوط به روزنامه های داخل کشور بردارم و بگذارم توی سايت ام! ( سنت جلالی ۳: روشنفکران بزرگوار و بخشنده اند)
و «سومی» برايم نوشت: ديدگاه و اقدام شما در زمينه کمرنگ کردن فاصله های ميان روشنفکران داخل کشوری و خارج کشوری از طريق درج نوشته های آنان در کنار يکديگر و نيز ناديده گرفتن محدوديت های غير منطقی در زمينه ی استفاده ی يک سايت داخل کشور از مطالب يک نويسنده و منتقد خارج کشور را تاييد می کنم! (سنت جلالی ۴: روشنفکران، به دلايل نامشخص، نمی توانند با حرکت ارزشمند تو همراهی کنند اما از تاييد کردن آن دريغ نخواهند کرد)
من «بچه دهاتی» چقدر به اين «بچه شهری های روشنفکر» خنديده باشم خوب است که با اتوموبيل شان «سر گله ايران» ايستاده اند. اسم اش را نمی دانند؛ اما گوسفندی را نشانی می دهند که «يک گوش اش سياه و يک گوش اش سفيد» است؟! (و لابد چقدر اين بچه شهری ها؛ به ساده لوحی من خنديده اند و می خندند که خود را داخل آدم می دانم!)
من اما بچه دهاتی می مانم و اگر ببينم کسی کفايتی دارد، اگر ببينم کسی رفتار درستی دارد، اگر ببينم کوشش کسی در جهت بهبود وضعيت سرزمين ام است؛ می خواهد «شورای نگهبان» باشد يا «داريوش همايون» ، می خواهد «منصور اصانلوی بزرگ و بزرگوار» باشد يا «محمود احمدی نژاد»، می خواهد بسيار فرامرتبه تر از من باشد(که بسيارند) يا بسيار فرومرتبه تر از من (که اندک اند) ، می خواهد زشت باشد يا زيبا ، می خواهد مسلمان باشد يا لائيک، با صدای بلند نام اش را بر زبان می آورم و باکی ندارم که اعتباری را از دست بدهم يا اعتباری را که می توانم به دست آورم، از کف رفته ببينم.
بگذار آقای مسشتار مرا در کنار «رجايی گرايان» جا دهد و بگذار حاکمان مرا در کنار «ضد انقلابان» جا دهند!
۲)
وضعيت ناخوشايندی که در آن گرفتار شده ايم؛ فقط ناشی از «آموزه های معلم خشونت» نيست. که حتی فرزندش می گويد " ما را به خاطر انتقاد های مان به پدرش، هرگز نخواهد بخشيد"!
گويی که مرتکب «جنايت هايی نابخشودنی» شده ايم که گفته يا نوشته ايم که آموزه های درهم جوش و ملتقط او که هر گوشه اش را مديون يک نگره ی خشونت زاست، اگر به کار هر کسی بيايند؛ به کار کسی نخواهند آمد که در رويای «جامعه ای دموکرات و مسالمت پيشه» است.
و دايه مهربان تر از مادر رسانه ها می شود و به خبرنگاران می گويد «وقت شما رسانه ها بيش از اين می ارزد که به چنين اباطيلی بپردازيد و مدعيات برخی شهرت طلبان، مثل گنجی را پی بگيريد»!
بلکه؛ «سنت جلالی» هم زنجير ديگری ست بر دست و پای جامعه ای که روشنفکران اش از اعتبار دادن به يکديگر می پرهيزند؛ از بالا آمدن و برآمدن ديگرانی چون خود واهمه دارند؛ خود را مراد و ديگران را مريد خود می خواهند؛ دستگير پايين دست خود نيستند؛ دست خود را به سمت بالادست خود نيز دراز نمی کنند!
و از همين روست که تا بدين حد «پراکنده، متشتت، منفرد و نامنسجم» به نظر می رسند و هستند. و اغلب کوشش های شان برای درانداختن طرحی نو برای ايران فردا؛ ناموفق و شکست خورده است: «دست های بی شماری که به يک پيکره متصل نيستند. گرچه رگ نازک روشنفکری، آنها را به هم پيوند داده»!
۳)
پس جا دارد که از آقای «اسماعيل نوری علا» که سرانجام مرا به نام ام صدا می زنند و خطاب قرار می دهند تشکر کنم. چنين رفتاری از سوی ايشان؛ به رغم بلندمرتبگی جايی که در آن ايستاده اند و به قدر سهم خود، سنت روشنفکری اين سرزمين و بزرگانی چون شاملو و ديگران را نمايندگی می کنند؛ واجد «هيچ ارزش معناداری برای شخص من» نيست.
اما از آنجا که «فرديت» و «شخصيت» مرا به رسميت می شناسد و مرا از ديگران جدا می کند و به من تمايز می بخشد؛ حامل معنادارترين ارزش ها ست.
برای سال ها؛ يک نگره به شما گفته است و همچنان می گويد: «نگوييد من». اما نگره ی ديگری به شما می گويد: «بگوييد من».
هر گاه اين «من ليبرالی»؛ نخست توسط «شخص من» و سپس توسط ديگران پذيرفته و به رسميت شناخته شد، آن جامعه و آن وضعيتی که در آرزوی اش هستيد و هستيم محقق خواهد شد. چرا که آن جامعه؛ ديگر «توده ای بی شکل و بی هويت» و متشکل از «شماری هم شکلان و هم نوعان» نيست که در اشاره به اعضای آن، ناچار از دادن نشانی هايی چون رنگ و شکل و قياقه ی آنها باشيم.
بلکه ترکيب يافته از «من» های بی شماری ست که يکايک شان؛ به «نام حقيقی» خود (که «محتوای ذهنی آنها را نمايندگی می کند») از هم قابل تشخيص و تمايزند.
بدين ترتيب و از اين پس ؛ و دست کم در نزد «اسماعيل نوری علا»:
فرهاد جعفری کسی نيست که «در مشهد سکونت دارد، دختری به اسم گل گيسو دارد و روزنامه نگار حقوق خوانده ی بيکاری ست که بيشتر وقت اش را پای کامپيوتر و نوشتن می گذارند». بلکه «شهروندی ست که چون نام اش می آيد؛ معلوم می شود که در مغزش چه می گذرد». و آنچه در ذهن او می گذرد؛ وی را از سايرين متمايز می کند.
۴)
خوشحالم و نمی توانم (و نه می خواهم) آن را پنهان کنم.
چرا که سرانجام؛ جهتی از کوشش هايم به ثمر نشسته است و به هر حيلت که بود (و گاه انگشت گذاشتن بر احساسات او و تحريک عواطف اش) توانستم او را به شناسايی ی «فرديت» و «تمايز» خود ترغيب کنم.
کوشش های شخصی ام (از قدر السهم من در حوزه تکاليف اجتماعی ام) وقتی به تمامه به بار خواهند نشست و از آن احساس رضايت خواهم کرد؛ که بتوانم حاکمان اين سرزمين را نيز به «شناسايی خود» با همه ی اختصاصات فردی ام و «همه ی حقوق ناشی از ايرانی بودن ام» ترغيب سازم.
به هر حيلت اخلاقی ممکن!
در اين سرزمين که سهم مشاعی از وجب به وجب آن متعلق به من است و به هيچ وجه من الوجوه آن را به هيچ شخص ديگری از ايرانی و غير ايرانی؛ واگذار نخواهم کرد:
سرانجام «من آدميان» بايد به رسميت شناخته شده و به آن احترام گذاشته شود.
تا آن هنگام؛ به سهم خود و گل گيسو، از هيچ کوشش دوستانه و مسالمت آميزی فروگذار نخواهم کرد. هرگز خسته نخواهم شد و هرگز اميد خود را از دست نخواهم داد.
توضيح:
اگر می نويسم «سنت جلالی»؛ الزاما به رفتاری از جلال آل احمد معطوف نيست. من دوره ی او را نديده و درک نکرده ام و نمی دانم که آيا او نيز چنين بوده است يا نه. اما بی مناسبت نديدم که با توجه به معنای نهفته ای که لفظ «جلال» در خود دارد و می تواند مقصودم را بهتر برساند، و نيز روحيه ی پدر خواندگی اش بر روشنفکری ايرانی؛ از اين تعبير در بيان مقصودم بهره بگيرم.
داستان من و اقای نوری علا؛ ادامه دارد...