J4p - در جمع کانديداهای شرکت در انتخابات مجلس هشتم، تنها نام يک روزنامه نگار اصلاح طلب به چشم می خورد: «علی صارميان» روزنامه نگار حوزه سياسی- اجتماعی و حقوقدان، با وجود قرار گرفتن نامش در يکی از ليست های جناح اصلاحات، نظريات خاص خود و شخصيت مستقل و قابل احترامی دارد.
اين ميان، انتخاب و معرفی «الياس حضرتی» به عنوان نماينده روزنامه نگاران اصلاح طلب، بسيار ظالمانه و از سر سياست بازی های هميشگی گروه غالب در جناح اصلاحات است؛ سياست غلطی که در پيش گرفتن آن طی سال های اخير، باعث قهر و جدايی مردم از جريان اصلاح گرايی و طبيعتاً غلبه اصولگرايان بر قدرت مطلق شده است.
البته در بين ساير کانديداهای اصلاح طلب - به جز حضرتی- چند شخصيت ديگر نيز حضور دارند که با ژست روزنامه نگاری وارد ميدان شده اند. در حالی که بر کسی پوشيده نيست امثال حضرتی ها نهايتاً با مقام مدير مسئول در نشريات فعاليت کرده و همواره به رسانه ها نگاه ابزاری داشته اند. آن ها از درد و نياز اصحاب قلم چيزی نمی دانند، هنر و دغدغهء يک روزنامه نگار - به عنوان مصلح اجتماعی- را ندارند و به پشتوانه شهرت و لابی های سياسی، حق صارميان ها را می خورند.
برای آشنايی مخاطبان «خبرنگاران صلح» با همکارمان «آستانه» (علی صارميان)، اتوبيوگرافی متفاوتی که از او در اختيار سايت قرار گرفته را منتشر می کنيم. اميدواريم آن ها که قصد شرکت در انتخابات مجلس شورای اسلامی را دارند، نام او را به خاطر بسپارند: کسی که در صورت حضورش روی صندلی های سرخ مجلس، می شود روی دردآشنايی اش حساب ويژه ای باز کرد.
بليط اتوبوست را نگهدار مرد!
علی صارميان: «در اين سرزمين کهن آنقدر آدم بزرگ آمده است که جايی برای من باقی نمیماند، اما غمهايم بزرگ است. نانام را در تنور سرمايهدارها نپختهام. گاهی که شاعر میشوم از مردم کوچه مینويسم؛ که آفتاب کوچک شان لامپ سوختهای است بر تير برق کهنه کوچهشان، که سالها است روشن نشده است.
زادگاهم خرم آباد است. دنيا را مانند يک لرستانی ساده میبينم. عاشق مرام حضرت علی هستم که نانش را با مردم کوچه تقسيم میکرد و آبرويش را برای جماعت خرج میکرد. به معلم شهيد دکتر شريعتی علاقمندم. مردی که همه شور و ايمان بود و هنوز خيلی از دردهايش فهميده نشدهاند.
مردم فريبی را میفهمم؛ کارگران بيکار کارخانهها همسايه من هستند. روزنامهنگاران بيکار دوستانم هستند. برای ناتوانی خودم از کاهش اين همه درد که دور و برم را گرفتهاند، قلمی دارم که فريادش چندان بلند نيست. گاهی فقط هق هقی میکند و خاموش می شود. دوستان نه چندان پرشمارم مرا «آستانه» صدا میکنند.
اصلاحات را چيزی جز رفع فقرهای بی پير زمانه نمیدانم. مردمی که با قلب شان ديگران را محبوب میکنند و با دستان پينه بسته، در بازگشت از کار، رای میدهند. با همان خستگی که بايد روزی تمام شود و تمام نمیشود. دوستان میگويند که تا آخرش بايست؛ بمان؛ تو تنها روزنامه نگار اين انتخاباتی. تو...
اما خودم میدانم که در ميان اين همه هياهو، صدای من به گوش آن مردم نخواهد رسيد. علتش را خودتان میدانيد. می خواهم تن خستهء مردم را از زير اين همه کوههای بدبختی بيرون بکشم. دستهايم تنها است. رای هم نياورم مهم نيست. به صد نفر آدم میگويم که دردشناسان راه را عوضی رفتهاند. بايد از خود مردم بپرسند که راه چيست.
از کارگران شرکت واحد، از دانشجويانی که در زندان بالغ میشوند. از جانبازان غريب گوشه آسايشگاهها، که سالهاست ملاقاتی ندارند.
شعار، بی شعور؛ پاشيدن نمک به زخمهای کهنه است و وعدههای بیحساب، جاودانه کردن دروغ.
به خط امام فکر می کنم، که در زير بمباران شهرها هم احساس آزادی داشتيم و هم برادر هم بوديم.
زنده باد عدالتی که شاخصش آزادی است. زنده باد استقلالی که ايرانی را در جهان عزيز کند. زنده باد روشنفکری که زير علم سرمايهدار سينه نزند و زنده باد نمايندهای که هنوز بليط اتوبوس در جيب دارد.»