کتابخانه حقوق بشر



















پنجشنبه 4 بهمن 1386

بيوگرافی نويسی يا سياست پردازی؟! در بررسی کتاب "در تيررس حادثه"، رضا مرزبان

رضا مرزبان
در تمام کتاب، يک طرز فکر قديمی در قالبی نو، برای تخطئه يا تخدير توجه زمانه به شناخت جهان واقعی، شناخت واقعيت های تاريخی حاکم بر نظام قدرت ها و رقابت ها چه در سطح جهانی و منطقه ای و چه در سطح ملی و داخلی در امر هيرارشی و سلسله مراتب حکومت بر مردم، آشکارا گسترده شده است

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 

مقدمه

مدتی است کتابی به نام "در تيررس حادثه" در قلمرو فارسی زبانان، گفت وگوی بسيار برپا کرده است؛ صاحب کتاب هم خود در برپايی اين گفت و گوها بی تأ ثير نيست تا آنجا که نوعی جبهه بندی گروهی در بارهء کتاب ، شکل گرفته که از کتاب و تدوين آن بسيار فراتر می رود. و برخوردی موشکافانه را با اين جبهه بندی طلب می کند.
بگذاريد در همين جا وضع خود را در جدال حاضر مشخص کنم: با نام آقای شوکت، ۲۶ سال پيش در استانبول، آشنا شدم ؛ هنگامی که به انتظار رسيدن اجازهء ورود به فرانسه بودم. ما تيمی شش نفره بوديم که دونفر وضع معلومی داشتيم و چهار نفر دل به دريا زده بودند و رفيق راه ما بايد راه پناهندگی شان را به آلمان هموار میِ ساخت. واو از دوستش آقای حميد شوکت، برای اين کار کمک گرفت تا با وکيل در فرودگاه فرانکفورت منتظرشان باشد.
در پاريس هم آن رفيق راه، با کمک آقای شوکت، گزارش اوضاع و احوال ايران دست خوش هجوم"ارتجاع سياه" را برای مطبوعات آلمان تهيه کرد. و اگر خطا نکنم درذهنم نشست که او نويسندهء يک مجلهء آلمانی است. می بينيد که هردومورد تصوير مطبوعی در خاطر من گذاشته بود. بعدها نيز که نخستين کتاب "نگاهی از درون به جنبش چپ ايران" را با خاطرات آقای "خانبابا تهرانی" منتشر کرد، با آن که نام کتاب را بسيار بلند پروازانه يافتم،‌ ومتن را هم خالی از ويراستاری لازم ديدم، تصوير مصاحبه گر در ذهنم زياد جا به جا نشد. و با دومين کتاب، که مصاحبه با آقای "ايرج کشکولی" بود، الفت بيشتر نشان دادم. درانديشه داشتم تا چند کتاب ديگر "نگاهی از درون ..." را که به خاطرات عصيان گران برخاسته از" کنفدراسيون" نظر داشت، نيز پيدا کنم. و اين چهره ها را که به کارهای افسانه يی در ديکتاتوری شاه دست يازيده بودند، با روايت خودشان ببينم. تا از طريق نقدی که آقای دکتر "منوچهر صالحی" بر کتاب "در تيررس حادثه" نوشته بود با کار تازهء آقای شوکت روبه رو شدم که موضوع آن نيز توجه مرا بر می انگيخت...
سال ها پيش ــ به يقين بيش از ده سال ــ خاطرات مردی صاحب نام را می شنيدم که از "بازيگران عصر آريامهری" بود. و او هنگامی که به "قوام السلطنه" رسيد،مکثی کرد و به تعريف از درايت سياسی وی پرداخت و افسوس داشت که در آخرين بازی، رودست خورد. طبيعی است که من با عقيدهء او موافق نبودم . ونقش قوام را در واقعهء آذربايجان هم دوگانه می ديدم: اوهنگامی که تمام مهره های سياسی معروف به "انگلوفيل"، درمقام نخست وزيری شاه از گشودن گره کور"مسألهء آذربايجان" در مانده بودند با چهرهء يک دموکرات، پشت ميز بازی قرارگرفت ويکی ازدوبازی را تا پايان برد. گره خارجی مسأله را گشود بی آن که طرف مقابل هم باخته باشد. و بعد گره داخلی را هرچه توانست کورکرد ؛ تمام ورق های بازی او در ساختن حزب دموکرات، و روکردن به طبقهء کارگر و تعهد به اجرای قانون اساسی در تأسيس انجمن های ايالتی و ولايتی و حفظ آزادی های سياسی، در آتش خشم کورملاکان آذربايجان و نظام مدافع آنان سوخت و خاکستر شد. وخود او در کنار شاه وعوامل شاه با خاطری آسوده، به تماشای کشتاروغارت مردم شهروروستا درآذربايجان وسرکوب آزادی درسراسرکشورنشست وبا تقلب رسوا درسامان دادن مجلس پانزدهم، وظيفه اش را به آخررساندو مرخص شد.
تصور اين که "استالين" از "قوام" رودست خورد ـ تبليغی که هواداران قوام راه انداختند ـ ساده انگارانه است؛ استالين، و حکومت شوروی، قوام را از زمان ايالت خراسان، و نخستين دورهء نخست وزيری وی پس از کودتای سيد ضياء الدين می شناختند. و درگيری آنها با شاه و نخست وزيران "انگلوفيل" اويک نمايش قدرت بود. صدارت قوام به عنوان مهره يی باگرايش آمريکايی، مفری برای پايان بخشيدن به اين درگيری شد. وتوافق های قوام در مسکو، مانعی در راه حضورنفتی آمريکا در دريای خزرايجاد کرد که ازسال ۱۳۰۰ خورشيدی و با کوشش ناکام همين قوام السلطنه زمينه آن فراهم شده بود وازسال ۱۳۲۲ کمپانی های آمريکايی باز با دولت ايران مذاکرات محرمانه داشتند. نگرانی روس هاازبازشدن پای کمپانی های خارجی، اعم از آمريکايی، انگليسی و هر کشور ديگر به دريای خزرو شمال ايران بود. ...
اما آن روز به کنه نظر آن مرد صاحب نام، پی نبردم که چرا می خواست پس از نيم قرن فراموشی، از قوام السلطنه سيمايی فرا تاريخ و خادم به ايران و پيروز در سياست ساخته شود.
تا انتقاد آقای دکتر صالحی، و در پی آن، نقد آقای "ا. شيرازی" را بر نکات فراوان کتاب "در تيررس حادثه" خواندم و اين دومی بر کنجکاوی من افزود. کتاب را از دوستی به امانت گرفتم وحالا دربارهء آن با شما حرف می زنم. ( ا لبته در اين فاصله هم نقد و نکته سنجی آقای دکتر بيات زاده و چند نقد ديگر را خوانده ام و دفاع آقای شوکت را نيز، که گوياتر از دفاع موافقانش وارد ميدان شده است و موضوع اصلی که کتاب اوست دارد در اين عرصه گم می شود. و از آنجا که پای تخطئۀ مبارزات ملی و تبليغ سازش و تسليم به سياست بيگانه را در ميان ديدم ـ که از مقدمه آغاز می شود و تا آخر ادامه می يابد ــ نتوانستم خاموش بنشينم.)

بحث را با ديدارساختاری از کتاب آغازمی کنم:
۱ ـ کتاب شيوه يی‌ روايی دارد. و نويسنده، شوق زده از سبک مسلط نقّالی، پيشاپيش به استقبال مطالبی میِ رود که بعد بايد طرح کند. يا بی اختيار به "پلميک" با مخاطبان نامرئی می شتابد وبرای خوانندهء ناشناس، مصلحت انديشی می کند.
۲ ــ از زندگی ومحيط پرورش پرسوناژ خود، دستش خالی است. درمجموع اطلاعاتش ازوی بسا که کمتراز بيشتر خوانندگان مسن تر کتاب باشد. حتی اين خلأ درباره نزديکان قوام نيزبه چشم می خورد ـ که ا لبته درمورد وثوق الدوله، ازسر مهرورزی به پرسوناژ است ــ
۳ ــ فضايی که زندگی قوام در آن ترسيم می شود، فضای زندگی اجتماعی و ارتباط های اجتماعی ايران نيست. مثل اين که "احمد قوام" در خانواده يی ، درمحله يی و در ميان مردمانی در بافت شهری به نام تهران به دنيا نيامده است. بلکه از وسط اپيدمی وبا و طاعون، و بلای قحط و مرگ که تهران نام گرفته، و فوج فوج آدم هايی که اشباح هستند تا ا نسان؛ و مثل برگ های پاييزی‌ به زمين آن ريخته اند، ناگهان روييده است. و ترجيع بند " تهران شاه زادگان و رؤسای طايفه های قاجار و امرا و مستوفيان دربار، در تهران اعيان و اشراف و نجبا، تهران درويشان و جارچيان و قلندران، تهران برده فروشان و کف بينان و کفن نويسان " نظير تهران "انبوه باغ ها، ميوه های مرغوب و هوای گاه عفن و لطيف" در حد يک آرايش کلام خيال انگيز و خالی از محتوا، رديف شده تا بساط نقالی را رونق دهد.
۴ ــ جا به جا، چهرهء آدم هايی را از خوب و بد ــ که ديگران ساخته اند و شمارشان نيز زياد نبست ــ برجسته می کند تا شخصيت کتابش را در سايهء آنها پرورش دهد. پيش از آن که خود اين چهره ها را از غبار دوقرن پاک کند و ارزش و اعتبارشان را محک بزند. اين نام ها، ــ که گاه بی ارتباط به پرسوناژ، سايه شان روی نام قوام می افتدــ بی نقد خودشان وگذشته شان چون ابزاری زيرکانه برای پوشاندن ابهام های زندگی و شخصيت واقعی قوام السلطنه به کار گرفته شده اند.
۵ ــ به شدت شيفتهء پرسوناژی است که می خواهد از او قهرمان ملی و تاريخی بسازد و زمانه و مردم ناسپاس و فريب خورده را وادارد از ستمی که بر او روا داشته اند، احساس شرم و پشيمانی کنند. وحتی پيش از ساختنِ ِ آن، نه مانند يک پژوهنده، از سر تحقيق و موــ شکافی، بل همانند پدری که به فرزند دلبند و دردانه اش مهر ورزد، دربرابر منتقدانی که طی قرن گذشته از قوام به خوبی ياد نکرده اند و امروز ديگر نيستند، جبهه می گيرد و از سر خشم تا مرز درشت گويی ناهموار به آنها، پيش می رود.
۶ ــ اما، مهم تر از همه، در تمام کتاب، يک طرز فکر قديمی در قالبی نو، برای تخطئه يا تخدير توجه زمانه به شناخت جهان واقعی، شناخت واقعيت های تاريخی حاکم برنظام قدرت ها و رقابت ها چه درسطح جهانی ومنطقه يی و چه درسطح ملی و داخلی در امر هيرارشی و سلسله مرا تب حکومت بر مردم، آشکارا گسترده شده است. سنگ بزرگی که می توان ديد، پرتاب آن از توان وظرفيت کتاب بيرون است. و خواننده را با افقی محدود روبه رو می‌سازد.
گاه، درمتن کتاب ودرنتيجه گيری های نويسنده به عنوان مدعی و نه پژوهشگر ، اين احساس به خواننده دست می دهد که گويا کتاب در خدمت زمينه سازی برای توجيه تسليم شدن به سياست های مسلط ــ در شرايط روانی حاصل از شکست انقلاب بهمن و استيلای روحانيت بر حاکميت ملی در ايران است، تا ا فتادگان، و نيمه افتادگان را به دنبال حال و هوايی بکشاند که می طلبد فرو کشيدگان از قدرت شاهی را در صف سرخوردگان از انقلاب جا بيندازد.
آنچه درهمين جا گفتنی است اين است که نويسنده، مغرور به قدرت بيان روايی خود، پا در عرصه يی گذارده است که قرن گذشته نويسندگان برجستۀ اتريشی ـ آلمانی "ستفان زوايگ" و "اميل لودويگ" درآن هنرنمايی کرده اند. اما کافی است بيوگرافی " ژوزف فوشه" را در مقام مقايسه با بلند پروازی خود در اين تأليف کنارهم بگذارد، تا به روشنی فاصلهء راه را دريابد.
۷ ــ انبوه منابعی که به رخ خواننده می کشد، ترکيبی از آثار قابل اعتماد و آثار غير قابل اعتماد است . و آثار هدفمند، و غير قابل اعتماد، بخش عمده و اصلی را تشکيل می دهد و در استفاده از آنها، نويسنده مشخص نمی کند، مطلب مورد استفاده را از کدام منبع برداشته است. شيوۀ ارائۀ منابع هم، کمکی به تشخيص سند مورد استناد نمی کند. اين نقص تا آنجا که به پرداخت صحنه هايی نظير وبا، يا توسعۀ پايتخت مربوط می شود، از حد مسامحه تجاوز نمی کند، ولی به نقل امور سياسی که می رسد خواننده مردد می ماند که جز مطلبی که با شماره مشخص شده، باقی منابع، سند کدام عبارت يا نقل مطلب است. برای نمونه از يادداشت های ۵، ۶، ۷، ۱۱، ۱۲، ۱۴ ، ۱۵ در فصل اول، نشانی می دهم .
مؤلف، تمايلی هم به محک زدن ارزش و اعتبار منابع مورد استفاده نداشته است؛ که خود نکتۀ بسيار دقيقی است. (واين بحثی جداست.)

۱

می دانم که مطلب به درازا می کشد. اما شما را در فصل فصل کتاب به گردش می برم تا هم از شيوهء موفق روايی نويسنده نمونه داده باشم و هم از ناسازی‌ فضای روايی با بيوگرافی يک مرد سياسی و پر تحرک. فصل اول چنين آغاز می شود: "در تهران ديده برجهان گشود. در تهران شاهزادگان و رؤسای طايفه های قاجار، امرا و مستوفيان دربار، در تهران اعيان و اشراف و نجبا، تهران درويشان و قلندران، تهران برده فروشان و کف بينان و کفن نويسان؛ و سرانجام در تهران "انبوه باغ ها، ميوه های مرغوب و هوای گاه عفن و لطيف". تاديده بر جهان گشود، تهران چند سالی بود که حال و هوايی ديگر داشت. قحطی و وبای هولناک سال ۱۲۵۰ شمسی ....... پايان گرفته و ميرزا حسين خان مشيرالدوله .. به رغم دشواری ها، هنوز در پايتخت ناصری بر کرسی صدارت تکيه داشت؛ و اين همه، بيست سال پس از مرگ امير کبير، گويی نشانه ی آن بود که روزگار نحسی و نيستی به سر آمده و ایّام سعادت و نيک بختی در پيش است." ( به هم سنگی سپهسالار با امير کبير، در نگاه نويسنده دقت کنيد)
اين سير پروازگونه، درباره تهران ادامه دارد:"تهران از دير باز زير نگين پادشاهانی قرار داشت که در استبداد شهره بودند. پايتخت ممالک محروسه آيينهء تمام نما و چشم و چراغ سر زمينی بود که سلاطينش جواهرات سلطنتی را زير تخت خود پنهان می کردند و در تشويشی بی پايان از توطئه ی درباريان، شامگاهان را در پناه حراست قراولان گرجی به صبح می رساندند. سرزمينی که مردمان بی پناهش در معرض اجحاف و بی عدالتی حاکمان و داروغگان، در اصطبل شاهی بست می نشستند و به عثمانی و فرنگ می گريختند و گاه زير بيرق بيگانه، يا سرانجام، در باغ سفارت خصمی که هستی شان را ربوده بود، زبان به شکوه و شکايت گشوده و سر به شورش می نهادند."
باز مثل کبوتر اهلی، بالای سر تهران می چرخد؛ دور و نزديک می شود. بيشتر روی بام دهه های ۱۲۴۰ و ۱۲۵۰ معلق می زند؛ می کوشد تا تهران را "ا ز هنگامی که در برج و باروی شاه طهماسبی محصور بود تا روزگاری‌ که در دارالخلافهء‌ ناصری از خواب قرون بيدار شد" "در چنبرهء قحطی و طاعون و وبا گرفتار" تعريف کند. و برای اين که نام مرد استخوان داری چون مستوفی الممالک را تيمناً در کتاب آورده باشد به خواننده يادآوری می کند که شاه اورا وميرزا عيسی خان وزير دارالخلافه را مأمور کرد تا حصار قديمی شهر را خراب و محلاتش را گسترش" بخشند. "در اين روز مبارک" ــ يعنی سال ۱۲۴۶شمسی ــ سلام عام منعقد گرديد.... و "ذات همايونی" با کلنگی که از نقره ساخته شده بود، حدودشهر را تعيين کرد...." . ونيز از "لرد‌ کرزن" نقل می کند : " که مبلغی از وجوهی که برای کمک به قحطی زدگان سال ۱۲۵۰ شمسی از انگلستان ارسال شده بود، صرف مزد کارگران حفر خندق ها شد" که دور"دارالخلافهء ناصری" می کشيدند.

اما اين پروازها و چرخ زدن ها چه ربطی به تولد "احمد قوام" دارد که در سال ۱۲۵۶ چشم به جهان گشود؟ ا لبته خوانندهء کنجکاو، خود بايد با علامت سؤال آن را مشخص کند.
اين در حالی است که کبوتر تيزپر راوی ما، بارها و بارها از روی وقايع و رويدادهايی که خون زندگی در رگ های خودداشتند گذشت و آنها را نديد، يابه آنها اعتنا نکرد: فاجعهء هجوم استعمارغرب به کشورکه با تبانی روس وانگليس ازجنگ های ايران و روس آغازشد و شکل گيری بخشی از نهاد روحانی در قالب سازمانی متشکل برای پوشاندن سراسر کشورو رواج کشمکش های فرعی ملاها،جای توجه به استيلای قهرآميز سياست استعمارغربی بر اقتصاد کشور، هجوم کالای خارجی و گسيختن شيرازهء توليد سنتی و مانوفاکتور داخلی، و تسخير کشاورزی ايران، از طريق توليد مواد مورد نيازخارجی، که بيکاری و فقررا درروستا ها و شهرها رواج داد. واکنش عمومی به هم دستی و شکست روحانيت و سلطنت قاجار در جنگ با روس، که عاقبت در چهرهء قيام باب، آشکار شد و اوج قهرآن در واقعهء شجاعانهء ترور ناموفق ناصرالدين شاه و سرکوب آن با وحدت عمل شاه قاجار و مراجع روحانی‌، تمام تاريخ حيات ناصرالدين شاه و دوران پس از آن را تاامروز پوشانده است. مردان شمع آجين سوار بر قاطر که قراولان شاهی برای عبرت "رعايا"، دور شهر می گرداندند. و جسد کشتگانی که دوپاره شده و از دروازه های تهران آويخته مانده بود، به نگاه نه چندان کنجکاو کبوتر تيزپر، در نمی آيد. و چشم ها را می بندد تا فرمان شاه به قتل عام "بابی ها" وشرکت دادن تمام ارکان حکومت حتی معلمان دارالفنون و ملاها را به طور گروهی، در کشتن آنها نبيند، که همين مستوفی الممالک هم با مستوفی هاو ديگر نوکر باب های ديوانش مشمول اطاعت امر بودند!
راوی شيرين کلام ما، سال تولد قوام را به "سرانجام يافتن " کار توسعهء پايتخت وسپری شدن " سال قحطی با تمام پيامد های هولناکش" پيوند می زند تا خوش يمن بودن قدم نو رسيده را يک جوری به "تاريخ ناصری" هديه کند. و دربارهء قحط سالی ۵۱ــ ۱۲۵۰ داد سخن می دهد. تا خواننده را دستخوش هيجان سازد. و از "فريدون آدميت" برای مستند ساختن کلامش مدد می گيرد ومصيبت وبا و طاعون را هم بر قحط نان می افزايد که با شايعه های متواتر خوردن سگ و گربه و حتی آدم، تکميل شده بود. اما دلايل قحط و غلا را باز نمی کند که نخستين آن، ازهم پاشيدن نظم سنتی کشاورزی بود. و سپس ترويج انبارداری غلات ازجانب قشر نوخاسته مالکان روييده در پيکر حکومت و روحانيت. تنها "آقا نجفی" بزرگ ترين مقام مذهبی اصفهان نبود که آشکارا احتکار را رونق می داد؛ در تهران هم آیة الله حاجی ملا علی کنی، اين خدمت را به عهده گرفته بود. در همان قحط و غلای ۱۲۵۰، سپهسالار به شاه گزارش داد:".. اگر وجود نظام الدوله (معيرالممالک) و حاجی ملاعلی کنی و غلّهء اين دو نفر نبود، هرگزگندم در تهران از ۱۵ و ۱۸ تومان بالا نمی رفت. اگر گندم ۱۵ تومان بود نظام ــ الملک گفت حتماً کمتر از ۲۰ تومان نمی دهم، ماهم مجبوراً و لابداً خريديم. فوراً حاجی ملاعلی شنيد، گفت نرخ ۲۰ تومان است، همين قسم متدرجاً به ۵۰ تومان رسيد."(انديشهء ترقی و حکومت قانون ــ دکتر فريدون آدميت) . در آذربايجان و خراسان و ساير ايالت ها نيز وضع بر همين منوال بود. اين که نويسندهء ‌محترم، با وجود در اختيار داشتن کتاب آقای دکتر آدميت، گواهی روشن گزارش به ناصرالدين شاه را ناديده گرفته است کاش تنها از سرتسامح باشد.
البته تمام تفصيل "قحطی" و "وبا و طاعون" در خدمت برجسته کردن نقش ميرزا حسين خان است ، که به نظر نويسنده مردی در رديف ميرزا تقی خان امير کبير بود. تا از آن نتيجه بگيرد " روزگار تلخ اين بزرگ مرد تاريخ ايران که در پاييز سال ۱۲۶۰ (۱۸۸۱ميلادی) به سر آمد"، واين زمان " احمد قوام که فرمان مشروطيت به خط اوست، چهارساله بود"!
و بعد ازآ ن که قوام ۴ساله می شود، تازه پای نسب او به ميان می آيد که :"ازتبار محسن خان آشتيانی، از ملاکان و ديوانيان بنام ايران بود. او در دوران حکومت نادر شاه افشار و کريم خان زند ثروت و مکنت بی کرانی بر هم زد و بازماندگانش، نسل در نسل، در دربار سلاطين خدمت کردند و به برکت نفوذی که يافتند، نام شان با نام و تاريخ ايران عجين شد."
چون قصد ندارم مردگان قوام رااز گور بيرون بکشم و جای نکير و منکر به سؤال و جواب بگيرم، می گذارم تا خودشان درآن دنيا جوابگو باشند که مثلاً پدر بزرگ قوام، درمقام وزارت خراسان، چگونه "ستارهء اقبالش افول کردو در سال ۱۲۴۰ شمسی که سالی نامبارک برای ايران بود،..." "فاجعهء مرو" به بار آمد. همان بيان روايی نويسنده در نقل از قهرمان ميرزا سالور و ــ توضيح "فاجعه" و باز خريد مجددخدمت از شاه و وزارت اصفهان وانتصاب به کارگزاری فارس. و پيشکاری ظل ا لسلطان ووزارت گمرکات و محاسبات ، تا چهارسال پيش از تولد قوام، که در گذشت ــ کفايت می کند.
پدرش به يمن قدم فرزند دوم، در همان سال از شاه لقب گرفت. برای آن که روايت جان بگيرد، نويسنده به مدد اعتماد السلطنه، از جشن تولد شاه می گويد که چهارصد شاهزاده از نوه و نتيجه سر سفرهء ناهار حاضر بودند. و در اطاق گلستان ... به ميرزا ابراهيم معتمد السلطنه لقب جنابی مرحمت شد." اين اندازه برجسته کردن شجره نامه يی که مردانش حتی پيش از رواج "معجزهء سکه های طلای دولت انگليس" ــ به گفتهء سرجان ملکم ــ با اين معجزه گری خوگرفته بودند، و بعد کم اهميت جلوه دادن خلق و خوی آنان، بايد از سر تصادف باشد!
اين جا راوی به ما خبر می دهد که "ميرزا ابراهيم خان معتمد الدوله با طاوس خانم، دختر ميرزا مجدالملک سينکی که از رجال بنام عهد ناصری بودازدواج کرد و صاحب دو فرزند به نام های حسن و احمد شد. اما هنوز چند صباحی از اين ازدواج نگذشته بود که طاوس خانم درگذشت." تا به رخ خواننده بکشد که" با مرگ او، برادرش ميرزا علی خان امين الدوله که روزگاری ديگر از صدر اعظم های به نام ايران شد، در کنار معتمدالسلطنه، پدر حسن و احمد بر "مراقبت و حسن تربيت" خواهرزاده هايش همت گمارد."
وتازه به ياد راوی می گذرد که بايد از اصل موضوع چيزی بگويد : " احمد قوام درتهران ديده برجهان گشود. پيرامون دوران کودکی اوآگاهی چندانی در دست نيست؛همين قدرمی دانيم که ميرزا مهدی خان شقاقی، طراح ساختمان بهارستان ومسجد سپهسالار، سه سال پيش ازتولد قوام، طرح خانه ای را برای پدراو کشيده بود" وبعد از نوشتهء‌ميرزا مهدی خان سند می آورد واين که "درکتاب دارالخلافهء‌ تهران نيزآمده است که معتمدالسلطنه درتهران خانه ای در محله ی دولت داشت. و می توان گمان کرد دوران کودکی احمد دراين خانه سپری شده باشد"!
بعد خبر می دهد که " احمد به دنبال تحصيلات متداول و مرسومی که. ....برای فرزندان صاحب مال و مکنت فراهم بود، به سياق نويسی وادبيات فارسی و مقدمات عربی و"حسن خط و انشاء" مشغول شد." و "همراه برادرش حسن، نزد شيخ علی نوری و سيدعبدالکريم لاهيجی در مدرسه ی مروی به تحصيل معانی و بيان و منطق پرداخت و تا اندازه ای علوم معقول و منقول آموخت. محمد گلپايگانی ، معروف به اديب گلپايگانی، نيز معلم هردوآنان بود. قوام "علوم جديد" را نزد مسيو بارنئوفرانسوی و ولی الله خان نصر فراگرفت" و يادآوری می کند برای ادعای تحصيل وی دررشته حقوق سياسی مدرسه پاريس دليلی نيافته است.
اما نکتهء درخورتأّمل اين است که پژوهندهء خوش روايت ما، که مکرر ازخط قوام تجليل می کند واز صاحب نظران دراين باره سندتأييد می آورد، هيچ جا از استادی که خط نويسی را به قوام تعليم داد نام ونشانی نمی دهد.شايد وی را قابل نمی داند تا نامش در کنار شاگرد بيايد هرچند می نويسد خط قوام کليدی بودکه درهای بسته دربار ناصرالدين شاه را به رويش گشود. و اين گشايش با دست دايی او ميسر گشت.
و از اين جا به توصيف مقام و موقع امبن الدوله می پردازد، تا خلأ ِ خبر آفرين نبودن پرسوناژ خودرا پر کند. وبا او درمقام های مختلف دربار ناصرالدين شاه ودومين سفرشاه به فرنگ، وماجرای امتياز تنباکو پروازمی کند. و ازتأسيس پست خانه وکارخانه کبريت سازی درالهيه وقند کهريزک وايجاد مدارس جديد وسيله ا و وازصدارتش می گويدوناگهان به ياد پرسناژخود می ا فتد و به مقايسهء‌آن دو می پردازد:" ...هردو منشی مخصوص شاه شدند... هردو به وزارت و اندکی بعد به صدارت رسيدند... و هردو روزگاری ديگردر چرخشی تند و ناخواسته در شمار نخست وزيران ناکام ايران در آمدند. ... غرور ويژگی هردو بود.... هردو، دل در گرو زندگی اشرافی داشتند. امين الدوله خانه ی زيبايی در تهران ساخت که پارک و باغی مصفا داشت و ظروف نقره و چينی آن را ازخارج سفارش داد وخواهر زاده اش، احمد، ساعت های گرانبهاو به روايتی هزار دست لباس داشت و " عمارت قشنگ و گلکاری باغ او در تهران ضرب المثل بود." هردو در پی اصلاح نظام مالی و اداری کشور و تجديد سازمان ارتش بودند وارتش {کدام ارتش؟} به فرمان هيچ يک درنيامد. هردو می خواستند از خارجه وام بگيرند؛ يکی از بلژيک و هلند يا آلمان و فرانسه و ديگری از آمريکا. يکی می خواست گمرکات را به آنان واگذارد وديگری امتيازنفت را.... باکی نداشتند اگر منتسب به همکاری با بيگانگان شوند، که غوغای عوام را بر نمی تابيدند . نجات ايران را نه در رويارويی با قدرت های استعماری، که دربهره جويی از کشمکش و رقابت آنان با يکديگرجست وجو می کردند. هردو به عضويت در فراماسونری منتسب بودند....
تا اين جا، با شيوه نقالی راوی خوب آشنا شده ايد. امين الدوله را که آردش را بيخته و غربالش را آويخته است، در کفهء ترازويی می گذارد که کفهء ديگر را به قوام جوان داده و از اين همانی های آن دو می گويد. و زيرکانه راه صا ف می کند برای آنچه بعد خواهد گفت. و چون جز اين که قوام، برادر وثوق الدوله و پسر معتمد السلطنه و مادرشان طاوس خانم خواهر امين الدوله است وخطی خوش دارد که دايی، آن را برای راه يافتن احمد به دربار وسيله ساخته است، مطلب ديگری از پرسوناژ خود ندارد، برای مطلب دندانگير و راوی پسند، به سراغ تهران در تدارک جشن پنجاه سالۀ سلطنت ناصرالدين شاه و گزارش کشته شدن ا و به تيرميرزا رضا کرمانی در حرم شاه عبدالعظيم می رود. و مظفرالدين شاه را به تهران می آورد، و شاه تازه، امين الدوله را به پيشکاری آذربايجان می فرستد. و او، خواهرزاده اش را با سمت منشی مخصوص خود به آذربايجان می برد. و راوی بازفرصتی پيدا می کند تا به خواننده ياد آوری کند: احمد قوام "اگر نام و نشانی از خود برجای گذاشت، بيش از همه با آذربايجان و بر سر آذربايجان بود."!
اما دربارهء کار، يا کارهای قوام درآذربايجان مطلبی برای گفتن نداردجزاين که:" خدمت احمد در تبريز... را می بايست فصلی بس مهم در رشد افکار و چگونگی آشنايی ا و با راه و رسم و رازورمز فعاليت سياسی وچند وچون دستگاه اداری دانست.." و اورا همراه دايی جان به تهران می آورد و امين الدوله را به صدارت می رساند و به خواننده ء مفتون ياد آوری می کند"اين بار، احمدمنشی مخصوص و محرم صدر اعظم شده بود... دست يابی به چنين مقام و مرتبه يی کاری سهل وآسان نبود؛ آن هم نزد"نويسنده دقيق و صاحب خطی مانند امين الدوله" واحمدکه ديگر ملقب به دبير حضورشده بود... از عهده ی چنين مهمی برآمد" و مستوفی را شاهد می گيرد که(خدمت ميرزااحمد خان درآذربايجان ودوره پانزده ـ شانزده ماهه ی صدارت امين الدوله را که اومنشی مخصوص صدر اعظم بود، فاصله ای می داند که طی آن"کليه کار ها از زير قلم شان می گذشت") [باز تأکيد روی خط!]
بعد ازفراغ ازاين زمينه چينی، به ياد "مهدی فرخ" از نويسندگان شرح حال قوام می افتد که "حضوراحمدخان را در تبريز ازمنظری ديگرمورد بازبينی قرار می دهد..." و ازتصنيفی که شاگرد بناهای تبريز، هنگام کار زمزمه می کردند. و اشاره به روابط جنسی غير متعارف دبير حضور با محمدعلی ميرزا،وبعد حضورش در مجالس "شب های عياشی مظفرالدين شاه" و"معاشقه اش با عين الدوله" با بی اعتمادی يادمی کند وبه تخطئهء نوشته هايش می پردازد که "دوراز کاوش و دقت علمی است" و بعد از دفاعی جانانه ازقوام، فرخ را متهم می کند که ميل به" رسوا" ساختن طرف داشته است. و هنگامی که اصل قضيه را مورد ترديد خواننده قرار داد، به اختصار يادآوری می کند "قهرمان ميرزا سالورنيز درکتاب روزنامه خاطرات عين السلطنه، گاه آشکار و گاه پنهان، اشاراتی گذرابه زيبايی و رفتار جنسی او دارد." و باز
به کتاب "تاريخ رجال ايران" می پردازد که روايتی از شوريده، شاعر نابينا و شعاع السلطنه والی فارس نقل کرده است. و با استنادبه کوری شوريده، اصل روايت را تخطئه می کند. و از آن خصمانه ترجبهه گيری نويسنده دربرابر"تقی زاده" است که در"زندگانی طوفانی" نوشته : " ....مظفرالدين شاه امين الدوله را والی آذربايجان کرد. جوان خوشگلی که با او به تبريز آمدو تلألؤ می کرد همان قوام السلطنه در اوايل جوانی اش بود". واز آقای شوکت پاسخ می گيرد که " چرخش کلام تقی زاده در وصف " جوان خوشگلی که تلألؤ می کرد" يا توصيفی است در حوزه ی بيان زيبايی، آن گونه که تقی زاده دريافته است، يا در باب مقوله ای است که، هرچند پوشيده، اما ميل به وسوسه وارضای ذهنيتی کنجکاو در حيطه ی روابط جنسی دارد. و بر توصيف فرخ و پرده دری هايش پهلو می زند."!
حالا نوبت خواننده است که در بارهء ميزا ن و اعتبار پژوهش های نويسندهء محترم ترديد کند وبا آگاهی ها که از دربارو رجال قاجاردارد، و جزاين چند نفر که دم تيغ آقای حميدشوکت قرارگرفته اند، دربارهء قوام منابع ديگرمی شناسد؛ ازاين همه شيفتگی حيرت کند. اگر تصنيف
تبريزی های دوران محمدعلی ميرزا، در دسترس کسی نيست، اما ديوان"ميرزادهء عشقی" (و شايد "ايرج ميرزا") همه جا هست. او هنگامی که به يکی از هم طرازان قوام، در مقام افشا ــ گری می گفت " قوام سلطنه نصف توداد، والی شد.." هرگز باور نمی کرد "مثل سائره"ء او درايهام، هشتاد سال بعد چنين مدافعی پيدامی کند. يادمان باشد؛عشقی(يا ايرج) از قوام السلطنۀ والی خراسان حرف می زند.
پس از برکناری امين الدوله، قوام با پسر او، به اروپا می رود. کی و چه مدت؟ مبهم است. ولی مناسبتی است تا راوی ازهمين جا، تکليف خواننده را با آيندهء پرسوناژخود روشن سازد و بگويد" ظاهراً اين رسم وراه قوام بود که می خواست يا مصدرکاری باشدو يا درايران نباشد" "..دربازگشت ازاين سفر، که گويابه درخواست شاهزاده عين الدوله صورت گرفته بود، منشی صدراعظم شد." [يعنی عين الدوله] ..." ... انتخابی که بر نفوذ و اعتبار قوام می افزود.".
از اين جا به بعد پيداست ديگرمطلب دندانگيری ندارد؛ و برای جلوه دادن به چند "سند" مبهم در ارتباط با نام دبير حضور، زمينه سازی می کند: " او از همان روزگاری که وارد دربار شد و لقب دبير حضور را از آن خود ساخت، دامنه ی نفوذ و قدرتش را گسترش داد. اين فاصله ای است که طی آن درشماری از جلسات و مجامع مهم، رد پايی از او به چشم می خورد." و بعد از ( نامه های مغيث الدوله) می آورد : " شاه منزل اتابک ميهمان بود.... اتابک خودشان از طرف حکام ... هريک تقديمی گذارده اند منجمله يک صدتومان هم به اسم حضرت مستطاب عالی ... مأموروصول هم دبيرحضوراست." و در"يادداشت ها" اضافه می کند: "قهرمان ميرزا سالور نيز با اشاره به آخرين سفرمظفرالدين شاه به فرنگ و خريدهای شاه و نقش قوام می نويسد: ".. عين الدوله آن چه شاه خريد، حسابش و پولش را به دبير حضور واگذارکرده بود" ( البته اين موضوع به سفر سوم مظفرالدين شاه ومدتی بعدمربوط می شود) و"نمونه ی ديگری از نفوذ ميرزا احمد خان" را "در دايرهء قدرت، شرکت او در مجمعی می شمارد که می بايست، در آستانه ی انقلاب مشروطيت به نارضايتی تجار رسيدگی کند". و با شرح واقعه شکايت تجار، از"اُ فت " روايت می کاهد:" سرانجام مجلسی در دربارمنعقد شد.... از کسانی که در آن نشست حساس شرکت کردنديکی هم ميرزا احمدخان دبير حضور بود.". و باز تجديد خاطره يی با نام امين الدوله، و پايان عمر او در خرداد ۱۲۸۳.
آقای شوکت، شايد به عمد فراموش می کند که انقلاب مشروطه چند سال بود از "آستانه" گذشته بودو تيرهايی که از تپانچهء ميرزا رضا شليک شد، انقلاب را اعلام کرده بود. او حتی برای آن که خوانندگانش دچار هيجان نشوند، آنها را از ديدن صحنه رويارويی ميرزا رضای کرمانی با ناصرالدين شاه و لحظهء شليک گلوله ها محروم ساخت و طوری به تماشای شاه برد که : "... تا آبدارها و عملهء خلوت اسباب نماز را فراهم کنند، "، "از زير عينک به زنها نگاه می کرد" . بعد هم "ناگهان، در ضلع جنوبی بقعه، صدای شليک طپانچه در فضا پيچيد و تير قضا مصادف آمد". دليل فراموشی هم روشن است؛ ايشان می خواهدآغاز انقلاب را با دست خط " فرمان مشروطيت" پيوند بزند. ونقش مردی را که ازميان مردم عادی برخاسته بود، از ناصيهء انقلاب بزدايد. او از انقلاب قبايی می دوزد که متناسب قامت " پرسناژ" روايتش باشد، نه چنان که اتفاق افتاد. آن هم با روايتی که در فصل دوم کتاب نقل می کند.

[ادامه مطلب را با کليک اينجا دنبال کنيد]

دنبالک:

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'بيوگرافی نويسی يا سياست پردازی؟! در بررسی کتاب "در تيررس حادثه"، رضا مرزبان' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2008