من هنوز هم نمی¬دانم که بايد بنويسم يا نه. نوزده روز می¬گذرد از توقيف زنان؛ و آشنا و غريبه، دور و نزديک درباره آن گفتند و نوشتند؛ حالا بعضی به اعتراض و برخی برای تسلا. ، و من هنوز مردد که بنويسم يا نه. سخت است برايم نوشتن از مثلا پايان زنان، و متعجبم از ديدن حجم زياد نوشته¬ها در مورد اين رويداد. نه، من نمی توانم به اين راحتی در مورد زنان بنويسم. اصلا هميشه دوست داشته¬ام تولدها را تبريک بگويم، آغازها را جشن بگيرم؛ برای پايان¬ها، دست¬کم در ايران ما، فوج فوج آدم¬ها می¬آيند؛ ديگر به من و تو احتياجی نيست. تولدها غريبند دراين ديار. اما کلنجارم با خود اين بار بيشتر از اين روست که حالا بايد از پايان زنان نوشت؛ برای تسلای بازماندگان يا در اعتراض به ... اسمش را چه بگذاريم ... . دوستان، من حاضر به مشارکت در اين بازی نيستم. اصلا من لجم می¬گيرد از ديدن فوج آدم¬های چاق و چله¬ای که برای همدلی و همراهی با بازمانده يک مصيبت سر می¬رسند. اصلا من خودم داغدارم، پريشانم؛ داغدار از دست رفتن حجمی از زيبايی¬ها. نمی¬خواهم در مورد اين حجم اغراق کنم؛ همان به اندازه دفتر زنان. اصلا من به اين پايان بی ايمانم. اگر هم حقيقتی داشته باشد، دوست دارم مثل يکی دو حادثه بد زندگی¬ام ناديده¬اش بگيرم، انکارش کنم. بايد مثلا تسلايی بنويسم؟ برای که؟ برای شهلا شرکت؟ برای همکارانم در مجله زنان؟ برای زنان اين مرز و بوم، که از اين پس نخواهند توانست از رنج¬های خود بگويند و بشنوند؟ راستی، چه چيز مانده است برای من؟ برای ما؟ برای زن و مرد ايرانی؟ تا امروز فکر می¬کردم مويه تنها چيزی است که در ايران اين سال¬ها آزادانه و در حد خواهش دلتان می¬توانيد از آن برخوردار شويد. آزادانه و با خيال راحت مويه کنيد، چهره بخراشيد؛ بسوزيد و بسازيد( زن ايرانی چه آشناست با اين آخری). وقتی در سياهه جرايم زنان دقيق تر شدم ديدم حتی مويه¬ها نيز جرم تلقی شده¬اند. فکر می¬کنم اين آخری¬ها برخورداری از اين موهبت نيز مشروط به شرايطی شده است؛ به شرط آنکه مخل خواب خوش آقايان نشود؛ يا چه می¬دانم، همان تشويش اذهان عمومی.
پريشانم و پريشان می نويسم. حالا فکرش را بکنيد نوزده روز تمام با همين پريشانی سر کرده¬ام. روز به روز پريشان¬تر از ديروز. امروز از اين همه نامه و تسلا و اعتراض، يکی در پی ديگری، حس بدی داشتم. کدام پايان؟ کدام توقيف؟ حالم خوش نيست؛ کسی که در اين شانزده سال سری به دفتر زنان نزده باشد، حجم اين ناخوشی و پريشانی برايش عجيب می¬نمايد.
دوازده ساله بود زنان، که سرنوشتم به آن گره خورد. نمی¬دانم چرا؛ اما از فردای اولين روز همکاری¬ام حس کردم که بيش و پيش از هر چيز زنانی¬ام. زنان هويت من شد و در اين سال¬ها، هيچ چيز برايم خوشايندتر از اين نبود که زنانی شناخته شوم؛ جزئی از پيکر اين دخترک رعنا. کم تجربه نداشتم در گروه¬ها و سازمان¬ها و ...، اما زنان جاذبه¬ای داشت برايم که حاضر نبودم افتخار حضور نه چندان پررنگم در آن را با هيچ چيز ديگری عوض کنم. اين جاذبه صرفا مرتبط با آرمانی نبود که زنان سودای آن را داشت. فکر می¬کنم دفتر مجله زنان، هم¬سنگ خود مجله، ارزش مرور و بررسی دارد. ويژه¬نامه صدسالگی زنان تا حدودی پرده برمی¬دارد از پشت صحنه ماجرای تولد هر شماره؛ اما نه آن قدرها که با ساعتی حضور دستگيرتان می¬شد.
|
advertisement@gooya.com |
|
خانواده¬ای درگير کار می¬شد تا مجله زنان به دکه های روزنامه¬فروشی برسد. اشتراک در هدف تنها يکی از چيزهايی بود که همکاران شهلا شرکت را به هم مرتبط ¬می¬ساخت( و می¬سازد). متن پاکيزه و گزارش ¬های کم¬نظير در کنار پيشتازی در طرح مسائل و گاه راه¬حل¬ها، و البته صفحات خواندنی شعر و ادبيات، البته محصول کار گروهی زبده و شيفته آرمان¬های زنان بود، اما در همان حد و اندازه، وامدار مهربانی و مدارای زنی بود که ويژگی¬های شخصی¬اش بر درخشش او در عالم روزنامه¬نگاری می چربد. پر و بال گسترده است اين زن، ققنوس وار و برای سال¬های سال، و مجله زنان هر ماه از ميان خاکستر به جا مانده از سوختن او رخ می¬نموده است. شاهد اين سوختن اگر می¬بودی، حادثه نوزده روز پيش معنا و مفهومی ديگر برايت می¬يافت.
دلم گرفته است درست مثل عاشقی که خاطرات اولين ديدارهايش را دزديده باشند؛ مثل آدمی که باد سرد فراموشی ، درست بهترين سال¬های عمرش را با خود برده باشد. پريشانم و در اين غربت سرد، يگانه کاری که برايم مانده است، شمردن زخم¬هايی است که در اين سال¬ها خورده¬ايم و مقايسه آنها با اين آخری است.