دو ماهی از بازداشت اولين گروه دانشجويانی که خود را «آزادی خواهان برابری طلب» نام نهاده اند می گدرد، دانشجويانی که تعلق خاطرشان به انديشه های چپ را نه در کتب تاريخی مارکس و انگلس بلکه می توان در تاروپود هويت و ذات تحول خواهانه نسل جوان جست و جو کرد. گروه کثيری از اين دانشجويان که بسياری از آنان، آن چنان که دورادور و از طريق اخبار روزنامه ها و وبلاگ ها می شناسمشان به واقع نگران آينده سرزمينشان هستند و از همين رو مبارزات خويش را در مسيری پر مخاطره در محيط دانشگاه پی گرفته اند که هر آن انتظار می رفت اين گونه گرفتار شوند، شجاعانه برای نيل به آرمان هايشان حرکت های خويش را سامان دادند.
«آزاديخواه و برابری طلب». نام با مسما و قابل تاملی ست.از ديرباز در اين ملک فرياد آزاديخواهی بر تارک مبارزات مردمی درخشان بوده است و انتخاب اين مولفه برای شناساندن يک گروه دانشجويی همچنانکه يادآور تاريخ مبارزات تحول خواهانه در تن اين گربه خوابيده بر غرب آسياست، نوعی افشاگری ست درباره آنچه در دل و قلب نسل تازه ايرانيان می گذرد. جوانانی که بسيار شنيده اند که در روزهايی مثل همين روزها در بهمن ۲۹ سال پيش از اين، مردان و زنانی برآمدند و فرياد «آزادی» و «استقلال» سر دادند تا شايد از رهگذر تحولی بنيادين، يک شبه و به معنای واقعی کلام؛ «انقلابی» بنيان ظلم و ستم را برکنند و به جای سلطنت مطلقه يی که بر ويرانه مشروطه بنا گشته بود، سرود آزادی خوانان به زندگی خويش ادامه دهند.
فرياد سر داده شد، کاخ ظلم مطلقه سلطنت ويران شد و رای به جمهوری در صندوق ها ريخته شد، اما چه شد که امروز نسلی ديگر فرياد برآورده که دسته ای از صفوفش باز با همان شعار ۱۰۰ سال پيش مشروطه خواهان و دسته يی ديگر با شعار جمهوری خواهان ۲۹ سال پيش خواهان تغييرات بنيادين می شوند؟
چه شد که آن روز سرد آذرماه سه آذر اهورايی در صحن دانشکده فنی به خون غلتيدند و امروز سه آذر اهورايی ديگر به جرم کار نکرده در بندند و برائتشان ضامن آزاديشان نيست؟
چگونه است که هنوز کسانی که هشدار بازگشت استبداد داخلی و خطر رجعت استعمار خارجی را گوشزد می کنند راهی قلب کابوس وار تپه های اوين می شوند؟ مگر آزادی خواهی جرم است در کشوری که انقلاب کرد تا آزادی را به دست آورد؟ مگر برابری خواهی جرم است در سرزمينی که رهبر انقلابش فرياد حمايت از مستضعفين سر داده بود؟ و مگر استقلال خواهی و استعمار ستيزی حقيقی (نه شعاری آنچنان که از تريبون های رسمی گوش فلک را کر کرده است) در سرزمينی که سه دهه پيش هر آنچه نشانی ز بيگانه داشت را از سرزمين خويش بيرون کرد، گناهی است نابخشودنی؟
انقلابيون را چه شده است؟ آنان که هر هفته به ياد زندانی سياسی بودن در دوران نظام سلطانی شاه دور هم می نشينند و حکايت دوران زندان واگويه می کنند را چه شده است که اينگونه بی صدايند؟
ماجرای خلخال و زن يهودی يادشان رفته؟ اصلاح امت که سرآغاز عاشورا شد، فراموششان شده؟ پس کجايند آنانی که می گفتند در جمهوری اسلامی کمونيست ها هم در بيان عقايدشان آزادند... اين جوانان که چپ می خوانندشان که حتی اعلام رسمی نکرده اند که کمونيستند، تا تربونشان دهيد. حتی شعار «آزاديخواه و برابری طلب» را سرلوحه قرار داده اند، همان که بسياری از خود ما پيش از انقلاب آرمانمان می پنداشتيمشان.
آيا اين سکوت گورستانی تان رسم دينداری است؟ رسم مسلمانی است اين سکوت؟
چرا کسی برنمی خيزد که من مسلمانم و شيعه ام و امامم علی است و پيشوايم حسين است و از اين خاستگاه معترضم به اين ظلم؟ مگر ما نمی گوييم در آيين ما، ظلم و ستم چه به نام خدا، چه به نام شيطان ، چه به نام انسان و چه به نام هر آن چيز ديگر محکوم است؟
مگر ما دين رحمت را نياورده ايم؟ پس چرا سکوت؟
دوستان و همرزمانم مرا می شناسند. نه مارکسيستم، نه چپ، نه وابسته به اينم و نه آن... اما يادم نرفته که انسانم و انسانيت يعنی به ياد همنوع خويش بودن. فراموش نکرده ام که مسلمانم و دينم به من اجازه سکوت در برابر ظلم را نمی دهد، به نام هرچه که می خواهد باشد.
ای کاش بعد از ۲۹ سال که از انقلاب می گذرد، مجبور نميشدم چنين مکتوبی بنويسم.
ای کاش از پس اين همه ساليان عمرم از خواندن اخبار اين سو و آن سو چون بيد بر سر ايمان خويش نمی لرزيدم. کاش دستم نمی لرزيد که مبادا در نظامی که خود، به اميد آزادی و استقلال بنيانش نهاديم و در جبهه های گوناگون برای تداوم حياتش جنگيديم، «اعتراض به ظلم» ترجمان «براندازی» شود. کاش از تصوير خندان دوستان شهيدم شرمنده نميشدم، اما چه کنم که روزگار آن قدر بی رحم بوده که به جايی رسانده ام که اگرچه ايمان دارم که در تمام عمرم حق کسی را به عمد لگدمال نکرده ام، قطره خونی از بينی بی گناهی به زمين نريخته ام، مال کسی را نخورده ام و ... گاهی از خود بپرسم که آيا به راستی راهی که رفته ام درست بوده است يا نه؟
دوستانم می دانند از همان آغاز جوانی، همواره آماده شهادت بوده ام که معتقدم آرمان آزادی و استقلال بسيار بالاتر از جانم ارزش دارد، برای همين است که فرياد می زنم و
اگر نگويم دشمنان امروز؛ بنگ بر می آورم که ياران ديروز! ما و نسل ما قربانيان اشتباهات خويشيم اما به حرمت ياد صاحبان اين تصاويری که با اشک به خنده هايشان نظاره کرده ام، ظلم و ستم به اين نسل تازه، به اين آينندگان سرزمينم را پايان دهيد. اين را کسی می گويد که دلبسته انديشه های چپ نيست، اما گمان می کند که انسان است ... انسان!
سيد مهدی موحدی راد، انقلابی سابق، جانباز جنگ تحميلی