[email protected]
www.goftamgoft.com
۱)
داستان من و جناب نوری علاء؛ دقيقا از همان جا و همان وقتی آغاز نمی شود که ايشان نوشته اند. يعنی از وقتی شروع نمی شود که ايشان لطف و محبت از حد گذراندند و با مبالغه ای از سر بزرگواری، در مورد يادداشت هايم، نامه ای دو سه خطی نوشته و برايم فرستادند.
بلکه:
يک سال پيشترش، هفته ای مانده به «سوم تير»؛ تحليلی از وضعيت صحنه ی رای گيری و حدس و گمان هايی در اين باره نوشته بودم و می خواستم برای گويانيوز بفرستم. که نوشته ای از ايشان در همان باره خواندم و از شباهت بسيار و اختلاف اندک آن دو تحليل و گمانه زنی، به حيرت افتادم.
البته؛ هم گمانه زنی ايشان که منتشر شد غلط از آب درآمد و هم گمانه زنی من که هيچگاه منتشر نشد. اما هيچکدام مان تقصير کار نبوديم. چه؛ همای سعادت ناگهان و بی خبر، چنان که حتی خود «سردار» را نيز تا مدت ها گيج و منگ کرده بود، ترجيح داد که بال بچرخاند و بر شانه «کسی جز او» بنشيند!
پس بعد خواندن نوشته ی ايشان؛ نامه ای فرستادم به اين مضمون که " نوشته ی اخيرتان مرا به حيرت می اندازد. از اين جهت که چگونه ممکن است کسی در آن سوی کره ی خاکی، تحليلی چنين دقيق، ريزبينانه و موشکافانه از وضعيت صحنه ی يک رای گيری در اين سوی کره خاکی داشته باشد! ".
اينها را يادآور شدم تا به اين پرسش جناب نوری علا پاسخ دهم که در انتقاد به من می پرسند:
«چرا بايد در صحنه بود و آن را با گوشت و پوست خود حس کرد تا آن وقت بتوان در باره اش نوشت يا اظهار نظر کرد. در حالی که من ساکن در امريکا؛ چه بسا از يکی در ايران، مطلع تر از اخباری باشم که او در ايران به دلايل گوناگون (و از جمله سانسور و فيلترينگ) ممکن است از آن بی خبر بماند يا ديرتر و ناقص تر مطلع شود؟!».
۲)
ممکن است اشتباه کنم. اما معتقدم:
برخی بيماری هاست که دارويش را پزشک؛ از «نگاه» بيمار می فهمد. از «لحن» او به آن پی می برد. از «گرمای تن» او می فهمد. از «لباس تن اش» حدس می زند و ....
می خواهم بگويم: می شود پاسخ آزمايش خون و راديوگرافی بيماری را برای پزشکی در ايالات متحده فرستاد و ممکن است او از بررسی بيش و کمی ی فاکتورهای خونی يا راديوگرافی بيمار تشخيص دهد که بيماری او چيست. چه بسا پزشک ساکن در ايالات متحده؛ حاذق تر از پزشک وطنی هم باشد و به يافته های تازه مسلط تر و مطلع تر. و از اين رو نسخه ای که می پيچد؛ علاج قطعی باشد.
اما پزشک وطنی چيزهايی می داند که پزشک امريکايی؛ در باره اش هيچ نمی داند.
مثلا از «نگاه يا لحن بيمار» پی می برد که اگر چه بيمارش دارای عوارض جسمی ست؛ اما بيماری او منشايی روحی روانی دارد و از افسردگی عميق او ناشی شده است. پس داروی او؛ آن نيست که پزشک امريکايی يا ساکن در امريکا تجويز کرده. بلکه محتاج روان درمانی ست.
(از جمله؛ اين يک نمونه بسيار مشهور در عالم پزشکی ست:
زنی به رغم سلامت جسمانی خود و همسرش؛ برای سال ها، باردار نمی شده. به پزشکان بسياری مراجعه کرده و تحت درمان های بسيار متفاوت دارويی قرار داشته است. به گونه ای که درمان های دارويی وی عوارض جسمی تازه ای برايش به ارمغان آورده بوده.
تا آنکه عاقبت؛ روانپزشکی در می يابد که علت عدم باروری او آن نيست که اغلب پزشکان پيشين بيمار چنان تشخيص داده و به درمان غلط او مشغول بوده اند. به گونه ای که موجب بروز برخی بيماری های جديد در او شده اند. بلکه از اين موضوع ناشی می شده که مادرش را در هنگام تولد از دست داده بوده. پس از آن، پدرش هرگز با زنی ديگر ازدواج نکرده بوده. و از آنجا که مايل به داشتن پسر بوده ؛ دخترش را از همان کوچکی چنان تربيت می کند که گويی پسر است. به نحوی که اغلب قريب به اتفاق دوستان او هم پسر بوده اند و هرگز هيچ لباس دخترانه ای برايش خريداری نشده بوده است.
و اين «پسرمانندگی» چنان در او ريشه دوانده بوده که مانع باروری او که خصلتی زنانه است می شده. کمی روان درمانی و تغيير سبک زندگی و از جمله تدارک و استفاده از لباس های زنانه و نيز حضور اجباری در اجتماعات ايشان؛ موجب باروری او در کمتر از يک سال بعد می شود)
يا:
پزشک وطنی از روی «گرمای تن بيمار» يا «گرمای نقطه ای از بدن بيمار» به تشخيصی دست پيدا می کند که پزشک ساکن در ايالات متحده از چنين امکانی محروم است.
(از جمله: وقتی گل گيسو در حال دندان درآوردن بود، علايمی از جمله تب های بسيار شديد از خود بروز می داد که جز به سرما خوردگی يا عفونت تعبير نمی شد. اگر فقط «برخی از علايم ظاهری شديد» را برای پزشکی در ايالات متحده مخابره می کرديم؛ به احتمال بسيار قوی، او هم همان تشخيصی را می داد که بيشتر پزشکان ناشی وطنی تشخيص می دادند : عفونت گلو!
و يک شيشه سفالکسين کودکان برايش تجويز می کرد که هر هشت ساعت بريزيم توی معده کوچک و لطيف او. اما يکبار که او را نزد پزشکی برديم _که دست بر قضا مطب اش خالی از مشتری بود و پيش خود گفتيم نبايد چيزی سرش بشود_ همين که به دهان گل گيسو نگاه کرد؛ گفت که هيچکارش نيست. و محض اطمينان دست اش را گذاشت پشت گردن او. و همين که داغی آنجا را احساس کرد گفت "هر بار که دندان تازه ای در می آورد، چون آب دهان اش را بيرون نمی دهد بلکه آن را فرو می دهد؛ دچار تب هايی می شود که واقعا تب نيست! هيچ عفونتی درکار نيست. هر بار که دندانی بخواهد در بياورد همين حکايت را داريد. اما نگران نباشيد".
برای پزشک ساکن ايالات متحده، نمی توانستيم تصويری از دهان يا دندان های گل گيسو مخابره کنيم. حتی اگرمی توانستيم، نمی دانستيم که اين موضوع مهمی ست که پزشک بايد ازش مطلع باشد)
يا:
پزشک وطنی از روی «لباس بيمار»ش می فهمد که او مربوط به کدام طبقه اجتماعی ست. بنابراين اگر داروی او عسل صبحگاهی و يک سيخ کباب بره در ظهر و يک سيخ جوجه کباب در شب باشد؛ چنين تجويزی نخواهد کرد. بلکه به او توصيه می کند که برای تامين پروتئين بدن اش؛ تا می تواند از لوبيا و عدس استفاده کند.
اين امکانی نيست که پزشک ساکن ايالات متحده از آن برخوردار باشد.
يا:
پزشک ايرانی هم می داند که علاج سريع و قطعی بيماری ی بيمارش؛ فلان دارويی ست که پزشک ساکن امريکا تجويز می کند. اما به سبب در محيط بودن اش؛ می داند که داروی مزبور دارويی نيست که در داروخانه های ايران يافت شود. بنابراين دارويی تجويز می کند که اگر چه ديرتر نتيجه می دهد؛ اما در دسترس است و با امکاناتی که در اختيار او و بيمار است، مطابقت دارد.
روح پزشک ساکن در ايالات متحده؛ از اين باخبر نيست که داروی تجويزی او آيا در داروخانه های ايران پيدا می شود يا نه. و اگر پيدا می شود آيا با توانايی مالی بيمار می خواند يا خير.
می توانم به ذکر مثال های بيشتری در اين زمينه ادامه دهم. اما به گمانم برای اين نتيجه گيری کافی باشد که:
«پزشک ساکن ايالات متحده؛ ممکن است از روی برخی علايم، بيماری را تشخيص دهد. اما اولا بهتر است نظر او را صرفا "يک نظريه ی مشورتی" بدانيم. و ثانيا درست تر آن است که " از نسخه پيچيدن اجتناب کند". چون بسياری چيزها در نگاه و نفس و تن و لباس بيمار هست که او قادر به مشاهده و معاينه اش نيست».
۳)
بله. از روی خبرهای ريز و درشتی که آقای نوری علا به لطف اينترنت پرسرعت و آن لاين بودن شان از آن مطلع می شوند؛ می توانند دريابند که در ايران چه خبر است.
و از همين روست که چون منبع و ماخذ هر دوی ما درموضوع «تحليل وضعيت صحنه در رای گيری سوم تير» تقريبا يکسان بود؛ هر دو با اندک تفاوتی، تقريبا به يک نتيجه رسيده بوديم.
اما چنان تحليلی از چنان وضعيتی(اين که: حاکميت چه هدفی از آن رای گيری در سر داشت)؛ هرگز محتاج درک تجربی ی مناسبات ميان چهره های مطرح آن رای گيری به عنوان موضوعات مورد بررسی، و فهم شهودی زمينه ی اجتماعی هر يک از آنان نبود.
اما اگر نوبت به بررسی و گمانه زنی اين موضوع و پاسخ به اين پرسش می رسيد که " ترکيب آراء ايرانيان چه خواهد بود" ؛ آيا ايشان در ايالات متحده و من در ايران هر دو به يک نتيجه می رسيديم؟!
می گويم نه. چون:
درک و خبر ايشان از پديده های اجتماعی چون بيکاری، فقر، فحشا، اعتياد و نظاير آن «عددی و رقمی» ست. اما من به عينه شاهد آن هستم و از بسيار مولفه ها که در موارد مزبور موثرند مطلع ام و به چشم خود می بينم که هر يک از آنان؛ با چه نسبتی و با چه کيفيتی و با چه اولويتی، زمينه ی سياسی کشورم را از خود متاثر می کنند يا نمی کنند. (از اين بگذريم که تقريبا هيچ عدد و رقمی که در ايران گزارش می شود، هرگز با واقعيت، نسبتی قابل تاييد ندارد و تحليل از راه دور را ناممکن تر می کند)
می گويم نه. چون:
درک ايشان از جامعه ايرانی و مناسبات ميان ايرانيان؛ درکی ست محدود به آنچه در «فضای مجازی» می بينند و می شنوند. و از آنجا که اين فضا و «تصوير» هايش توسط بخش فرهيخته تر و تحصيلکرده تر جامعه مخابره می شود؛ «تصور» ناشی شده از آن نيز گمراه کننده است چنانچه نتيجه ای که از آن تصوير گرفته می شود، به همه جامعه تعميم داده شود.
حال آنکه من: هنگامی که با رفتگر محله ام حرف می زنم؛ با راننده تاکسی گفتگو می کنم؛ با پيرزن همسايه صحبت می کنم؛ با کارگر زن يا مردی که يک موسسه خدماتی به خانه ام می فرستد تا راه پله خانه ام را تميز کند به درد دل می نشينم؛ با پدرم که وکيل دادگستری ست در وقت مراجعت اش از يک محکمه ی قضايی روبرو می شوم؛ با معلم دخترم گفتگو می کنم و....ده ها و صدها نمونه ديگر؛ همه روزه در حال تبادل اطلاعات بسيار ريز، ناخودآگاه اما دقيقی هستم که تصورم از وضعيت جامعه ام را «دقيق تر» و «شهودی تر»از آن تصوری می کند که جناب نوری علا در پشت مانيتورشان از ايران دارند.
می گويم نه. چون:
شاهد آن هستم که ادعای ارضی اخير آقای شريعتمداری نسبت به کشور بحرين؛ تا چه حد با استقبال کسانی روبرو شده است که هيچ نسبت عقيدتی با تلقی حاکم ندارند. اما جناب نوری علا در دانشگاه کلرادو، چگونه می تواند از ميزان و کيفيت اين همگرايی در اين موضوع خاص و تاثيری که در ميزان مقبوليت حاکمان می گذارد يا نمی گذارد؛ به همان نسبت و کيفيت و سرعتی مطلع شود که من می شوم؟! تا در تحليل و تجويز او، به سرعت و به درستی جلوه گر شود؟!
۴)
از اين روست که در انتها می نويسم:
نسخه ای که «من نوعی» در ايران، برای بحران ها و نابهنجاری های جامعه ام می پيچم؛ الزاما درست نيست. همچنان که بسياری پزشکان که گل گيسو را در وقت تب کردن اش معاينه کردند؛ بيماری او را سرما خوردگی تشخيص داده و داروی نامناسبی تجويز کردند.
اما نهايتا؛ تشخيص درست را پزشک حاذقی داد که گل گيسو را «از نزديک» معاينه کرد. «ديد» که در حال دندان درآوردن است. «ديد» که او آب دهان اش را می بلعد و به بيرون نمی ريزد. دست اش را پشت گردن اش گذاشت و تمرکز حرارت را در آن نقطه از بدن او «حس» کرد.
از همين روست که معتقدم:
آن پزشکی که در خارج کشور است؛ حتی اگر بيماری را درست تشخيص داده باشد، بايد از «تجويز دارو» اجتناب کند. چرا که ده ها و صدها ملاک و عامل و مولفه ی موثر وجود دارد که او از «ديدن» و «حس کردن» شان ناتوان است.
از ديد من:
پزشکی که در داخل است، به خودی خود هيچ ترجيحی بر آن که در خارج است ندارد. اما بيماری سياسی در ايران؛ يک «راه حل داخلی» دارد و «تجويز از راه دور» رفتاری ست که بايد از آن اجتناب شود. و گرنه فقط به وخيم تر شدن بيماری کمک می کند.
۵)
در ميانه ی نامه نگاری های من و جناب نوری علا؛ يک بار نامه ای از ايشان دريافت کردم به اين مضمون که ديگر اميد ندارند ايران و آرامگاه فردوسی را ببينند.در پاسخ برای شان نوشتم که به گمان من و برآوردی که از اوضاع دارم، کمتر از دو سال ديگر، اين امکان برای ايشان و سايرين فراهم خواهد شد که اگر مايل بودند به کشورشان بازگردند.
اگر چه بسيار خوشبينانه به نظر می رسد، اما هنوز هم بر سر اين وعده ام هستم (که تنها يک سال و چند ماهی از آن باقی مانده است). با اين حال در نامه ای ديگر برای ايشان چيزی به اين مضمون نوشتم که:
البته مشروط به اينکه از تجويزهای از راه دور که زمينه ی سياسی در ايران را بيش از پيش پيچيده و فاصله ی ميان نيروهای اجتماعی را عميق تر می کند، خودداری شود. بايد بکوشيم با کشف زمينه های همکاری ميان پاره های گوناگون اجتماعی و تقويت اين زمينه ها؛ آنها را به «مذاکره و مصالحه» دعوت کنيم. و گرنه آينده چندان روشنی پيش روی مان نخواهد بود.
توضيح:
در قسمت قبل؛ به اين بخش از نوشته ی جناب نوری علا استناد کرده بودم که نوشته بودند:
من اساساً از اکثريتی که قصد تحقير و تخفيف و امحاء گروه های اقليتی را.... دارد هراسناکم و محدود ساختن چنين اکثريتی را .......بسيار هم ضروری می دانم.
و من در حاشيه ی آن چنين نوشته بودم :
چيزی که مرا به انتقاد از ... جناب نوری علا ..... بر می انگيزاند؛ دقيقا همان چيزی ست که ايشان نوشته اند آن را بر نمی تابند. يعنی « تحقير و تخفيف» و «تلاش برای امحاء باورهای گروه های اجتماعی» که حال يا در اکثريت اند يا در اقليت.
ايشان در نامه ای برايم نوشته اند که مقصودشان از «امحاء گروه های اقليت»؛ امحاء باورهای گروه های اقليت نبوده بلکه امحاء خود اين گروه ها بوده است.
گرچه که چنين برداشتی از سخنان جناب نوری علا بسيار دورتر از آن چيزی ست که در بدو امر از آن استنباط می شود و گرچه که قرينه هايی چون «تخفيف و تحقير» هم مويد برداشت اينجانب از مضمون سخنان ايشان است؛ با اين حال از ايشان پوزش می خواهم.