پنجشنبه 4 بهمن 1386

بيوگرافی نويسی يا سياست پردازی؟! در بررسی کتاب "در تيررس حادثه" (بخش دوم)، رضا مرزبان

[بخش نخست مطلب]

۲

فصل دوم با عنوان "وزارت و انقلاب" اين طور آغاز می شود:
(تکيه کلامش " خدای لاشريک له" بود و برای هر حرفی دوازده بار قسم می خورد. می گفتندنمازش ترک نمی شود و از محرمات و مسکرات به دور است و بر خلاف پدر، به زن چندان مايل نيست. ازطوفان و رعد و برق و باران های تند، خوف و وحشتی غريب داشت
وتا هوا"بنای انقلاب" می گذاشت، به زير عبای سيد بحرينی که چشم و چراغش بود پناه می برد. پس در سفربه فرنگ نيز اورا باخود به همراه برد تا پس از تماشای آتش بازی برايش روضه بخواند که "شوق بسيار به گريه داشت".)
توصيفی که هم چنان ادامه دارد و در آن، مظفرالدين شاه درسيماهای مختلف تصوير می شود. وراوی، که خواننده را غافل گير کرده، به نقل نظرهای مختلف دربارهء شاه مشروطه خواه می پردازد. کاری که با زيرکی همراه است. از تذبذب و ترديد اودرکارها و تصميم ها و ازجسم عليل و رنجور او در مقايسه با "شاه شهيد" می گويد که "مشروطه خواهان را بيمناک کرده بود که مبادا بيماری شاه که اميدبه بهبودی آن نمی رفت، کوشش های شان را در به امضارساندن فرمان مشروطه نيمه کاره بگذارد". و انجمن های سری ـ بست نشينان سفارت انگليس ـ علما ـ تجار ـ انقلابيان پاک باخته ـ روشنفکران پرآوازه ـ صاحب منصبان عالی رتبه ـ وسرانجام شماری ازنجبا و نزديکان شاه "که قوام جزو آنان بود" همه را دربيم وهرا س مرگ شاه قرار می دهد. و با اين ترفند، قوام را در شمار" نزديکان شاه" وارد صحنه می کند.
عين الدوله،قوام راازسفرفرنگ به تهران فرا می خواندتا به عنوان "منشی مخصوص" صدر اعظم مشغول کار شود. و راوی ، پيشاپيش تير به تاريکی می اندازد: " چنين به نظرمی رسد که ازهمين جا با مشروطه خواهان در"سر وسرّ" بود .. گاه از تصميما ت عين الدوله... آگاهشا ن می ساخت و گاه نزد صدر اعظم برايشان به شفاعت بر می خاست تا از تقصيرشان بگذرد"!! و به عنوان سند، اول نقل می کندکه يک سال پيش از صدور فرمان مشروطه، عين ـ الدوله :".. رئيس نظميه و رئيس قراولان را احضار کرد و... دستور داد تا ملک المتکلمين، سيد جمال اصفهانی وشيخ محمد واعظ رابازداشت کنند". و"قوام با نفوذی که در دربار داشت، از ماجرا آگاهی يافت و توسط محارمش به آنان خبرداد تا مخفی شوند".
و به اين اندازه اکتفا نمی کند:" او با مجدالاسلام کرمانی، از مشروطه خواهان پرآوازه، نيز در تماس بودو اورا از خطری که در کمينش بود آگاه ساخت" و از نو به تکرار نقل اول می پردازد: " قوام به ملک المتکلمين که زبان گويای مشروطه و در سخنوری و "منبر، شخص اول ايران " بود، پيغام فرستاد که عين الدوله دستور داده است شما را دستگير کنند و توقف شما در تهران خطرناک است و بهتر است که امشب را به شميران، منزل من يا منزل وثوق الدوله بياييد و شب در خانه نباشيد. " و ملک المتکلمين هم شب را در باغ ييلاقی وثوق الدوله گذراند. وبعد به رجزخوانی نقالانه می پردازد:" بی هيچ شبهه ای، اين اقدامات خالی از خطر نبود. پناه دادن به ملک المتکلمين يا باخبرساختن کسانی که در معرض بازداشت قرار داشتند، می توانست برای قوام مخاطراتی جدی به بار آورد؛ آن هم هنگامی که عين الدوله صدر اعظم در پی بيماری شاه قدرتی روزافزون يافته ....بود" و استناد به نامه قوام در خصوص تحولات آخرين ماه ها و هفته های پيش از امضاء فرمان مشروطه در دربار می کند که " اغلب با عبارت "کاملاً محرمانه" آغاز می شود " و "حاکی از حساسيت اوضاع و توجه او به اين امر است".
همين جا بگذاريد دم خروس مشروطه خواهی قوام را که آقای شوکت کوشيده با تردستی در لا به لای اسناد کتاب خود پنهان سازد، بيرون بکشيم : آقای دکتر خسرو شاکری، در بارهء دوران دبيرحضوری قوام می نويسد "در اين سمت بود که وی در پيگرد مشروطه خواهان شرکت فعال داشت" و از تاريخ بيداری ايرانيان ج ۲،صفحه ۱۰۱ وکتاب نارنجی، صفحهء ۲۶۸ نقل می کند : در زمانی که سيد جمال اصفهانی از مشروطه خواهان مبارز ردهء‌اول ، تحت پيگرد عين الدوله قرار داشت و توسط مشروطه خواهان ديگر پنهان شده بود، دبير حضور قوام ، با کمک جاسوس خودمجدالاسلام، که ظاهراً از مشروطه خواهان بود، به خفاگاه وی پی برد و آن را به عين الدوله گزارش کرد. در واقع در اين زمان وی نقش رئيس پليس سياسی عين الدولهء مستبد را ايفا می کرد. اين نشانی آن اندازه روشن است تا دليل احضار او از اروپا، و يا حضورش را در مجمع رسيدگی به شکايت تجار، توجيه کند.
راوی، آغاز مشروطه خواهی قوام را به زمانی پيوند می زند که سران روحانی مشروطه خواه به قم کوچ کرده بودند و طی نامه ای خطاب به آنها توجه داد که "اراده (ناخوانا) شاه بر آن تعلق گرفته است که عدالتخانه تشکيل ودايرشود" وبه آنها اعلام کرد ضروری است تا راپورت "امورواقداماتی که" صورت می گيرد،همه " به طورخيلی محرمانه " و"درفوريت" انجام گيرد" آنچه را او نشان هوشياری منشی مخصوص صدر اعظم، نسبت به موقعيت خطير مشروطه خواهان و تنطيم روابط آنان با تحولات درون دربار " تعريف می کند؛ با زبا ن بی زبانی می خواهد به حساب ايفای نقش رهبری مشروطه خواهان از جانب "دبير حضور" بگذارد که " در اين روزگار رئيس دفتر و محرم شاه شده بود" :" در نامه اش به اعلم الدوله، پزشک مخصوص شاه، ....نوشت : بعضی اقدامات را من به واسطه موقعيت مخصوص نمی توانم بکنم و شما که واسطه هستيدبايد هر روز مراقب باشيد و حضرات را از کليه ماوقع مطلع کنيد. همه مطالب را نمی شود نوشت." و.." بازدو روز است حضرتعالی را زيارت نکردم، در صورتی که ملاقات اين دوروزه ضروری بوده است ... از شر دشمنان نمی شود ايمن بود. اگر ممکن است امشب سه ساعت از شب گذشته بنده را ملاقات تا مع الاتفاق به يک محلی برويم" و بی دادن مجال تأمل به خواننده ، به داوری می پردازد: " واين همه بيش تربه رفتار عنصری انقلابی می مانست تا منشی مخصوص صدر اعظم و محرم شاه"!
در حالی که اين اسناد بريده بريده وانتزاعی از آنچه در دربار و بيرون دربار می گذشت، تنها می تواند نشان دهد که دبيرحضور ومحرم شاه و صدراعظم، با احساس پايان کار استبداد به خدمت محرمانه مشروطه خواهان درآمده است و آن توصيف های نقالانهء عنصر انقلابی ، و صرف وقت برای رديف کردن دلايل رابطه با آيت الله طباطبايی ، يا آشنايی با فلسفه همه خالی از وجه است. اتفاقاً نقل مطلبی از" زندگی طوفانی " تقی زاده ، در يادداشت ها، گرهی را که راوی، جای گشودن، کور کرده، باز می کند: " اين را بگويم که وثوق الدوله يک حقه ای زد. اين قوام السلطنه داخل آدم ها نبود. برادرکوچک اوبه اسم احمد خان بود. منشی وخوشنويس بود.اين ها درمرکز انقلاب بودند، هی مطلب نوشتند. گفته بود اجازه بدهيد احمد بيايد کمک بکند اورا آوردند. يواش يواش داخل دستگاه شد"(اين مطلب ازنقل راوی دريادداشت ۸ برداشته شده است.) اما راوی ، جای روشن کردن جايگاه "قهرمان خود، در انقلاب" اول "سندی به خط قوام " رو می کند "که نشان می دهد شماری ازمشروطه خواهان متنی را به امضا رسانده اند که طی آن، از مجاهدت برای تحصيل فرمان مشروطيت و برقراری حريت تا سرحد امکان" سخن ددرميان است. نکته ی مهم در اين "قسم نامه" تکيه بر اين اصل است که "وسيله آقايان قوام السلطنه و وزير همايون و خليل خان اعلم الدوله شاه را آماده اعطای فرمان مشروطيت نماييم و هواخواهان درباری خود را به فعاليت و زمينه سازی برای قبوليت شاه و مبارزه با مخالفين و اعداء عدالت تشويق نماييم" وبعد به تخطئهء نوشتهء تقی زاده می پردازد ومدعی می شود: "همين مطلب و به ويژه نقش قوام در آن روزهای بحرانی در دربار نشان می دهد که نظر تقی زاده مبنی بر آن که او نقشی در تحولات آن روزگار نداشته و "داخل آدم" نبوده است از اعتبار چندانی بر خوردار نيست. شايد ادعای پر تفرعن تقی زاده پيرامون بی اهميت بودن نقش قوام ، حاکی از آن باشد که تقی زاده، به عنوان سرآمد آزادی خواهان، بر کوشش های به دور از جنجالی که در راه مشروطيت انجام می گرفت عنايتی نداشته و بی اعتنا مانده باشد؛ کوشش هايی که دستيابی و تحقق حکومت قانون را، به ويژه در آغاز کار، بر اصلاحات و مبارزه ای آرام و عاری از تکاپوی انقلابی استوارکرده بود؛ مبارزه ای که اگر چه با از خود گذشتگی و هوشياری و توجه به راه و رسم مبارزه در شرايط استبدادی انجام می گرفت، اما بر بردباری تکيه داشته و عاری از تنش ها و هيجانات معمول بود. قوام بی گمان نماينده ی چنين گرايشی شمرده می شد."يا "بی هيچ شبهه ای ، مشروطيت بدون مبارزهء انقلابی با استبداد که به ويژه پس از يورش محمدعلی شاه به مجلس اجتناب ناپذيرگرديد، ميسر نمی شد اما تأکيد براين واقعيت نمی تواند نافی اهميت و نقشی باشد که شماری از اصلاح طلبان، چون قوام ، در راه تحقق مشروطيت ايفا کردند."
از آغاز کتاب تا اين جا دومين بار است که "راوی" جای "داور" می نشيند و اين بار به دفاع انفعالی از قوام، رو می آورد. اين نوع سرسری گرفتن تاريخ، و"خط نشان دادن" نکتهء کوچکی نيست. قسم نامه يی هم که " به خط قوام در دست است" وجمله يی از آن نقل می کند، خود سؤال آفرين است: در چه تاريخ و چه کسانی آن را امضا کرده اند؟ اما او بی اعتنابه گرد و غباری که برپاکرده، به معرکه باز می گردد و به روز امضا ی فرمان مشروطه می رسد و نفس تازه می کند: ... سيزدهم مرداد۱۲۸۵، قلب بست نشينان سفارت انگليس با نبض تحولاتی که در نياوران جريان داشت، در تپش بود. از انقلابيان پاک باخته تا روشنفکران پرآوازه ای که برای مشروطيت جانفشانی هاکرده بودند، شماری ازعلما وتجارتا صاحب منصبانی که آينده ی ايران را درشاهراه ترقی و تعالی می ديدند؛ وسرانجام برخی از اشراف ونجبا که اساس دولت را بر بنيادی استوارو نه برخاک و خاکستر می خواستند، چشم انتظار فرمان مشروطيت بودند. دراين ميان تنی چند همراه قوام در کاخ صاحبقرانيه ، با آن تالار آيينه و باغ های مصفا وبوته های گل سرخ، به حضورشاه شرفياب شدند وهريک پيرامون "متن فرمان وکيفيت آن عرايضی کردند" ديگرهمه چيز مهيا بود. " ـ اما روز چهاردهم مرداد است که "قوام سينی بلورمستطيلی را که لوازم تحرير شاه درآن جای داشت پيش کشيد ودرحضورشاه روی زانو نشست و فرمان مشروطيت را با خطی خوش که در آن شهره بود نوشت. آنگاه متن فرمان را برای شاه خواند و او و اعلم الدوله چند بار گفتند : قربان توشيح بفرماييد، مبارک است. و شاه بدون تأمل چنين کرد. .." ( کسروی در تاريخ مشروطه، ايراد می گيرد که روز توشيح قانون اساسی، که به گاه شمار قمری نوشته شده برابر با ۱۳ مرداد است اما عقيده به نحوست عدد ۱۳ باعث شده که در تقويم ها ۱۴ مرداد بنويسند. می بينيد که راوی دل اورا نشکسته و هردو روز را برای توشيح نقل کرده است! )
بهتر از اين نمی شد يک نمايش عروسکی از مراسم توشيح قانون اساسی، ترتيب داد. شاه مشروطه خواه، شش ماه بعد به ابديت می پيوندد، و با ورود محمدعلی ميرزا به صحنه، قوام روانهء اروپا می شود. و نزديک سه سال از صحنهء سياست ايران که دستخوش انقلاب و عرصهء جنگ ها و درگيری های آزادی خواهان و مستبدان و لشکر کشی های خارجی است دورمی ماند.. تا پس از فتح تهران، که مشروطه خواهان، در غياب مجلس، يک اجتماع بزرگ دربهارستان تشکيل دادند و از ميان خود يک هیأت مديره ۲۲ نفری انتخاب کردند که درحقيقت قائم مقام رئيس دولت باشد. و دولت جديد زيرنظرهیأت مديره شروع به کار کند، وثوق الدوله که عضو هیأ ت مديره شده بود، اورا نيز به "کميسيون احکام آن، چون تخته پرشی به معاونت وزارت بعدی، وارد[می] سازد" ( اين عبارت را ازمقاله آقای دکترخسرو شاکری به عاريت گرفته ام) . اولين مقام او معاونت وزارت داخله است.در سال ۱۲۸۸ . و همين جا راوی، از پيش تمام سنگينی بارحکومت انقلاب را بردوش وی نشان می دهد. خوانندهء شکيبا بايد تا آخر کتاب به تحمل اين نوع رجز خوانی ها عادت کند.
تاريخ به ما می گويد، محمدعلی ميرزا با شبکهء درباريان ضد انقلاب و روحانيت زيان ديده از مشروطه در داخل و خارج کشوراز همان فردای تبعيد از ايران، برای بازگشت مجدد به قدرت تلاش می کردند. و اين تلاش درسراسرايران محسوس بود. با تأ سيس حزب انقلابی [دموکرات عاميون] و اعتدالی [اجتماعيون اعتداليون] درمجلس دوم، هردوحزب پناهگاه امن ضد انقلاب شد. و مخالفان انقلاب که بيشتر در صف اعتدالی ها بودند، حتی هنگامی که دولت را در دست داشتند و از مجلس برای قلع مادۀ ناامنی و آشوب اختيارات گرفته بودند، ناگهان رئيس الوزراء به رشت رفت و آنجا ماند. و تهران در بحران سياسی فرو رفت. هواداران شاه مخلوع، در تهران و شهرستان ها به فعاليت دامنه داری رو آوردند. مساجد و مکان های مذهبی و بازار کانون فعاليت آنها بود. شهربانی نام چهل تن از عناصر شناخته شدۀ ضد مشروطه را به هیأت دولت فرستاد و تقاضای توقيف آنها را کرد. اما دولت با خودداری از توقيف آنها نشان داد که سپهدار و عده يی از وزيرانش در نهان از محمدعلی ميرزا هواداری می کنند . مجلس کابينه سپهدار را ساقط کرد و صمصام السلطنه را به نخست وزيری برگزيد که وزارت جنگ را نيز خود به عهده داشت. با خبر های پی درپی تدارکات شاه مخلوع و اقدامات عمال او در ميان ترکمانان برای بسيج آنها، که مرتب به مجلس ودولت می رسيد، دولت جديد به توقيف هواداران به نام محمدعلی ميرزا مبادرت کرد. اما او، با لباس مبدل از راه روسيه خودرا به دشت گرگان رساند، در حالی که مقدار زيادی مهمات جنگی در صندوق هايی همراه داشت که روی آنها مارک آب معدنی زده شده بود. سالارالدوله نيز نيروی داوطلبی از کردو لرو شهری و دهقان در غرب ايران فراهم کرد و پس از تصرف باختران به همدان تاخت ... ( ايران در دورۀ سلطنت قاجار ــ ۵۴۳ به بعد)
راوی، جای بيان عينی وقايع، از جانب خود به بيان موقعيت دشوار قوام در مقام معاونت وزارت کشور کابينهء دوم سپهدارمی پردازد و سازمان دهی مشروطه خواهان را در تأ سيس "هیأ ت مديره" با اختيار تصميم گيری، زير سؤال می برد. و بيش از هرکس ديگر، به نقد ناروای تقی زاده سرگرم می شود. شيوهء او، در عين تخطئۀ تقی زاده، به نحوی به "نعل و ميخ" زدن است . و از مطالبات طرفداران محمدعلی ميرزا، که مجلس سنا می خواهند، و بهانهء نبودن ديوان عالی کشور،می گيرند؛ حمايت می کند. و پافشاری تقی زاده را بر ضرورت علنی بودن محاکمهء‌ قزاقانی که با پليس دولت مشروطه زد و خورد کرده اند، به طنز می گيرد که:"بيش از آن که نشان مشروطيتی نوخاسته باشد، حکايت از "عدالت" داروغگان ...داشت". يا پافشاری وی را درمجلس ،برای مبارزه با بسيج آغاز شده وآشکارای ياران و وفاداران شاه مخلوع، به استبداد رأی سخنران تعبير می کند. و"جوهراستبداد" . نقش قوام را در دفاع از "زندانيان سياسی" يعنی کسانی که برای برچيدن حکومت مشروطۀ نوپا فعاليت کرده اند، زير سایۀ مشکلات اقليت ها و حقوق آنها و اين قبيل گرفتاری ها می نشاند.
تمرکز نيروهای مختلف مجاهدين در پايتخت، که هم مسلح بودند و هم بی درآمد و بی شغل،به تدريج يکی از گرفتاری های دولت و مجلس شده بود. و دو لت های روس و انگليس هم نسبت به حضور آنها در پايتخت حساسيت نشان می دادند. مشکلی که سرانجام با تدبير و تلاش مستوفی الممالک، داشت آسان می شد. ولی درست زمانی که با تفاهم و همکاری جمعی اجرای خلع سلاح مجاهدان آغاز شده بود، دو تبعۀ عثمانی به محل اجتماع وارد شدند و آنها را از اين کار منع کردند و شليک يک گلوله به درگيری مجاهدان و نيروی دولتی منجر گرديد.
راوی، با همان شيوۀ مألوف، می کوشد نقش قوام را در اين واقعه برجسته کند. و اگر نام مستوفی الممالک را کنار نام وی می گذارد برای آن است که ناکامی قهرمانش را سبک کند.

۳

فصل سوم، باز با رجز خوانی آغاز می شود: "خراسان تا سيزده فروردين ۱۳۰۰ شمسی زير نگين ميرزا احمد خان قوام السلطنه بود." . دوصفحه رجز خوانی ، که نظير فصل اول، از واقعيت های جاری در خراسان و پيوند های حکومت با مردم ، و ساختار جامعه يی که "قهرمانش" با آن دست و پنجه نرم می کند، به دور است. خراسانی که او می بيند، به اندازهء قهرمانش غير واقعی است. شهر مشهد، در مرکز اين خراسان، در تمام دوران قاجار، درگير جنگ های استقرار قدرت اين ايل بوده است. اول با اعقاب نادر شاه و بعد با شاهزادگان قجر. و پس از اعلام مشروطه هم، از کانون های پرکشمکش مشروطه و استبداد بوده، و در جدال های داخلی، هم اسير صف بندی های شريعتمداران، بود و هم قوای روس که به اشغال ايران، چون حياط خلوت خود نگاه می کرد. و روزی که قهرمان راوی، وارد مشهد شد، هنوز آثار فتنهء يوسف هراتی [اسکلی] و سيد طالب الحق، و حضور قوای تزاری ، در فتنه تازه بود. و حتم هنگام ورود وی به شهر، راهنماها،به عنوان تازه ترين ديدنی، آثار گلوله های توپ قزاقان روس را روی گنبد و خرابی های آنها را دربارگاه امام ، نشانش داده بودند. فتنهء طالب الحق و يوسف اسکلی،‌ برپا شده بودتا محمد علی ميرزا را به تخت بنشاند و ماه ها شهر و حريم آستانه امام را قلمرو وحشت پراکنی آنها ساخته بود تا سالدات های روس به تسخير آستانهء امام رو کردند. بی حضور يوسف و سيد طالب الحق هم، روسها در مشهد به تعبيری کميسر نظامی داشتند.
قوام، در خراسان به کارهايی مقدم بر حضور در کشمکش های ارتش انگليس و بلشويک های روس اشتغال داشت که بايد "سرقفلی " ايالت را جبران کند. علاوه بر آن، اگر در وقايع و اشتغال های ارتش انگليس در آن سوی مرزهای ايران عليه بلشويک ها،خودی نشان داده، ذهن آلمانی شدۀ راوی است که در خدمت به بزرگ نمايی وی می خواهد پلی بين قهرمانش و آن اشتغال بزند. اين که قوام روابط خوبی با خان ها وسران قبايل خراسان داشت نکتۀ درستی است. اما در شرايطی که قوای انگليس در خراسان و حريم مرزهای روسيه حضور دارد، و نوع رابطۀ اورا هم با انگليسی ها می دانيم، در آن سوی مرزهای ايران چه نقشی می تواند ايفا کند؟ جز اين که به راوی فرصت دهد چند صفحه را با رؤياهايی که برای قهرمانش دارد، سياه کند. و بعد تأ سف بخورد که "سرزمين هايی که در جنگ ترکمن ها و تحت فرماندهی پدر بزرگ قوام از خاک ايران جدا شده اند ديگر بازستاندنی نيستند" !
بعد قوام را در مقام والی حکومتی که : قرارداد شهريور ۱۲۹۸ (اوت ۱۹۱۹) را امضا کرده است، به جنگ کمونيست های ايرانی می برد. و به نقش بلشويک ها در حمايت از نا آرامی های گيلان به رهبری ميرزا کوچک خان، و اقدامات حزب عدالت و سرانجام حضور چند هزار کارگر مهاجر ايرانی در ترکمنستان می پردازد که " دولت ايران، امپراتوری بريتانيا و والی خراسان را با نگرانی های بی پايانی روبه رو ساخته بود" !
بيش از اين اغراق و غلو، از هيچ راوی ديگر ممکن نيست. دامنۀ روايت هم چنان با نقل قول های خارجی ادامه دارد. تا آنجا که "در تيرماه ۱۲۹۹ در مناطق شيروان و قوچان قيامی به سرکردگی خداوردی، از سران عشاير ، رخ داد. در اين قيام شماری از روستاييان و خان های قبايل کوچک دست به مصادره ی املاک و زمين های اربابی زدند و خواستار مجازات خان ها و مالکان بزرگ و اخراج انگليس ها از خراسان شدند". حرکت خداوردی شکست خورد و مجروح به عشق آباد گريخت و جمعی از يارانش گرفتار و تيرباران شدند.
بعد از صحنۀ پرهيجان جنگ قوام و خداوردی، راوی به ياد می آورد که رژيم بلشويکی در شوروی از صدور انقلاب به ايران ... دست شسته بود. اما همين جا فرصت را غنيمت می شمارد که از سال ۱۲۹۹ به سوی سال ۱۳۲۵ خيز بردارد و به خواننده اعلام کند " گويی تقدير بر آن بود که اين بار نيز ميرزا احمدخان قوام السلطنه ... ايران را از ورطۀ سقوط برهاند"!
ناگهان به ياد "دشواری های خراسان" می افتد که " تنها محدود به شورش های ايلی و درگيری های نظامی نبود. اقتصاد نيز موقعيتی آشفته داشت و کسادی بازار و بيکاری گسترش يافته بود" . بعد معلوم می شود که دولت محلی قادر به پرداخت حقوق ژاندارم ها نبود. و با استناد به گزارش روزانه سرکنسول انگليس خبر می دهد در مهر ماه ۱۲۹۹ که قوام به جنگ الله وردی، به قوچان رفته بود "ژاندارم ها و نظميه اورا محاصره و اعلام کردند تا حقوق شان را نپردازد، اجازه نخواهد داشت شهر را ترک کند. قوام به اجبار به تجار مراجعه کرد و موفق شد چهارهزار تومان از آنان قرض کند ... و از مخمصه نجات يابد."
اين واقعه و زمان آن، برای خواننده تأ مل برانگيز است وسيمای قهرمان قدرتمند راوی را زير سؤال می برد : يک ـ نمايش ميزان اقتدار قوام در ادارۀ ايالت و حسن مديريت او. و راز ياغی گری خداوردی را برملا می کند. دو ـ زمان اين واقعه سه سال پس از والی ـ گری قوام است و بعد از آن وی ديگر فرصتی نداشته است تا به قول راوی " با سازمان دهی ژاندارمری و نظميه و سرکوب شورشيان وايجاد امنيت در راه ها وشهرهای خراسان، شرايط را برای بهبود اوضاع اقتصادی فراهم " سازد. (و به نقل قولی می پردازد که درعين بی پايی، توهينی به مردم خراسان است. و در پناه آن، اشتهار فساد مالی قوام را، اتهام می نامد.) سه ـ با عنوان کردن فقرو بيکاری و کساد بازار، ازاعتبار ارقام وميزان ثروت اندوزی قوام در سه سال و اندی واليگری ، می کاهد. گرنه، راوی جايی نشان نداده است که با وضع اقتصادی ايران در دوران مورد تحقيق خود آشنايی دارد. يا می داند خراسان و آذربايجان در اقتصاد کشور چه جايگاه داشته اند.

( نکته يی را که بايد در آغاز بحث عنوان می شد، و غفلت کردم، اين جا و دربارۀ لااقل دو منبع از استناد های راوی ياد آوری می کنم : يکی ابراهيم صفايی است که اهل کتاب، با احتياط به کارهايش نگاه می کنند واورا به تعبيری "مورخ دولتی" می نامند. ديگری تاريخ احزاب سياسی‌ "بهار" است، که شميم نيز با وجود احترام بسيار به مقام استاد، در "ايران در دورۀ سلطنت قاجار" صريح از تعلق خاطر وی به دو برادر (وثوق الدوله و قوام السلطنه) ياد می کند. در ديوان بهار نيز قصيده يی است در گله گزاری از قوام که به مسائل سال ۲۵ باز می گردد ،شاعر ضمن خدماتش به دو برادر يادآوری می کند که "برای خواجه و برادر او، تاريخ نوشته است. و منظورش "تاريخ احزاب سياسی " است که بعد از شهريور ۱۳۲۰ ابتدا به صورت پاورقی در روزنامهء مهر ايران "مجيد موقر" انتشار يافت.)
راوی، از سياهۀ اموال و دارايی قوام ، پيش و پس از واليگری خراسان ، که مهدی فرخ، در کتاب " زندگی سياسی خاندان قوام السلطنه" آورده، فقط نام می برد. و در پاسخ به ابراهيم صفايی متوسل می شود که " قوام کلیۀ املاک مزروعی و مستغلات آستان قدس را بر مبنا و ميزان مجموعه مال الاجاره های معمول با سالی شصت هزارتومان اضافه اجاره بها ... برای مدت دوازده سال اجاره کرد وتوليت ... رسماً از او سپاسگزاری نمود" و "نيز از عايدات قوام از محل املاک خالصه سرخس نام می برد" .
لازم نيست خواننده، اطلاعی از قلمرو املاک آستانه رضوی داشته باشد تا بداند چه منبع سرشاری از ثروت در اختيار والی قرار گرفته است . تنها کافی است رقم شصت هزارتومان اضافه اجاره بها را که نسبت به اجاره بهای قبلی پرداخت شده، در نظر بگيرد و آن را با رقم چهارهزارتومان که سال بعد برای پرداخت حقوق عقب افتادۀ ژاندارم و پليس شهر قوچان، از تجار شهر وام گرفت، بسنجد. نکتهء ديگر اين که اجارۀ املاک يک معاملهء صوری بود. و ادارۀ اين املاک را نه والی، که مباشرانی برای او عهده دار می شدند. و بنا بر سنتی که از دوران استبداد مانده بود، از اين طريق، دست والی روی نان روزانهء مردم قرار داشت.
برای مخدوش کردن شهادت های فرخ، از او و از حسن اعظام قدسی، نقل می کند که قوام قصد جداکردن خراسان را از ايران و اجرای کودتا داشته است. اما به علت دوری خراسان از مرکز ، انگليس ها از اين کارمنصرف شدند. و در اينجا سرانجام راوی قبول می کند او هنگام واليگری در خراسان ثروت زيادی اندوخت. و می پذيرد که در اين راه از قدرت و نفوذ خود استفاده کرد.
راوی که ابتدا از کساد بازار و بيکاری و فقر خراسان می گفت بی مقدمه فاش می کند که "حکمرانی در خراسان به معنای امکان دستيابی بر منابع مالی بيکران بود " و احمد شاه "در زمستان ۱۲۹۷ شمسی تصميم گرفت اورا از واليگری خلع کند" اما وثوق الدوله مانع اجرای اين تصميم شد و دموکرات های تهران به حمايت او برخاستند.
هم زمان کودتای ۱۲۹۹ ، راوی از قهرمان خود اين تصوير را می سازد: " قوام در سال های فرمانروايی خود برخراسان، صاحب شکوه و جلالی بی کران شد. ديگر قدرت، شهرت و نفوذش چنان بودکه اورا"خدای خراسان"می گفتندوگاه نايب السلطنه ی خراسانش می خواندند که اين لقب در مقام قياس با نايب السلطنه ی هندوستان، معنا و اعتباری ويژه می يافت" !
اين قلم فرسايی بی وجه و بی معنا برای آنست که پس ازوصفی تازه ازموکب باشکوه والی دربازگشت ازآيين ۱۳ نوروز، ذهن خواننده را زيرضربۀ حادثه قرار دهد :" ميرزا احمد خان قوام السلطنه و همراها نش به نام شاه و امر کلنل محمد تقی خان پسيان توقيف شدند."

به دنبال توقيف و اعزام قوام السلطنه به تهران، راوی به نقل واقعۀ کودتا و نقش سيدضياء الدين و رضا خان وزير جنگ می پردازد که چون جدا از بحث در بارهء قهرمان اوست، از نقل فاصله می گيرم. و يادآوری می کنم که پيش بينی کودتا، چون يک نقطۀ ختم شرايط پس از شکست شاه مخلوع، محور توجه محافل سياسی و مطبوعات بود. مطبوعات، دانسته و ندانسته درآرزوی دستی بودند که ازغيب برون آيد وکاری بکند. حتی نخبگان تبعيدی انقلاب در انديشۀ برگرفته از انقلاب فرانسه، به دنبال "ناپلئون" ايران می گشتند. لندن، در مقام واشنگتن امروز،‌ وبا تسلط بيشتربر فضای مستعمراتی آسيا،پس ازسقوط امپراتوری تزاری حامی سلطنت قاجار، جدی تربه مسألۀ ايران روآورده بود. فوران نفت ازچاه های خوزستان، امنيت کمپانی نفت را در فعاليت هايش، پایۀ سياست انگليس قرار داده بود. و بدنۀ روابط عمومی کمپانی، و وزارت درياداری بريتانيا نقش عمده در پيش بردن طرح های مربوط به سرنوشت ايران داشتند. گروه های مطالعات و برنامه ريز وزارت امورخارجۀ انگليس در تهران با محافل و شخصيت های سياسی وفرهنگی رابطۀ مستقيم ومنظم داشتند. شوربختی ايران اين بود که از دومحورمدّ نظر آنها قرارداشت: درجنوب، چاه های نفت و درسراسر مرزهای شمال هم جواری پيچيده با حکومت انقلابی جانشين امپراتوری روسيه. و در شرق همسايگی با شبه قارۀ هندوستان، که تاج امپراتوری بريتانيا به شمار می رفت.
پيش از طرح قرارداد ۱۹۱۹ در سطح اروپا گزارش های فراوان در بارۀ وضع آشفتۀ ايران، زندگی قرون وسطايی در اين کشور، و مسا ئل مربوط به ايلات و عشاير، وسيلهء آنها منتشرمی شد . و درتهران، بردولت و درباری مشروطه خواه شده، تسلط کامل داشتند. هنگامی که آشکار گشت قرارداد ۱۹۱۹ به صورت يک عهدنامه از جانب مردم پذيرفتنی نيست، فکريک کودتا، برای ايجاد تمرکز، محور فعاليت ديپلمات ها ونيز کارگزاران نظامی انگليس شد که بعد از پايان جنگ جهانی اول هم هنوز در ايران حضور داشتند.
پس از استقرار مشروطه، جز گارد قزاق، که از زمان ناصرالدين شاه، افسران تزاری برای حراست از شاه تشکيل داده بودند و آن را اداره می کردند؛ و درکودتای محمدعلی ميرزا عليه مشروطه، وارد عمل شد و پس از شکست و خلع شاه، اعتباری نداشت، و خرج نگاهداری آن را انگليس ها می دادند. و گاهی در درگيری های ارتش انگليس به حمايت منشويک ها، شرکت می کرد. به دعوت ايران، مستشاران نظامی سوئد به ايران آمدند و ژاندارمری را تأسيس کردند که نقش ارتش مشروطه را به عهده گرفت. و کادری از افسران جوان آنجا تربيت شدند که حضورشان در وقايع کشور محسوس بود.
دسته يی از نخبگان انقلاب مشروطه که در خارج از ايران به سر می بردند، يکی از اين افسران جوان را که تبار نظامی داشت، و برای تحصيل به آلمان رفته بود، نشان کردند. اين افسر جوان کلنل محمدتقی خان پسيان بود، که علاوه بر تحصيل نظامی، اولين خلبان ايرانی به شمار می آمد. او که به ايران باز گشت، يکی از نامزد های آن دست بود که بايد از غيب برون می آمد و کاری می کرد. به شهادت بهار در "تاريخ احزاب سياسی" و دولت آبادی در "حيات يحيی" مأ موران سفارت، دائم به خانۀ اهل سياست و قلم می رفتند و با آنها مشورت می کردند. به نوشتهء بهار، که آن زمان در دستهء وثوق الدوله بود، مستشار سفارت نظر به نصرت الدوله فيروز داشت که در رأس کودتا قرار گيرد. دستهء تقی زاده و دکتر شفق، به کلنل اميد بسته بودند، از کسان ديگری هم نام برده شده است. اما هیأ ت نظامی انگليس که کارگردان اصلی اجرای کودتا بود، نگاهی خلاف آنها داشت: کودتا، بايد می آمد و اصول قرارداد ردشدۀ ۱۹۱۹ را اجرا می کرد. و مجری کودتا بايد آدمی معمولی، ولی دارای جاه طلبی لازم می بود.
مستشاران نظامی انگليس، حاضرنبودند سرنوشت ايران را به دست نيروی ژاندارم بدهند که صبغهء آرمان خواهی داشت. اما در ارتباط چندساله با گارد قزاق، که با روحیۀ قزاقی پرورش يافته بود، و افسرا ن ايرانی آن، به اطاعت کور وچاپلوسی از فرماندهان روسی خود عادت کرده بودند، انگليسی ها عنصرمطلوب رانشان کرده بودند. اين قزاق های سختی کشيده، و فرماندهان ايرانی شان توقع زيادی نداشتند. و حضورشان، عامل مهمی در سرکوب موج نا رضايی بود که داشت در روستاها عليه اربابان بيدار می شد. چنين بود که آنها سيدضياء الدين را به ميدان فرستادند و قزاق ها و ميرپنج شان را پشت سر او پنهان کردند. انتخاب رضا خان يک انتخاب به دقت حساب شده بود. او تنها مجری سربه راه برنامه های آنها نبود، بلکه به علت خاستگاهش، مناسب ترين نمايندهء نظام شکل گرفته اما جا نيفتادهء "ارباب ـ رعيتی" هم شد و نيم قرن خطرعصيان دهقانی و برچيده شدن سيستم اربابی را عقب انداخت.
برداشت های نويسنده، بعد از سقوط سيد ضياء، از سياست انگليس، ناشی از محک نزدن منابع مورد مراجعۀ وی است. و نخست وزيری قوام هم از زندان، رهين نامه يی است که از آنجا به وزير مختار انگليس نوشت و آقای دکتر خسرو شاکری، متن نامه را به عنوان سند در مقاله "حضرت اشرف" احمد قوام .. آورده است و من بخشی از آن را با اجازۀ ايشان نقل می‌ کنم : " فدايت شوم ، پس از عرض ارادت و تأسف از اين که از سعادت ملاقات محروم هستم، ..... فعلاً بعد از تحمل صدمات ومشقات يک هفته است وارد تهران و درعشر[ت] آباد محبوس هستم و با کمال حيرتی که از اين پيشآمد دارم اين مختصر را به جناب مستطاب عالی عرض می کنم هرچند ممکن است بفرماييد مداخله در امور داخلی ايران نخواهيد فرمود ليکن نظر به دوستی و روابط صادقانه و صميمانه که در اين سه سال با مأمورين دولت فخيمه داشته و در هيچ موقع از حفظ منافع آن دولت کوتاهی نکرده ام و از طرف ديگر هم تصور نمی کنم اقدام جناب مستطاب عالی در اين مورد حمل بر مداخله شود زيرا آن چه بدون جهت و دليل بر من وارد شده است جز بر اشتباه و عدم تحقيق محلی [حمل] نمی تواند کرد و در اين صورت اقدام جناب عالی برای رفع اشتباه است نه برای مداخله ....... خواهشمندم اين مکتوب در خدمت عالی محرمانه بماند و هر اقدامی می فرماييد مستقيماً از طرف خودتان باشد زيرا در صورتی که معلوم شوددر اين حال با جناب عالی مکاتبه کرده ام بيشتر بر فشار مأمورين و گرفتاری من افزوده خواهد شد ..... احمد قوام "

اما کلنل: او در مشهد پايگاه اميدهای مشروطه خواهان شده بود. و عليرغم تمام منقولات راوی از منابع گوناگون در بارۀ روابط خارجی و داخلی کلنل، مردم مشهد وافکارعمومی را به سوی خود جلب کرده بود، و جنبشی ضد انگليسی را رهبری می کرد. مدير روزنامۀ "بهار" (شيخ احمد بهار) به زبان مردم کوچه و بازار می سرود: انگليس از مردم ايرون چی مخه ــ ما خودمان نون ِنِدِرم ای همه مهمون چی مخه. وعارف، در جست و جوی آرمان گم شده به مشهد روآورده بود. اميرشوکت الملک علم، که خانواده اش بعدها ازنزديکان خانواده رضاشاه بودند ورضاشاه، برای آن که اورا از قائنات دور بدارد، تا شهريور ۲۰ درمقام وزير پست و تلگراف نگاه داشته بود، "نشان دار" ترين رجال سيا سی دوران مشروطه به بعد بودکه قوام اورا به عرصۀ مخالفت با کلنل کشاند. ودر سازش های پنهانی يا افسرانی که کلنل را همراهی می کردند، از دو روز پيش از آغاز درگيری با کردها،‌ چند تن آنها بی خبر اردو را ترک کردند. آخرين آنها معاون کلنل بود که شبانه گريخت و اورا تنها گذارد. و صبح از همه سو حمله به کلنل و نيروی اندکی که با او مانده بود،آغازشد. کلنل، پشت مسلسل، و دردفاعی رشيدانه، کشته شد. و سر بريدۀ اورا به مشهد حمل کردند. دوبيت عارف که برای سربريدهء کلنل ساخته، بيان حقيقتی است که تاريخی شده است:
اين سر که نشان سرپرستی است آزاد و رها زقيد هستی است
با ديدۀ عبرتش ببينيد اين عاقبت وطن پرستی است
اين هم گفتنی است که راوی کشاندن پای لنين را به ماجرای کلنل پسيان هم فراموش نمی کند تا به اصل توازن دو کفۀ سياسی روس و انگليس در ايران، ادای دين کرده باشد. و تا آنجا پيش می رود که " اما دستور لنين بی نتيجه ماند" .. " مرگ نابهنگام کلنل، طرح لنين را برای جمهوری شوروی خراسان نقش بر آب کرد." !

۴

فصل چهارم با وصف تشريفات نشاندن قوام (به عبارت راوی)" برجايگاه قدرت و مسند صدارت" آغاز می شود. صدارتی که به دنبال فرستادن نامه ء يادآوری سوابق دوستی وخدمت از زندان به وزير مختار انگليس، به سراغ قهرمان آمده بود. و ميزان قدرتش از نوشتۀ سرگرد "گری" مأمور اطلاعاتی سفارت انگليس ، پيداست . "رضا خان" پس از استعفای سيد ضياء از وی می پرسد :"چه کسی بايستی نخست وزير آينده شود؟ " گری" احمد قوام، برادر وثوق را نام می برد و می گويد اورا بسيار خوب می شناسد. و مطمئن است که می تواند ادامهء کار "آرميتاژ اسميت" مستشار مالی بريتانيا را تأمين کند. بعد می گويد اما او در زندان است. و رضاخان اظهار می کند اورا بلافاصله آزاد خواهد کرد." (اين پاراگراف را از مقالهء آقای دکتر شاکری اقتباس کرده ام ). البته شيوهء نقل راوی، از تماس "وزير قدرتمند کابينه" با کلنل انگليسی وجويا شدن نظر وی دربارهء جانشين سيد ضياء الدين، در فضای ديگری است. و به راحتی نقش انگليس را در کودتا توجيه و تأييد می کند وبه دنبال آن،با صدور حکمی قالبی نتيجه می گيرد : آن زمان"قوام تنها سياستمداری بود که توانايی تشکيل دولتی نيرومند و مصمم به انجام اصلاحات را داشت .." . تعصب راوی در تجليل و ستايش قهرمانش، وسعی در انتقال اين حرمت گزاری، به خواننده جايی قطع نمی شود، حتی هنگامی که با سدی مثل سردار سپه رو به روست که راوی سر تجليل از او هم دارد. و ناسازگاری اين دو نمايش بزرگ نمايی را سهل انگارانه ناديده می گيرد تا بتواند به تخطئهء مخالفت با کودتا و فرعی بودن نقش انگلبس در آن بپردازد، بی آن که به روی خود بياورد که چند صفحه پيش تر به طور تلويحی بيان کرد انتصاب قوام ، به انتخاب مأمور اطلاعاتی سفارت انگليس انجام گرفت.
با نقل گزارش "برنامۀ دولت قوام" به مجلس، می گويد "اين برنامه بی شباهت به برنامهء سيد ضياء نبود." و " برسه نکته پای فشرد: برقراری ‌نظم و امنيت؛ استفاده از منابع کشوراز راه سپردن امتياز به شرکت های بين المللی و تأسيس شرکت های داخلی ؛ و حفظ مرزهای کشورو تشکيل ارتش منظم از راه استخدام مستشاران نظامی از کشورهای غير همجوار... و ايجادراه آهن .." ومدعی می شود استخدام افسران سوئدی برای ژاندارمری ازنخستين اقدامات او بود. اما می دانيم استخدام افسران سوئدی و تشکيل ژاندارمری از نخستين کارهای مجلس شورای ملی بود . به گواهی مؤلف"ايران در دورۀ سلطنت قاجار" ژاندارمری مورد بغض روس و انگليس قرارداشت ومستشاران بلژيکی برای بودجۀ آن کار شکنی می کردند. و دولت انگليس، به موازات آن، "پليس جنوب " را تشکيل داد . نظاميانی چون کلنل محمد تقی خان و مسعود کيهان، و ابوالقاسم لاهوتی جزو پرورش يافتگان ژاندارمری سوئدی ها بودند..
در دفاع از برنامهء استخدام مستشاران خارجی که راوی"به کار شناسان خارجی " تعبير می کند تا قبح رفتارديرينهء مستشاران را بپوشاند، به جنگ نمايندۀ مخالف می رود و برای توجيه بيان استعماری "بيگانه ستيزی" محملی پيدا می کند. وپشت به نخست وزيری که منتخب بيگانه، و کابينه يی که محصول کودتای خارجی است و روبه خواننده می گويد :" قرارداد های اسارت بار گذشته و قدرت کارگزاران دولت های بيگانه در سرنوشت ايران، فضايی را ايجاد کرده بود که هر اقدامی برای رابطه با کشورهای ديگر با ترديد نگريسته شود و گاه در خصومتی نابخردانه، معنا و مفهوم خود را در ستيز با بيگانه بازيابد"!
به دنبال نقل مطالبی عادی که نياز به بازگفتن ندارد ، ناگهان "جنم" روايت گری‌ راوی سر بلند می کند و معلوم می شود که به ابتکار قوام : " در گيرو دار مباحثاتی که پيرامون استخدام مستشاران خارجی جريان داشت، انتشار خبر واگذاری امتياز نفت شمال به کمپانی استاندارد اويل که طی جلسه يی سرّی به تصويب مجلس رسيده بود،جهان ديپلماتيک را با شگفتی رو به رو ساخت..." و"
قوام...بيم داشت مبادا کارگزاران سياست انگليس و شوروی به موضوع پی ببرندو کوشش هايش را .... عقيم گذارند. " ." وسواس فوق العاده ی قوام در پنهان نگاه داشتن اين اقدام چنان بود که حتی نمايندگان مجلس نيز جز آنان که "محرم" بودند، خبری از ماجرا نداشتند. " ! امانشان نمی دهد که پس از تصويب محرمانه و غافلگير قرارداد، چرا دوباره در سی ام آبان ۱۳۰۰ شمسی طرح چهارماده يی دولت برای واگذاری امتياز به کمپانی آمريکايی، در مجلس مطرح شد." او با شوق تمام به برجسته کردن اظهارات قوام در مجلس می پردازد. و می گويد " طرح دولت .... نظر به اهميتی که از نظر سياسی و اقتصادی داشت در اختيار کميسيون های خارجه، فوائد عامه و تجارت ... قرار گرفت.". کميسيون نيز پس از ارزيابی از جوانب گوناگون طرح و افزودن ماده ای به آن، مجدداً آن را به شور نمايندگان گذارد." اين جا اعلام می شود که رئيس کميسيون ، نصرت الدوله فيروز، يعنی نامزد بدنهء وزارت امور خارجهء انگليس برای کودتا بوده است ؛ تا ميزان پنهان بودن تصويب طرح از "کارگزاران سياست انگليس و شوروی" معلوم شود. و نيز ميزان آشنايی راوی را با تشريفات و مراحل طرح و تصويب يک لايحه، به دست می دهد.
و باز راوی به رجزخوانی ازاعتبار رييس دولت درمجلس و در افکار عمومی می پردازد " که بر ناآرامی هايی چون مسئله ی خراسان پايان بخشيده و خطر تجزيه را مرتفع ساخته بود...ووزنه ی سنگين درکسب حمايت مجلس از طرح کابينه به شمار می آمد" و"از پشتيبانی رضاخان، وزير جنگ قدرتمند و مصدق، وزير خوشنام و پرکارماليه" هم برخوردار بود. بيانی که هدف راوی از آن برجسته کردن بازهم بيشتر سيمای قهرمانش در تصوير سازی سه گانه از قوام، سردارسپه و دکتر مصدق است. و در ادامهء روايت، به اظهار نظر می پردازد :" چنين به نظر می رسدکه کابينه ی قوام در نظر داشت با اتخاذ سياستی مستقل، آينده ی ايران را در مسيری جديد قرار دهد و از قيد وابستگی های تاريخی برهاند.." و چند صفحه را از بحثی قديمی سياه می کند تا مدعی شود که "دولت قوام، باتکيه بر افکار عمومی که بيش از پيش بر ضرورت پايان بخشيدن بر قيد و بندهای استعماری اصرار می ورزيد، خودرا برای بهره برداری از موقعيت مساعد داخلی و بين المللی آماده می ساخت".
يک بار ديگر اين اظهار نظر را بخوانيد تا فراخنای ادعا را بهتر کشف کنيد. من می فهمم گره کار راوی کجاست. طی دو دههء اخير، ابتدا با احتياط و به تدريج با شجاعت و به فراوانی سر انواع خاطره نويسی در توجيه کودتای حوت ۱۲۹۹ و خدمات آن باز شد. و گذشته از آن، ترجمۀ متون نو وکهنه ازکارگزاران انگليسی درهمين بسترانتشاريافت ودستگاه ارشاد اسلامی که در تفتيش کتاب از لغت نامهء دهخدا هم نمی گذرد، با بستن فضای روشنگری، مجالی برای بحث و نقد اين کالای سياسی هدفمند نداد. هدفمند، زيرا روی خطی که اکنون ديگر روشن شده است، در خدمت ترويج فرهنگ و سنت سلطنت پنجاه وچند ساله سلسلهء پهلوی است . فرهنگ و سنتی که جدا از فرهنگ ايرانی است و در آن، کودتا مقدس ـ سرکوب آزادی، دموکراسی ـ ترويج فساد، پيشرفت ـ غارت ثروت ملی، نبوغ اقتصادی ـ سرسپردن به اجنبی ميهن پرستی ـ رهن گذاردن استقلال کشور، دفاع از تماميت نام دارد. و مدعيانی از اين خاندان، و خادمان آنها، با استفاده از گذشت يک دوران سی ساله برفضاحت های برخاسته از دو کودتا(سوم حوت ۱۲۹۹ و ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ) ــ و فجايع مدعيان حکومت الله ، در خدمت به ارتجاع بين المللی، در صدد اعادهء آبرو و اعتبار فرهنگ پهلوی ها، و تخطئهءاستقلا ل طلبی ومطالبه ء آزادی و دموکراسی که بنياد انقلاب بهمن ۵۷ بود، برآمده اند. و از حمايت خارجی هم برخوردارند. خارجيانی که می دانند درايران با مردمی طرف هستند که طی سی سال پس ازکودتای خمينی به تمام معناسياسی شده اندولازم است پس از انقطاع سی ساله، حافظۀ آنها را منحرف ساخت.
آنها، که در تدارک کودتای ۲۸ مرداد درکنار عوامل برنامه ريزی و اجرايی کودتا حضور فعال داشتند وهيچ سپری نتوانست مانع رسوايی شان بشود، فرصت غنيمت شمرده اند و با رهبری نامرئی اين موج به خدمت گرفته، به صحنه آمده اند وبا انتشارانبوهی کتاب خاکستری از جمله برای راوی ما، آذوقه فراهم آورده اند تا بانام و نشان محقق تاريخی قدم رنجه کرده به صحنه بيايند؛ جنبش ملی ايران را در گذشته زير سؤال ببرند، کسانی را که در اين جنبش فدا کاری کرده اند يا نقشی داشته اند، بدنام سازند، چهرهء تاريخی مردان دوران سازی را که سدّ راه پيشروی نئوکلنياليسم پس ازجنگ جهانی دوم بودند،با لجن پراکنی براوراقی به نام تحقيق خدشه دارسازند و به نسل معاصر اندرز دهند راه درست از آن ِ خادمان صاحب اريکه و سر سپردهء نظام نئو کلنياليسم بود؛ و امروز نيز چنين است. بايد سايه به سايهء قدرت های جهانی حرکت کرد. ودرخدمت آنها خط بطلان روی انديشه های آزادی، دموکراسی، استقلال، عدالت اجتماعی کشيد. آنها، آرمان خواهی آگاه وسرکش را که دربستر ديکتاتوری و ستم اجتماعی، خودرا باز می يابد، به باد تهمت و نکوهش گرفته اند تا ازنو به بار ننشيند.

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

به راوی ونقل هايش برگرديم که يک سابقۀ تاريخی را به حساب کشف خود درمشی سياسی قوام عنوان می کند؛ دردوران استقرارمشروطه، انديشه يی چاره جويانه پا گرفت که درشرايط ژئوپليتيک ايران ِ گرفتار چنبرۀ دوقدرت قاهر روس و انگليس، قدرت ثالثی را به ايران بکشانند البته اين فکر درزمان سلطنت محمدشاه و صدارت حاجی ميرزا آقاسی، جوانه زده بود که سعی داشت پای فرانسه را به سياست ايران باز کند ... اما، دراين دوره سياستمداران ايرانی، شيفتۀ دولت نو به عرصه آمدهء آمريکا،و موفقيت هايش، به آن فکر پر و بال دادند و اميدی رمانتيک بستند که با کشاندن قدرت جديدی که دريا ها از ايران فاصله دارد و نمی تواند طمع ارضی به ايران پيدا کند، رقيبی نو، ميان دو حريف کهنه کار بنشا نند. شهرت "ارض جديد" پيش از اين ها درايران پيچيده بود ، مظفرالدين شاه شوق ديدار آنجا را داشت ولی سفر دريايی مانع بود. اين چاره انديشی رمانتيک، اما با واقعيت های ايران همخوانی نداشت. آمريکای نو به عرصه رسيده، حتی آن زمان، دارای هدف های استيلا جويانه بود. اگر معلم مدرسۀ آمريکايی تبريز در کنار مجاهدان مشروطه، برای آزادی ايران جنگيد و کشته شد، اين نشان خوی انسانی و اعتقاد فردی او به آزادی بود؛ و نبايد آن را به حساب دولت آمريکا گذارد. :کسروی در تاريخ هيجده سالهء آذربايجان يک نمونۀ‌ سياست دولت آمريکا را برای تجزیۀ ايران می آورد و چون محملی برای آن نمی يابد، به بدخواهی "پاکارد" ديپلمات آمريکايی مقيم اروميه تعبيرمی کند. اين ديپلمات درجريان برنامهء سياه وخونين تصفیۀ‌ نژادی درعثمانی، آسوريان فراری پناهنده به ايران را که مردم اروميه با مهربانی و همدردی در خانه های خود جا داده بودند و از ايشان پذيرايی می کردند؛ بسيج کرده بود تا با تصرف شهر ِميزبان، دولتی مستقل تشکيل دهند. ( می دانيم که هیأ ت های مذهبی آمريکايی در اين منطقه سابقهء فعاليت درازمدت داشتند.) يا نقش شواليه مانند مورگان شوستر، که در مأ موريتش به عنوان مستشار مالی، به تنطيم امور مالی ايران سر و سامان بخشيد، و پس از بازگشت به آمريکا نيز کتاب "اختنا ق ايران" را در دفاع از ملت ايران وتجسم سياست استعماری انگليس و روس تأ ليف کرد؛ درحافظۀ ايرانيان باقی ماند، (حالا روشن است که آن زمان با برنامۀ تسخير ميدان فعاليت برای کمپانی های نفت آمريکا، به ايران آمده بودبعد هم به عنوان مشاورحقوقی با سفارت ايران همکاری‌داشت. وبه نقل راوی " با تکيه بر تجارب و روابطی که با محافل بانکی و مالی آمريکا داشت پيشنهاد های مفصلی را پيرامون واگذاری امتيازبه مؤسسات آمريکايی برای سرمايه گذاری درمعادن، راه آهن و سد سازی در ايران ارائه داد." و "... اندکی بعد به دولت ايران اطلاع داد کمپانی استاندارد، امتياز نفت را پذبرفته و آمادگی خود را يرای پرداخت ۱۰ ميليون دلار قرضه اعلام کرده است" ) با وجود صحنه های پرهيجانی که راوی از کوشش های قوام و کمپانی های آمريکايی رسم می کند، اما در نقطهء حساس، سرو کلهء انگليس روی پرده ظاهر می شود و دولت آمريکا هم از کمپانی ها می خواهد شرکت نفت انگليس را وارد معرکه کنند. ولی مجلس به اين اعتبار قرار داد استاندارد را لغو می کند. کمپانی سينگلر،جای استاندارد را می گيرد. وعلی رغم ادعای راوی که اين جاهم دنبال گازانبرمشترک انگليس وروس برای شکست سياست مستقل ايران می گردد، سينگلر برای انتقال نفت از قلمرو دولت شوروی ، با روس ها هم به توافق می رسد. و اين دو سال بعد است که ديگر قوام نخست وزير نيست. و به قول راوی روز تصويب امتياز کمپانی در مجلس ( که اوتيرماه ۱۳۰۲ آورده است و شميم به نقل از کتاب فاتح، ذی حجه ۱۳۴۰ قمری ــ اوت ۱۹۲۲ ميلادی وتاريخ عقد قرارداد دولت ايران با نمايندگان سينگلر را آذرماه سال ۱۳۰۲ ـ دسامبر۱۹۲۳نوشته) ، گوشه يی از ساختمان مجلس آتش می گيرد.
از آنجا که "انگرت" وزير مختار آمريکا، در ماجرای نفت، از حريم دولت خود پيش تر آمده بود؛ از جانب انگلستان با ماجرای " قتل ماژور ايمبری" تنبيه شد. ايمبری، کنسول امريکا و معاون وزيرمختار بود. و راوی تاريخ قتل اورا، جمعه ۲۷ تيرماه ۱۳۰۳ می گويد ولی آنچه به فراموشی می سپارد، سايهء اين جنايت سياسی است که روی نام سردار سپه، درمقام نخست وزيری، و دستگاه انتظامی او ــ نظميه ــ افتاد و محو نشد.
البته، کابينهء قوام هفت ماه واندی سرکار بود. و در۲۹ دی ماه ۱۳۰۰ سقوط کرد. و راوی که نمی خواهد دامن قهرمانش را آسان ازدست بدهد، به ياد ناوگان جنگی شوروی تحت فرمان دهی راسکولنيکف می افتد که سالی پيش از زندان و صدارت قوام، يعنی روزهای اردی بهشت ۱۲۹۹" درپی اقدامی ناگهانی، انزل‍ی و غازيان را زير آتش گرفت و اندکی بعد ملاحان ارتش سرخ، با سرود انترناسيونا ل بر لب، رشت رابه اشغال خود درآوردند." و بعد به چرای شما پاسخ می دهد: "دستاويز بلشويسم در بمباران انزلی و غازيان، سرکوب باقی مانده ی نيرو های ژنرال دنيکين، فرمانده بخشی از ضد انقلابيون روس بود که ...در انزلی مستقر شده و در پناه حمايت نيروهای انگليس .... بودند" . و خواننده، خود را در فضای جنگی می بيند که پای روس وانگليس درميان است، واز آنجا، با چشم بندی راوی به " کارزارنظامی دولت بلشويکی روس که به تشکيل جمهوری شورايی ايران به رهبری ميرزا کوچک خان انجاميد" پرتاب می شود. بی آن که فرصت پيدا کند مردم انزلی ورشت و گيلان را پيش روی خود ببيند. وتنها از "واکنش تند دولت وثوق الدوله" و نصرت الدوله وزير امورخارجه با خبر می شود، تا راوی به او بگويد " بيست و پنج سال بعد نيز، ايران در اقدامی مشابه، نسبت به اشغال آذربايجان توسط ارتش سرخ به شورای امنيت ... شکايت کرد..."
پا فشاری در ساختن "اين همانی ها" و تکرار مکرر آن، عجيب است که خود راوی را خسته نمی کند. دراينجا، بازيگران "اين همانی" را"اشراف و انقلابيون جان برکف، ديپلمات های کارکشته وکارگزاران دولت های بيگانه" يعنی "...ازوثوق الدوله وفيروزتا کوچک خان، از تقی زاده و علاء تا سيدجعفر پيشه وری، از لنين و روتشتين تا استالين و مولوتف، می سازند، " نام قوام در اين ميانه امّا،از مقام و منزلتی ويژه برخوردار" است.
به اين ترتيب، شما "زندگی نامۀ قوام " را در اختيار نداريد؛ مدح نامه يی در دست شماست که با هرتعريف از قوام، توصيف مجرد و رعب انگيز وتکراری از انقلاب، مبارزه های ناکام با حاکمان دزدونادرست ووابسته به بيگانه،هجوم بلشويسم، خطرکمونيسم تا حد تلقين، و سبک روضه خوانی شب های جمعه، در آن برجسته شده است.
شرح راوی از کشمکش های سياسی دولت ايران که همه جا به کشمکش های قوام و ميرزا کوچک خان تبديل شده، طولانی است. اما طبيعی است که پايان کاررا سردارسپه از راه نظامی رقم می زند. با اين وصف بار ديگر، اشتياق راوی به "صنعت اين همانی" اورا تسخيرمی کند. اين عين عبارات اوست : " سال ها بعد، در مسئلۀ آذربايجان نيز سياستی مشابه به کار گرفته شد. در آن جا قوام تصويب موافقت نامه ی نفت با شوروی را منوط به خروج نيروهای آن کشور ساخت و همزمان با خواست محمدرضا شاه برای پايان بخشيدن به بحران آذربايجان از طريق دست زدن به اقدام بی موقع نظامی، که بی شباهت به سياست رضا خان در مسئله ی گيلان نبود ، مخالفت کرد.".

انگليس ها، پس ازدفع شرکمپانی های نفت آمريکا، دولت را ازنظر مالی در فشار گذاردند. قوام با گرايش آمريکايی که از خود نشان داده بود، نياز به تنبيه داشت. آنها در موضعی نبودند که از نخست وزير ايران چنين گرايشی را تحمل کنند. و راوی ، تنبيه قوام را از جانب آنها به حساب اخراج افسران انگليسی از "ديويزيون قزاق" و خودداری از استخدام دوبارۀ "آرميتاژ اسميت" مستشار مالی می گذارد و باز تلقين می کند که اين دو اقدام "اين گمان را بر انگيخته بود که دولت در راه پايان بخشيدن به نفوذسياسی و اقتصادی بريتانيا، از جديتی انکار ناپذير برخوردار بود." ( يعنی در کابينۀ دوم کودتا و نخستوزيری قوام !)
و اين تلقين را که مکرر کرده است و بار اول نيست، در حالی می کند که می داند گذشته از موقع ممتاز قدرت کودتا ساز، سردار سپه هم کسی نبود که اجازه دهد قوام جای او، برای اخراج افسران انگليسی از"ديويزيون قزاق" ــ جانشينان افسران روس ــ تصميم بگيرد. و بعد بارديگر به قلمرو تخصص ضد بلشويکی خود رومی آورد و بحث را به " سياست فاجعه بار لنين" درروسيه و" گرسنگی و قحطی که شورش های دهقانی را درپی داشتند" سوق می دهد.

مجلس، مشيرالدوله را به نخست وزيری برگزيد و او، روز ۵ بهمن ۱۳۰۰ کابينه اش را معرفی کرد. عمر کابينه کوتاه بود و در اردی بهشت ۱۳۰۱بر سر دفاع از آزادی مطبوعات استعفا داد. علی مرادی مؤلف " از زندان رضا خان تا صدر فرقهء دموکرات آذربايجان" از کتاب "آيينۀعبرت" سيف پور فاطمی، نقل می کند:
در دولت مشيرالدوله " آزادی جرايد موجب شد که روزنامه حقيقت راجع به اختلاس های سردار اعتماد رئيس قورخانه .... شرحی نگاشته و در ضمن اسنادی راجع به سوء استفاده ء خدايار خان رئيس انبار غله و نان تهران نگاشته و در ضمن سردار سپه را هم طرف حمله قرار می دهد. وزير جنگ ... دستور توقيف روزنامه را می دهد. مشيرالدوله دستور اورا نقض کرده و می گويد اگر شکايتی دارد به عدليه رجوع کند ..... سردارسپه به وسيلۀ سالار نظام و محمودآقاخان[، ] امير اقتدارحاکم نظامی به رئيس الوزراء پيغام می دهد که اگر روزنامهء حقيقت توقيف نشود دستور می دهم شما را به دربار وهيئت وزراء راه ندهند.
مشيرالدوله فوراً در مجلس حاضر شده، و به سردم داران می گويد " اين مرد ديوانه شده است بنا بر اين من و دولتم نمی توانيم با اين اوضاع کار کنيم" در زير فشار مجلس، رضاخان در ظاهر مجبور به عذرخواهی از مشيرالدوله می شود اما هم چنان مشغول دسيسه عليه مشيرالدوله است و سرانجام مشيرالدوله اعلام می کند که با وجود اين وزير جنگ و افراط کاری های او، نمی تواند از قانون اساسی و حقوق افراد دفاع نمايد در نتيجه مجبور به استعفا می شود. " اما پس از استعفای او، قوام به نخست وزيری می رسد و ضمن اعلام اتحاد و هم دستی با سردار سپه در حمله به روزنامه هااعلام می کند:
" نظر به اينکه دولت نمی تواند در مقابل هرنوع تجاوزات و تعرضات جرايد نسبت به مقامات عاليهء مملکتی و ساير طبقات بی قيد بماند و در مقابل هتک اعراض و حيثيات مقامات مزبور که اثرات سوء آن فی البداهه در تمام مملکت مشهودو موجب تجّری اشرار و ناامنی بلاد گرديده است تماشاچی واقع شود، لزوماً به عموم آقايان ارباب جرايد اخطار می شود مادامی که قانون هیأت منصفه از مجلس نگذشته با حس وفاق و وطن پرستی که از ارباب جرايد انتظار می رود، بايد رويه ء سابق متروک و از هرگونه تجاوزات و تعرضات بی رويه اجتناب ورزند. ــ‌ هرگاه با وجود اين اخطاريه رويهء نامطلوب سابق تعقيب گردد و اين نصايح خيرخواهانه مؤثر نگردد دولت ناچار است هر روزنامه ای را که از حدود نزاکت خارج و به تعرضات نامناسب و حملات بی رويه بپردازد تا تشکيل محکمهء صالحه آن روزنامه را توقيف نمايد". نقل اين مطلب با تفصيل آن، مجالی است تا شخصيت دو نخست وزير،و درعين حال فاصلهء قهرمان راوی با قوام السلطنهء واقعی برخواننده آشکار شود.
راوی اعتراف می کند پيروزی های نظامی، " بر اعتبار رو به رشد رضا خان افزود که کوشش داشت شهربانی را نيز .. تحت اختيار خود درآورد. " و چنين نشان می دهد که او در چند ماه برکناری قوام، به چنان قدرتی رسيده که خواستار منضم شدن شهربانی و ژاندارمری به وزارت جنگ شود. واز تصرف رياست اداره غله و نان، و ادارۀ ماليه تهران وسيلهء دو افسر قزاق، " |در خلال سقوط کابينهء‌قوام و تشکيل کابينهء مشيرالدوله " خبر می دهد تا به حساب ضعف قهرمانش گذارده نشود! واز شوراندن مجلس و مطبوعات برضد قوام می گويد و" حملهء شماری از مطبوعات ..در پيروی از رضاخان ، ...که گاه تا حد حملات شخصی و تهمت های بی اساس پيش می رفت." و چنين جلوه می دهد که قوام با پشتيبانی مدرس به جنگ رودر رو با قدرت رو به افزايش وزير جنگ خود برخاسته بود. و حتی شکايت قوام را به وليعهد، و مجلس آشتی کنان کاخ گلستان را دليل اين مبارزه نشان می دهد. در حالی که خود همانجا دربارۀ‌پيشروی سردارسپه، گوشزدمی کند:".. اين... تازه آغاز کار بود...و وزير جنگ ... خودرا برای کارزاری گسترده تر با رئيس دولت آماده می ساخت.." و کوشش شوروی را برای سقوط قوام، زمينهء مناسبی‌ برای فعاليت های رضاخان می شمارد . و از قول وزير مختار انگليس درتهران هم می آورد که به قوام نمی توان اعتماد کرد. و نارضايی انگليس را ازقوام به حساب برنامۀ وی برای سرکوب شيخ خزعل می گذارد. البته به خواننده هم فرصت نمی دهد که از حياط خلوت خاص راوی، راهی به وقايع جاری در کشور، باز کند و رابطهء پشت پرده و نيمه علنی اين وقايع و از جمله صف بندی مدرس و دوستا نش را در واداشتن خزعل به رويارويی با دولت مرکزی و حمايت از احمدشاه، که در اروپا سنگر گرفته ببيند.
سرانجام باز سقوط قوام را به پای نمايندهء شوروی ،می نويسد . کابينه بر سر سوء استفاده از تمبر دولتی درمجلس استيضاح می شود و سقوط می کند. راوی ضمن يادآوری نقش سليمان ميرزا اسکندری در اين واقعه، خواننده را هشيار می سازد که عامل سقوط دفعه پيش کابينه هم سليمان ميرزا و اختلافش با وزيرماليه ــ دکتر مصدق ــ قوام بود. و بعد نقل می کند که "رضا خان نيز بيکار نمانده بود...او طی گفتگويی با وزير مختار بريتانيا از بی کفايتی قوام سخن گفت واعلام کرد وزرای کابينه فقط به فکر پرکردن جيب های خود هستند ...و ازادامه کار آنان در کابينه جديد جلوگيری خواهد کرد."
مدتی بعد از سقوط کابينه، سرتيپ درگاهی، رئيس نظميه ، قوام را به اتهام توطئه ء ترور سردار سپه به زندان فرستاد. و قوام با پايمردی احمدشاه نزد سردارسپه، از زندان آزاد شد و دولت طی اعلاميه يی خبرعزيمت قوام را به فرنگستان اعلام کرد.

۵

در فصل پنجم، ما را به سراغ حضور و فعاليت های آلمان نازی، در ايران دوران سلطنت رضا شاه می برد و با آشنايی که به شيوۀ کاراو داريم، نبايد از اين که عبورمان از کوچه پس کوچه های خلوت رقابت های جاسوسی‌ است، تعجب کنيم. اطلاعاتی هم که نقل می کند دست چين نا قص گزارش های کارگزاران سياسی انگليس وروس ومنابع آلمانی حاضردراين جنگ است. و تنها يک مورد، و با مقدمه چينی، از مهندس مفرح، مؤسس بانک صادرات ايران ياد می کند که پدردوست دوران تحصيلش بوده،و با منوچهری (آريانای بعدی) وکاشانی (رئيس بانک ملی) فعاليت داشته و برای فرار دادن "ماير آلمانی "، او را با چادر سوار ترن راه آهن جنوب کرده است.
درتوجيه اين سليقۀ راهنمايی، شايد بتوان گفت که روال زندگی قوام، آن را ايجاب می کرده و راوی، برای برجسته کردن سيمای قوام، در تاريکی دوران اختناق رضاشاهی، ناگزير به کند وکاو فعاليت های جاسوسی آلمان کشيده شده است. اما در ا ين فصل که موضوع آن آلمان نازی است، راوی همه جا لحن دوستانه دارد. و همان ابتدا، آنجا که از فعاليت های سياسی در "کلوپ آلما ن ها ... که خانه ی خاکستری نام داشت.. " ياد می کند، می گويد: " شايد همه ی اين ها بهترين بيان خودرا در مجتمع وسيعی که قراربود به سان مرکز نظامی آن کشورو با عنوان برگرفته از نام حزب نازی در" نازی آباد" تهران ساخته شود، باز يافته است." و با اين نام تلنگری به حافظۀ خواننده می زند که محلهء جنوب شهر و نزديک به "کشتارگاه تهران" را به ياد آورد. جز اين، عمارت شهربانی، زندان و ايستگاه راه آهن تهران هم از سری کارهای ساختمانی مهندسان آلمانی است. و تأسيسات نا تمام رهاشدۀ ذوب آهن ايران درکرج،مدت سی سال يکی از عوامل انگليس ستيزی ايرانيان بود. اما کمک آلمانی ها،به تأسيس اتومبيل سازی و هواپيماسازی، را بايد به حساب اغراق های راوی گذارد.
تلاش راوی برای "مستند سازی " گزارش هايش از رقابت سه گانۀ انگليس، شوروی و آلمان، در عين پرکردن اوراق، باعث پس و پيش و قاتی شدن زمان ها ست. راديو برلن با آغاز جنگ در اروپا به کار افتاد ومجلۀ ايران باستان که ازمحل تبليغات تجاری تغذيه می شد ابتدا در آلمان انتشار يافته بود.[در سال ۱۳۱۱ امتياز آن در تهران صادر شد] [ و انتقالش به تهران ناموفق بود].
در "اين مستند سازی" ، ادعا می شود" شوروی و انگلستان در گرماگرم جنگ، يعنی هنگامی که روابط ميان ايران و آلمان در سطح گسترده ای جريان داشت، نه تنها تمايلی بر کنارزدن رضا شاه نداشتند، بلکه در صدد بودند توجه اورابه احتمال بروز کودتايی نيز جلب کنند." و " از سوی ديگر... آنچه به روشنی وصراحت در اسناد وزارت خارجه ی آلمان برآن تأکيد شده حاکی از آن است که مسئله ی تدارک کودتايی برضد رضاشاه در سطح مقامات بالای آن کشور مورد بحث و گفتگو قرار گرفته بود" و نتيجه می گيرد : " همين واقعيت، می بايست اين حکم کم و بيش پذيرفته شده را پيرامون اين که رضا شاه در سال های آخر حکومتش عامل آلمان بوده است، با ترديدی جدی روبه رو سازد." بی آن که "همين واقعيت" را بشکافد و ببيند درون آن چه اندازه و چه نوع واقعيت های ديگر وجود دارد. و در ادامۀ بحث از هدف کودتای آلمانی می گويد که معلوم نبود:"اعلام جمهوری بود" يا "بازگرداندن قاجاريه" يا " به پادشاهی رساندن فرزند [رضاشاه] را که به دوستی با آنان شهرت داشت دنبال" می کردند.
گرايش جدی رضا شاه به دوستی با آلمان، و حضور آلمانی‌ها در برنامه های کارخانهء تسليحات ارتش، نظير مسلسل سازی و سلاح سبک که مورد نياز پياده نظام ايران بود، و فعال شدن آلمانی ها در رشته های آموزش حرفه يی، که از پِِيش در تهران سابقه داشت، و در سطح دبيرستان به استان هاهم گسترده شد،محيط مناسبی برای آلمان درافکار عمومی بازکرد . دايرۀ وسيع تجارت ايران با آلمان، که سابقه يی قديم داشت، و آزردگی تاريخی ايران ازهمسايگانش انگلستان و روسيه که حالا صبغهء ايدئولوژيک هم داشت، زمينۀ هرنوع پيوند بين دو دولت را آماده ساخته بود. جاذبۀ سياست برتری نژادی آلمان هم، درايرانی که با انقلاب مشروطه و در بوتۀ کشاکش های جنگ جهانی اول،هويت ملی خود را باز يافته بود شديد بود. سياست گرايش به آلمان، در کارگزاران حکومت ايران، علاوه بر پيروی از شاه، از فضای مساعد اجتماعی برخوردار بود. در آستانۀ جنگ جهانی دوم، سروان محسن جهانسوزی، کتاب "نبردمن" هيتلر را ترجمه کرد وشجاع الدين شفا، "موسولينی و ايتاليا" را منتشرساخت. البته سرنوشت سروان جهانسوزی را که با هستۀ کوچکی در ارتباط بود، دادگاه نظامی (با هسته اش) به اتهام توطئۀ کودتا رقم زد. ولی "نبرد من" در ويترين کتابفروشی‌ها آزاد عرضه می شد. انتقاد راديو برلن هم از رضا شاه، به اين قضايا باز می گشت.
راوی، فارغ از جست وجودر پرونده های سياسی و جنائی مدفون در تشکيلات نظامی، قضائی و اطلاعا تی آنچه "در" و "بر" ايران در آن زمان گذشته، در منابع مربوط به جنگ جاسوسی ميان آلمان و انگليس و شوروی نام قوام را جزو کسانی می يابد که برای ايجاد رابطه با قدرتی که دست بالا را در دست گذاشتن بر سرنوشت ايران داشت، و فصل پنجم، در اين راستا رديف می شود.
بنا بر برداشت های راوی " آن چه در ميان اسناد وزارت خارجه ی انگلستان پيرامون کودتا به قوام مربوط می شود، سندی است مبنی بر شرکت او در اقدام برای برانداختن رضا شاه " که " دربيست ماده تنظيم شده است، [با] اشاراتی دقيق به چگونگی کودتا، عوامل مؤثر در آن " و " ترکيب دولتی که می بايست .... قدرت را در دست می گرفت. نخستين ماده ی اين سند حاکی از آن است که قوام،‌دستکم تا شهريور ۱۳۲۲ (اوت ۱۹۴۳) در تماس دائمی با آلمان ها بود". "علاوه بر اين، او در آغاز سال ۱۹۴۲ با سفارت ژاپن در تهران نيز تماس داشته و پبشنهاد هايی به آنان کرده است."
به ياد بياوريد که سوم شهريور۱۳۲۰، قوای انگليس و روس ايران را اشغال کردند و روز ۲۹ شهريور رضا شاه ديگردر تهران نبود تا عليه اوکودتايی شود. يا قوام که در مرداد ۱۳۲۱ به نخست وزيری رسيد، دست کم تا شهريور ۱۳۲۲ يعنی دوسال پس از تبعيد شاه سابق، در تماس دائم با آلمانی ها باشد. يا در آغاز سال ۱۹۴۲ يعنی زمان نخست وزيری خود، با سفارت ژاپن درتهران تماس بگيرد وبه آنها پيشنهادهايی بکند! بی آن که نيازبه مراجعه به سندی باشد اين ادعا ها، نادرستی خود را فرياد می زند. اما چرا راوی بی محک زدن منابعی که برای نقل خود، گردآورده، به آنها استناد جسته است؟ پاسخ را بايد از خود او خواست. هرچند اين سابقه را دارد که برای برجسته کردن نقش قهرمانش در روی صحنه هيچ فرصت را از دست نمی دهد( واين جا فرصت داوطلبی کودتا با حمايت آلما ن را، بی محاسبۀ شرايط کشور اشغال شده از جانب سه اشغالگر در گير جنگ با آلمان،) که با فرصت طلبی قوام سازگاراست.
در بازی با اين روايت، راوی البته وجدان ضد بلشويکی خودرا با اين جملۀ بلند آسوده می کند :"درصورت موفقيت اين اقدام [يعنی رسيدن قوای آلمان به مرز ايران] و تصاحب ذخائر نفتی باکو، ضربه ای شکننده به منابع تأمين سوخت و آذوقه ی ارتش سرخ وارد می آمد. نيرو های آلمان قادر می شدندبا تصرف اين مناطق، راه خود را برای پيشروی به سمت ايران و عراق هموارسازندو از اين طريق به خليج فارس راه يابند و ارتباط ميان نيروهای متفقين در خاورميانه و هندوستان را قطع کنند. بی هيچ شبهه ای پيامدهای چنين تحولی تأ ثيری انکار ناپذير در صحنه ی سياسی ايران وچه بسا درسرنوشت جنگ باقی می گذاشت"! هنر راوی را ــ در بيان آنچه اتفاق نيفتاده است ــ می بينيد ؟
بعد از ارائۀ سند شرکت قوام در تدارک آلمانی ها برای کودتای ضد رضا شاه، راوی به کشمکش انگليس و شوروی با ايران برای اخراج آلمانی ها و سرانجام اشغال ايران و رفتن رضا شاه و فعاليت های ستون پنجم آلمان در ايران می پردازد و اين بار از زبان آلمانی ها نقش قوام را در برنامۀ کميتۀ ترور رضا شاه نقل می کند و از کشمکش سفيران آلمان درمسکو وتهران خبرمی دهد که هرکدام خود را مسؤول "مسألۀ ايران" می دانست و نتيجه می گيرد: " همين واقعيت ، اين گمان را بر می انگيزد که در بالا ترين سطوح تصميم گيری دولت آلمان، سياست روشنی پيرامون "|مسئله ی ايران" وجود نداشت" . و از قول سفير آلمان در مسکو،[!] نقل می کند: " قوام نخست وزير کنونی ايران را دوست انگلستان خواندن نادرست است." ـ قوام نه جزو دوستداران انگلستان بود و نه جزو دوستداران روس، بلکه همواره بی طرف و کاملاً ملی بوده است.." .
اين نکته جا لب است که انگلستان در نخست وزيری قوام کسانی را به نام عامل يامظنون به همکاری با آلمان دستگيرکرد. قوام اصرار ورزيد اين اقدام بايد طبق قوانين ايران باشد. و برای اول بار راوی ازوزيرمختار آمريکا، دريفوس، ووزارت خارجۀ آمريکا ياد می کند که : "در تأييد قوام بودند." بعد به کوتاهی می گويد " ديری نپاييد که دولت قوام در پی نا آرامی های تهران که به بلوای نان شهرت يافت سقوط کرد..."و بی آن که موضوع را بشکا فد تبانی دربار ومجلس را مانع برگشتن قوام به نخست وزيری معرفی می کند. در حالی که "بلوای نان" در واقع نمايش قدرت دربار و بدنهء رضا خانی حکومت در برابر قوام بود. آنها در کار سازماندهی بازگشت مجدد به سياست رضا شاهِ بودند. و محوری از مردان سياسی وفادار به اين برنامه در دربار به وجود آمده بود که قوام با گرايش آمريکايی درآن، جايی نداشت.
حضور قوای خارجی ، همراه با مشکلات و مسائل گوناگون ، آزادی را هم با خود آورده بود. و دربار هم برای برآمدن مجدد در اريکۀ قدرت، به آزادی رو آورد. ناگهان، احزاب متعدد تشکيل شد. روحانيت در صحنۀ اجتماعی حضور آمرانه پيدا کرد. مشکل نان و گوشت سرپوش هدف گير ی های سياسی شد. دربار هم آهنگ با فضای سياسی نو به حرکت درآمد و دربرابر روزنامه های مخالف رضا شاه که مرتب می روييد، و حزب توده که وسيلۀ کمونيست های ايرانی آزاد شده از زندان تأسيس شده بود، به تأسيس روزنامۀ طرفدارسلطنت و تشکيل حزب پيکار،رو آورد؛ دراين مرحله سياست دربارکه محرمانه ودورازحضورآشکاردرصحنه به کار بسته می شد ،با ايجاد فضای ضد کمونيستی از سران مذهبی، و رهبران اجتماعی و شبکۀ اقتصادی در تجارت وکشاورزی، و ارتش وستون فقرات اداری کشور،کاررا آغازکرد و درآن فضا، به يارگيری و سازماندهی بازهم نامرئی درعرصۀ سياسی ادامه داد. محفل های درباری‌ و مجالس هفتگی کسانی از خاندان سلطنت، رونق پيدا کرد. ونخستين جبهه در برابر موج وسيع حملهء مطبوعات به شاه سابق و رفتار گذشتۀ افرادی از خاندان سلطنت پا گرفت. و دفاع از برنامه های اجرا شدۀ بيست سال اقتدار رضا شاه شروع شد. شاه شخصاً برای انتشار روزنامه سرمايه گذاری کرده بود.
اوج فعاليت حزب پيکار، مشارکت در ترتيب "بلوای نان" بود که با هجوم جمعيت بسيج شده به مجلس، و خرابکاری ها که پيش آمد، سنت آزادی ورود مردم به فضای بهارستان را شکست. و قوام السلطنه را هم از صدارت ساقط کرد. دامنۀ "بلوا" به حدی وسيع بود که اگر قوای خارجی درتهران وشمال وجنوب کشورحضور نداشت سرنوشت کشور را تغييرمی داد. شعار های "بلوای نان" همان ها بود که روزنامۀ ارگان حزب پيکار ( نبرد ) هفته ها بود در صفحۀ اول خود با مقالات تهييجی به امضای "گرسنه" منتشر می کرد. و بعد از "پايان بلوا" کسانی از نويسندگان روزنامه، و مسؤولان حزب، در شمار جمعی از مردان ينام سياسی و نظامی، از جانب انگلستان، دستگير و در"اردوی سلطان آباد" قوای انگليس زندانی شدند.
مداخلۀ "متفقين" در پی گيری "بلوای نان" ، که از جمله، نقش "ستون پنجم" آلمان را در واقعه يافته بود، در تعديل نقش آفرينی های خودسرانۀ شاه اثر بخشيد. حزب پيکار هم نخست درحزب ميهن پرستان ادغام شد وآن حزب، نام ميهن گرفت و سرانجام به حزب ايران پيوست.
اين يادآوری، بی مناسبت نيست که در روزنامه های "بهار" ارگان موقت پيکار و"نبرد" و "ايران ما" ،نويسندگانی قلم می زدند که بعد از شمارموفق ترين نويسندگان و روزنامه نگاران تاريخ مطبوعات ايران شدند، بی آن که با هم، روی يک خط سياسی باشند.
به راوی برگرديم که می گويد : کابينه ی قوام " دو ماه بعد، در پی توطئه ها وتبانی دربار و... وسهيلی سقوط کرد" و با تلخی اعتراف می کند که "دشواری های قوام هم چنان به قوت خود باقی ماند و سوداگران بازار...مانع موفقيت اوشدند." و ترجيع بند فشار روس و انگليس و بی نتيجه ماندن کوشش های دريفوس در حمايت قوام تکرار می شود. فراموش می کند از توقيف چندروزۀ تمام مطبوعات به امر نخست وزير و انتشار يک بولتن خبری برای نياز های روزانۀ دولت ياد کند. ولی فراموش نمی کند که بگويد:" آخرين اقدام برجستۀ قوام پيش از سقوط، کوشش برای جلب نظر آمريکادر پيوستن به قرارداد ميان ايران و متفقين بود.... .. امضای چنين قراردادی که آمريکا نيزسهمی انکار ناپذير در آن داشت، پيمان ايران با فاتحان جنگ را معنی می داد. " و به تفسير سياست قوام می پردازد:" قوام با اين اقدام می خواست از آمريکا به عنوان وزنه ای در برابر شوروی و انگليس استفاده کند و با استخدام مستشاران مالی و نظامی آن کشور، سياستی را که موازنه ی مثبت نام گرفته بودبه اجرا در آورد؛ سياستی که می بايست حاکميت و استقلال ايران را تضمين کند و مشارکتش را در نشست های بين المللی پس از پايان جنگ جهانی دوم امکان پذيرسازد." باز هم بيشتر به تجليل از سياست نبوغ آسای قوام در خدمت "موازنۀ مثبت" داد سخن می دهد تا درواقع زمينۀ يورش بعد خود را به سياست "موازنۀ منفی" دکتر مصدق بسازد. و در يادداشت توضيح اين تفسير پا را فراتر می گذارد ومی افزايد:" اين قرار داد سرانجام در آذر ۱۳۲۲ (نوامبر ۱۹۴۳ ) ، در کنفرانس تهران به نتيجه رسيد. با تصويب آن، موقعيت آمريکا که سی هزار سرباز درايران داشت، تا حدودی شکل قانونی برخود گرفت شرکت ونقش ايران درجنگ پذيرفته شد ورسميت يافت و تصريح گرديدکه استقلال و تماميت ارضی کشورتضمين شده وايران ازکمک های اقتصادی برخوردار شود." که اشارۀ او به کنفرانس معروف استالين، چرچيل، روزولت درتهران است وبا ترجيع بند ثابت معجزۀ قوام درواقعۀ آذربايجان فصل را به پايان می بردومژده می دهد:" منشی امين الدوله در دارالسلطنۀ تبريز، اين باردرگرماگرم جنگ سرد، پا به چنين عرصه ای [عرصۀ سرنوشت ايران] خواهد نهاد!

[ادامه مطلب را با کليک اينجا دنبال کنيد]
[بازگشت به بخش نخست مطلب]

Copyright: gooya.com 2016