حقوق بشر در ایران







پنجشنبه 29 آذر 1386

روزگار يلدايی ما، بيژن صف سری

بيژن صفسری
ما که در آرزوی يلدای رهايی به درازای همه تاريخ خود به انتظار نشسته ايم و همواره با اهريمن شب طولانی با چنگ و نی و می و قلم و قدم در ستيزيم تا مرگ شب را به نظاره ی رها شدن نور، سحر کنيم. خوب می دانيم که پايان شبه سيه سپيد است

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 

---------------------------------

شب يلدا ، شب قصه گويی است ، حديث ميلاد عشق است که می گويند : ماه ، دلداده مهر است و اين هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه، شب است و مهر روزها بر می آيد. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آميزد، اما هميشه در خواب می ماند و روز فرا می رسد که ماه را در آن راهی نيست. سرانجام ماه تدبيری می انديشد و ستاره ای را اجير می کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی هميشه کنار ماه نشسته است و عاقبت نيمه شبی ستاره، ماه را بيدار می کند و خبر نزديک شدن خورشيد را به او می دهد. ماه به استقبال مهر می رود و راز دل می گويد و دلبری می کند و مهر را از رفتن باز می دارد. در چنين زمانی است که خورشيد و ماه کار خود را فراموش می کنند و عاشقی پيشه می کنند و مهر دير بر می آيد و اين شب، "يلدا" نام می گيرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها يک شب به ديدار يکديگر می رسند و هر سال را فقط يک شب بلند و سياه وطولانی است که همانا شب يلداست.

آنچه گفته آمد حديث دل انگيز يلدا بود اما روزگار يلدايی ما ، حديث ديگری دارد ،
قصه که تموم ميشه
وقت بيدار شدنه
آخر خوش باوری
اول شکستنه

حديث روزگار يلدايی ما ديگر با شب چره های که در آن با قصه پدر بزرگ و آجيل مشگل گشا و هندوانه سرخ و آتشين به صبح می رسيد ،پايان نمی گيرد ، جديث من و ما که به بلندای سياهی شب طولانی زمستان است و در حسرت صبح صادق چشم به افقی نا معلوم داريم ، ديگر نه با فال حافظ و نه با استخاره ، اميد در دل پاره پاره ما راه نمی يابد که خون می چکد از دل همچون سينه سرخ انارما .

حاليا در اين روزگار يلدايی ما ، تنها دو رکعت گريستن به حال خود ، و سجده بر خاطره ها بر ما واجب است که بر تفسير جدايی ها رسيده ايم و ديگر هيچ رد پايی از احساس بر تن جاده عشق باقی نمانده است ، اين شنيده ای که می گويند هر که از وادی عشق گذر کرد، از سنگ ناله شنيد و از ستاره ، هق هق گريه ؟
اما با اين همه ، ما که در آرزوی يلدای رهايی به درازای همه تاريخ خود به انتظار نشسته ايم و همواره با اهريمن شب طولانی با چنگ و نی و می و قلم و قدم در ستيزيم تا مرگ شب را به نظاره ی رها شدن نور، سحر کنيم. خوب ميدانيم که پايان شبه سيه سپيد است.

ما از شب قويتريم
بذر آفتاب در مشت ماست
و يلدايی چنين
زيباترين شب زمانه ماست.

بيژن صف سری
http://bijan-safsari.com

دنبالک:

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'روزگار يلدايی ما، بيژن صف سری' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2009