جمعه 9 شهریور 1386

سکوت تنها چيزی ست که به کارمان نمی آيد! فرهاد جعفری

[email protected]
www.goftamgoft.com


در عنوان يکی از نوشته های اخيرش؛ آقای احمدزيدآبادی می پرسد: «چرا سکوت بهتر است؟!». و سپس می کوشد تا به اين پرسش پاسخ بدهد.
اما من آن پرسش را منقلب می کنم و در جهت خلاف می پرسم «چرا سکوت بهتر نيست؟!». و به آن پاسخ کوتاهی می دهم که اين يادداشت در گسترش آن نگاشته شده است. پاسخ من به آن پرسش اين است که: «سکوت بهتر نيست چون؛ آقای احمدزيدآبادی پيشنهاد دهنده اش هستند!».

اما همين جا و در آغاز روشن کرده باشم که به گمانم احمدزيدآبادی در سه يادداشت اخيرش (در روزآنلاين و به ترتيب تحت عناوين «چرا سکوت بهتر است/۲۸ مرداد» ؛ «باز هم در باره سکوت/ ۳۰ مرداد» و «جامعه ای اشباع از حرف و سخن/ ۱ شهريور» ) در حال سخنگويی از جانب «تلقی دوم خردادی از اصلاحات» است نه دقيقآ سخنگويی از جانب شخص خود.

از همين رو:
اگر چه در سرتاسر اين يادداشت به نام او اشاره می شود و گاه و بيگاه پرسش هايی از وی مطرح می شود؛ اما در حقيقت «او به مثابه خودش» طرف اين مجادله نيست. و اگر در مواقعی بی ملاحظه ی اين واقعيت نوشته ام؛ اميدوارم که عذرم را بپذيرد.

۱)
اگر کسی به درستی معترف است و به آن اذعان می کند و تمامی نشانه ها و قراين نيز چنين اذعانی را تاييد می کند که «قريب به اتفاق تلاش ها، اکثر راهبردها و اغلب راهکارهايی که به کار بسته است تا حاکمان ايرانی را متوجه خطاهای شان کند و آنان را به تجديدنظر در نحوه ی حکمرانی شان وادار نمايد، بی ثمر بوده است»؛ چه تضمينی وجود دارد که راهبرد يا راهکار پيشنهادی اخير او، مثمر ثمر باشد؟!

تقريبا هيچ!
و پيش از آن که من ناثمربخشی و خسارتبار بودن راهکار تازه ی پيشنهادی او را نشان بدهم؛ او خود اعتبار آن را با ترديد مواجه می کند. و اغلب؛ از طريق اشاره و استناد به نمودهايی از وضع موجود که به حد کافی مويد بحرانی بودن اش هست اما همزمان؛ بخشی از مسئوليت آن را به دوش کسانی می اندازد که ظرف ده سال گذشته، با تلقی نادرست خود از روش های مبارزه و رقابت سياسی به منظور اصلاحات سياسی، خود و رقيب خود را به مرحله ای کشاندند که اکنون:

آنها که اصلاح طلبان حکومتی (دموکرات نمايان) ناميده می شوند به عجز و استيصال خود از هر گونه تاثيرگذاری بر وضع موجود اعتراف می کنند و متقابلآ رقيب آنها؛ اگر چه به آن اعتراف نمی کند، اما هر ناظری قادر است استيصال و درماندگی آنان را در «تدبير وضع موجود» گواهی دهد!

حقيقتت اين است که:
_ وقتی هدف از يک تحرک اصلاحی، «ارتقاء دوجانبه» نباشد
_ وقتی مفهوم رقابت سياسی در يک درک کهنه و غير معاصر از آن يعنی «تضعيف رقيب» خلاصه شود (نه در يک «تلقی دمينگی» از مفهوم رقابت که مستلزم «کمک به رقيب برای بهتر شدن» است تا در نهايت به افزايش تمايل ما برای "بهتر شدن از پيش " بيانجامد)
_ وقتی هدف از کسب قدرت سياسی «کنار زدن رقيب» باشد، نه «ترغيب او به مشارکت»
_ وقتی مقصود از «آزادی بيان» عملا؛ به «آزادی ما در بيان» تقليل يابد نه «آزادی همه در بيان»
_ وقتی ابزار کسب قدرت؛ کمترين نسبتی با هدف نداشته باشد و به همان وسايلی توسل جسته شود که رقيب از آن بهره می گرفته است
_ وقتی مستی ناشی از قدرت؛ قردتمندان را از پيمان هايی که بسته اند و از وعده هايی که داده اند غافل کند
_ وقتی از نخبگان سياسی و هنری و اجتماعی کشور؛در جهت کسب قدرت«استفاده»( سوء استفاده) شود اما در وقت اش آنان درمصاف با «رقيب خودی خود» تنها و بی پناه گذاشته شوند
_ وقتی «مفاهيم» ارزشمندی چون «شايسته سالاری» و «قانونگرايی» و «تکثر» و «تحزب» و «دموکراسی» به گند کشيده شود (تعبير منطبق تری با واقعيت پيدا نکردم) و آنها را از مفهوم واقعی خود تهی نمايند
_ وقتی «شبه حزب» های دولت ساخته؛ خانوادگی و بامنابع مالی نامشخص و تعريف نشده راه بياندازند
_ وقتی تنها در هنگام رای گيری های کسل کننده و مضحک، به ياد مردمان و نخبگان بيفتند
_ وقتی به زنان و تحرک برابری خواهانه ی شان نيز نگاهی ابزاری داشته باشند و از آنان، صرفا در هنگام موازنه ی قدرت سود برده شود
_ وقتی در جهت کامروايی سياسی و به دست آوردن دل رقيب قدرتمند؛ به نادرستی و ناراستی تن داده شود و زشت ترين و نارواترين نگره های سياسی (خودی_غير خودی) تئوريزه و بدين ترتيب شمار بسياری از ايرانيان را «بيگانه» قلمداد شوند

بديهی ست که به اين حد از درماندگی خواهيم رسيد که بنويسيم [ما اصلاح طلبان بيش از هشت سال است که مانند اسب عصاری دور خود می‌چرخيم] و طبيعی ست که در جهت تحرک بخشی به زمينه سياسی و کسب رای ايرانيان؛ محتاج الگو برداری از روی دست «کلاهبرداران مالی ی گلد کوئستی» شويم!

۲)
در هنگام راهبری و اداره ی يک تحرک اصلاح طلبانه؛ شناخت اين موضوع که «اکنون چه کسی می بايد مخاطب فرضی اقدامات روشنگرانه ی ما باشد» اهميت چشمگيری دارد. تقريبا همانقدر (و چه بسا بيش از آن) که اقدامات روشنگرانه ی ما اصولا، خود چه بايد باشند.

گاهی مخاطب اقدامات روشنگرانه و آگاهی بخش ما، می بايست «مردم» باشند. گاهی می بايست «خودمان» يا «بخشی از خودمان» باشيم و گاهی «رقيب سياسی مان». و گاه «ترکيبی از دو يا همه ی آنان».
از آنرو که: هر يک از اين بخش ها، هر کدام با سرعتی متمايز از آن ديگری با تحولات پيش می رود يا از تحولات باز می ماند. و لازم است از طريق شيفت به موقع و دائمی از يکی به ديگری؛ سرعت و جهت حرکت آنان را با يکديگر هماهنگ نمود.

يکی را به تاخير واداشت و يکی را به تسريع. يکی را به اقدام واداشت (يا ترغيب کرد) يکی را به عدم اقدام. يکی را به برخاستن دعوت کرد و يکی را به نشستن. يکی را به صبوری خواند و يکی را به بی پروايی. يکی را از آينده ترساند و يکی را به آينده اميدوار کرد. يکی را به سازشکاری فراخواند و يکی را به ناسازگاری. يکی را پيش راند و يکی را متوقف کرد. يکی را تنبيه کرد و يکی را تشويق نمود.
(لطفا نگوييد چنين رفتاری غير اخلاقی ست. بديهی ست که چنين اقداماتی می بايست در جهت اهداف اخلاقی و به روش هايی کاملا اخلاقی صورت پذيرد)

با اين حال که چنين تدبيری، از طريق «تقسيم کار» ميان عناصر روشنگر و سپردن هر بخش يا هريک از وظايف به کس يا کسانی هم ممکن و ميسر است، اما از آنجا که رفتار حزبی و گروهی در ايران همچنان در محاق تعليق و ممنوعيت است؛ به ناچار اين تکليف هر عنصر سياسی ست که بر اساس درک و شناخت اش از وضع موجود، الزامات، اختصاصات و ضروريات اش؛ اقدامات خود را به نحوی و در جهتی تنظيم کند که: «در وقت مناسب، بر بهترين مخاطب، بيشترين تاثير را بر جا بگذارد».

فيکس کردن و باقی ماندن بر يکی از اين مخاطب ها (و از جمله صرفا بر افکار عمومی، از آن جهت که اغلب ما منطبق بر طبيعت انسانی خود، از هر چه پرشمار بودن مخاطبان مان خشنودتر می شويم؛ و هم اين که تاثير گذاری بر آنها به سختکوشی، حوصله و مداومت کمتری احتياج دارد) از جمله ی علل ناکامی های عمده ی ماست که منتهی به ياس و استيصال مان می شود.

بگذاريد بگويم که حتی برخی از ما برای کسب محبوبيت بيشتر و آسانتر، به جای آنکه افکار عمومی را چنان تغيير دهيم که با خواست و اراده ی ما منطبق شود؛ با سنجش ميانگين خواست و اراده ی افکار عمومی و سنجش روزانه ی آن، به نحوی سرزنش بار «خود را با آن مطابقت می دهيم»!

بنابراين؛ از چنين جايی سر در می آوريم که آقای زيدآبادی (و باز هم البته به نمايندگی از اصلاح طلبان دوم خردادی و نه دقيقا از سوی خود) می نويسد:
[مخاطبان ما هم عموما کسانی هستند که خود از آگاهی لازم در مورد آنچه در جريان است و آنچه بايد در جريان باشد، برخوردارند و به نظرم نمی‌رسد نوشته‌ها و گفته‌های ما کمک شايانی به آنها کند. در عين حال، ما به دليل محدوديت‌های ساختاری امکان گسترش مخاطبان خود را نداريم و عملا حرف و سخن ما – اگر هم گاهی تازگی داشته باشد – از دايره مشتريان دائم ما فراتر نمی‌رود و همه گير نمی‌شود].


۳)
اما گزاره های نقل شده از ايشان در بالا؛ حاکی از يک حقيقت ديگر هم هست. اين که گويا «حرف و سخن اصلاح طلبان دوم خردادی، از دايره ی مشتريان دائمی شان فراتر نمی رود و همه گير نمی شود».

آقای زيدآبادی اگر چه من باب احتياط جمله ی معترضه ای نيز در بين اين جملات خود گنجانده اند تا تعريض به آن دشوارتر شود؛ اما از ايشان بايد پرسيد:

در چند سال اخير «اصلاح طلبان دوم خردادی» کدام حرف و سخن تازه ای را به ميان کشيده اند و در جهت اپيدميک کردن آن؛ چه کوشش هايی روا داشته اند و چه مدت صبورانه به انتظار نشسته اند و با اين حال ثمری نگرفته اند که مدعی اند «حتی حرف تازه فراگير نمی شود»؟!

(حتی بد نيست در جهت عکس از ايشان بپرسيم: چرا حتی همان تنها حرف نسبتا تازه ی خود را در زمينه «تشکيل جبهه واحد دموکراسی خواهی و حقوق بشر» پس گرفتند و به محض پايان کارناول رای گيری آن را پشت گوش انداختند؟!)

از ديد نگارنده:
مشکل تنها در «نداشتن حرف تازه» و حتی در «فقدان رسانه های آزاد» منحصر نمی شود. اگر حقيقتا حرف تازه ای موجود باشد و اگر هيچ رسانه رسمی ای هم نباشد که آن را به گوش مخاطبان برساند؛ «حرفی که تازه باشد» در جامعه ای که سخت تشنه ی راهکاری برای برونرفت از بن بست موجود است، راه خود را باز خواهد کرد و پس از طی مراحل طبيعی اش همه گير خواهد شد.

(در اين زمينه؛ يادداشت خواندنی نويسنده ی محترم جناب آقای «شهير شهيد ثالث» را تحت عنوان «پنجره های اورتونی» در وب سايت انتخاب به همه توصيه می کنم که نشان مان می دهد يک ايده ی نو و تازه، از مرحله ی طرح و انتشار، با پشت سرگذاشتن چه مراحلی، سرانجام با واکنش مثبت مخاطبان روبرو می شود).

به زعم نگارنده «فقدان رسانه ی آزاد به منظور گسترش و فراگير نمودن حرف تازه» ؛ بيشتر از بهانه ای، برای فرار از اين واقعيت تلخ نيست که «اصولا حرف تازه ای نزد اصلاح طلبان دوم خردادی موجود نيست تا محور بحث و جدل های نخبگان قرار گيرد تا سرانجام عمومی شود».

و گرنه می توان از جناب زيدآبادی پرسيد:
در هنگامه ی اوج گيری انقلاب اسلامی ۵۷ کدام «رسانه ی دراختيار» انقلابيون را به فراگيراندن پيام خود کمک کرد که اکنون در اختيار دموکراسی خواهان و برابری طلبان نيست؟! (کيهان ، اطلاعات ، رستاخيز يا آيندگان؟!)

در عوض؛ می توان از ايشان پرسيد:
چه وسايلی در حال حاضر در اختيار ايشان هست که در هنگامه ی انقلاب اسلامی ۵۷ در اختيار انقلابيون نبود؟! (اينترنت، وب سايت، وبلاگ، موبايل، ماهواره، ايميل، اس ام اس و....)

به زعم نگارنده:
مشکل از «خستگی برخی اصلاح طلبان مسالمت جو» در نتيجه ی کوشش های عمدتآ بيهوده و در نتيجه ی اتلاف انرژی در هنگامه ای که می بايد برای چنين روزهايی ذخيره می شد نيز، ناشی می شود! (روشن تر اين که: دعاوی و رقابت های داخلی «دموکرات نمايان دوم خردادی» با «نادموکرات ها» در ۸ ساله ی اصلاحات؛ کمترين ربطی به «دموکراسی خواهان و برابری طلبان مسالمت جو» نداشت و آنان نمی بايست خود را ابزار دست و قربانی «يکی از دو رقيب خودی» می کردند. بلکه می بايست توان خود را برای چنين روزی ذخيره می کردند که زمينه سياسی کشور، به مدد برخی تحولات؛ از هر وقت ديگر روشن تر و واضح تر شده است)

۴)
استدلال ديگر جناب زيدآبادی در «توجيه سکوت» مضمونآ در قالب اين جملات تجلی می يابد که:
[در اين ميان ..... نظام سياسی دو بهره اصلی از نوشتن و گفتن ما می‌برد. نخست اين که ما را دشمنانی معرفی می کند که قصد تخريب بنای باورهای عمومی را داريم و سپس اين که حاميان ساده لوح خود را، از اين طريق، يکسره در حال بسيج نگه می‌دارد و از توجه به ناکامی‌های دولت برای حل مشکلات جامعه منحرف شان می‌کند].

اگر اين گزاره ها را صحيح بدانيم (که تا حدودی هم صحيح است) منطقآ نمی توانيم نتيجه ای جز اين بگيريم که:
واکنش جناح رقيب «تلقی دوم خردادی از اصلاح طلبی» ؛ مبتنی بر نوع و کيفيت کنش نخستين خود آنها بوده است. بدين معنا که گفتن و نوشتن ايشان و همراهان شان، به گونه ای بوده است که چنين امکانی را در اختيار رقيب سياسی شان قرار می داده است.

اما آيا از چنين استدلالی می توانيم نتيجه بگيريم که : «بايد سکوت کرد؟!».
و آيا نمی توان پرسيد که :«آيا اين همان هدفی نيست که حاکمان تعقيب می کنند؟!».

اگر اين خبر يا تحليل جناب زيد آبادی درست باشد (که تا حدودی هست) واکنش خردمندانه در «قهر و سکوت» نيست. بلکه در «خنثی کردن چنين ابتکار عملی از سوی رقيب» جلوه گر می شود.

ابتکار عملی که طی آن:
«دموکراسی خواهان و برابری طلبان مسالمت جو» يعنی آنان که کمترين پايی در حکومت ندارند و آنهايی که کمترين منفعتی از پيگيری «اصلاح طلبی با تلقی دوم خردادی» نمی برند؛ خود را از زاويه ای که منافع قبيله ای جريان دوم خرداد می سازد (و ادبيات ستيزه جويانه و تحريک کننده ای را اجتناب ناپذير می کند) خارج سازند و بکوشند تا «چهره ی حقيقی دموکراسی خواهی اصيل» و پرنسيپ های آن را به رقيب و از آن مهمتر به افکار عمومی بنمايانند و او را متوجه اين موضوع کنند که آنچه تاکنون توسط دموکرات نمايان مخابره می شده؛ هرگز تصوير واقعی و حقيقی ی دموکراسی خواهی و دموکراسی خواهان نبوده است.

«دموکراسی خواهان و برابری طلبان مسالمت جو» در حد فاصل امروز تا ۲۴ اسفند؛ می بايست بسياری از امور را «از نو» تعريف کنند و بکوشند تا تعريف واقعی و اصيل از مفاهيمی چون «آزادی انتخابات»، «تحزب»، «دموکراسی»، «دموکراسی خواهی»، «حقوق شهروندی» ، «شايسته سالاری»، «قانون مندی»، «جامعه مدنی» (و مانند آن) در حوزه ی ادبيات سياسی اين سرزمين تعريف غالب و مسلط باشد.

تا هم رقيبی که در برابر مطالبات ملی ايرانيان مقاومت می کند (و هم افکار عمومی دلسرد و دلزده از اصلاح طلبی) مثلا دريابد که «منظور از شايسته سالاری آن نيست» که:

«داور بخش "بهترين يادداشت و تحليل اقتصادی" در جشنواره ی مطبوعاتی دوم خردادی؛ خود برنده ی جايزه ی نخست آن بخش باشد»! (آيا لازم است از برنده اسم ببرم؟!)

۵)
نوشتن و پرداختن بيش از اين به سه يادداشت اخير جناب زيدآبادی در خصوص «لزوم روزه سکوت شش ماهه ی دموکراسی خواهان» اين نوشته را بيش از اين که هست طولانی می کند.

بنابراين تا همين حد به آن اکتفا می کنم و به ساير گزاره هايی نمی پردازم که آنها نيز (از آنجا که از سر احساس و افتادن درموضعی واکنشی نگاشته شده اند) دارای چنان منطقی هستند که پيش از آن که ديگری بخواهد نادرستی شان را نشان دهد؛ خود، خود را نقض می کنند.

اما تا همين جا می توانم خلاصه کنم که:
بله! جامعه از «حرف و سخن اشباع شده است». اما در اغلب موارد؛ از حرف و سخنی مشبع است که در حقيقت و صرفآ «منعکس کننده ی وضع و حال جامعه است» و گويی «مشغول مخابره ی وضع موجود به کسی ست که فاقد اطلاعاتی در آن باره است». نه «وضعی که بايد باشد». نه وضع مطلوبی که دموکراسی خواهان مسالمت جو در پی آنند و به کمتر از آن رضايت نخواهند داد.

اميدوارم در بندهای گذشته روشن کرده باشم که چرا توصيه به سکوت پذيرفتنی نيست. با اين حال؛ به طور خلاصه و در يک جمعبندی، قهر و سکوت پذيرفتنی نيست:

_ چون کسی که به آن توصيه می کند؛ خود به اشتباهات بی شمار همراهان و همفکران اش در گذشته (هر چند به نحوی صادقانه و تحسين برانگيز) اذعان دارد. که اگر چه به طور قطع و يقين توصيه و پيشنهاد اخير او را بی اعتبار نمی کند، اما بر احتمال نادرستی اش می افزايد.
_ چون تاکنون؛ مخاطب تحرکات اصلاح طلبانه ی روشنگرانه «به درستی، به موقع و به تناسب وضعيت و موقعيت» انتخاب نشده است. بلکه در اين باره، اغلب به نحوی غريزی عمل شده است.
_ چون «نحوه و مضمون گفتن ها و نوشتن های دوم خردادی ها» امکان سوء استفاده را در اختيار رقيب آنها قرار می داده است. نه خود «گفتن و نوشتن»!
_ چون به رغم ادعای موجود بودن حرف تازه؛ هيچ حرف تازه ای نزد «تلقی دوم خردادی از اصلاح طلبی سياسی» موجود نبوده و نيست.
_ چون می تواند از خستگی برخی از ما ناشی شده باشد.
_ چون درست در هنگامه ای قرار داريم که «دموکراسی خواهان و برابری طلبان مسالمت جو» می بايست نسبت به تصحيح تصوير مخدوش شده ی خود اقدام کنند و آن تصويری از خود را به افکار عمومی و ساخت سياسی مخابره کنند که ذيل «تلقی دوم خردادی از اصلاحات سياسی» و «تعريف های جعلی از مفاهيم» پنهان مانده؛ و هم ما و هم رقيب مان را گمراه ساخته بود.

و از همه مهم تر؛ توصيه به سکوت و قهر، توصيه ی درستی نيست چون:
بازی «ما» تازه شروع شده است و می بايد با «مداخله ی مثبت» در جريان رای گيری مجلس هشتم؛ آن را به صحنه ای گيرا از همگرايی ملی تبديل کنيم.

اگر نشانه ها از «نسبتا آزاد بودن» رای گيری مزبور خبر دادند؛ بکوشيم تا همگان را به بازی فرا بخوانيم و اگر ساخت سياسی تصميم گرفت تا همچون موارد پيشين يک «رای گيری کسل کننده» برگزار کند؛ ما نيز همچون چهار مورد قبل، وی را از ظرفيت حقانيت بخشی آراء مان محروم کنيم.

اگر چنين تدبيری يک تدبير موثر است (که اثر گذاری فوق العاده خود را تاکنون نشان داده است) و اگر بر اين باوريم که می بايد حاکمان را نسبت به آينده ی تاريکی که کشور، آنان و هم ايرانيان را تهديد می کند باخبر کنيم؛ سکوت آخرين چيزی نيست که به کارمان خواهد آمد. بلکه:
«تنها چيزی ست که به کارمان نمی آيد»!

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

۶)
آقای زيد آبادی در جايی از نوشته خود می پرسند:
[آيا تا کنون توانسته‌ايم مانع توقيف نشريه‌ای شويم يا نشريه‌ای را از توقيف در آوريم؟ آيا توانسته‌ايم مانع بازداشت فردی شويم و يا او را از زندان در آوريم؟ آيا می‌توانيم مانع بدرفتاری با متهمان در زندان شويم و اگر کسی بدرفتاری کرد می‌توانيم آن را به پای ميز عدالت بکشانيم؟!].

بايد به ايشان بگويم:
نه! نتوانسته ايم مانع توقيف نشريه ای شويم. نتوانسته ايم مانع بازداشت فردی شويم که در حال مطالبه يا بيان حقی از خود بوده است. نتوانسته ايم او ار زندان بيرون بياوريم. نتوانسته ايم مانع بدرفتاری با متهمان در زندان شويم و نتوانسته ايم بدرفتار را به پای ميز عدالت بکشانيم.

داستان رقابت دموکراسی خواهان و برابری طلبان مسالمت جو با حاکمان؛ بسيار فراتر از اين اهداف کوچک و قابل چشمپوشی (از يک منظر کلی) ست. ما اگر چه نتوانسته ايم به اين قبيل اهداف جزئی و کوچک دست يابيم؛ اما به وضوح توانسته ايم با عدم مشارکت خود در چهار رای گيری اخير، آنان را در اين موقعيت دشوار قرار دهيم: «انتخابات آزاد» يا «کاهش مهلک حقانيت سياسی»؟!

سکوت ما؛ آنها را به اين دريافت نادرست رهنمون خواهد شد که باز هم خواهند توانست به شيوه ی پيش حکم برانند. با گفتن و نوشتن مسئولانه؛ زمينه ی تصميم گيری درست و خردمندانه را برای آنان فراهم کنيم. و آنگاه اجازه دهيم تا در برابر «آينده ای بی ثبات و پر مخاطره»؛ آنها مسئول باشند نه «ما».

دنبالک:

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'سکوت تنها چيزی ست که به کارمان نمی آيد! فرهاد جعفری' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2016