
|
advertisement@gooya.com |
|
|
|
آقای مهتدی؛ بگذاريد از خودتان شروع کنيم.شما چند دوره دبير کل کومله بوده ايد؟ از سوابق و فعاليتهای خودتان در کومله از آغاز تا بحال اجمالا برايمان بگوييد.
من همراه با تعداد ديگری از همرزمان، که متأسفانه اکثرشان اکنون ديگر در ميان ما نيستند و در مقاطع و حوادث گوناگون مبارزه جان باخته اند، از بنيانگذاران کومله هستم. خود کومله به عنوان يک سازمان چپ انقلابی در پائيز سال ۱۳۴۸، و اگر دقيقتر بگويم در پنجم آبانماه ايجاد شد و مثل همه سازمانها و گروههای سياسی آن دوره به علت فقدان آزادی سياسی و حاکميت نظام استبدادی نمی توانست يک سازمان زيرزمينی نباشد. کومله باوجود اينکه مثل همه گروههای سياسی اپوزيسيون در دوره سلطنتی در معرض تعقيب و زندان و شکنجه بود و با اينکه تعداد قابل ملاحظه ای از رهبری و کادرهای آن بارها دستگير و شکنجه و زندانی شدند، اما ساواک هيچ وقت پی به کنه فعاليتهای آن نبرد، نتوانست خود تشکيلات کومله را کشف کنند و کروکی آن را بشناسد و در نتيجه با وجود ضربه های متعدد، بدنه و شبکه اصلی فعاليت آن سالم ماند و توانست بقای خود را طی آن سالهای دشوار حفظ کند. اين مسأله بعدا طی انقلاب ايران اهميت خيلی زيادی کسب کرد: وقتی اولين موجهای جنبش انقلابی و آزاديخواهانه در ايران در سال ۱۳۵۷ درگرفت، کومله توانست حاصل نزديک به يک دهه فعاليت خود در ميان دانشجويان، معلمان، جوانان، کارگران فعال و زحمتکشان روستائی را به شکل يک شبکه فعال، آرمانخواه، متعهد، باانضباط و رزمجو که در عين حال برخلاف بسياری از گروههای چپ ايرانی دارای پيوندهای عميق و فراوان با توده های مردم در شهرها و روستاها بود وارد عمل نمايد و به همين دليل بسياری از تظاهراتها و حرکتهای سياسی و اجتماعی دوره انقلاب در شهرهای کردستان با شرکت و به ويژه با سازماندهی کادرهای کومله صورت ميگرفت.
خود من سه بار در دوره رژيم سلطنتی، در سالهای ۴۹ و ۵۲ و ۵۳ دستگير و زندانی شده و بار سوم به سه سال زندان محکوم شدم. با بيرون آمدن از زندان در سال ۵۶ بلافاصله همراه با ديگر رفقا به بازسازی و فعال کردن تشکيلات کومله پرداختم. درست است که من از افراد بانفوذ کومله بوده و يکی از نظريه پردازان آن به شمار می آمدم، اما ما تا کنگره سوم که در ارديبهشت سال ۱۳۶۱ برگزار شد پست دبيرکل نداشتيم و در آن سال بود که من به اين پست برگزيده شدم، ولی برخلاف تصور خيلی ها اين پست را همواره نداشته ام و اصولا اين پست در آن دوره تنها يک سال و اندی دوام داشت و فقط سالها بعد به دنبال بحثها و مناقشات نظری فراوان و طولانی، که من در آنها نقش اصلی را داشتم، و نهايتا پس از تحقق پروژه بازسازی کومله در سال ۱۳۷۹ يا ۲۰۰۰ ميلادی بود که بار ديگر اين پست ايجاد شد و من برای اين مسئوليت انتخاب شدم.
در دوره انقلاب ايران و در فعاليتهای گسترده سياسی و اجتماعی کومله، که ذکر آن از حوصله اين مصاحبه خارج است و تا مرداد ماه سال ۱۳۵۸ دوام داشت، نقش فعال داشتم و وقتی خمينی در ۲۸ مرداد آن سال فرمان هجوم به کردستان را به بهانه های کاملا غيرواقعی صادر کرد، من همراه با ديگر فعالان و رهبران کومله از سازماندگان جنبش مقاومت مردمی خلق کرد در برابر اين تهاجم گسترده بودم. وقتی هم که پس از حدود سه ماه نيروهای رژيم جمهوری اسلامی در کردستان متحمل شکستهای سنگين از نيروهای پيشمرگ شدند و ناچار شدند از در مذاکره با کردها درآيند، احزاب کرد همراه با شيخ عزالدين حسينی ارگان مشترکی را برای مذاکره به نام "هیأت نمايندگی خلق کرد" تشکيل دادند که من عضو آن هیأت و رئيس تيم کومله در آن بوده و به اين عنوان با نمايندگان جمهوری اسلامی که در هياتی بنام "هیأت ويژه حسن نيت" به رياست زنده ياد داريوش فروهر به کردستان اعزام شده بود نشست داشته ام. اين دوره مذاکرات و درسهای آن از جالبترين و آموزنده ترين حوادث جنبش کردستان است که اينجا فرصت پرداختن به آن نيست. اين را هم بگويم که در حوادث نوروز خونين سنندج در اواخر اسفند ۵۷ و فروردين ۵۸ توسط پادگان دستگير شدم و حدود ده روز در شرايط عجيبی در آنجا بسر بردم و بارها در يک قدمی اعدام قرار گرفتم که سرانجام پس از توافقات هیأت اعزامی دولت شامل آقايان طالقاتی و بهشتی و رفسنجانی و بنی صدر با نمايندگان کردها همراه بقيه اسيران آزاد شدم.
لازم است اشاره بکنم که در سال ۱۳۶۲ کومله در همراهی با يکی دو گروه چپ "حزب کمونيست ايران" را تشکيل داد و من به عنوان اولين دبيرکل حزب کمونيست ايران انتخاب شدم. به دست دادن يک ارزيابی و نقد منصفانه از خود تشکيل اين حزب و تأثيری که مدتها روی حيات کومله گذاشت موضوعی است به اندازه کافی مفصل و مناقشه برانگيز، اما همين قدر ميگويم که من پس از چند سال و به دنبال مشاهدات و مطالعات و تفکرات و بحثهای طولانی به نقد اين حزب و تشکيل آن، به نقد ديدگاههای جزمی و غيرواقعبينانه آن و به ضرورت بازسازی کومله به مثابه يک حزب اجتماعی مبارز و مردمی چپ و درعين حال واقعبين رسيدم و اين بحثها و ديدگاهها را طی يک سلسله سمينارها و مقالات متعدد بيان کردم که سروصدای زيادی در جامعه کردستان و در محافل سياسی ايران به پا کرد و نهايتا در سال ۷۹ همراه با با دوستان و همفکران از حزب کمونيست ايران بيرون آمديم و کومله را بازسازی کرديم. در اين دوره نيز من يکبار ديگر به دبيرکلی اين حزب انتخاب شدم؛ طبيعی است که در اين پروسه ما بسياری از مفروضات و متدهای چپ جزم انديش و متحجر ايران را هم نقد کرديم.
بدون اينکه بخواهم وارد جزئيات شوم بايد بگويم که من عرصه های گوناگون مبارزه سياسی از کار تشکيلاتی و سازماندهی مخفی گرفته تا فعاليت علنی گسترده در ميان مردم و هدايت جنبشهای تودهای، از دستگيری و زندان گرفته تا کار و زندگی در ميان نيروی پيشمرگ و سازماندهی و هدايت آن، از کار قلمی و مطبوعاتی گرفته تا سخنرانی در ميتينگ ها و اجتماعات بزرگ، از فعاليت درون حزبی و آموزش کادرها گرفته تا پيش بردن مذاکرات و کار ديپلوماسی داخلی و خارجی همه را ديده و آزموده ام و در هر مورد خدمتی را که از دستم برمی آمده انجام داده و تجاربی هم اندوخته ام.

عبدالله مهتدی
دليل اينکه شما چند دوره متوالی دبير کومله بوده ايد کداميک از اين موارد است؟ اعتماد و اعتقاد اعضا به شما و انتخابتان در يک انتخابات سالم و آزاد؟ نبودن فرد کاراتر و مدبرتر از شما يا عدم اعتقاد شما به چرخش دموکراتيک قدرت؟
من هيچوقت چنين ادعائی نداشته و ندارم که از من شايسته تر و بهتر در کومله وجود ندارد، اما می توانم به جرأت بگويم من در انتخابات هايی به اين پست برگزيده شده ام که هيچگونه تقلب و هيچگونه اجبار و عوامل غيردموکراتيک در آنها دخالت نداشته اند و اصولا اين مسائل با فرهنگ کومله بيگانه است. به علاوه راه برای کانديد شدن و انتخاب شدن به اين سمت در حزب ما کاملا باز است و هيچ مانعی برای آن وجود ندارد. ضمنا تا مدتی پيش و مطابق اساسنامه های گذشته، دبيرکل در پلنومها يعنی نشستهای وسيع و رسمی کميته مرکزی انتخاب می شد، اما از کنگره دوازدهم که در تابستان ۱۳۸۶ برگزار شد و برطبق اساسنامه مصوب اين کنگره قرار شد که دبيرکل در کنگره و توسط همه نمايندگان حزب انتخاب شود که بسيار دموکراتيکتر بوده و مشابه الگوی احزاب اروپائی است.
فکر می کنيد پايگاه و جايگاه کومله و ميزان حمايت و علاقه به آن در ميان مردم کُرد و ايران تا چه حدی است؟آيا از جايگاهی که داريد راضی هستيد؟
کومله يکی از دو حزب عمده و اصلی کردستان طی سه دهه اخير بوده است. نام آن با مهمترين و سرنوشت سازترين رويدادهای کردستان در اين سه دهه عجين شده است و بخش جدائی ناپذيری از تاريخ اين مردم و مبارزات آنها را تشکيل ميدهد و مبتکر و الهام بخش بسياری از سنتهای مترقی و دموکراتيک در جنبش کردستان بوده است. طی اين مدت بيش از سه هزار نفر از فعالان کومله در راه آرمانهای مردمی و آزاديخواهانه و عدالتخواهانه در ميدانهای گوناگون نبرد جان باخته اند. هم اکنون نيز کومله حزبی است بسيار محبوب و بانفوذ، ولی از آنجا که نه انتخابات آزادی در ايران هست و نه مؤسسات نظرسنجی مستقلی در کشور وجود دارد، لذا من نميتوانم به شما آمار و ارقامی ارائه دهم، و هرچه در اين رابطه گفته شود می تواند غيردقيق باشد و يا ادعا تلقی شود. اما اينکه آيا از اين ميزان نفوذ راضی هستم يا نه، بايد بگويم من کومله را شايسته بسيار بيشتر از اينها می دانم و فکر می کنم ظرفيتش را هم دارد. ضمنا کردستان نيز بايد مانند تمام ايران يک جامعه مبتنی بر کثرت گرائی و پلوراليسم باشد و تلاش برای تحميل نظامهای تک حزبی و انحصارطلبانه تنها می توانند فاجعه به بار آورند که متأسفانه حضور اين بينش و عملکردهای ناشی ار آن در پاره ای احزاب در کردستان در دهه شصت همين نتايج را هم به بار آورد، ولی فکر ميکنم امروزه ما در دوره متفاوتی به سر می بريم و ديگر زمان اين نوع تفکرات سرآمده است.
شما بارها از گرايش خود به سوسياليسم به دموکراسی و حتی ملی گرايی حرف زده ايد. آيا شما يک حزب چپ هستيد يا يک حزب ملی گرا؟
من همين روزها به نمايندگی از طرف حزب کومله کردستان ايران در کنگره انترناسيونال سوسياليست، که تجمع احزاب موسوم به سوسيال دموکرات و سوسياليست و کارگری است و گرايش سوسيال دموکراسی را در جهان نمايندگی می کند، در شهر آتن شرکت کردم. ما خود را به عنوان سوسياليست ميشناسيم. ما معتقديم ايران هم به آزادی و هم به عدالت اجتماعی نياز دارد و دليلی ندارد که يکی را فدای ديگری کنيم و درواقع اين دو مکمل يکديگرند و مجموعا محورهای اصلی هرجنبش اصيل اجتماعی و سياسی را در ايران تشکيل ميدهند. وانگهی، کارنامه "سوسياليسمهای استبدادی" ، تحميلی، اشغالگرانه و استالينيستی ديگر در پيش چشم همه هست. دموکراسی پيش شرط، زمينه و بستر سوسياليسم است و سوسياليسم بدون دموکراسی نيز دروغی بيش نيست. اينها ديگر تزهای نظری نيست بلکه در آزمونهای بزرگ اجتماعی قرن اخير به محک خورده اند. بنابراين مسأله بسيار بيش از صرفا "پايبندی ما" به دموکراسی است، ما اهميت محوری و درجه اولی برای دموکراسی قائليم و آن را اکسيژنی ميدانيم که بدون آن جامعه و سياست و فرهنگ دچار اختناق ميشود و همه منافذ رشد و توسعه آن مسدود ميگردد. از استبداد جز تيرگی و انحطاط معنوی و اخلاقی نمی زايد و تنها ديکتاتورها، فرصتطلبان و عوامفريبان از آن سود ميبرند. در مورد ايران ما دموکراسی را محور و هدف هر تحول مثبت و رو به پيش در جامعه و سنگ بنای هر ائتلاف سياسی جدی و کارساز در ايران ميدانيم و معتقديم بدون دموکراسی نه ايران و نه کردستان به هيچ جا نميرسند. تلاش صد ساله مردم ايران برای دموکراسی اين بار بايد به بار بنشيند.
و بالأخره ما بين چپ بودن و دموکراسيخواه بودن از يک طرف و تلاش برای به پيروزی رساندن جنبش آزاديبخش مردم کردستان و تأمين خواستهای ملی خلق کرد منافاتی نميبينيم. کومله همواره نمونه و الگوی تلفيق بين اين خواستها بوده است. کومله يک حزب تک خواستی نيست بلکه کليه خواستهای اجتماعی و سياسی و فرهنگی برحق مردم را از زاويه مترقی نمايندگی ميکند. مردم هم يک بعدی نيستند و خواستهای سياسی و اقتصادی و فرهنگی گوناگونی دارند و از جمله خلق کرد خواستهای مربوط به رفع تبعيضات ملی را نيز دارد. مسأله رفع تبعيضات عليه خلق کرد و رسيدن آنها به حقوق خودشان يک مسأله محوری مردم بوده و جنبش برای آن تاريخی طولانی و پراز کشمکش دارد و طی دهه های اخير کاملا تثبيت شده است. کومله ضمن اينکه خود را در صف مقدم و در رأس اين جنبش قرار داده است و بيش از سه دهه است که در اين عرصه می رزمد، اما هيچگاه اهداف اجتماعی خود را از ياد نبرده و يا به کنار ننهاده است.
کومله در عمل يک حزب "انقلابی" است؟ آيا همچنان از روشها و راهکارهای انقلابی دفاع می کنيد؟
اگر منظور از انقلابيگری اعمال خشونت، عدم مدارا و عدم مراعات ضوابط دموکراتيک باشد، که متأسفانه بيشتر وقتها به خصوص در ايران اين معنی را پيدا کرده است، بايد بگويم نه. اما اگر مقصود اعتقاد به ضرورت برچيدن کامل نظام جمهوری اسلامی با تمامی مؤسسات و قوانين آن، نقد عميق نظام موجود و اعتقاد به دگرگونی در ساختار اجتماعی و سياسی و تغيير بنيادی مؤسسات و نهادها و قوانين باشد در اين صورت ما کاملا خود را انقلابی ميدانيم.
می دانيد که در سوسيال دموکراسی،انقلابی گری و ساختار شکنی نفی می شود و به جای آن "اصلاح نرم" ترجيح داده می شود.اما به نظر می رسد شما علاقه ای به راهکارهای نرم و رفورميستی نداشته باشيد.اين انحراف ايدئولوژيکی نيست؟ يا اينکه تاکتيک و مصلحت است؟
ببينيد، در ايران شما حتی برای اينکه قوانين تبعيض آميز و قرون وسطائی عليه زنان را لغو کنيد و ابتدائی ترين خواستهای مربوط به تساوی حقوق زنان را مطالبه کنيد، مجبوريد انقلابی باشيد يعنی با تمام نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن و ولايت فقيه آن در بيفتيد، هنگامی که بخواهيد ساده ترين حقوق صنفی کارگران يا دانشجويان را تأمين کنيد، تمام نظام و قوانين آن و دستگاه سرکوب آن را در مقابل خود می بينيد و ناچار يک انقلابی خواهيد شد، اگر بخواهيد حتی به بی اخلاقی رئيس دانشکده تان هم که می خواسته به دختر دانشجو تجاوز کند،اعتراض کنيد و خواستار رسيدگی بشويد با سد تمام نظام روبرو می شويد و به ناگزير و به درست به اين نتيجه می رسيد که کار از پايه خراب است و به اين ترتيب به طرف انقلابی گری سوق داده می شويد. می خواهم بگويم که پيدا کردن تفکر انقلابی، به آن معنی درستی که پيشتر گفتم يعنی نقد عميق و تحول خواهی عميق، از فضای ايران می تراود، در هر حرکت کوچک و بزرگ مردم، درهر جنبش اعتراضی، در هر رويداد سياسی و اجتماعی خود را به اذهان تحميل می کند. تروتسکی در جائی در مورد روسيه تزاری گفته بود که در آن نظام استبدادی برای اينکه بتوانيد با ازدواج مدنی موافق باشيد بايد تمام داروينيسم را هم می پذيرفتيد. بنابراين سوسيال دموکراسی اروپا بداند يا نه و بخواهد يا نه، ايران احتياج به يک تحول بنيادی دارد، احتياج به از ريشه درآوردن نظام استبداد دينی و جايگزين کردن آن با يک نظام دموکراتيک و مردمسالار دارد و اين يک انقلاب است، يک تحول انقلابی است. اين را که سناريوی اين تحول چگونه خواهد بود و آيا حتما به يک انقلاب خشونت آميز منجر خواهد شد يا نه، هنوز کسی نمی داند و نمی تواند پيش بينی قطعی کند. تحول آينده ايران بی گمان شکلهای بديعی به خود خواهد گرفت که از هم اکنون قابل پيش بينی نيست و الگوی انقلاب سال ۱۳۵۷ ديگر تکرار نخواهد شد، اما احتمال قيامها و جنبش هايی که توسط رژيم اسلامی به خشونت کشيده شود ابدا منتفی نيست. پيجيدگی در اين است که لفظ "انقلاب" چنان از طرف جمهوری اسلامی تحريف شده و به گند کشيده شده است که در ايران امروز اين کلمه بار منفی پيدا کرده و حتی احساس چندش آوری ايجاد می کند. فجايع و ستمهايی که در اين سی سال بر مردم رفته همگی تحت نام انقلاب صورت گرفته و بنابراين اين واژه، اگر در داخل ايران زندگی کنيد، خيلی وقتها جاذبه ندارد بلکه ذکرش مردم را پس می راند. به اين دليل و به عنوان نوعی دوری جستن از واژگان مورد استفاده جمهوری اسلامی، و نيز به دليل محدوديتهای سياسی که استبداد حاکم تحميل کرده است، و تا حدودی هم به دليل همسويی با فرهنگ غالب زمانه و نياز به مقبوليت نزد افکار عمومی جهان، جنبشهای اجتماعی و سياسی ايران در سالهای اخير بيشتر خود را به نام اصلاح طلب معرفی می کنند. اين موضوع از نظر من کاملا قابل درک است. مهم اين است که اين جنبشها پا بگيرند و رشد کنند. دير يا زود آنها در مقابل نظام حاکم قرار ميگيرند و به اين معنی اگر نخواهند درمانده و فلج شوند کارکرد انقلابی پيدا ميکنند. ضمنا هواخواهان تحولات بنيادی اتفاقا بايد در صف اول مبارزه برای اصلاحات قرار گيرند و برای پيروزی تک تک آنها تلاش کنند و در عين حال به آنها سمت و سو بدهند.
اين مساله مهم است که احزاب کُرد در شعارها و برنامه هايشان از دموکراسی دفاع می کنند و خود را "دموکرات" معرفی می کنند. شما به عنوان کومله،چه تعريفی از دموکراسی داريد و بعلاوه،اين نوع دموکراسی را عملا در چه فضايی تجربه کرده ايد و ممارست کرده ايد؟ آيا عملا تصويری از اين دموکراسی را می توانيدبه ما نشان دهيد؟
يکی از مسائل کمتر شناخته برای افکار عمومی ايران ماهيت و خصلت واقعی جنبش مردم کردستان است. در دوره انقلاب ايران در حاليکه جنبش در تهران و خيلی نقاط ديگر از مقطع معينی به بعد، به هر دليل، به زير کنترل و هژمونی روحانيت رفت، در کردستان چنين اتفاقی نيفتاد. جنبش در کردستان، به علل تاريخی و سياسی و فرهنگی و نيز به يمن رهبری آن، در تمام آن مدت دموکراتيک، سکولار و به راستی آزاديخواهانه باقی ماند. در حاليکه در تهران در اتحاديه ها و تشکلهای کارگری را می بستند، تازه در کردستان اين تشکلها با وجود ابتدايی تر بودنشان داشتند شکل ميگرفتند، درحاليکه در تهران حزبالله به برهم زدن اجتماعات زنان و اسيدپاشی به صورت خانمها و تيغ زدن آنها دست ميزد، در کردستان تشکلهای مستقل زنان شکوفا می شد و زنان در مقياس هرچه وسيعتری وارد زندگی سياسی و فرهنگی می شدند، در حاليکه در تهران آيندگان و ساير روزنامه ها را تخته ميکردند و در احزاب و گروههای سياسی را به زور ميبستند و اجتماعات مستقل را برهم ميزدند، در کردستان ما يک دوره بيسابقه آزادی و رونق مطبوعات، آزادی کامل احزاب و گروههای سياسی را تجربه ميکرديم و نه فقط از به هم زدن تجمعات توسط "امت هميشه در صحنه" خبری نيود، بلکه تمام جامعه کردستان حتی در روستاها در حال برگزاری تجمعات و جلسات گوناگون سياسی و فرهنگی و غيره بود. برای اولين بار در تاريخ کردستان "اتحاديه های دهقانان"، سازمانهای زنان، سازمانهای دانش آموزان، کانون معلمان، "جمعيتها" و "بنکه ها" که نهادهای کاملا دموکراتيک و جوشيده از ابتکارات مردمی بود و توضيحشان در اين مختصر نميگنجد، انجمنهای ادبی و هنری، گروههای تئاتر و غيره و غيره شکوفا شده بود و به راستی محيط دموکراتيک سالمی به وجود آمده بود. کومله در تقريبا تمام اين موارد پيشتاز و الهامبخش و مدافع اين ابتکارات و جنبشها و تشکلها بود و بر زمينه علل اجتماعی و عينی که وجود داشت در کسب اين دستآوردها و ايجاد و پاسداری اين فضا نقش تعيين کننده داشت. جالب است بدانيد که با وجود اينکه مردم اسلحه داشتند اما کمترين ميزان جرم و جنايت وجود داشت و محيط به هيچ وجه نظامی و پليسی نبود بلکه آزدای کامل سياسی و فکری توأم با امنيت حاکم بود. در حاليکه حتی تعدادی از روشنفکران و توده ايها داشتند تحت عنوان "ضدامپرياليسم" و يا هر چيز ديگر خود را با ايده حکومت دينی آشتی می دادند، بخش اعظم منطقه کردستان که آن موقع تحت تأثير احزاب کرد بوده و مرکز جنبش را تشکيل ميداد، يکپارچه رفراندوم جمهوری اسلامی را تحريم کردند و باز هم کومله در اين مورد نقش پيشتاز داشت. در حاليکه خيلی ها عکس "آقا" را در ماه می ديدند، شما حتی در روستاهای کردستان هم نفوذ عميق ايده جدائی دين از دولت را می ديديد و حتی مسن ترها به شما ميگفتند: "دين و سياست بايد جدا باشد." حتی شخصيت روحانی بانفوذ و درجه اول کردستان، شيخ عزالدين حسينی، نقش سياسی و معنوی بسيار مترقی و دموکراتيکی داشت و در همان سال ۱۳۵۷ و ۵۸ صراحتا از جدائی دين و دولت، از خصوصی بودن امر مذهب برای افراد و از بسياری ايده های ديگر سخن می گفت که پس از گذشت سی سال و پس از تجربه تلخ حکومت دينی هنوز هم آقای سروش و ديگر به اصطلاح نوانديشان دينی نتوانسته اند بدون لکنت و با صراحت و شفافيت کافی از آن سخن بگويند.
بنابراين اگر ميپرسيد "دموکراسی را عملا در چه فضائی تجربه کردهايد؟"، پاسخ من همينها خواهد بود که گفتم. من در اين فضا زندگی کرده و در خلق آن مؤثر بوده ام. تازه آنچه گفتم به راستی فقط گوشه ای از واقعيت بود. اين تجربه به من ثابت کرد که دموکراسی در ايران نه فقط ضروری بلکه کاملا ممکن است. اگر در جامعه ای مثل کردستان، که از لحاظ توسعه اقتصادی و اجتماعی و قوای روشنفکری از تهران و خيلی از نقاط ديگر ايران عقبتر است، بتوان اين وضعيت را خلق کرد، چرا در همه ايران نميتوان؟ شرط آن اراده سياسی و رهبری قاطع و پيشرو سياسی است. من تئوريسين دموکراسی نيستم، مدعی اين هم نيستم که مدل دموکراسی بديعی عرضه می کنم، اما تجربه هايی که از نزديک از سرگذرانده ام و گوشهای از آن را اشاره کردم، مطالعاتی که داشته ام و مشاهداتی که در زندگی اروپا داشته ام باعث می شود که بدانم دموکراسی چيست و اهميت و جايگاه آن را تشخيص بدهم و به آن اعتقاد داشته باشم.(البته من دموکراسی و بحث و مجادله آزاد را در حزبم نيز تجربه کردهام که بحث جداگانهای است.
اتفاقا وجود همين شرايط در کردستان باعث شد که خمينی و حاکمان اسلامی جديد وجود اين جزيره آزادی و ابتکارات مردمی را در اقيانوس واپسگرائی و بنيادگرائی سراسری برنتابند و سرانجام در ۲۸ مرداد سال ۱۳۵۸ فرمان حمله را صادر کردند. بهانه آن، که خمينی در فرمان هجوم مشهور خود عنوان کرد، اين بود که گويا "کمونيستها زنان مسلمان را در مسجد جامع سنندج به گروگان گرفته اند!!". خوب شما از فرط بی معنی بودن حتی نمی توانستيد جواب بدهيد، اما اين نوع عوامفريبی های مشمئزکننده به قصد بسيج مردم ساده دل آن موقع فراوان بود و هنوز هم در جمهوری اسلامی هست. خود آقای بازرگان، اولين نخست وزير رژيم اسلامی، در کتاب خود به نام "انقلاب ايران در دو حرکت" صراحتا اين موضوع را رد کرده و آن را واهی و بی اساس خوانده است. اما اگر موضوع "گروگانگيری زنان مسلمان در مسجد جامع سنندج" واهی بود، در عوض واگرائی و جدائی مسير انقلاب در کردستان با بقيه ايران کاملا واقعی بود. همانطور که اشاره کردم انقلاب در کردستان در شکل و در محتوا با تهران و جاهای ديگر فرق پيدا ميکرد. هرقدر که جنبش همگانی اوليه مردم در ايران، که در اساس عليه استبداد و برای آزادی و حقوق سياسی و اجتماعی برپا شده بود، غصب شده و تحت هژمونی روحانيت و اسلام سياسی قرار می گرفت، به همان نسبت کردستان بدبينتر و محتاطتر شده و حاضر نمی شد زير بار مرکز برود. واگرائی ناگزيری که اين موقعيت ايجاد کرد موجب تصادم و هجوم رژيم به کردستان شد وگرنه به راستی کردها از هر حرکت تحريک آميزی هم خودداری می کردند. فرمان هجوم به کردستان به اين دليل صادر نشد که کردها قصد تجزيه از ايران را داشتند و يا می خواستند پای عراق يا اسرائيل يا آمريکا را به ايران باز کنند، اينها فقط بهانه دروغينی برای سرکوب بود، خود سرکوب از اين رو برای حاکمان جديد ضروری شده بود که آنها تجربه يک کردستان آزاد و سربلند و مردمسالار را برنمی تافتند و غرق کردن کردستان را در خون برای تثيبت انحصاری قدرتشان در تهران ضروری می ديدند. آنها به خوبی درک ميکردند که کردستان سنگری از آزاديخواهی در ايران است و سرکوب آن دقيقا به همين دليل لازم شده بود. سرکوب کردستان، همان طور که زنان، مطبوعات، دانشجويان، کارگران، سازمانهای سياسی و روشنفکران همگی اجزای مختلف يک سياست و صحنه های متفاوت پروژه سلطه يابی ارتجاع مذهبی بودند. به اين معنی، انقلاب اسلامی در واقع هيچوقت در کردستان صورت نگرفت. در کردستان انقلاب ديگری و جنبش ديگری در جريان بود. بر همين متن بود که خلق کرد خواستهای ملی خود را نيز بهتر شناخت و از احساس به شکل برنامه ها و مطالبات سياسی درآورد. خواست رفع تبعيض دوگانه ای که بر کردها تحميل شده بود، خواست آزادی زبان و فرهنگ، آزادی اداره امور محلی و منطقه ای توسط خود مردم و ايجاد ضمانت هائی که کردها را در مقابل سرکوبها و تاراجها و ستمها حراست کند و نظير اينها به ميان آمد. ابتدا و در اولين تماس و نشستی که نمايندگان دولت مرکزی جديد در اسفندماه ۱۳۵۷ با نمايندگان کردها در مهاباد داشتند، کردها طی يک برنامه هشت ماده ای خواستار يک نظام فدراتيو شدند. بعدا "خودمختاری" به عنوان شکلی که اکثريت کردها خواستهای خود را در آن می ديدند درآمد و در آن دوره همه گير شد و برای سالها باقی ماند تا اينکه کومله در سال ۱۳۷۹ خواست نظام و ساختار فدرالی را مطرح کرد که امروزه به شکل خواست اصلی مردم کردستان درآمده است.
ضمنا می بينيد که در زمينه مسائل مربوط به دموکراسی، جنبشهای اجتماعی، تشکلهای سياسی و نهادهای مدنی کردها چندان هم از پشت کوه نيامده اند. برعکس، من اميد آن دارم که کردستان همان نقشی را در تحولات آينده ايران بازی کند که آذربايجان در دوره مشروطيت ايفا کرد.
برخی معتقدند که فضای حاکم در داخل احزاب کُردی يا هيجانی است،يا فاقد دموکراسی و يا شبه دموکراتيک .اساسا اين دسته بندی را قبول داريد؟ فکرمی کنيد کداميک از اين موارد به کومله نزديکتر است؟
نه! خود اين دسته بندی خيلی "هيجانی" و آماتوری و غيردقيق است. ممکن است کردها هيجانشان يا عواطفشان را بيشتر از فلان ملت ديگر بروز بدهند و خون گرمتر و جوشی تر باشند. اين ديگر مربوط به روانشناسی اجتماعی و ملی آنهاست. اما مطالعه احزاب کرد بايد با روشهای علمی تر و براساس بررسی و شناخت تاريخشان و تحولاتشان و با درنظرداشت مفاهيم جامعه شناسی سياسی انجام بگيرد. در مورد خود کومله بايد گفت که بحث و مجادله آزاد و جرأت انتقاد و طرح نظرات از سنتهای ريشه دار کومله بوده است و حتی مردم کردستان نيز با وجود اين سنتها در کومله آشنايی دارند. ما نه می خواهيم، و نه حتی با توجه به ريشه دار بودن اين سنت در کومله ميتوانيم، اين روشها را بزدائيم. ما نه به تعبد و شيفتگی بلکه به تعقل و انتخاب آگاهانه باور داريم و آن را سرچشمه نيروی خود ميدانيم. وحدت نظری در کومله از راه بحث نظری و سياسی و در سمينارها و نشستها تأمين ميشود. کميته مرکزی ما انتخابی و قابل تعويض در کنگره هاست. همين که ما باوجود همه شرايط سخت کردستان تا به حال دوازده کنگره گرفته ايم و در آنها از روی مکانيسم بحث و رأی گيری سياستهايمان را تعيين کرده و يا اصلاح کرده ايم و رهبری را از طريق رأی گيری مخفی در اين کنگره ها انتخاب نموده ايم، خود گواه وجود ضوابط و روشهای دموکراتيک جاافتاده در کومله است.
پس بنابر اين چه توجيه منطقی برای انشعابات پی در پی در داخل احزاب کُردی وجود دارد ؟ يکی از دلايل آن کمبود دموکراسی نيست؟
انشعابات در احزاب کرد موضوعی است که هنوز به شکافتن و تحليل بيشتر نياز دارد و در مورد هرکدام از احزاب نيز تحليل مشخص خودش را می خواهد. اما تصور نميکنم که مسأله دموکراسی، اعم از فقدان آن يا وفور آن، بتواند به تنهايی اين تحولات را توضيح دهد.
آيا احزاب کُرد،از لحاظ ساختاری، ماهيتی و رفتاری همان احزاب دهه ۶۰ هستند يا که نه ! تغيير يافته اند. بيشترين تغييرات در چه ابعادی رخ داده است؟
البته که تغييرات زيادی در اين مدت در احزاب کرد روی داده است. خود ما يک بازانديشی نظری و سياسی پردامنه ای را در ده سال پيش از سرگذرانديم و تلاش کرده ايم که خود را با مسائل دنيای معاصر و تحولات جهان بيشتر تطبيق دهيم. ما طی يک دوره بحث نظری نسبتا طولانی تمام ديدگاهها، برنامه، سياستها و روشهای عمل حزب کمونيست ايران و به طور کلی چپ جزم انديش و متحجر سنتی را مورد انتقاد قرار داده ايم. حتی زبان ما نيز در اين پروسه تغيير کرده است. فکر می کنم با دور شدن از آن نوع فرهنگ و با اتکای مجدد بر روی ريشه های اجتماعی کومله در جامعه کردستان و سنتهای ارزنده گذشته آن توأم با ايجاد نوگرائيهايی که منتج از شناخت واقع بينانه تر جهان معاصر و تحولات آن است، توانسته ايم کومله را در موقعيت بسيار مناسب تر و قوی تری برای برآمدن از پس چالشهای آينده قرار دهيم.
[ادامه گفتگو را با کليک اين جا بخوانيد]