
شکارچيان وقتی نهنگها را دوره می کنند، آنها را به نزديکی ساحل اقيانوس هل می دهند و ديگر نيزه و نيروی خود را تلف نمی کنند. آنها خوب می دانند وقتی پای نهنگها به آبهای کم عمق برسد، خود آنها کار صيد را آسان کرده و بطور دسته جمعی خودکشی می کنند.
نهنگها گاهی در اوج سلامتی و قدرت و با آنکه قدرتمندترين مخلوقات درياها هستند،با اين کار از خير زيستنی چنين پر درد و پرتهديد می گذرند و در محاصره صيادان،غزل پايانی حيات خود را زمزمه می کنند و شوربختانه می ميرند. صيادان، سپيده دم روز بعد، جسد بيجان نهنگها را در ساحل قطعه قطعه می کنند تا انواع فرآورده ها را از گوشت و روغن و استخوانها و پوستشان توليد کنند.آنجا می توان هيبت و عظمت نهنگها را به روشنی ديد.وقتی فقط نيمی از بدنشان از آب بيرون زده و تازه همان هم به ابعاد يک لنج بزرگ است. نهنگ موجودی کهن و ديرپاست و ميليونها سال قدمت دارد.اما آنگاه که در تله صيادان گير می افتد، در اوج قدرت و جوانی و سلامت، ناگزير و نوميدانه دست به انتحاری چنان تلخ ميزند.
محققان پراحساس گفته اند نهنگها قبل از خودکشی،وقتی خود را در گل و لای ساحل می غلتانند ،آخرين فواره آب را از حفره بالای سر به بيرون می پاشند و از نگاه شاعرانه،گويی به دنيا تف می کنند.سپس خموش و با عظمت در انتظار مرگ می مانند. و بعد از يک جزر شبانه،داستان خودکشی دردناک نهنگها به آخر ميرسد..
***
ملت ايران،ملت ديرپا و کهنی است. و در اين سالها با جمعيتی که بيش از ۷۰ درصدش زير سی ساله اند، در اوج سلامتی و قدرت است.اما با همه جوانی و نيرو،گويی همچون نهنگی است که ناگزير و نوميدانه به سوی نقاط کم عمق اقيانوس می رود. با خستگی و سرخوردگی و تلخی نهنگی که انگاری می خواهد خودکشی کند. و آنگونه ميرود که خيلی ها را نگران ميکند.
مردم ما در اين جهان پرشتاب،که ديگر کشورهای جديدالتاسيسی مثل امارات و قطر و حتی افغانستان و عراق هم جديت مسابقه را درک کرده و پرشتاب و بی وقفه بسوی پيشرفت و تعالی در حرکت اند،گاهی به تلخی درمی يابد که با همه قدرت و ابهت و تمدن ديرينه اش،فرسنگها از حريفان ديگر،عقب مانده و يا در دوره صيادانی گير افتاده است که او را بسوی نقاط کم عمق هل ميدهند.من گناه اين وضعيت را به گردن يکطرف و يک گروه نمی اندازم. اما مطمئنم طيف رنگارنگی از گروهها و افراد در ايجاد اين وضعيت مقصرند.سئوال مهم اين است که برای جلوگيری از اين فاجعه تلخ چه بايد کرد؟ سالهای پيش جواب اين بود:«اصلاحات!»
***
می گويند سه راه فراروی هر ملتی است که ميخواهد از وضعيت «موجود»،به سوی وضعيت «مطلوب» حرکت کند.«انقلاب»،«حمله خارجی» و«اصلاحات درونی».همگی بسيار بحث کرده ايم که مردم ما هم راه اول يعنی انقلاب کردن و هم راه دوم يعنی کمک خارجی را به هر دلايلی نمی پسندند.آنها درچند انتخابات اعلام کرده بودند راه سوم يعنی «اصلاحات» و تغييرات مثبت را بهترين و سودمندترين مسير می دانند. «اصلاحات» بدليل رای بالايی که از سوی مردم داشت، می توانست چنان همه گير باشد که همه سلايق و گونه ها را در ساختن يک ايران بزرگ زير چتر فراگير خود بگيرد و مسير پيشرفت را همواره کند.
در يادداشتهای اخيرم،سعی کرده ام استباهات اصلاح طلبان را در دوره ای که می توانستند و بايد جامعه را به سوی اميد به تغييرات مثبت می بردند و نبردند،روشن و صريح سخن بگويم.به عقيده من،دست کم نيمی (و من ميگويم بسياری) از وضعيت امروز،حاصل ناکارآمدی و اشتباهات مکرر اصلاح طلبان در دولت هشتم و مجلس ششم است.آنان با شعار تغييرات، اميدهای بزرگی را در دل مردم برانگيختند و بعد چنان پراشتباه و ناشيانه رفتار کردند که مقاومتهای زيادی بر سر راه آن تغييرات ايجاد شد و انديشه اصلاحگری ظاهرا" به شکست و ناکامی رسيد.
اما آن بخش که تقصير را به سوی نظام و حاکميت متوجه می داند،هم کم اهميت نيست.حاکميتی که می بيند مردمی چنان نجيب دارد که نه انقلاب و شورش می کنند و نه حقارت کمک نيروهای خارجی را می پذيرد،نسبت به اين چنين مردمی، چگونه رفتار ميکند؟ اينکه هيچ مخالفی را در درون سيستم اداری خود تحمل نمی کند و هر صدای منتقدی را با دستگيری و مجازات جواب ميگويد،يا اينکه خواسته های صنفی را به معضلات امنيتی تبديل ميکند، اينکه اجازه بيان اعتراضهای بديهی را نمی دهد و در مواقعی سعه صدر لازم را از خود نشان نمی دهدو..و.. اينها باعث می شود خواسته يا ناخواسته مردم ،ناچار به سوی ياس و نااميدی جمعی هدايت شوند.
وقتی سعه صدر حاکميت، چنان محدود است که در انتخابات مجلس، حتی صلاحيت وزيران و استانداران و مديران دولت قبل و حتی نوه بنيانگذار انقلاب را رد ميکند و هنگامی که بر بسياری از آنها، مهر باطله ميزند، ديگر چه جای اميد اجتماعی باقی ميماند؟ و ديگر مردم عادی، چه احساس خويشی و قرابتی می توانند با اداره کنندگان جامعه خود بکنند؟و شهروندان عادی،چه اميدی برای ورود به نظام تصميم گيری کشور می توانند داشته باشند؟و چگونه می توانند خود را صاحبان حقيقی اين سرزمين بدانند؟
چرا حاکميت يکبار اعتماد مردم به سازوکارهای نظام انتخاباتی را اندکی افزايش نمی دهد؟ چرا در طول اين سالها، حتی يک بار هم يک هيات اجرايی يا يک فرماندار و استاندار و هيات نظارت، از سوی حاکميت بدليل غرض ورزی سياسی و سلايق شخصی، از کار خود عزل نشده اند؟ چرا حتی تحمل مخالفان اصلاح طلب و کم خطری (ومن ميگويم بی اثری)مثل دوستان اصلاح طلب هم در مجموعه نظام وجود ندارد؟ چرا نظام نشان نمی دهد که با فساد و بی قانونی در هر مقطعی (حتی در سطوح بالا و جاهايی که سليقه جای قانون را ميگيرد) مبارزه می کند و چرا نشان نمی دهد که خود می تواند دست به نوسازی و تصفيه اشتباهات بزند؟ و بالاخره چرا کسانی خواسته و ناخواسته، «راه چهارم» را به جامعه می نمايانيد؟
راه چهارم چيست؟ راه چهارم از ياس و سرخوردگی و ناچاری و افسردگی عمومی ناشی می شود. وقتی هيچ امکان بهبودی و تغييری نباشد. وقتی امکان هرنوع زايندگی و اصلاح و شوری از جامعه انسانی گرفته می شود. و وقتی نه تمايلی به راه اول (انقلاب) و دوم (حمله خارجی) نباشد و هنگامی که جامعه،اصلاحگران مفيد و موثری ندارد،تا راه سوم (اصلاحات) را بپيمايند. و هنگامی که کمترين سعه صدری از سوی حاکميت برای اصلاح تغييرات مثبت ديده نشود و هر منتقد دلسوزی توبيخ و مجازات شود، راه چهارم ظاهرا" تنها راه است.
راه چهارم، بعد از (انقلاب و کمک خارجی و اصلاحات) وقتی فراروی يک ملت کهن و عظيم قرار می گيرد که عمق آب اقيانوس،به حدی کم شده باشد که ديگر امکان زندگی را از موجود بزرگ و عظيمی مثل نهنگ ميگيرد و گل و لای ساحل، نهنگ را در چنبره خود اسير ميکند.نميدانم ما را صيادان بدخواه به اين سوی اقيانوس هل داده اند يا دوستان غفلت زده و بی اثر؟ اما در کمال نوميدی، ما در اين گوشه دريا داريم به گل می نشينيم.
بسياری از پلشتی ها و زشتيها و فجايع جامعه امروز ما، نشانه هايی از شروع پيمودن آن راه چهارم است.ما در حال حرکت بسوی ساحل اقيانوسيم! وقتی معيارهای اخلاقی و روانی جامعه در هم می شکند و هنگامی که اخلاق از بين ميرود.وقتی اميد به بهبودی رخت برمی بندد.وقتی هيچ افق اميدبخشی به سوی فرداها نيست. و وقتی امروز تلخ ما، همان فردای بهتر و نويد بخشی است که مرد بزرگی مثل خاتمی وعده اش را داده بود،ياس و افسردگی عمومی خود را به يک ملت تحميل می کند. از يکسو،زمزمه های خائنانه ای از تجزيه بخشهايی از کشور شنيده می شود.از سوی ديگر، زمزمه های خائنانه ای از تفوق دادن به برخی قوميتها يا زبانها بر همه ايران شنيده می شود.از اين سو، در سطح دولت،برخی عملا" مردم را طبقه بندی کرده اند و امکانات و موقعيتها و ثروتها را بر اساس نوعی تمايز و تبعيض توزيع می کنند.و از سوی ديگر،اخلاق و هنجارهای جمعی ما، در حال فروپاشی و انهدام است.از آمارهای رسمی فرار مغزها، بيکاريها، اعتياد، تعرض به نواميس و طلاق و ...چيزی نمی گويم.اما نميدانم صحنه تعرض چهار نفر حيوان صفت به يک دختر جوان وحشتزده و سپس بريدن دلخراش سر او را ديده ايد يا نه؟ فيلمش روی موبايلها و اينترنت دست به دست گشته و چند شب خواب و آرام از چشمانم ربوده و مرا تا سرحد جنون برده است.
دخترک مظلومانه جيغ ميزند و آنها وحشيانه، بی اعتنا به التماس هايش،مقابل دوربين او را ....و وقتی سرش را می برند، خرخر کنان جان ميدهد و می ميرد!
فقط همين يک صحنه برای جريحه دار شدن غرور يک ملت و نوميدی و افسردگی جمعی ما کفايت می کند.گرچه آنقدر از اين دست اخبار شنيده ايم،که حتی احساسات انسانی خود را از دست داده ايم. اما همين يک صحنه دلخراش کافی است تا نشان دهد جامعه انسانی، بسوی آن راه چهارم در حال حرکت است. و مگر يک ملت چگونه می ميرد؟ و مگر يک تاريخ چگونه تمام می شود؟
***
تکرار می کنم: من يک تحليلگرم نه فعال سياسی. و فقط آنچه را می بينم بررسی و لايه برداری ميکنم تا ديگرانی که فعال سياسی و اجتماعی اند،احتمالا" راحتتر بتوانند طرحی نو دراندازند و جامعه را بسوی مسير زندگی و نشاط و بالندگی هدايت کنند. فقط اميدوارم با سعه صدر و مناعت، اين نگرانی عميق را از خلال اين سطرها دريابند و همه در جايگاه خود،به موقع از انهدام يک ملت جلوگيری کنند. چنانکه پيشتر گفتم ملت ايران،ملت ديرپا و کهنی است. و بخصوص در اين سالها در اوج سلامتی و قدرت و جوانی است. با جمعيتی که بيش از ۷۰ درصدش زير سی ساله اند.اما با همه جوانی و نيرو، نوميدانه به سوی نقاط کم عمق اين اقيانوس می رود. با خستگی و سرخوردگی و تلخی نهنگی که می خواهد خودکشی کند.آنگونه که خيلی ها را نگران ميکند..
و البته ملت ما، ملتی غيرقابل پيش بينی هم هست. زيرا اگر فقط به حقوقش(به حقوق اساسی اش) احترام گذاشته شود و اندکی از مشکلات کشنده اش کاسته شود و اگر بسوی رفع تبعيض و بيعدالتی حرکتش بدهند،با کمترين بهانه ها برای اميدواری، شور زندگی را برای خود بازآفرينی می کند و در نهايت ياس و نوميدی،همه را شگفت زده خواهد کرد. او همچون نهنگی سرخوش، به يکباره جستی ميزند و با شور و حرارت از ساحل کم عمق برمی گردد و دوباره به سوی اعماق اقيانوس حرکت می کند.حاجتی نيست اما قول ميدهم در آن صورت، به جمع حريفان مدعی هم خواهد رسيد و با دنيای پيشرفته، همآوردی خواهد کرد.فقط نگذاريم در چنبره نوميدی بميرد. تاريخ،بارها اين خاصيت ملت ما را نشان داده است.نگذاريم اين نهنگ ديرپا بسوی ساحل برود.
نشانی وبلاگ فرصت نوشتن / بابک داد
Babakdad.blogfa.com
------------
e.mail: [email protected]