پنجشنبه 4 بهمن 1386

بيوگرافی نويسی يا سياست پردازی؟! در بررسی کتاب "در تيررس حادثه" (بخش سوم)، رضا مرزبان

[بازگشت به بخش نخست مطلب]
[بازگشت به بخش دوم مطلب]

۶

در فصل ششم ، راوی ، خوانندگانش را به تماشای رويارويی اميرارسلان نامدار، با فولاد زره نابکار، می برد. جايی که قوام بايد طلسم هفت توی آذربايجان را با شمشير زرنگار وعدۀ قرار داد نفت شمال، بشکند. و اين همان قراردادی است که در نخستين دور صدارت خود، در کابينه يی که سردارسپه وزير جنگ بود با آن کمپانی های آمريکايی را به ايران کشانده بود. و پس ازتمهيدهای فراوان انگلستان، با توطئۀ قتل "ماژورايمبری" کنسول سفارت آمريکا، در نخست وزيری سردارسپه پرونده اش بسته شد. ولی با جنگ جهانی دوم، درنخست وزيری ساعد، از نو دولت و کمپانی های آمريکايی، محرمانه برسر آن به مذاکره پرداختند. و مسکو که از جريان با خبر شد، به عنوان يک معامله گر، به ميدان آمد و برای مذاکره، هیأتی به تهران فرستاد و پاسخ رد شنيد وکار جنگ نفت بالا گرفت. هیأ ت روسی به دنبال مصاحبۀ مطبوعاتی دوم آبان ۲۳ درسفارت شوروی، با قهراز تهران رفت ودو جبهۀ طرفدار ان دولت و شوروی به جان هم افتادند. سيد جعفر پيشه وری ازاعضای قديم حزب کمونيست ايران ومديرروزنامۀ آژير که اعتبارنامه اش در مجلس چهارده رد شده بود؛ روزنامه اش نيز از طرف فرمانداری نظامی تهران ، روزا ول شهريور۲۴ توقيف گرديد، و او از تهران به تبريز رفت و روز ۱۲ شهريوردرآنجا تأسيس فرقۀ دموکرات آذربايجان را اعلام کرد ودر پناه حضور قوای شوروی دولت و مجلس و نيروی فدائی تشکيل داد. و سازمان حزب توده در آذربايجان بی اطلاع کميتۀ مرکزی حزب،به او پيوست. و روز ۲۱ آذر موجوديت حکومت فرقه را اعلام کرد.
تشکيل دولت فرقه با واکنش های مختلف روبه رو گرديد. حکومت مرکزی آن را محکوم کرد و مطبوعات حزب توده به دفاع از آن برخاستند و مطبوعات ميانه رو، به بررسی علل نا رضائی عمومی و مشکلاتی که به اين روی کرد انجاميده، پرداختند. پيشه وری با شتاب به تأسيس راديو،دانشگاه،واسفالت شبانۀ خيابان ها، پرداخت و نيروهای مرکزی محل، خلع سلاح شد. و سفارت شوروی به دولت ايران اجازۀ اعزام نيروی نظامی به آذربايجان نداد. تهرا ن کوشيد با مسکو وارد مذاکره شود، کابينه های متعدد با گرايش انگليسی تشکيل شد و ناکام از جلب مواففت مسکو برای مذاکره، سقوط کرد. تا سرانجام قوام با سيمای دموکرات کابينۀ خود را تشکيل داد. اول به دل جويی روس ها پرداخت و از سياست افراطی راست فاصله گرفت. هم زمان، به مسائل کارگری توجه نشان داد، وزارت کار تأسيس شد و راديو برنامۀ کارگرترتيب داد. و به جلب اعتماد مسکو روآورد. هنگامی که برای مذاکره با هیأ تی به مسکو رفت. در آنجا از طرف روس ها نيزبه خوبی استقبال گرديد. مذاکرات قوام در کاخ کرملين، دو جلسه با استالين و سه جلسه با مولوتف و اقامت او در مسکو سه هفته بود. و روز ۱۹ اسفند به ايران باز گشت و قرار شد مذاکرات با سادچيکوف سفير شوروی، در تهران ادامه يابد. و در دوستی با سفارت شوروی تا آنجا پيش رفت که چندماه بعد با شرکت حزب توده و حزب ايران کابينۀ ائتلافی تشکيل داد.
راوی به تفصيل شايعات مربوط به مداخلۀ آمريکا و تهديد مسکو از جانب ترومن را زير و رو می کند و به همان نتيجه می رسد که تورج اتابکی، رسيده بود و آن را نادرست می خواند اومی گويد : " در آستانه ی سفر سادچيکف به تهران، طرحی سرّی پيرامون مسئله ی نفت و فرا خواندن نيروهای شوروی از ايران در وزارت خارجه ی آن کشور آماده می شد. در نامه ای که همراه اين طرح برای تصويب نهائی از جانب مولوتف به استالين فرستاده شد آمده است که طرح مزبورمی بايست در ۲۷ اسفند ۱۳۲۴ .... هنگام سفر سادچيکوف به تهران در اختيار او قرار گيرد تا در جريان مذاکره به نخست وزير ايران تسليم گردد. اين همان تاريخی است که قوام به علاء دستورداد شکايت خود را نسبت به حضور نيروهای شوروی و .... ..در شورای امنيت عنوان سازد. معلوم نيست آيا تصميم ايران برای مراجعه ی مجدد به شورای امنيت، سفر سفير شوروی به تهران را سرعت بخشيد يا نه ؟ اما مسلم است که شوروی طرحی را تهيه کرد که طی آن قرار بوددر قبا ل ايجادشرکت مختلطی درمسئله ی نفت شمال، نيروهايش را از ايران فرابخواند؛ اقدامی که پيش ازطرح مجدد شکايت ايران درشورای امنيت در دستور کار قرار گرفته بود." و بعد به ابراز ترديد در شايعات نقش آمريکا در تصميم شوروی می پردازد اما فرصت را برای نمايش نفرت ضدکمونيستی خود از دست نمی دهد.و از اسناد آمريکايی نقل می کند : " قوام با آگاهی از دشواری هايی که مسکو با آن روبه رو بود، طی گفتگويی پيرامون تحولات آتی، خطاب به سفير آمريکاچنين گفت : اگر شوروی بتواند به هدف هايش يعنی نفت و آذربايجان دست يابدچنين خواهد کرد. اما اگر مجبور باشد بين اين دو يکی را انتخاب کند، اطمينان دارم که آذربايجان را قربانی خواهد ساخت."
او با اين نقل، می خواهد جنايت قوام را در حمله به آذربايجان به دوش شوروی بارکند : "تا اين پيشگويی به ثمر بنشيند، هنوز فرصت زيادی باقی بود؛ فرصتی که طی آن ، قوام از دفاعی فعال به تهاجمی سازمان يافته گذرمی کرد.با خروج آخرين سربازشوروی ازآذربايجان در اردی بهشت۱۳۲۵ ... تدارکی همه جانبه برای دست زدن به چنين تهاجمی درعرصه های گوناگون نبرد آغاز شد. " ــ "شانزدهم آذرماه ۱۳۲۵ ، هفت ماه پس از امضای معاهده با شوروی، قوام فرمان اعزام نيروها ی ارتش را به آذربايجان تحت عنوان " نظارت برانجام انتخابات" صادر کرد." ــ و" خطاب به علاء نوشت.: "... قريباً قوای کافی به تبريز فرستاده خواهد شد و چون متصديان امور آذربايجان با اين تصميم جداً مخالفند، ناچار مبارزه و زد و خورد پيش خواهد آمد. بديهی است تا قوای مورد اطمينان به آذربايجان نرسد انتخابات به صورت قانونی انجام نخواهد شد و دولت برای برقراری اقتدار خوددر آذربايجان، در اجرای اين تصميم مقاومت خواهد کرد. نظر به اين که........ بهانه ای برای مداخله به دست مأمورين شوروی ندهد، لازم است ..... ... به دبيرکل شورای امنيت نوشته شود.... که نظر به اين که مسأله ايران در شورای امنيت باقی مانده است، ...اميدوارم شورای امنيت مراقبت خود را ادامه داده ...موضوع در شورای امنيت مهياو آماده باشد و همين که دستورداده شد رسماً در شورا به جريان افتد..."
ازاين جا اونظير يک گزارشگر کشتی، درگفت وگوهای قوام با "آلن" سفيرآمريکا حضور می يابد و جزئيات انديشۀ قوام را در مرحلۀ نهائی کشتی با حريف غول پيکرـ شوروی ــ به خواننده انتقال می دهدتا ثابت کند آمريکا و بيشتر انگليس با رد قراردادنفت موافق نبودند. اما ناگهان به ياد می آورد که درلحظات خطيرواکنش سفير شوروی،از تأخير قوام در بردن قرار داد نفت به مجلس، جرج آلن با حضور در انجمن روابط فرهنگی آمريکا، و اعلام پشتيبانی کشورش از ايران گفت " هرقراردادی ميان دولت ها، می بايست آزادانه و عاری از تهديد و ارعاب باشد. " . که البته اين طور هم می توان تعبير کرد که آلن، به مجلس برای رد مقاوله نامۀ نفت با شوروی قوت قلب داده بود. و در ۳۰ مهر ۱۳۲۶ مجلس مقاوله نامه را رد کرد.
تا آخر فصل راوی در تجليل قهرمانی که روی سکوی قهرمانی برده، به تکرار ترجيع بند مألوفش می پردازد، وبا ياد پيروزی های قوام برشوروی درواقعۀ جنگل، و در"معاهدۀ خوشتاريا" و.. سکوی خيالی را گل باران می کند.
اما، تا اينجا ــ و تا آخر سرگذشت ــ يک واقعه را که در بازی های پشت پرده اتفاق افتاد، زيرخاکستر می گذارد که جای تعجب است: در صفحۀ ۱۸۵ " فراز و فرود فرقۀ دموکرات آذربايجان" آمده است که " شاهزاده اشرف پهلوی با سفر خود به شوروی، نقش معينی در اتخاذ روش سخت از جانب رهبران شوروی نسبت به رهبران آذربايجان ايفا کرده است. بيستم ژوئيه (۶ مرداد ۱۳۲۵) استالين ، اشرف پهلوی را به حضور پذيرفت. در اين ديدار مولوتف وزير امور خارجه نيز حضور داشت. ــــ روز بيست ويکم ژوئيه بنا به فرمان شورای عالی اتحاد جماهير شوروی، يک قطعه نشان پرچم سرخ کاربه اشرف پهلوی اعطا شد. اعطای اين نشان به خاطر " خدمات برجستۀ" او در جمع آوری اعانه در ايران برای فرزندان يتيم نظاميان شوروی بود که درجنگ به قتل رسيده بودند. ـــ اشرف درمراجعت ازشوروی، در کنفرانسی مطبوعاتی در سعدآباد اظهارداشت:" ژنراليسيم استالين نسبت به ملت ايران احساساتی خيرخواهانه دارد. به طور کلی رهبران شوروی نسبت به ملل کوچک نظر احترام آميزی دارند و از حقوق و استقلال آنها دفاع می کنند". سفر شاهدخت اشرف پهلوی به مسکو، از رويدادهای جنجال آفرين آن زمان بود و مدت ها با "پالتو پوست اهدايی استالين" موضوع گرم مطبوعات شد.

۷

راوی هنوز ازوسوسۀ قهرمان پروری، دل نمی کند؛ و در فصل هفتم، با باز گشت به عقب، تازه به شاه بيت روايت خود می رسد ؛ که بايد فتح نامۀ جنگ با استالين، را برای نجات آذربايجان، به گردن قوام بياويزد، و به قدری در اين کار شتاب دارد، که برای کشاندن استالين به صحنه، حتی زمان را گم می کند. فصل هفتم اين طورشروع می شود:
" تابستان ۱۳۲۴ (۱۹۴۵)، در گرماگرم تدارک اشغال ايران توسط ارتش سرخ،‌ باقروف، ...... به مسکو احضار شد. استالين اورا فرا خوانده بود تا در اقدامی همه جانبه، "آزادی‌" ايران را سازمان دهد ...." و "بريا" را هم روی صحنه می آورد تا خوف دستگاه امنيتی استالين هر چه بيشتر در خاطر خواننده جا بيفتد؛ و بعد به وصف "فروپاشی نظام رضاشاهی" و صحنۀ فرار مردم آذربايجان از برابرارتش سرخ می پردازد وچندان داد سخن می دهد؛ که نه تنها خود او، بل هشت يا يازده مشاور معتمد او، از دوست و خويش و ويرا ستار نيز متوجه نمی شوند روزحملۀ ارتش سرخ شوروی و ارتش انگليس به ايران، سوم شهريور۱۳۲۰ (۱۹۴۱) بود؛ نه ۱۳۲۴ ( ۱۹۴۵ ) که چندماه بود،جنگ دوم تمام شده بود.
آذربايجان هم، در اين توصيف، سيمايی مفلوک و "باسمه يی" دارد. و آن چه نا ديده و نا گفته می ماند، واقعيات آن روزگاراست که تاريخ را می سازد: استقرار نظام مشروطه به جای سلطنت مستبد قبيله يی، درکشوری وسيع و عقب مانده، با آميزه يی‌ ازاقتصاد شهری نوپا و "کمپرادور" و اقتصاد روستايی وعشيره يی، ازبسيارجهات شبيه حکومت و تقسيم قدرت در افغانستان امروز بود. اجتماع روحانيان و سران ايلات، و کارگزاران نظام استبداد با خواست های متفاوت ومحافظه کارانه دردولت ومجلس شورا، که نظام مشروطه را نمايندگی می کرد، تحمل تک صدا های برخاسته از انقلاب و مطالبات آن را نداشت و نيازهای جامعه را نمايندگی نمی کرد. مجلس شورا، هنگام طرح گزارش های عصيان دهقانی گيلان و آذربايجان و راه ندادن مالکان به ده، به دفاع از مالکيت وبهره کشی مبتنی بر نظم "ارباب ـ رعيتی" برخاست و از دولت خواست مرتکبان را مجازات کند.
اما هنگامی که مؤسسان حزب دموکرات ايران، اساسنامۀ حزب را می نوشتند، آگاهانه ضرورت تغيير اين نظام را نشانه گرفتند و اصلاحات ارضی را در برنامۀ حزب گنجاندند. کودتا که آمد، طراحان آن، دانسته، به سراغ نيروی قزاق رفتند که با نیّات افسران تزاری و برای خدمت به سلطان تربيت شده بود وازميرپنجی حمايت کردند که بايد جوانی مذهبی عصا کش او می شد. مردی که خشونت و خلق و خوی‌ جاهلی را با فروتنی در برابر قوی آميخته بود. و به قدرت که رسيد، همراه با برنامۀ حکومتی که به دستش داده بودند، کوشيد به نظام "اربا ب ـ رعيتی " رونق بدهد. و خود با جمع آوری املاک فراوان،‌ نماد اين نظم شد. "ايجاد امنيت" را از اين معبر عبور داد و جای ژاندارمری رابه "امنيه" سپرد که افسران قزاق اداره می کردند. "امنيه" تنها به ارباب خدمت نمی کرد بلکه خودش هم گرگ سيری ناپذيرروستا ها بود. و نفرت ووحشت روستا نشينان از"امنيه" به حدی بود که پس ازسوم شهريور، اتفاقاً قوام، نام امنيه را به ژاندارم تغيير دادتا به بحث ستم اجتماعی بيست و چند سالۀ آن در افکار عمومی پايان دهد (گو اين که تغييرنام چيزی از اقتداراين نهاد نکاست). ازسال ۱۳۲۳ درمحافل سياسی ضرورت اصلاحات ارضی مطرح شد و روزنامۀ" داريا" بحث را دنبال می کرد؛ کاری که از تبليغات سياسی حزب توده جدا بود و نشان می داد که نظم استوار " ارباب ـ رعيتی" نقطۀ گرهی مسائل جاری و آيندۀ کشور است. (موضوعی که چند سال بعد، توجه برنامه ريزان "اصل ۴ ترومن" را در ايران جلب کرد و درگيرو دار"جنگ نفت" کارشناسان آمريکايی به سفرتحقيقی دراز مدتی در سراسر استان های ايران پرداختند. و نسخۀ اصلاحات ارضی را نوشتند. و با بيدار باش آنها، شاه برای فروش املاک خود پيش قدم شد و نمونه وار چند ده از املاک سلطنتی را در ورامين فروخت وبه سرمایۀ بانک عمران اختصاص داد. )
اما، نظام "اربا ب ــ رعيتی" که بند پای ايران درعبوراز مرحلۀ فئودالی بود، پایۀ حکومت مشروطۀ سلطنتی هم به حساب می‌آمد، و تخت شاهنشاهی، روی آن استوار شده بود. دهقانان سربا ز به شاه می دادند، برای کشور خواربار تأمين می کردند، موقع انتخابات، مالک و امنيه آنها را پای صندوق های رأی می بردند و به نام آنان وکيل مجلس از صندوق ها در می آمد. مالکان، به نسبت جمعيت روستاهاشان در انتخاب نمايندگان مجلس سهم داشتند. مالکان، تنها مالک نبودند ؛ بازرگان هم به شمار می‌آمدند. نمايندگان پارلمان ايران، به فرمان شاه و اجرای وزارت کشور و همدستی مالکان، دست چين می شدند. بعد از سوم شهريور هم که شيوۀ ابلاغ ليست از تهران برای انتخاب نمايندگان، در جهت افزايش بيشتر نقش مالکان تعديل شده بود، باز سهم دربار، رعايت می شد.
حتی در دورۀ اشغال، نمايندگان محدود حزب توده، که همه از مناطق شمالی به مجلس راه يافتند، از تراضی مالکان با مقامات اشغالگر به نمايندگی رسيدند. و چنين مراوده يی بين آنها وجود داشت . درآذربايجان، که پايگاه مالکان بزرگ بود، اشغالگران روس، با اربابان روابط دوستانه و نزديک داشتند. و هنگامی که "ليقوانی" مالک بزرگ و سخت گير آذربايجان، در نزاع مسلحانه با دهقانا نش کشته شد، (وسازمان جوانان حزب توده، مشوق زد و خورد بود) فرماندهان ارتش سرخ در آذربايجان از اين حادثه خشمگين شد ند و ازحزب توده که باعث مرگ يک دوست ارتش سرخ شده بود، بازخواست کرد ند.
حکومت در قلمرو مالکيت ده، به مالک تعلق داشت. و مالکان، حاکم واقعی بودند؛ ژاندارم يا امنيه، در اختياراربابان، وسازمان های دولتی، در خدمت آنان بود.و هرچه از پايتخت فاصله بيشترمی شد، اقتداراربابان افزايش می يافت ، ودر تماس با شهرها، روستاييان با محروميت ها شان آشنا می شدند. دهقانانی که هرسال چند ماه زمستان رادر شهر ها به کار می پرداختند، در بازگشت به ده، چشمانی باز داشتند. در شهرها نيز، جامعۀ وابسته به اقتصاد سنتی روستايی، وضع بهتری از جامعۀ روستايی نداشت و نگران آينده بود.

قوام، پس از بازگشت از مسکو، حزب دموکرات ايران را تأسيس کرد. و در اردی بهشت ۲۵ به دعوت قوام، پيشه وری با هیأتی از رهبران فرقه برای مذاکره به تهران آمد. و دربرابر روش سخت او، در مذاکرات، سرانجام سا دچيکوف، پيامی را که استالين برای پيشه وری فرستاده بود، به وی نشان داد. پيامی که پيشه وری را به توافق با تهران می خواند. و دور نهائی مذاکرات در آذربايجان دنبال شد. و با امضای موافقت نامه يی به پايان رسيد. و قوام درمرداد ماه ۲۵ کابينۀ ائتلافی (با سه وزير ازحزب توده و يک وزير از حزب ايران) تشکيل داد. راوی که آن همه در اسنادش به اسرار جلسا ت محرمانۀ استالين و باقروف و.. واقف بود، درگزارش چند سطری کابينۀ ائتلافی، مرتکب دواشتباه می شود؛ يک ـ فريدون کشاورز وزير فرهنگ را وزير پيشه و هنر معرفی می کند. دو ـ ايرج اسکندری وزير پيشه و هنر را، وزير صنعت و تجارت. (که معلوم نيست اين نام را از کجا آورده است.)
توافق های دولت با "فرقۀدموکرات" در تهران استقبال شد. روزنامه های عضو جبهۀ آزادی، آن را طليعۀ گشايش سياسی در کشور تلقی کردند. ولی اين خوش بينی بی دوام بود. بازی سياسی "قيام جنوب" که بازيگرانش چند خان از سران ايل های جنوب بودند و مزدشان را با تصرف بندربوشهر وچند شهر ديگر در جنوب، وغارت انبارهای گمرک بوشهرگرفتند، به آرمان استقرار دموکراسی در کشور پايان داد و قوام، با کراوات سرخ به ملاقات هم گامان چپ خود رفت. و از تهران راه حمله به آذربايجان را هموار ساخت.
در گزارش گرايش ناگهانی سياست قوام از چپ به راست و از راست به چپ، جز نمايش خصال يک سياستمدار بی پرنسيپ، و غير قابل اعتماد، راوی ، سایۀ شاه و عوامل انگليسی و آمريکايی راهم روی اين جا به جايی ها نشان می دهد. اين درست است که در علم کردن "قيام جنوب"، علاوه بر قوام، شاه و سياست انگليس و آمريکا نيزحضور جدی داشتند ويا سرهنگ بختيار مدت ها بود با حضور در قلمرو ذوالفقاری ها، و هدايت فعاليت های چريکی در زنجان و حمله به تبريز به عنوان طلایۀ قوای اعزامی، ازسوی ستاد ارتش و شاه، مأموريت داشت.

اما، آن چه در چند صفحۀ آخر فصل هفتم، از راوی می شنويم ديگر آن صلابت حماسی را ندارد: راوی با دلتنگی‌ شرح می دهد که چگونه پس از آن که مجلس پانزدهم مقاوله نامۀ نفت ايران وشوروی را رد کرد شاه ديگر قوام را جدی نگرفت. ونمايندگان مجلس ازدوراوپراکنده شدند. "جرج آلن" سفير آمريکا، حمايتش را از او برداشت و انگليس که ادامۀ صدارت قوام را برای "شرکت نفت انگليس" و مسألۀ بحرين، خطرناک می ديد به مخالفان قوام پيوست. و قوام بار سفر فرنگ بست.( راوی ، پس از بيان نقش خواهر شاه در جلب نظر نمايندگان مجلس به مخالفت با قوام از اميرتيمور کلالی نقل می کند : " وقتی علت امررا پرسيدم گفتند هيچ علتی ندارد، جز اين که قوام السلطنه دشمن ما است" وبعد در يادداشت ۳۰ ضمن دادن نشانی منبع، می گويد شاهزاده اشرف پهلوی به رغم نظری که دربارۀ قوام ابراز کرده بود، در تيرماه ۱۳۳۱ از انتصاب او به مقام نخست وزيری حمايت کرد.) . می دانيم که حزب دموکرات قوام هم با آن همه سر وصدا با شتاب به فراموشی سپرده شد و مبلمان حزب را يک روزنامه نويس درباری، بار کاميون کرد و برد!
ولی قوام که رفت، روزنامه های طرفدار او، بيکار نماندند و به شدت با دولت های بعدی مخالفت می کردند. تا در دولت حکيمی پرونده يی دربارۀ فروش جواز در حکومت قوام، تشکيل شد. موضوع دادن جواز ورود کالا های در انحصار دولت، به اطرافيان و هوا داران قوام زبانزد خاص وعام بود. و به شوخی روز تبديل شده بود. قوام چنان که درکتاب آمده، به ايران بازگشت و" با شاه ملاقات کرد و پرونده مختومه" وآتش بس اعلام شد.

اين جا اين سؤال پيش می آيد که راستی قوام ، استالين را باطرح مقاوله نامۀ نفت فريب داد؟ وآيا مسکو سر آن داشت که آذربايجان را از ايران جدا کند؟ حتی مرور کتاب حاضر که با جهت گيری تدوين شده، نشان می دهد سياست دولت های پيش از قوام،که محرمانه سرگرم کار دادن امتياز نفت شمال به کمپانی های آمريکايی بودند، در برخورد با واکنش روس ها مسأله آفرين بود. به همان دليل که آنها نمی توانستند امتياز نفت به روس ها بدهند، روس ها هم که دريای خزر را به روی خارجی ها بسته بودند، نمی توانستند موافق حضور آمريکايی ها يا انگليسی ها در آنجا باشند. بايد برای رد کردن تقاضای آنها تدبيری می شد تا کار به قهر و خشونت نينجامد. واقعۀ آذربايجان مولود خشمی بود، که با زمينه های اجتماعی رژيم شاه در کشور، درهرنقطۀ ديگر هم می توانست وقوع يابد. برای استالين و کرملين، همان دست يافتن به رد مقاوله نامۀ نفت ازجانب مجلس، کفايت می کرد تا مطمئن شوند که راه ورود آمريکابی ها را به دريای خزر بسته اند. و اين همان کاری بود که پس از جدال سياسی چند ساله ، و سقوط چند کابينه، سرانجام قوام انجام داد.
اما، آرمان تشکيل آذربايجان واحد، يادگار دولت مستعجل مساواتی ها بود،و آنها بودند که در آرزوی تشکيل دولت مستقل، نام قفقاز را به آذربايجان تبديل کردند و اين بذر را افشاندند. هنگامی که پيشه وری حکومت فرقه را تأسيس کرد، طبيعی بود که باقراف، و حکومت قفقاز شرايط را برای بر آوردن آرزوی قديم مغتنم بشمارد. و اين اتفاقی بود که افتاد. و اگر اقتدار مسکو، راه باکو را نمی بست سرنوشت چيزديگر بود. حق با راوی است که انگشت روی دو سياست متفاوت، در کرملين می گذارد.
( باقراف، در ابراز نارضايی از مذاکرات قوام در مسکو ، سه روز پس از قوام در مسکو ــ فوريه ۱۹۴۶ ــ‌ به استالين و مولوتف نوشت : " در آذربايجان ايران، افکارعمومی سفر قوام به مسکو را دنبال می کند. محافل ارتجاعی اميدوارند که قوام بتواند درمذاکرات خود، برای خاتمه دادن به جنبش دموکراتيک آذربايجان جلب موافقت کند. تودۀ مردم طرفدار دموکراسی اطمينان دارندکه اتحاد شوروی به قوام امکان نخواهد دادکه منافع حياتی آذربايجان را به خطر اندازد. ... خود دموکرات ها قوام را به عنوان دشمن جنبش های دموکراتيک ايران می شناسند. آنها ناراحتی خود را پنهان نمی کنند، زيرا بيم دارند که قوام اعتماد اتحاد شوروی را جلب کند. درسال ۱۹۰۸ هنگام محو انقلاب ملی در آذربايجان و قتل ستارخان رهبر خلق آذربايجان، قوام وزير داخله بود و نيز هنگامی که در سال ۱۹۲۰ جنبش آزادی بخش ملی گيلان را تار و مار کردند و ميرزا کوچک خان را به قتل رساندند، قوام عضو حکومت بود." ــ ص ۱۳۳ فراز و فرود فرقۀ دموکرات.. ــ اين ابراز نگرانی، تنها بيان ناراضی باقراف نيست؛ نشانی هم از رشتۀ تسبيحی دارد که راوی، دانه های آن را تا "آخرين فريب استالين از تدبيرسياسی قوام " فصل به فصل افزوده است. و در تمام طول کتاب، پرده گردانی می کند!)

با چنين زمينه يی ، آنچه با فرمان قوام و رهبری شاه و حادثه آفرينی ارتش و مالکان، در آذربايجان خالی از نيروی بيگانه اتفاق افتاد، چه نامی می گيرد؟ آيا کسانی را که سرزمين بی دفاع خودی را به خون و آتش و ويرانی کشيدند، تاريخ می بخشد؟ آيا می توان آنان را که در آذربايجان "کارناوال خون وآتش" راه انداختند، با وجدان آرام ازسکوی قهرمانی بالا برد؟

۸

سرانجام به فصل هشتم می رسيم . فصل پايانی؛ فصلی که لحن حماسه سرايی روايت، جای خود را به سوگ سرايی می دهد . و راوی اندوهگين از سرنوشت قهرمانش، فرصت می يابد تا با قهرمانی که مردم انتخاب کرده اند، و تاريخ اورا می ستايد، به ستيز برخيزد و هرچه دشمنان طی بيش از پنجاه سال ساخته و پرداخته اند، وهنوز می سازند تا نام قهرمان مردم را بيالايند، پشتوانه ومرجع پژوهش خود کند. و در اين کار، لگام را به دست احساسات می دهد و چشم بر بديهيات حاکم بر ايران و منطقه می بندد، و نشان می دهد که چرا درطول روايت صد ساله اش "رمانتيسم" را با پروازدرسطح، جانشين واقعيات فضای روايت ساخته است. و از آن فراتر، با احساسی حق به جانب ازتلاش های چند سالۀ قوام نزد خارجی ها وتوسل های مکرر به سفيرا ن آمريکا و انگليس برای بازگشت به نخست وزيری گزارش می دهد.
فصل با اين جملات گشوده می شود" تيرماه۱۳۳۱ ، ماه ناکامی ها، ماه آخرين نبرد نافرجام قوام برای بازگشت به قدرت و نجات ايران بود. او در تدارک چنين بازگشتی که زمينه های آن را از ماه ها پيش هموار ساخته بود، چهار هفته پيش از سقوط مصدق، برای نخستين بار با ميدلتون، سفيرانگليس، درتجريش ملاقات کرد" ـ "جزئيات اين ملاقات پنهانی که به توصيه ی هندرسون، سفير آمريکا، صورت گرفته بود، حاوی نظريات کارگزار سياست بريتانيا در ايران پيرامون ضرورت سقوط کابينه ی مصدق وجايگزينی آن بادولتی جديد بود" ،" جزئياتی که از کوشش همه جانبه ی قوام برای جلب رضايت خاطر ميدلتون در انتخاب وی به عنوان جانشين مناسب مصدق حکايت می کرد." ـ "او پيشاپيش، در جريان گفتگويی سه ساعته با هندرسون، به چنين تفاهمی دست يافته بود." !
و ازگزارش سفير بريتانيا ، نقل می کند:" قوام ... چند بار از باور"غير قابل تزلزل" خود نسبت به ضرورت دوستی با انگلستان برای ايران سخن گفت " و اين که .. اگر قدرت را در دست بگيرد " رابطه ی سنتی با بريتانيا را تضمين می کند و خواهان مشارکت مجدد انگلستان درامورصنعت نفت کشور خواهد بود ..." و باز به گفته ی ميدلتون رو می آورد که : " ايران بيش از هرچيز به دولتی قدرتمند نياز داشت... که روش های عوام فريبانه را ترک گويد و .. دست به اصلاحات زند.. " و "قوام کلمه به کلمه با اظهارات سفير انگليس موافقت کرد." !
و با استناد به اسناد محرمانۀ آمريکا و انگليس، سابقۀ کوشش های قوام را برای جلب نظر دولت های انگليس و آمريکا، به تابستان ۱۳۲۹ (زمان نخست وزيری رزم آرا) می رساند؛ کوشش هايی که بنا بر مخالفت انگلستان و آمريکا، هربار با ناکامی روبه رو گرديد. و نتيجه می گيرد که " برنامه ی قوام مدت ها پيش از نخست وزيری مصدق آغاز شده بود...و طرحی از پيش ساخته برای حذف مصدق نبود" ... تا " سرانجام، درمهمانی شام سفير ترکيه در ۱۸ خرداد۱۳۳۱، که با تدارک قبلی برای ملاقات هندرسون و قوام ترتيب يافته بود، به انزوای سياسی او پايان داده شد " واين جا، راوی به لحن حماسی خود بازمی گردد : " قوام با شرکت در ضيافتی رسمی ... باز گشت خود را به صحنه ی نبرد اعلام می کرد. بازگشتی که حضور سردار فاخر حکمت رئيس مجلس ، حسين علاء وزير دربار، و ابراهيم حکيمی و علی منصور نخست وزيران سابق ، و سفرای چند کشور اروپايی نيز در کنار هندرسون، معنايی خاص به آن می بخشيد " و يک " نکته ی پرمعنای ديگراز مهمانی " که :" هندرسون از قوام با عنوان "جناب اشرف" ياد کرد ... که از تأييد او درمقام نخست وزير آتی .. حکايت می کرد"!
اين نشستن در طبقۀ بالا و چشم بستن بر آنچه در تمام مدت بر کشور وبرجنگی که ديگر از پرده بيرون افتاده و شاه و توانايی هايش را و دولت دکتر مصدق و حمايت های ملت را رو در روی هم قرار داده است، به روزهايی بر می گردد که حاميان خارجی قوام توسل شاه را به خشونت و سرکوب مقاومت مردم حمايت می کنند.
راوی، ماجرای نفت و کشاکش ايران و انگليس را که با آغاز فوران نفت از چاه های مسجد سليمان شروع شده بود: با حضور وزارت درياداری بريتانيا در کمپانی " بريتيش ـ پتروليوم" که انگلستان پایۀ نخستين تخلف را در قرارداد دارسی گذارد. با اعمال روش های استعماری منجر به تبديل خوزستان به سرزمين باير، با هدف تأمين نيروی کار ارزان برای صنعت نفت ـ در حالی که به تأکيد کسروی، در مقام محقق، خوزستان استعداد تأ مين غلّۀ تمام کشور را داشت ــ با تحميل قرارداد ۱۹۱۹ ، که ايران را رسماً زير پرچم بريتانيا می برد. و باخودداری احمد شاه ازتأييد قرارداد ومخالفت افکارعمومی با آن، ترتيب کودتای سوم اسفند، و ده سال بعد، که مشاوران رضا شاه اورا به شوق ثروت تاراج شدۀ نفت به کارزار کشاندند، تنبيه رضا شاه، با تجديد قرارداد دارسی، و تمديد شصت سالۀ آن، وواداشتن او، به حبس وقتل تيمورتاش، نزديک ترين محرم سياسی خود. ودرمجموع ، برقراری ارادۀ کمپانی نفت بر ادارۀ کشور. هنگام اشغال ايران نيزرفتاری که با رضاشاه شد؛ وشرايط استعفا وتبعيدش ازايران که شايستۀ مأموری دست نشانده ووظيفه نشناس بود. وبا پسر وجانشين وی (که تا ازسرسپردگی و تسليم مطلق او اطمينان نيافتند، سا یۀ دست روی سرش نگرفتند.) نمی بيند تا بتواند اختلاف شاه با ملت را، در ماجرای ملی شدن نفت تا حد "اختلاف شخصی شاه و مصدق" تقليل دهد. و به راحتی می گويد: "۲۵ تيرماه ۱۳۳۱، مصدق در پی اختلاف با شاه که ظاهراً بر سر تصدی مقام وزارت جنگ پيش آمده بود، استعفا داد. وشاه فرمان نخست وزيری قوام را صادرکرد"
راوی نمی خواهد بداند که از سال ۲۲ زمزمۀ غارتگری کمپانی انگليسی طی ۲۵ سال بهره برداری از منابع نفت جنوب،از افکار عمومی به محافل اجتماعی و مطبوعات کشيده شد و "کافتارادزه" که شکست خورده ايران را ترک می کرد، نظرها به سوی " بريتيش پترليوم" برگشته بود؛ به سوی کمپانی انگليسی که هم منابع نفت جنوب را به غارت می برد و هم در تمام شؤون مملکت مداخله داشت. و حضورش در مجلس، مطبوعات، دولت، مقامات نظامی و اداری استان خوزستان عادی شده بود و همه جا اراده اش را پيش می برد؛و اين جدا از اختيار سرنوشت پنجاه هزار کارگر بود که با شرايط بسيار دشوار، در سرزمين سوزان جنوب کار می کردند. و با ورود به " سرزمين نفت" ديگر از خود اختياری نداشتند.
در حوزۀ نفتی خوزستان، الگوی روابط کار مندان و کارگران با کادر انگليسی، روابط مناطق مستعمره بود . دورۀ اشغال، که آزادی فعاليت های سياسی و اجتماعی را با خود آورده بود، چند بار بين کارگران موج اعتصاب برانگيخت و طبيعی است که قوای نظامی، درخدمت کمپانی،اعتصاب ها رامی شکستند و کارگرانی را که چشم باز داشتند، ازکارگاه ها می راندند.
دولت ها در تهران با نمايندگان کمپانی بر سرمطالبات مالی درازمدت که داشتند به مذاکره نشستند. مذاکره يی‌که از تمامی نبود. اول هژيرشروع کرد. بعد ديگران، تا نوبت به گلشاييان رسيد و"طرح گس ــ گلشاييان "همان طور دردستورمذاکرات ماند. اما مردم،مطالبات ديگری داشتند. آنها می خواستند يوغ رابطۀ استعماری کمپانی را از گردن کشور بر دارند. حضور استعمار انگليس که درکمپانی نفت تجسم يافته بود، و در امور جاری دولت ها نيزمداخله می کرد، برای افکار عمومی تحمل ناپذيربود. بعد ازجنگ جهانی دوم، در قلمرومستعمرات رسمی هم، حرکت ضد استعمار سربرداشته بود، حرکتی که موج فراگير وجهانی بود.
درايران، بيشتررجال سياسی ما از برکت حضور کمپانی نفت‌ انگليس، "سُم" داشتند. چنان که راوی، خيلی عادی وبا آب و تاب "سُم" قوام را نشان داد. و از روايت کوشش های دوسالۀ قهرمانش در جلب حمايت سفيران آمريکا وانگليس برای نخست وزيری، احساس شرم نکرد .

روزی که مجلس ۱۴ طرح سه ماده يی دکترمصدق را تصويب کردکه "هيچ نخست وزير، وزير و اشخاصی که کفا لت از مقام آنها و يا معاونت می کنند نمی توانند راجع به امتياز نفت با هيچ يک از نمايندگان رسمی و غير رسمی دول مجاور و يا نمايندگان شرکت های نفت و هرکس غير از اينها مذاکراتی که اثر قانونی دارد بکنند يا اين که قراردادی امضاء نمايند." وجدان برانگيختۀ ملی بود که در تصميم مجلس تبلور می يافت. و اين اراده از همان جا کندن ريشۀ استعمار انگليس را هم از ايران، هدف گرفت. و دربار به عنوان پايگاه اصلی استعمار، به مقاومت دربرابر اين اراده ايستاده بود و خود را رأس وتصميم گيرندۀ امر نفت می دانست. برجسته شدن حضور آمريکا درايران نيز عاملی بود که به پيچيدگی اين مبارزه کمک کرد. به زودی دولت های ايران عادت کردند که بودجۀ خود را از محل "اصل چهار" ترومن تأمين کنند. و کارشناسان آمريکايی ، گره اصلی مشکلات ايران را در ساختار نظام روستايی، نشانه گرفتند. آنها با اين هدف گيری، البته از کنار نقش استعماری شرکت نفت انگليس، با برداشتی ديگر، با سکوت گذشتند. در حالی که در تمام امور، حضور خود را نشان می دادند.
قدرت نظامی، که ميراث اصلی رضا شاه برای فرزندش بود، به شاه وفادار مانده بود و در تمام مدت اشغال، حکومت نظامی، با ارادۀ شاه حافظ دولت هايی بود که او در دورۀ تضعيف مجلس، حق تعيين رياست آنها راازمجلس سلب کرده و به خود اختصاص داده بود. و از زمان "اشغال"، ادامۀ حکومت نظامی به صورت امری عادی ، پا برجا مانده بود. ارتش و شهربانی و ژاندارمری، پايگاه های خاص شاه به حساب می آمد و مجلس و دولت جواز دخالت در امور آنها نداشتند. اما اعمال ارتش، شهربانی و ژاندارمری‌ به حساب دولت ها نوشته می شد. در کابينه ها، تعيين وزير جنگ حق شاه بود. وزير جنگ ، در کارهايش با شاه سروکار داشت و حضورش در کابينه، تشريفاتی بود. وزارت کشورنيزازنقاط کليدی به حساب می آمد و آن سال ها،معاون ثابتی داشت که متخصص امرانتخابات بود وبه اين مناسبت يکی ازسوژه های دائم مطبوعات، حساب می شد و مسؤوليت بيرون آوردن ليست نمايندگان "تأييد شده" با او بود.
به دنبال نمايش تيراندازی به شاه، و برقراری حالت فوق العاده، و اختناق شديد مطبوعات، دولت به تدارک انتخابات مجلس ۱۶ پرداخت که آشکاربود چه مأموريتی برعهده دارد. کمپانی
نفت، و وابستگا نش، فارغ از حضور حزب توده، با دست باز به فعاليت پرداخته بودند، و بايد، تکليف جدال بالا گرفتۀ نفت در آنجا روشن می شد. علی رغم شدت عمل حکومت نظامی، دکترمصدق برای دفاع از آزادی انتخابات، پيش آمد و ابتدا دردربار، متحصن شد. و جمعی از شخصيت های مطبوعاتی و اجتماعی به وی پيوستند. وبعد محل تحصن را به مجلس انتقال داد. درميان کسانی که به تحصن پيوستند،نام هايی مثل ارسلان خلعتبری ،عميدی نوری،مدير"داد" وملکی مدبرروزنامۀ ستاره ديده می شد، و به تجمع اين مدافعان آزادی انتخابات، بود که نام "جبهۀ ملی " داده شد. با آن که هيچ وجه مشترکی در گرايش های سياسی و اجتماعی، با هم نداشتند و جمعی از آنها پس از پايان تحصن خود را از مبارزۀ مشترک، کنار کشيدند. اما، نامی که در دورۀ تحصن، علم شده بود، از طرف اصناف، بازار، و دانشگاهيان وفادار به دفاع از آزادی انتخابات، تا پايان انتخابات مجلس ۱۶ حفظ شد و گروه های ديگر به آن پيوستند. و نمايندگانی که با اين پرچم به مجلس راه يافتند، در مبارزه يی که درون مجلس در گرفت، رابطۀ خود را با دکترمصدق که مبارزه با کمپانی و با حضور استعماری انگليس را اعلام کرده بود زير اين نام نگاه داشتند و پاره يی از آنان تا جنبشی که مصدق، رهبری می کرد، با افق های سياسی و اجتماعی شان تصادم نيافت، در اين مسير با اوماندند. و بعد به دشمنان او پيوستند. و در صف مقدم دشمنان ، قرار گرفتند. گرنه، جبهۀ ملی، يک سازمان از پيش برنامه ريزی شده و دارای ديسيپلين حزبی نبود. و باکودتای ۲۸ مرداد بود که وفاداران به راه وروش دکتر مصدق، و کسانی که طی پنج سال مبارزۀ پی گير و رسمی او عليه استعمار، بينش ملی يافته بودند، اين نام را سپر سازمانی مبارزات خود ساختند.
راوی می گويد:"شاه ،هرچند با ترديد وتعلل، ازمدت ها پيش در فکرکنارگذاشتن مصدق ... بود....اما تمايلی به بازگشت قوام نداشت...حسين مکی می نويسد شاه تا آخرين دقايق مردد بود. اوهمان قدر که از استعفای مصدق نگران بود، دو چندان از روی کار آمدن قوام می ترسيد" و اين برای ارزش دادن به قدرت قوام است. اما ارزشی که مفهوم منفی پيدا می کند. همان طور که مذاکرات محرمانۀ قوام با سفيران آمريکا و انگليس هم، معرف بی اعتمادی آنان به اين مرد سياسی سالخورده بود.
جالب توجه است که راوی دفاع از "اطلاعیۀ نخست وزيری‌ قوام"ــ کشتی بان را سياستی دگرآمد ــ را پس از پنجاه سال به عهده می گيرد تا "کج فهمی" ميليون ها مردم آن زمان و ده ها ميليون مردم چند نسل ايران را ثابت کند : " متن تند اطلاعيه که در محتوا و کلام از صراحتی چشمگير برخوردار بود، به اعتراض و شورشی دامن زد که در تاريخ معاصر ايران با عنوان "قيام سی تير" نقش بسته است. از آن پس، نام او که خودرا به درستی "کشتی بان" سياستی ديگر می دانست، در قضاوتی نادرست و مغرضانه با خيانت مترادف شد. .." و به تفسيراطلاعيه می پردازد: او " به کوشش خود درراه "استيفای حق کامل ايران" از کمپانی نفت ايران و انگليس اشاره کرد.اقدامی که اين بار، پس از پيروزی ايران در رويارويی با شوروی، مقابله با انگلستان در مسئله ی نفت و اعاده ی حق حاکميت ايران بر بحرين را مدّ نظر داشت؛ هرچند که اين اقدام با سقوط دولت او در زمستان ۱۳۲۶ ناتمام مانده و در نخستين گام های خود به سرانجامی ناخواسته و پر شتاب رسيده بود" ! جمله را دوباره بخوانيد و قوام را در شرايط لرزان، سرگردان بين سياست شاه، و سياست سفيران انگليس و آمريکا، با اين تفسير سياسی عالمانه، پيش نظر بياوريد. قوامی که به هر تعهدی برای صدارت تن می دهد. بعد از زبان قوام، به تخطئۀ مصدق می پردازد که او" در مقابل هيچ فشاری از پای ننشست. اما بدبختانه در ضمن مذاکرات، نوعی بی تدبيری نشان داده شد که هدف را فدای وسيله کرد و مطالبه ی حق مشروع از يک کمپانی را مبدل به خصومت بين دو ملت ساخت. ".
قوام، در مقام سياستمداری معامله گر، حق دارد جای "هدف" و "وسيله" را تغيير دهد. ولی راوی چرا اين تقلب را می پذيرد و دنبال می کند؟ و به تجليل "قوام، استاد مسلم شگرد و تدبير سياسی" می پردازد که وعده می دهد : " در پيشبرد هدف های برحق ايران، در مسئله ی نفت، بيش تر بر ديپلماسی تکيه کند تا بر رويارويی آشکار؛ آن هم با امپراتوری نيرومندی که روزگاری نه چندان دور، از جنگی جهانی فاتح بيرون آمده بود." و گمان می برد در جعبۀ "شامورتی" قهرمانش، برای هر معجز سياسی، ابزاری يافت می شود!
او، بی آن که خود رابا تحريکات استعماری سفارت بريتانيا و کمپانی نفت در تهران آشنا کند،و مشارکت وهم دستی های آشکاردربار و محافل روحانی و سرسپردگان بيگانه را ببيند، به توصيف ناکام بودن مقّدر کوشش دولت برای استيفای حقوق مسلم ايران، و ضرورت کنار آمدن دولت با منافع مشترک کمپانی نفت و دولت انگلستان، حکم می دهد. و "نقش قوام را در مسئله ی فرقه ی دموکرات و خروج نيروهای شوروی .." ياد آوری می کند. که قياس مع ــ الفارق است. و بعد ملهم از شرايط امروز کشور، نظر قوام را در بارۀ حضور آن روز وزنۀ کاشانی در سياست، می آورد: " نکته ی با اهميت ديگر اعلاميه، نگاه ويژه ای نسبت به مذهب و چگونگی مبارزه با کمونيسم بود که بيان آن در چنان ابعادی سابقه نداشت. او نوشت "به همان اندازه که از عوام فريبی در امور سياسی بيزارم، در مسائل مذهبی نيز از ريا و سالوس منزجرم. کسانی که به بهانه ی مبارزه با افراطيون سرخ، ارتجاع سياه را تقويت نموده اند، لطمه شديدی به آزادی وارد ساخته، زحمات بانيان مشروطيت را از نيم قرن به اين طرف به هدر داده اند. من در عين احترام به تعاليم مقدسه ی اسلام، ديانت را از سياست دور نگاه خواهم داشت و از نشر خرافات و عقايد قهقرايی جلوگيری خواهم کرد" .

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

ای کاش راوی نمی دانست که نخستين ترور (ارتجاع سياه) ــ قتل فجيع احمد کسروی ــ در زمان نخست وزيری قوام (اسفند ۲۴) انجام شد. و نامۀ تقاضای آزادی قاتلان کسروی و منشی او، حدادپور هم ، خطاب به قوام، هنگامی که از جانب قوام در کابينۀ ائتلافی ، مطرح شد و ايرج اسکندری، با مداخلۀ دولت در کار قوۀ قضائی مخالفت کرد، مانع اقدام نخست وزير نشد و به آزادی قاتلان واقعۀ کاخ دادگستری انجاميد.
اطلاعیۀ قوام، درآن شرايط بحرانی ، به اعلامیۀ بک فرمانده نظامی شبيه بود تا سياست ــ مداری‌که با دست خالی و به پشتوانۀ قدرت دربار، و نمايندگان سياسی آمريکا وانگليس روی کار آمده است. ولی او، که به قول راوی، عادت کرده بود، يا پشت ميز صدارت بنشيند، يا پشت ميز قمار در اروپا، گويا اين بار جای بلوف زدن را از ياد برده بود. و کوشش هايش برای شکاف انداختن در جبهۀ مقابل با ناکامی رو به رو گرديد. راوی هم ــ پس از اين همه سال ــ برای ترميم و تفسير اطلاعيه، ناگزير می شود بگويد: " قوام با اعتماد به نفسی آميخته به تفرعن اشرافيت قاجار، نقش مردم و ضرورت جلب حمايت آنان را در پيشبرد سياستی که خوشبختی شان را ميسر سازد، ناديده می انگاشت" و نتيجه بگيرد که : "چنين اقدامی، امکان موفقيت اورا ..... که به هر حال امری دشوار بود، با مخاطراتی فزاينده رو به رو سا خت. "

قوام، در آن چند روز، بيکار نبود و برای کنار آمدن با مخالفان، و ايجاد شکاف در هوا ــ داران دکتر مصدق، دست به کار شد. از جمله دکتر ارسنجانی را به سراغ آیة الله فرستاد. اما مطالبات آیة الله خيلی با انتظار قوام فاصله داشت. يا قوام ، از حال و هوای او، بی خبر بود. به نقل راوی، قوام پيشنهاد انحلال مجلس را به شاه داده بود و شاه روز ۲۸ مرداد با اين پيشنهاد موافقت کرد. همچنين با استناد به جزوۀ معروف و ناياب ارسنجانی، در بارۀ سی تير، می گويد قوام ، پس از آن که بين او و آیة الله کاشانی توافقی حاصل نشد، تصميم گرفت آیة الله را از صحنه خارج کند و دستور بازداشت اورا صادر کرد. اما دو ساعت پيش از اين اقدام، راديو لندن خبر قراربازداشت را پخش کرد. و خبررسيد که سيد ابوالقاسم کاشانی ...به دربارمتوسل شده و دربار وساطت کرده تا از توقيف کاشانی صرف نظر شود. در مقابل آیة الله درنامه يی فاش کرد ارسنجانی از جانب قوام پيامی آورده بود که اگر "سکوت" اختيار کند، انتخاب شش وزير کابينه را مطابق ميل او انجام خواهد داد.
در نقل اين مطالب و مطالبی از گفت و گوهای شاه با چند تن از نمايندگان عضو جبهه، و ديدار وزير دربار، با آیة الله کاشانی ، راوی هدف روشنی را دنبال می کند: تذبذب و دو دلی شاه در برابر نخست وزيری که فرمان شاه و تصويب پارلمان را با هم در دست دارد، و بحرانی که استعفای مصدق پديد آورده، و از آن نتيجه می گيرد که ترديد شاه نقش عمده در واقعۀ سی تير داشت و قوام را قربانی کرد.
قوام پنج روزفرصت داشت. واکنش ها ی عمومی از روز ۲۸ مرداد بود که به طورجدی آشکار شد. جمعيت ها، احزاب، مطبوعات، اصناف، بازار،مدارس، دانشگاه، ادارات، کارخانه ها، به بهارستان کشيده می شدند. و در روز ۳۰ تير، تظاهرات به اوج رسيد. معروف بود که برادر شاه، شاهپورعليرضا، سوار برجيپ از برابر جمعيت گذشته وبه سوی مردم تير اندازی کرده که به مرگ چند نفر منجر شده است. منتها، شرح فجايع، خوش آيند راوی تيست.

راوی ، نتيجه می گيرد: با توجه به پيشنهاد شاه به نخست وزيری حسين مکی يا اللهيار صالح و رفت و آمد های آشکار و پنهان سران جبهۀ ملی به دربار، ملاقات علاء با آیة الله کاشانی ، نقش منفعل[!] ارتش دربرقراری آرامش و...می توان به کوشش همه جانبه ای که از جانب دربار، برای ساقط کردن قوام جريان داشت پی برد. ــ صبح دوشنبه سی ام تير ماه، چهار تن از نمايندگان فراکسيون نهضت ملی مرکب از رضوی، مشار، معظمی و شايگان، برای ملاقات با شاه به کاخ سعد آباد رفتند........ ـ بعداز ظهر سی ام تير ماه ، علاء و سپهبد يزدان پناه برای ملاقات با قوام به باغ ييلاقی سفارت آلمان درپل رومی آمدند. علاء به قوام که از اوضاع شهر اظهار بی اطلاعی می کرد گفت: "در تهران جوی خون جاری شده است" . و .... ساعت ۵ بعد از ظهر، نخست وزير، هنگامی که فرياد "مرگ بر قوام" تهران را به لرزه درآورده بود، برای ملاقات با شاه به سعدآباد رفت ...."

در تفسير وقايع بعد ازروز ۳۰ تير، صحنه آفرينی های کتاب بيش ازحد عليه وقايع باجانب گيری همراه است. وراوی ، همه جا هدف گيرانه و مطلق انگار، تنها به قاضی رفته است:
قوام را درنقش قديسی شهيد و مظلوم ، تصوير می کند، که بی خبر از آنچه در بيرون کاخ تابستانی سفارت آلمان می گذرد، دچار تشويش، لحظه شماری می کند تا از دربار دنبالش بيايند و اورا برای "استعفا" به کاخ سعد آباد ببرند . اوج گرفتن روحیۀ حزب اللهی، را در جامعه برجسته می کند و مصداق عالی آن را در رفتار و کردار کاشانی و بقائی ، و مکی نشان می دهد. و واکنش های نمايندگان "فراکسيون نهضت ملی" را در برابر آنچه اتفاق افتاده بود،‌ به مسلخ پيش داوری های خود می کشاند. او حضورحادثه آفرين، و شعارهای‌ سرشته از تعصب مذهبی را که "فداييان اسلام" حامل آن بودند، می خواهد به حساب دکتر مصدق وجبهۀ ملی ، (هم چون حزب يک پارچه ومتشکل زيرفرمان مصدق !) بگذارد؛ و حضورمسلط حزب زحمت کشان بقائی ــ حزب اميرموبورها وحبيب سياه ها و. . ـــ را که چند سال بود ميدان بهارستان وخيابان ها ی منتهی به آن را در قرق خود داشتند، نمی بيند. وفرياد های خشمگين " مرگ بر قوام" تظاهرات را زير تير باران قوای نظامی، به لعاب شعارهای مذهبی می آلايد تا خواننده فراموش کند که محرک اين اجتماع و اين حادثه، قوام و اطلاعیۀ رعب انگيزش بود که از راه نرسيده مردم را با " ديگر شدن سياست کشتی بان" تهديد کرد. و تير و مسلسل نيروی نظامی، چيزی جزآغاز اجرای آن "سياست دگر" نبود.
طبيعی است از اين راوی افسون شده با نام قوام، نبايد انتظار داشت به ياد بياورد، روزی که دستۀ چهار نفری نواب صفوی با فرياد های الله اکبر، به اتاق بازپرس، در کاخ داد گستری حمله بردند و کسروی و منشی اورا پاره پاره کردند، و خون آلوده و با سلاح های گرم و سرد خون چکان، در خيابان به راه افتادند و بشارت جنايت خودرا به ساکنان پايتخت دادند، قوام بار سفرمسکو را، برای جنگ تن به تن با استالين می بست. و پنج ماه بعد که ديگر توفان نگرانی کشور از اين نخستين جنايت تعصب مذهبی، فرو خوابيده بود، عاملان اصلی تدارک جنايت به شاه و به نخست وزير نامه نوشتند و عفو آدم کشان را خواستند. و قوام علی رغم اعتراض يک وزيربه مداخلۀ او درامری که به دادگستری مربوط است، تن به مداخله داد. چهار آدم کش، بی ــ کيفرآزاد شدند. دارای روزنامه شدند و باهمان تعصب وجمود فکری وارد گود سياست شدند. افکار عمومی را به شنيدن خبرقتل ها و ترورهای سياسی ــ دينی خود عادت دادند. وزير و نخست وزير کشتند. و حالا عليه خود او، سراغ خانه اش را می گيرند، می خواهند خانۀ اورا آتش بزنند و خودش را بکشند. از اسفند ۲۴ تا تيرماه ۳۱ راه درازی نبود!
سايه يی راوی را دنبا ل می کند تا بی کاوش در ترکيب و نقش روحانيت، بعد از شهريور ۲۰ به بزرگ نمايی های آیة الله کاشانی، زياد بها دهد و اورا جای تمام نهاد روحانی بنشاند. و از حضورنامرئی شاه دربسيج های اين نهاد وروابط گوناگون نهاد با دولت وبا دربارغافل بماند با سوم شهريورکه رفتن رضاشاه، آزادی را به ايران آورد، ضعف دولت وخاصه دربار، مهار های اجتماعی را گسيخت. ديکتاتوری بيست ساله بی آن که جای گزينی برای تغيير زمينه های اجتماعی پيدا کند به سرکوب خان ها و سران ايلات پرداخته وبا جا به جا کردن ها و به زندان انداختن سران ايلات، سرپوشی روی مسأ لۀ اصلی گذاشته بود ؛ همان طور که در خدمت به سياست معينی، از پا گرفتن احزاب و سنديکاهای صنفی با خشونت ممانعت می کرد. و برای کاستن از قدرت نهاد روحانی، و مهار زياده روی هايش شدت عمل نشان داد و در رويا رويی با اين نهاد، تا پای توپ بستن صحن و حرم امام هشتم شيعه در مشهد ــ که نام خود و پسرانش را از وی داشت ــ پيش رفت.
با سقوط ديکتاتور، هم سران ايلات و خان ها آزاد شدند و به قدرت ايلی خود باز گشتند و هم نهاد روحانی، بند های سانسور ، تفتيش و محدوديت های هشت ساله را گسست و آزادانه به مخالفت با تمام کارهای مثبت دوران آرامش ناشی ازديکتاتوری برخا ست. و به ايجاد سنگر وپايگاه، درميان قشرهای سنتی جامعه کمر بست .هم همان اتحاديه ها و حزب ها، که ممنوعه بود، روييد و در مخالفت با نظم ديکتاتور سا بق به ميدان آمد. شرايط اشغال کشور و حضور ارتش های بيگانه، پای مداخلۀ خارجی را هم در امور کشوربه ميان کشيد. در چنين احوالی، دربار که به قدرت نظامی متکی بود، و ارتشی که اين قدرت را تأمين می کرد، به شدت ناتوان و ازهم پاشيده بود. و دربار برای حفظ بقای خود ، به روحانيت و سران ايلات توسل جست و به جلب حمايت آنها کوشيد و با اين پيوند نامبارک، ايران را به وضع دوران فترت بعد ازخلع محمد علی ميرزا باز گرداند.
روحانيت، به عنوان يک نهاد، از سازمانی گسترده در ايران و عراق برخوردار بود. و دو کانون رهبری آن در نجف و قم با هم روابط پيوسته داشتند. همين پيوند بين کانون هايی مثل تهران، مشهد، بروجرد، تبريز با قم و نجف بر قرار بود. رابطۀ دربار نيز با حوزۀ قم، و با بيت آیة الله بهبهانی، در تهران، وبا مشهد، بسيار "حسنه" بود و تا اجرای برنامۀ "اصلاحات ارضی" ، بيت بهبهانی در تهران، متحد بی قيد و شرط دربار در تمام امور، از جمله انتخابات مجلس و صف بندی های سياسی داخل مجلس به شمار می آمد . در کودتای ۲۸ مرداد هم، خانۀ او يک پايگاه اصلی بود. (آیة الله خمينی، در دورۀ رهبری‌ و امامت، نقل کرد روز ۳۰ تير، در خانۀ بهبهانی خبر های ميدان بهارستان را دنبال می کرده است. زمانی که هنوز رابط بروجردی با شاه بود.) . کاشانی درسلسله مراتب نهاد روحانی، جای برجسته يی نداشت ودر
رقابت با موقع ممتاز بهبهانی، پيوسته ژست مخالفت با دربار می گرفت. هرچند که حضور سياسی او در ايران به شرکت در مجلس مؤسسان انتقال سلطنت قاجار به رضا شاه پهلوی باز می گشت. می کوشيد در صحنۀ سياست حضور علنی داشته باشد. با ستون پنجم آلمان،‌ در زمان اشغال ايران، رابطه داشت. (راوی، خود نقل کرده که از آلمانی ها پول گرفته بود) بر سر اين رابطه به زندان رفت و ۲۸ ماه در زندان انگليسی ها بود. اوکه مدرس را الگو قرار داده بود بارها به زندان و تبعيد های مختلف رفت. آخرين زندان و تبعيدش در رابطه با نمايش ترور شاه در دانشگاه بود که به لبنان فرستاده شد..
معروف است که کاشانی، به مقام بروجردی در قم نظر داشت. ولی يا توجه به ساختار نهاد مذهبی ، از وی بعيد به نظر می رسد. رقابت او با رياست دينی آیة الله بهبهانی بود بر تهران؛ که با بريدن از مصدق وپيوستن به شاه، راه آشتی آن دو هموارگشت و کسی که اين گره را باز کرد، حجة‌الاسلام خمينی بود. و اين پس از آن بود که کوشش کاشانی برای به دست گرفتن زمام فدائيان اسلام بی نتيجه ماند. و مريدان کاشانی نتوانستند فدائيان را در خود ذوب کنند. و جدايی آنها، افتراق خمينی و کاشانی را هم همراه داشت. اما سابقۀ اين آشنايی :
حجة الاسلام ثقفی، پدر همسر حجة الاسلام خمينی با کاشانی قرب جوار داشت و خمينی در سفرهای منظم که از قم به تهران داشت، به ديدارکاشانی هم می رفت و اين گونه، دست دستۀ فدائيا نش را در دست کاشانی گذاشته بود تا در سایۀ وی "حضور سياسی" پيدا کنند. و "عبدالله کرباسچيان"، صاحب امتياز روزنامۀ "نبرد ملت" جوانی که کلاه پوستی به سر می گذاشت، روزنامه اش را ارگان آنها کرد.
وجه مشترک کاشانی وبهبهانی، رقيبا ن ديرين، شيوۀ تسخير محله ها يی بود که ساکن بودند. البته، قلمرو نفوذ بهبهانی تا "ميدان بارفروش ها" امتداد می يافت. و پامنار و سرچشمه تا بهارستان و دروازه شميران و خيابان گرگان زير سایۀ کاشانی بود . به شيوۀ قديم، خانۀ آيت الله ها، محل گره گشايی کارمراجعان هم شمرده می شد.
تکیۀ شاه به روحانيت، وميدان يافتن روحانيان با حمايت دولت و دربار، برای مذهبی کردن فضای کشور، که زير پوشش مبارزه با ترويج کمونيسم، انجام می گرفت، در ابتدا حتی باعث زمزمۀ تعطيل مدارس دخترانه، و باز گرداندن زنان به حجاب، شد. و مدارس ابتدائی‌ مختلط، منحل گرديد. به زنان بی حجاب دربازار تهران، هتاکی می شد. و ورود آنها به اماکن مذهبی ممنوع بود. قاتلان کسروی،بار اول در اردی بهشت ۲۴ روز روشن، تکبيرگويان، در خيابان حشمت الدوله با کارد و دشنه به او حمله کردند . وهمراهانش، پيکر پاره پاره اش را با درشکه به بيمارستان رساندند. به درخواست مجتهد مشهد، در سال های بعد فروش آبجو و مشروب الکلی در آن شهر ممنوع شد و تا پيش از استقرار روحانيت به قدرت، در ماه رمضان، روزها، تا ساعت شرعی افطار،هر نوع خوردن ونوشيدن، و دود کردن در ملأ عام در سراسر کشور ممنوع بود و کيفر جريمه و بازداشت داشت. اين فضای خفقان دينی را اتحاد ضد دمکراسی شاه با روحانيت از فردای سوم شهريور به وجود آورده بود. در تظاهرات سی تير هم، يک حزب به ميدان نيامده بود، و هر سازمان و گروه، شعارهای خود را حمل می کرد. ولی چتر دين که روی سر تظاهر کنندگان بود. مرز چپ و راست را تعيين می کرد.
هنگامی که در مجلس، حريف با چماق دين به سراغ نمايندگان نهضت آمده بود، و آنها می کوشيدند اورا باسلاح خودش عقب بنشانند، راوی به آنها برچسب عوام فريبی می زند و فراموش می کند ؛اگر قوام جای آنها بود، اواين کار را به نبوغ سياسی قوام تعبير می کرد .

دکتر بقائی، جنمی ديگر داشت؛ فرزند يک کارگشای سياسی بازنشسته بود. و پدر را الگوی آرمان سياسی و خلق و خوی خود سا خته بود. بعد از شهريور ۲۰ بود که به ميدان آمد. و به محفل روشنفکرا ن آن روزگارپيوست. ازرابطه اش با صادق هدايت ياد کرده است که به دورۀ بحرانی وقايع آذربايجان می رسد. و همان زمان، که از حضور او و چند استاد ديگر دانشگاه، در" حوزۀ استاژ" عضويت حزب توده، نشانی داده اند. اما با تأسيس حزب دموکرات ايران، اورا آنجا می يابيم. و از کرمان به مجلس پانزده روانه می شود.
هنگامی که با رد مقاولۀ نفت قوام ــ سادچيکف در مجلس، بوی نفت فضای کشور را پر کرده بود، دکتر بقائی، زندگی سياسی خود را با آن پيوند زد. و با انتشار روزنامۀ شاهد،( که ابتدا قرار بود مجله يی هنری باشد) به مبارزان مخالف شرکت نفت انگليس پيوست وبه دليل صراحت و زبان تند روزنامه، در محافل سياسی و اجتماعی جا باز کرد. مقاومت هايش در برابر هجوم مأموران حکومت نظامی، به چاپخانۀ روزنامه، برای او، شهرت فراوان آورد؛ برسردرچاپخانه نوشته بود اين جا خانۀ دکتربقائی نمايندۀ مجلس است، و باهرهجوم مأموران غوغايی برپا می ساخت. درجريان انتخابات مجلس شانزدهم، با شعار"سال شکستن پيت نفت" وارد مبارزه شد. و در غياب حزب دموکرات، و حزب غير قانونی اعلام شدۀ توده به تأسيس حزب زحمتکشان پرداخت. طی چند سال، نشان داد به عنوان يک آژيتاتورسياسی ظرفيت لازم را دارد. اما حزب او، در کمر کش يکی از دهانه های ميدان بهارستان، نشانی از يک سازمان سياسی نداشت. تا خليل ملکی وگروهی که با وی در سال ۲۶ از حزب توده انشعاب کرده بود با جاذبۀ نام حزب وروش روزنامۀ شاهد ، به دکتر بقائی پيوستند، و به حزب اوهويت سياسی و روشنفکری بخشيدند و " نيروی سوم" را سازمان دادند. دکتر بقائی و حزب او با اين ائتلاف سياسی اعتباری بزرگ کسب کردند. و حزب از محدودۀ چهره های محلی ميدان بهارستان به حريم دانشگاه و محافل سياسی و اجتماعی قدم گذارد. و مکتب فکری مستقلی شد.
خليل ملکی و يارانش، با بينش سياسی ، جای خودرا درمبارزه يی که بين سرسپردگان سياست استعماردر ايران، ومخالفان آن سياست وجود داشت و ديگرعلنی شده بود، مشخص کرده بودند. ونقش سازماندهی آنها بندی شده بود بر پای رهبری دکتر بقائی، که به سرکشی و سياست های نمايشی و شرکت در محافل محرمانه و خاص متکی بود.
بعد از سی تير، دکتر بقائی‌ ، تغيير مشی سياسی خود را با کودتا در حزب همراه ساخت و با همان روش که به مخالفان خود حمله می کرد، با سازمان متشکل نيروی سوم در حزب رو به رو شد. و آنها را از ساختمان حزب بيرون کرد. و به زمان حزب اميرموبور و حبيب سياه و اميرمشگی و.. باز گشت.
مرد ديگر مورد عنايت راوی، حسين مکی است؛ که استوار سابق ارتش و کارمند راه آهن بود و مهندس نفيسی، مدير کل وقت راه آهن ايران، اورا به محفل هفتگی منزل نفيسی ها راهنمايی کرد. آن زمان، انتشار مجموعه های منتخب اشعار مد بود. و کتاب های بهترين اشعار پژمان بختياری و گلچين جهانبانی رواج داشت . روی همين خط، آقای مکی، "گلزار ادب " را منتشر کرد. در اين فاصله، سوم شهريور رسيد و طبعاً فضای به شدت سياسی شدۀ کشور، در آن محفل نمی توانست بی اثر باشد. و کتابخانه و آرشيو مطبوعات صاحب کتابخانه برای کسی که می خواست در فضای آن روز، خود را مطرح کند، مغتنم بود. در سال های بسيار دور، که "تاريخ بيست ساله" تازه منتشر شده بود، کسی از سعيد نفيسی نقل کرد که محصول دسترسی مکی به آن کتابخانه بوده است. تاريخ بيست ساله ابتدا پاورقی يکی از روز نامه ها بود. و نام مکی را به اهل سياست و مطبوعات معرفی کرد. و خود او، نظير دکتر بقائی برخاسته از حزب دموکرات و نمايندۀ حزب در مجلس ۱۵ بود. و با جاگرفتن در صف اقليت مجلس و پيوستن به صف سياست ملی، جای خود را در سياست سال های جنگ نفت، محکم کرد. و حتی دبير جبهۀ ملی شد و هنگام اجرای ملی شدن نفت ، رئيس هیأت پارلمانی بود که به آبادان رفت. و لی چون نام او درهیأت همراهان دکتر مصدق به داد گاه لاهه نيامد، از دکتر مصدق رنجيد. و راهش را از فراکسيون نهضت ملی، جدا کرد.
در ميان مطالب نيشدار راوی، در همدردی باقوام، اين جمله هم خواندنی است : "وزارت دربار نيز به فرمان مطاع همايونی که گويی به صدای انقلاب پاسخ می گفت، فداکاری شهدای سی ام تير را ستود و مراتب تأثر و تألم خاطر مبارک شاهانه را به بازماندگان آن اعلام کرد."

هنگامی که شاه با قبول سپردن وزارت جنگ به نخست وزير، فرمان مجدد دکتر مصدق را امضاء می کرد، خوب می دانست که چراغ علاء الدين خود را از دست داده است و بايد آن را به هرقيمت بازيابد. شاه درتماس هايش با کسانی که درشمار رهبری جبهه با او ديدار کرده بودند،آگاهانه روی رگ حساس آنها انگشت گذاشته بود.مردانی که با تصادف، طی چند سال به کرسی نمايندگی مجلس وشهرت سياسی رسيده بودند، شنيده بودند، شاه به آنها پيشنهاد نخست وزيری می دهد. و اين بازی شاه در کسانی چون بقائی و مکی، گرفته بود. يا وعدۀ قوام به آیة الله کاشانی، که شش وزير کابينه اش را با نظر وی انتخاب می کند، حتی اگر کاشانی اغراق هم گفته باشد، نمی توانست دروی توقعی برنينگيزد. تنها اين سه نفر نبودند. حجة الاسلام شمس قنات آبادی هم که در خط کاشانی بود، دنيای خودش را داشت .
راوی از حسيبی ، مکی، بقائی ،شمس قنات آبادی نام می برد که "در مقام نماينده ی مجلس به زيارت حضرت معصومه در قم شتافتند " و برای مردم از ضرورت انتقام و قصاص گفتند. و بعد خود از موضع گيری های مکی و بقائی ياد می کند و کار ندارد که حجة الاسلام شمس قنات آبادی به مير اشرافی مدير روزنامۀ آتش، از کارگزاران کودتا پيوست وچند سال بعد از کودتاهم مجلۀ آتش را منتشر کرد که به معرفی هنرپيشگان وخوانندگان " کافه لاله زاری" با عکس های نيمه عريان اختصاص داشت.
چرا راوی سعی دارد از آیة الله کاشانی چهره يی ملی و مقتدر بسازد که جلو دکتر مصدق قد علم کرده بود؟ مگر خود او نقل نکرده است که قوام روز ۲۹ تير،دستور بازداشت کاشانی را داد ولی دو ساعت پيش از بازداشت کاشانی، راديو لندن خبر آن را منتشر ساخت؛ وکاشانی به شاه متوسل شد، شاه پا درميانی کرد تا او توقيف نشود. و باز ازصلابت ملی وی می گويد! البته در آشفته بازاری که يک دستۀ چند نفری به نام فدائيان اسلام، به حمايت قم، می توانست امنيت فرهنگی وسياسی کشور را هدف بگيرد، کاشانی هم که نمی توانست نقش رياست دينی بهبهانی رادر تهران داشته باشد، از شهريور ۲۰ پيوسته در وقايع، با نقش يک "پرووکاتور" سياسی به صحنه می آمد. نقشی که پس از ۲۸ مرداد و تسلط شاه برقدرت، ديگر رنگ باخت.

راوی در ادامۀ اين فصل، با گلچين گفته ها و کارهای نمايندگانی که مخالف قوام بودند و نيز با برجسته کردن تصميم مجلس به تصويب مادۀ واحدۀ‌ برائت قاتل رزم آرا، به عنوان مداخله در قوۀ قضائيه، کوشيده است "جبهۀ ملی" را به طور عام و " فراکسيون نهضت ملی" را به طور مشخص، به تازيانه ببندد. و به تفسير های دلخواه از اظهارات دکتر مصدق در مجلس و حتی "دادگاه نظامی شاه" بپردازد، که همه جا چکيدۀ مطالب گذشته او است : تأکيدش برمتهم ساختن جبهه ملی، به عنوان يک حزب سياسی، متهم ساختن نمايندگان جبهه، به تفکر مذهبی، (با بينش امروزی) و بی توجه به فضای مذهبی شدۀ ۵۴ سال پيش، دفاع تکرار شده اش از قوام مظلوم، چيزی اضافه بربازگويی ندارد. و فقط اقدام قوام را در مقام صدرقوۀ مجريه برای تبرئه و آزادی قاتلان کسروی و منشی وی به ياد خواننده می آورد.
اما، بحثی که زيرکانه پيش می کشد،هدف های چندگانه را نشانه گرفته است، و آن را آغاز اختلاف دکتر مصدق با کاشانی می نامد:" اعلام اسامی وزيران کابينه و انتصاباتی که از سوی دکتر مصدق انجام گرفت، برای کاشانی قابل قبول نبود..." و"...ضمن اعتراض به تصميمات مصدق که بدون مشورت با اوگرفته شده بود، وی را به اتخاذ سياست های قاطعانه تری دعوت کرد." می دانيم که روز۲۹ تير کاشانی اعلام کرده بود، قوام به او تعيين شش وزير کابينۀ خود را وعده داده است. وبه گفتۀ راوی، حالا توقع داشت بابت نپذيرفتن آن پيشنهاد، درانتصابات دکتر مصدق، سهم داشته باشد. و " مصدق را تهديد کرد چنان که انتظاراتش مبنی بر تجديد نظر در برخی از انتصابات را ناديده انگارد، ..... از ايران خارج خواهد شد" و پاسخ مصدق صريح تر از ايراد آيت الله بود: چنان چه بخواهند اصلاحاتی بشود، بايد از مداخله در امور مدتی خودداری فرمايند. .." اين پاسخ، (که به گفتۀ راوی فقط يک هفته بعد ازسی تيرداده شده)
خواننده را ازهربحثی برای رد کردن ادعای راوی در نقش رهبری کاشانی در سی تير بی نياز می کند. راوی از "انتصاب سرلشکر وثوق، برادرزاده ی دکترمصدق" به عنوان "دانه ای
...در تسبيح استدلال حضرت آيت الله " برای "توجيه جدايی" ياد می کند. کافی است که بدانيد دکتر مصدق برادرزاده يی به اين نام ندارد. و دنبال نسب سرلشکر وثوق بگرديد. شايد ابتدا از نام وثوق به ياد برادر قوام بيفتيد. اما، بعد می بينيد سرلشکر با قوام هم نسبتی ندارد. بلکه نسبش به وثوق الممالک از رجال دورۀ ناصری می رسد. همين کافی است تا بی اعتمادی شما نسبت به اظهارات راوی افزايش يابد. و هنگامی که می گويد :" مصدق با واقعه ی سی تير ديگر به نقش وقدرت روز افزون آيت الله کاشانی بيش از پيش پی برده بود" خيلی راحت،به اين نقالی، ناباوری نشان دهيد. البته رياست مجلس کاشانی، سرآغاز شکل گيری و علنی شدن دسته بندی منافقان درون جبهه بود. ونشان داد چه کسانی با گردش نگاه کارگزاران خارجی جهت سياسی خود را تغيير می دهند.
راوی ژست های کاشانی را که برای آشتی با فدائيان اسلام وانحراف افکارعمومی از شکافی که در جبهۀ ملی وضد استعماری مردم ايران افتاده، و کاستن از اهميت مبارزۀ ضد استعماری دولت، به زی خود، در آمده بود و به قول راوی از فلسطين و اسراييل و وطن اسلامی سخن می گفت و سياست دربار و عوامل وابسته، و بسيج شده،را که موريانه وار به پايه های حکومت ملی افتاده بودندوبا کمک حوزۀ علمیۀ قم، مجلس را ازمبارزۀ ضداستعماری به جبهۀ "منع مسکرات" سوق می دادند. و دولت را بر سر دوراهی مخالفت با نهاد دينی ــ و نه يک آیة الله ــ يا تسليم به اين مسأله آفرينی می گذاشتند. بزرگ می کند و به حساب " ايجاد فضای عدم تفاهم ملی" می گدارد. .
ياران چندگانۀ کاشانی هم ،درمجلس با اين باورکه درمبارزه نقش سرنوشت ساز دارند، خيلی زود آشکارا راه مخالفت با دکتر مصدق را پيش گرفتند. و حلقه را گرد او تنگ کردند. در تفسير وقايع، راوی، تقاضای اختيارات را از جانب دکتر مصدق زيرسؤال می برد، هم چنان که رفراندم انحلال مجلس را. و با آن که جواب قاطع و مثبت مردم را به مصدق در رفراندم پيش رودارد، گفتۀ اندکی پيش خود را از"فضای عدم تفاهم ملی"‌، پس نمی گيرد. مثل اين که "فضای تفاهم ملی" برای وی، محدود به چهارديواری چند آخوند و دربار و چند پرووکاتور و دلال سياسی است. و هنگامی که پارلمان، ميدان تاخت و تاز جمال امامی و چند منافق جبهۀ ملی است، که مجال سخن به نخست وزيرنمی دهند، و او پشت به تالارمجلس و رو به بهارستان ، خطاب به جمعيت انبوه می گويد " مجلس آنجاست که توده ها باشند" اواين سخن را " جزتحريک تمايلات خفته ی عوام ودل سپردن به اقبال جلب حمايت توده ای عاصی ، چيزی بيش " نمی داند. گويی راوی در مقام قوام، يا شاه ، يا فرماندار نظامی نشسته است. و با اين صغری، کبری چيدن، از ياد می برد که مملکتی هست، شاه و کارگزارانی دارد، طبقۀ حاکمه يی دارد که صلاح خود را با منافع دوقدرت استعمارجهانی، پيوند زده اند و ابزاردست سياست نفتی استعمار شده اند. درصحنۀ نبردی چنين، تنها کاشانی را می بيند که رو در روی مصدق ايستاده است!
جان کلام راوی، ازاين پس انتقاد ازسازش نکردن مصدق با اربابان خارجی است وفسوس بر ناکامی قهرمان وی که در راه چنين سازشی می رفت و مردم نفهميدند و نگذاشتند. و سند و مدرک ارائه می دهد که حتی پيش از نخست وزيری مصدق در نامۀ منتشر نشده يی ( به قول راوی‌ ) " که به نظرمی رسد خطاب به سياستمداران بريتانيا تنظيم شده باشد، به توضيح نظراتش پيرامون دستيابی به تفاهم با آن کشوربر سر مسألۀ نفت پرداخت. او در اين نامه که نشان از آمادگی اش برای احرازمقام نخست وزيری داشت، به " سير قهقرايی" ايران و نقد سياست خارجی دولت های وقت پرداخت..." . مدرکی که حکايت دارد، قهرمان راوی، جای مردم ايران، به مقامات خارجی متوسل می شود تا اورا به نخست وزيری انتخاب کنند! گويی اين تکرار تأييد آميزتوسل قوام به خارجی، يکی از چند "تم" عمدۀ تأليف کتاب است.

عاقبت راوی به توطئه حادثه آفرينی ۹ اسفند می رسد، که ظاهراً ربطی به روايت او ندارد ولی خودرا موظف می داند که با ارائۀ تفسيرهايی از سياست و تغيير سياست حزب توده، وارد معرکه شود. و از جايی شروع می کند که " شاه و ملکه چمدان ها را بستند تا برای مدتی کشور را ترک کنند" ولی آن را دنبال نمی کند.شايد به اين دليل که خوشش نمی آيد خاطرۀ توطئۀ آشکار ولی نافرجام درباررا در نمايش نگرانی مردم از سفر شاه و ملکه، و ترور دکتر مصدق ــ که در کاخ شاه بود ــ تازه کند. جای آن، به توصيف "آرايش نوين" "صفحه ی شطرنج سياسی جامعه ی ايران" می پردازد. (اين که چرا توطئۀ ۹ اسفند مبهم وناگفته می ماند نکتۀ کليدی است که نبايد ساده ازآن گذشت) وتمام تفصيلات به تفسيرهای " سياست حزب توده درزمان تأ ييد راه مصدق" و"دوگانگی آن " ختم می شود وکشيده شدن حزب توده به انتشار اعلاميه های ضرورت برچيدن دستگاه سلطنت درروز ۲۷ مرداد ودستورمصدق به فرمان ــ داری نظامی درجلوگيری از فعاليت اخلال گران: "که در خنثی کردن مقاومت حزب در روز کودتا بی تأثير نبود."
با تفسيرهای نه چندان جدی ، در ترسيم بی پايه يی از روز ۲۸ مرداد و تنها ماندن مصدق ، باز آیة الله کاشانی،‌ آن هم به استناد مطالب و کتاب هايی که خاندان کاشانی بعدها برای دفاع از جا خالی کردن وی، در مبارزه با استعمار توليد کرده اند ، وارد صحنه می شود و "در واپسين ساعات آغاز کودتا" وسيلۀ نوه اش "اتمام حجتی" برای دکتر مصدق می فرستد.
به راستی که دست مريزاد به اين حسن ختام. و به اين کشاندن پای آیة الله، به لحظات پايانی عمر حکومت ملی. مردی که دست در دست کودتاچيان دارد، به اتمام حجت با مظهر مبارزۀ مقاومت ملی ومبارزۀ مردمی با استعمارمی پردازد. آن هم با نشانه هايی از آخرين ديدارش در دزآشيب و با حضور هندرسون!" . کسانی که اين نامه را جعل کرده اند، حتی به خودشان زحمت مراجعه به روزنامه های ده روز اول کودتا را نداده اند تا عنوان درشت صفحۀ اول روزنامه ها را بخوانند که آیة الله به خبرنگاران خارجی می گويد : " دکتر مصدق عليه شاه مسلمان ايران قيام کرده است" و حکم شرعی می دهد که "مجازات او مرگ است" !

شنيده ام، در حضور استاد صاحب نظر، آقای دکتر آجودانی در کتابخانه ومرکز اسناد ايرانی لندن مجلسی برای معرفی اين کتاب ترتيب يافته بود، با شناختی که از نظر صائب استاد دارم، می خواستم ببينم، آن نگاه دقيق که روی "صف نعال" در تحقيق دکتر آدميت انگشت می گذارد،با اين کتاب چه گونه برخوردی داشته است، متأسفانه جايی نشانی نيافتم.

اما آخرين نکته ، که به اندازۀ ادعای برادر زادگی دکتر مصدق برای سرلشکر وثوق، معاون وزارت جنگ، ميزان دقت در مستند سازی کتاب راوی را به دست می دهد، عکسی است که به نام "خانۀ قوام" با نشانی محل سفارت مصر در خيابان قوام السلطنه جزو تصوير ها آمده است . به ياد آوری دوست صاحب نظری که کتاب را به امانت از وی گرفته بودم : ۱ـ اين عکس خانۀ قوام السلطنه (سفارت سابق مصر و اکنون موزۀ آبگينه ) نيست. ۲ ـ خانۀ قوام، از سال ۱۳۲۰ به بعد در خيابان کاخ شمالی(فلسطين کنونی) بود که بعد دفتر نمايندگی اسراييل شد و پس از انقلاب، به تصرف سازمان آزادی بخش فلسطين در آمد. ۳ ـ قوام مدتی در خيابان سهيل و ابتدای خيابان تخت جمشيد(پشت دانشگاه) زندگی می کرد که بعد محل باشگاه انجمن فرهنگی ايران و شوروی شد. (با توجه به ذوق خاص راوی درترسيم رابطه های قوام و شوروی !) . ۴ ــ عکسی که به نام خانۀ قوام چاپ شده، تصويرخانۀ قوام الملک است، در شيراز که به موزه تبديل شده، و بادگير ساختمان نمونۀ معماری خاص منطقۀ جنوب را نشان می دهد.

۸ نوامبر ۲۰۰۷ ــ پاريس

[بازگشت به بخش نخست مطلب]
[بازگشت به بخش دوم مطلب]

Copyright: gooya.com 2016