معنای دعوت به مشارکت در انتخابات رياست جمهوری چيست؟ محمود دلخواسته
کسی يا گروهی که مردم را تشويق به شرکت در"انتخابات" و مشروعيت دادن به رژيمی می کند که آن ها را صغير و يتيم و محجور می داند، به معنای واقعی کلمه خود نيز به معنای حقوق و کرامت ذاتی انسان باور ندارد، زيرا معنای ضمنی اين کار آن ها، هر چند در پوشش واقع گرايی تبليغ می شود، القای حس ناتوانی و ترس از تغيير اساسی است
[email protected]
۱. اصولگرايی
بحث را از يک اصل بنيادين هر فرد، دولت و جامعه حقوقمدار آغاز می کنم؛ هر انسانی و بلکه به تعبير دينی آن، هر آفريده ای، "کريم" خلق شده است (و خلقنا من کل زوج کريم). اصل "کرامتمندی" انسان در حقوق اساسی مدرن نيز امری غير قابل خدشه است (Principle Absolute) و بنيان دموکراسی حقوقمدار و اساس هر نوع رفتار حقوقمند و آزاديخواهانه به شمار می رود. کرامتندی در معنای روشنگرانه آن يعنی اينکه هيچ انسانی حق ندارد ابزاری برای رسيدن به هدف تلقی شود. انسان خود هدف است (End-in-Itself) بنابراين، هر انديشه ای يا رفتاری که آدمی را، خواه به لحاظ فيزيکی خواه روحی و روانی، وسيله ای برای رسيدن به هدفی خارج از خود او بداند، چه تحت عنوان حفظ دين يا حفظ وطن يا نظام، کاری تحقير آميز و خوارکننده و ناقض اصل کرامتندی انسان و ضد زيستن-در-کرامت است (Life-in-Dignity). اين تعريف از انسان کرامتمند، در غرب، زاييده عصر روشنگری به اين سو است، که در واقع از تعريف خدا محوری سنت آگوستين عبور کرده و به بيان اوليه و راستين دين که همان ذاتی دانستن کرامتمندی انسان است باز گشتی دوباره کرد. حال می توان اين پرسش اساسی را طرح کرد که آيا درک و فهم روشنفکری حال حاضر ايرانی از اصل آزادی، حقوق و کرامت انسان، که در شرايط روز انتخابات می توان، برای مثال، از آن به درک روشنفکری ايرانی از حق حاکميت بر سرنوشت خويش نام برد، به مرحله عصر روشنگری رسيده است؟ آيا روشنفکران ايرانیِ مدافع مشارکت در انتخابات که علی الاغلب خود را متجدد، حقوقمدار و مدافع حق رهبری مستقل انسان بر سرنوشت خويش می دانند به لوازم نظری اين رای خود، از لحاظ حفظ يا نقض کرامت، در شرايط فعلی واقفند؟
شايد با وجود اين حجم از شاهد و دليل از نحوه حکمرانی از نوع ولايت مطلقه فقيه نزد بيشتر نسل آگاه ايرانی اين مطلب ديگر چندان نيازی به استدلال فوق العاده ای نداشته باشد که نظام ولايت مطلقه فقيه در همه ارکان خويش بر اصل تحقير انسان ايرانی بنا شده است چراکه نقطه عزيمتش اين است که انسانهای ايرانی در حکم صغار و محجورين و ايتام اند، موجوداتی که برای سعادت فردی و جمعی خويش راهی جز سرسپری به ولايت کسی که چند گاهی در مدارس علميه سنتی قم يا مشهد يا نجف فقه و اصول خوانده است، ندارند. حال آدمی واقعا در شگفت می ماند که چرا بسياری از نويسندگان و صاحب نظران داخل کشور که به اين مساله اذعان دارند مردم را به شرکت در" انتخاباتی "می خوانند که می دانيم "معنای" آن فقط در ساختار ولايت مطلقه فقيه تجلی می کند؟ بگذاريد اندکی مشخص تر سوال را طرح کنيم: فرض می گيريم دو نامزد مطرح اصلاح طلب در سخنان و وعده های امروزی خود صادقند، آيا اينها اگر پشيزی برای درک و فهم انسان ايرانی قائل بودند حتی برای يکبار هم شده است از اينکه سالهای سال در خدمت يک نظام خشن، موهن و ضد انسانی بوده اند از پيشگاه ملت عذرخواهی نمی کردند؟ شکی نيست و با صدها سند و مدرک می توان نشان داد که هم آقای کروبی هم آقای موسوی هر يک به نوبه خود سالها با طيب خاطر به عنوان عمله استبداد و خشونت فعالانه در صحنه های اصلی سياست ولايت فقيه حضور داشته اند که نتيجه آن اعمال هم ارتکاب هزاران فقره جنايت، نقض فاحش حقوق و کرامت و شايد سلب حيات از بسياری انسانهای بيگناه بوده است. آيا سراغ گرفتن اين حد از اخلاقمداری از کسانی که با شعار تغيير، و ابراز نگرانی از توسعه بی اخلاقی در جامعه، سودای رياست بر جمهور. و به قول خودشان سربلندی ايران و ايرانی را در سر دارند خواسته نامعقولی است؟
۲. معنای مبهم شرکت در "انتخابات" در حلقه روشنفکری اصلاح طلبانه
انتخابات رياست جمهوری فرصت کم نظير ديگری را فراهم آورده تا رويارويی دو گفتمان قدرت و آزادی را در گفتارها و نوشتارهای روشنفکران، هنرمندان و سياست بازان باز يابيم. بی شک وقتی آدمی شخصيتهايی مانند آقايان بابک احمدی، سروش، کديور، شبستری، دولت آبادی، تقی رحمانی، مخملباف، حجاريان و ...را می بيند که مردم را به شرکت در" انتخابات" فرا می خوانند جای تأمل دارد. هنگامی فراخوان اين شخصيتها را می خوانيم ممکن است از خود بپرسيم نکند از ديد اين افراد که انتظارست موضوعات را در عمق ببينند، شرکت در "انتخاباتی" از نوع جمهوری اسلامی، امری معنادار و کرامت افزاست و ما در غفلت به سر می بريم؟ و اگر معنادار است و کرامت افزا، چه معنايی و چه کرامتی از آن منظور است؟ معنای آزادی و حقوق وکرامتمندی انسان ايرانی يا معنايی از معانی قدرت و سلطه که مستلزم نقض حقوق و کرامت انسان ايرانی است؟
به هر حال، اخلاقی اين است که تک تک ايرانيان تصميم شرکت و يا عدم شرکت در "انتخابات "را به پيشنهاد و تاکيد فلان روشنفکر، روحانی، نويسنده و بهمان هنرمند، واگذار نکنند بلکه پس از تجزيه و تحليل و از همه مهمتر تجربه شخصی خود از سی سال نظام ولايتی تصميم بگيرند و بنابراين خود مسئوليت تصميم خود را بر عهده بگيرند. اين است معنای بلوغ سياسی و حساسيت در قبال تعيين سرنوشت خويش. اما اين روش نيازمند تفکيک انديشه از گوينده آن، و برخورد انتقادی با افکار است که ظاهراً برای بسياری کار سختی است. غرق شدن در اوصاف گويندگانِ سخنهای سياسی باعث می شود ايرانيان، استقلال فکری و استعداد رهبری در خود را بکار نگيرند و متاسفانه دچار اين اشتباه فاحش شوند که حق را به شخص سنجند و نه بالعکس. روشن است کسی که برای شرکت يا عدم شرکت در" انتخابات" عقلش به حرف و حديث اين و آن دوخته شده است، در صحنه سياست روز مقلد اين و آن باقی می ماند و تا لحظه آخر هم نمی داند عملی که انجام می دهد آيا با اصل آزادی و استقلال خودش سازگار است يا نه؟ چنين شخصی شايد اصلا از خود سوال نمی کند که آيا اصلا تقليد بد است و يا تنها تقليد از مرجع روحانی؟ اين انتقاد به خود روشنفکران نيز وارد است که اين شخصيتها چگونه به خود اجازه می دهند که نقش مرجع را بازی کنند و هواداران را به تقليد بخوانند و در همان حال سخن از باور به آزادی نيز بزنند؟
۳. تطبيق اصل کرامت
از باب فايده تکرار عرض کنم که در گفتمان آزادی، آنچه اصالت دارد عمل در فضايی است که به حفظ حقوق انسان (شامل حقوق فردی مانند حق حيات، حق تحصيل، حق دسترسی به يک نظام قضايی عادلانه، حق کار و..تا حقوق جمعی مانند حق حاکميت ملی و مشارکت سياسی و تشکيل حزب و..) در عين حفظ کرامتندی بيانجامد. کرامت انسان هم، در استقلال آدمی از زور گويی و زورپذيری و برخورداری از آزادی انتخاب است. هر عمل سياسی و غير سياسی در گفتمان آزادی گامی برای هرچه بيشتر آزاد شدن از سلطه ديگران است، سلطه چه در شکل نهادينه شده آن مانند ساختارهای فاشيسمی و توتاليتر هر نوع ولايتی و چه در قالب استبدادهای فردی مانند مردسالاری. در مقابل، هر رفتاری که متضمن تحقير و خواری انسان باشد ضد حقوق است و در گفتمان آزادی جايی ندارد. اما در انديشه ها و رفتارهای معطوف به قدرت آنچه اصل پنداشته می شود، اعمال و رفتارهای ما، نه به عنوان روشی برای آزاد شدن، که روشی برای دستيابی به قدرت و حفظ و انباشت آن فهم می شود .حتی اگر مجبور شويم تحقير هم شويم.
با اين توضيح شايد بر خواننده محترم روشن شده باشد که فاصله آن دسته از کسانی که به استناد حفظ نظام، مشارکت در انتخابات را لازم می دانند و کسانی مانند پهلوی طلبها و مجاهدين خلق که با شدت و حدت به تحريم انتخابات فتوا می دهند چندان زياد نيست. در حقيقت اينها همگی انديشه واراده معطوف به قدرت دارند و از رهگذر اين رهيافت است که رای می دهند يا نمی دهند. در اين موضوع شايد شکی نباشد که زمانی که قدرت هدف شد، مردم حکم ابزار را پيدا می کنند و بنا بر اين در ايدئولوژيهای نخبه گرايی که آقايان به نحله های متفاوتی از آن باورمندند، اين آقايان از قدرتی که به دليل شهرتهای اکتسابی علمی يا هنری يا موروثی خود و يا بعضا به دليل نزديکی به منابع ديگر قدرت مانند ثروت، برای خود، کسب کرده اند، استفاده می کنند و هواداران خود را با روشهايی، که متاسفانه، معمولا آلوده به فريبکاری و سفسطه بازی می باشد به شرکت و يا تحريم"انتخابات" سوق می دهند. مثلا آقايان سروش و حجاريان و اکثريت اصلاح طلبان که نقشی فعال در کودتا بر ضد دموکراسی در سال شصت و سرنگونی اولين رئيس جمهور منتخب ملت ايران داشتند، در سانسور اين تاريخ با سلطنت طلبها و استالينيستهای سابق و لاحق، همراهی می کنند. شايد اين دسته از افراد می دانند که بدون اين سانسور نمی توانند مردم را دعوت به رای دادن در درون رژيمی کنند که محصول کودتا می باشد و بنا براين مشکل جدی مشروعيت دارد. و يا در آنسوی خط، سلطنت طلبان، به جای پذيرش و عذر خواهی از کودتا بر ضد مردمسالاری در مرداد ۳۲، حتی اگر لازم شده نويسندگانی را اجاره می کنند تا با جعل بينات تاريخ معاصر هم شده صورت مسئله (=وجود گفتمان آزادی نزد ايرانيانی مانند مصدق) را پاک کنند. اين دسته قلم زنان مزدگير وظيفه جعل و خدشه وارد کردن در وجدان تاريخی را بر عهده می گيرند و اصلا نفس کودتای ۲۸ مرداد را مخدوش جلوه می دهند تا بدينوسيله، به تبع، انقلاب ضد سلطنتی بهمن ۵۷ را فاجعه ای قلمداد کنند که مانع مدرنيزه شدن ايران شد و در نهايت با دستکاری در حافظه تاريخی مردم، سلطنت استبدادی و وابسته پهلوی را غسل تعميد دهند.
۴. تئوری سازی های مختلف برای پذيرش جبرهای سياسی
حال اجازه دهيد قدری به عمق فرو رويم تا بيشتر با زير بنای فکری کسانی که در وضعيت فعلی ساختار سياسی در ايران دعوت به شرکت در" انتخابات " می کنند و کسانی که به اين دعوت لبيک می گويند آشنا شده و ببينيم بر چه انديشه هايی و اصول راهنمايی بنا شده اند؟ آيا بر اصل آزادی و کرامتمندی و معنويت بنا شده اند يا بر نفی وجود و حضور آزادی، و قبول جبر اجتماعی و سياسی و حتی فکری؟ توضيح اينکه بسياری از شخصيتها و هنرمندانی که به شرکت در "انتخابات" می خوانند از فساد بس شديد در درون نظام و نيز قدرت تعيين کننده مافياهای مالی – نظامی بر رژيم آگاهی دارند و غالبا به اين گزاره اذعان دارند که اين انتخاب ميان خوب و بد نيست بلکه ميان بد و بدتر است، يعنی برای رهايی از بدتر (دولت احمدی نژاد) لازم است به بد (حال کروبی يا موسوی) رای داد. به بيان ديگر اينها به مرگ می گيرند تا ملت به تب راضی شود. آنها می دانند که اين رژيم بر اصل سلطه بنا شده است و در اين امر اتفاق دارند و نيزمی دانند معنای ولايت مطلقه فقيه يعنی اين قاعده که رهبر بر جان و مال و ناموس تک تک ايرانيها حاکميت دارد و رای ولی مطلقه فقيه بر رای تمامی ملت تقدم دارد و اگر "مصلحت" (که در ذهنی ترين حالت آن فقط خود رهبر و بيت او تعيين کننده مصداقهای به روز آن هستند) اقتضا کند نه تنها جان و ناموس ايرانی فدای مقام ولايت می شود ، بلکه تمام دين نيز می تواند قربانی شود. نظامی که اگر لازم شد سردارانش قلم می شکنند و زبان می برند و اگر مصلحت اقتضا کرد از هيچ تقلبی و فريبی برای حفظ نظام ابا ندارند بلکه آن را ادای تکليف شرعی خويش در شب" انتخابات "نيز می دانند.
مگر معنای اين سخن که "حفظ نظام اوجب واجبات" است که بارها از سوی هر دو داوطلب اصلاح طلب تاييد صلاحيت شده و همين اخيرا مجددا از سوی يکی از رهبران آنها، آقای موسوی خوئينی ها، در ديدار با دانشجويان تحکيم وحدت و يا آقای کروبی که در پاسخی به دانشجويی فرمودند که برای حفظ نظام دستور دستگيری تمامی دانشجويان در جلسه را خواهد داد، مورد تاکيد قرار گرفته است، چيست؟
انديشه های راهنمای کسانی مانند آقای سروش که مردم را به مشارکت دراين "ا انتخابات" فرا می خوانند سرشار از مولفه های يک انديشه راهنمای جبرآلود است. اين اشخاص چند اصل را بدون نگاه انتقادی فرض گرفته اند که در ادامه به پاره ای از اين عناصر فکری توجه می کنيم:
۱. اين گزاره که در سياست بايد "واقعگرا" بود بيش از هر جمله ديگری در سخنان اين اشخاص ديده می شود، در حالی که کمتر ديده می شود به خود زحمت تفکر انتقادی در ماهيت آنچه واقعيت می نامند بدهند. اين واقعيت يا زاده قدرت و روابط تبعيض آلود است و يا زاده عمل به حقوق انسان و پاسداشت اصل کرامت. می پرسيم اگر برای مثال استبداد دينی يا دروغگويی يا خيانت يا فساد در ايران يک واقعيت است آيا معنايش اين است که مابايد با رفتارهای خودمان آن را معطوف به آن طراحی کنيم و آن را به رسميت بشناسيم؟ به نظر می رسد واقعگرا بودن از ديد اين اشخاص اينگونه معنی می شود که بايد به مقتضيات به روز شونده قدرت عطف توجه داشت. اما خوب بود اين اشخاص به طور مختصر هم شده برای مخاطبان خود توضيح می دادند که در کدام برهه از تاريخ بشريت يک سلطه ورز خواستار کرامتمندی مردمی شده است که قائل است حکم صغار را دارند؟ دليلش هم واضح است زيرا سلطه ورز از همان لحظه ای که بخواهد پاسدار اصل کرامت شود به انحلال خود رای داده است. امکاناتی که قدرت در اختيار آدميان می گذارد هر چه باشد آزادی و استقلال و کرامت نيست. مقاله آقای سروش در حمايت از آقای کروبی که در آن با عجز و ناله آرزوی دادن "کمی" آزادی و کمی استقلال و کمی کرامتمندی از قدرت را طرح می کند، گرچه بسيار تلخ است ولی در اين رابطه بس پرمعناست و نشان از ذهن قدرت آلوده آقای سروش دارد. اين در حالی است که آقای سروش، آنگونه که در پاسخی به شدت موهِن به سخنان آنهم موهن آقای دولت آبادی روشن می سازد، هنوز از کاربرد واژه "امام" برای ولی مطلق اول ابا ندارد.
۲. لزوم انتخاب بين بد و بدتر پيش فرض ديگر اين اشخاص است. در اين نوع انديشه، به نظر می رسد تلقی اين است که فاصله ای مشخص ميان گزينه بد و گزينه بدتر "وجود" دارد که اخلاقی و لازم است که از آن بهره گرفت زيرا انگار اين فاصله قادر است فضای خاصی برای تحقق استقلال و آزادی و زندگی در کرامتنندی فراهم آورد ! ولی صاحبان اين تلقی توضيح نمی دهند که اين فضا اگر جای آزادی و کرامتمندی است پس چرا ما بايد بگوييم "مجبوريم"؟ چراکه در اين صورت بايد گفت ما آزادی داريم و خوشوقت هم هستيم.
در ذهنيت ساده نگر اين اشخاص، انگار که مردم ايران زمين محکومانی ابدی هستند که هميشه مجبورند بين بد و بدتر انتخاب کنند وانگار که هيچ نوع انتخاب ديگری، برای حتی يکبار هم که شده بين خوب و خوبتر، در اين خطه قرار نيست وجود داشته باشد. احتمالا اين اشخاص که فتوا به شرکت در "انتخابات "می دهند اگر اين بار هم به ميمنت عملياتهای چند لايه سرداران سپاه، احمدی نژاد، با اکثريت آرا برگزيده شده بعد مردم را به زير حمله بگيرند که باز چرا به تزهای اين آقايان بی توجه بوده اند. همانگونه که در فردای انتخاب احمدی نژاد در سال ۸۴ اين کسان به جای آنکه به بی کفايتی های دولت خاتمی و برگزاری يک انتخابات پادگانی معترض شوند، تحريمی ها را سرزنش می کردند که چرا در انتخابات قبلی با اين اقدام خود باعث شدند که احمدی نژاد بر سر کار بيايد وهشدار می دهند که اگر دوباره انتخابات را تحريم کنند، فاجعه احمدی نژاد ادامه خواهد يافت. اينها انگار اصلا نمی خواهند بياموزند که اولا بين بد و بدتر انتخاب وجود ندارد – زيرا که در چنين فضايی اصلاً آزادی وجود ندارد – بلکه فضايی پر از جبر است، ديگر اينکه تا بد، بدترين نشود امکان ندارد که بتواند بدتر را شکست دهد. زيرا که در جنگ قدرت هميشه قدرتِ قويتر است که قدرت ضعيفتر را تحت کنترل خود می گيرد و از آنجا که قدرت ذاتا ضد آزادی است، هر چه قدرت قويتر، ضد آزادی تر و ضد کرامت تر.
۳." تحريم انتخابات به معنی انتخاب انقلاب به جای اصلاح است." اين سفسطه که باز و بسيار صريحتر از نوشته های ديگر در نوشته اخير آقای سروش در دفاع از آقای کروبی وجود دارد بر پايه چند فرض سست پايه ايجاد شده و سوالاتی را ايجاب می کند که آقای سروش و همفکران ايشان وظيفه دارند به آن پاسخ دهند. از جمله اينکه بايد توضيح دهند که:
الف. در جوامع غربی نيز که اکثريت عظيمی به دلايل متفاوت در رای گيری شرکت نمی کنند، آيا اين عدم شرکت به معنی اين است که آنها خواستار انقلاب يا به تعبير درست تر آن، خواهان سرنگونی نظام مستقرند؟ که اگر اينگونه است که ديگر سخن از ثبات داشتن دموکراسی های غربی گفتن، سخنی بی معنا می شود.
ب. ايشان مانند بسياری ديگر انقلاب را عين خشونت و اصلاح را عين عدم خشونت می داند و با اينکار واقعيتهای تاريخی را نفی و يا سانسور می کند. مثلا آيا اين روشنفکران نمی دانند که بسياری از انقلابها مانند انقلاب آمريکا، انگلستان و در دوران معاصر خودمان انقلاب ايران – دست کم در مرحله سرنگونی رژيم پهلوی- و نيز انقلابات دهه نود در اروپای شرقی، انقلاباتی غير خشن بوده اند؟ و حتی انقلاب فرانسه با وجودی که دوران خونريزی روبسپيری و استبداد ناپلئونی را تجربه کرد، اما چون تجربه آزادی خواهی رها نشد سرانجام به استقرار مردمسالاری انجاميد و پيشقراول استقرار دموکراسی در جهان شد؟ آيا اين دسته از روشنفکران نمی دانند بسياری از رژيمهايی که ادعای رفرميستی و اصلاح طلبی داشتند، از خونريزترين رژيمها بودند؟ نگاهی به رهبران مدرنيست آمريکای جنوبی مانند پينوشه ونيز در خاورميانه، مانند آتاتورک و رضا شاه، نمونه ای چند از اين واقعيات تاريخی را بدست می دهد. چرا با توسل به منطق صورتها و ناديده گرفتن فاکتها، خود و مردم را می فريبيم؟
ج. ديگر اينکه اين روشنفکران ظاهراً نمی دانند که اصلا رفرم و انقلاب ربطی بهم ندارند و اينگونه نيست که بشود يکی را جايگزين ديگری کرد. به اين دليل ساده که تا زمانی که امکان رفرم وجود دارد امکان انقلاب وجود ندارد و بالعکس. نمونه آنرا در ايران خود مشاهده کرده ايم. مثلا در قبل از انقلاب ۵۷ محمد رضا شاه امکان رفرم بنيادين و استقرار آزاديها را داشت، اما از خرداد ۴۲ تا شش ماه مانده با بهمن ۵۷ اين فرصت را سوزاند و به جای استفاده از فرصت اصلاحات، حزب فراگير رستاخيز ايجاد کرد و عضويت در آنرا اجباری، در نتيجه به قول مرحوم بازرگان رهبريت منفی انقلاب را بر عهده گرفت و زمينه ساز انقلاب شد. بعد هم در زمانی که انقلاب خيزش کرده بود، او غرق شده در طوفان مردمی، مانند فرعون گرفتار دريا، هرچند گفت صدای مردم را شنيده و قول رفرم داد، ولی غافل از اينکه انقلاب مانند هر حرکت اجتماعی ديگر ديناميسم خاص خود را دارد و حال جنبش عمومی در مرحله ای قرار گرفته بود که ممکن نبود به کمتر از سرنگونی سلطنت استبدادی رضايت دهد.
د. باز اين روشنفکران مثل اينکه ميل ندارند بدانند که انقلاب در معنای واقعی خود خشونت زداست ونه خشونت زا. انقلاب بوقوع می پيوند تا به گونه ای ريشه ای خشونت زدايی کند و برای همين است که آزادی و عدالت هدف غالب انقلابهای مردميست. برای مثال، در انقلاب فرانسه خواست اول مردم داشتن نان بود و در انقلاب مشروطه داشتن عدالتخانه. ما در حال حاضر شاهديم که بقای رژيم عين خشونت و گسترش هر چه بيشتر خشونت است و اعمال اين خشونت را در بدخيمترين نوع آن که همان وسعت گرفتن فقر عمومی، بيکاری و تورم روزافزون، اعتياد، تخريب وسيع محيط زيست، توسعه انواع فسادهای اقتصادی- جنسی و اخلاقی، عادی شدن دروغ و نيرنگ و جعل تا آنجا که وزيرش در روز روشن مدرک جعل می کند و رئيس جمهورش ايران را آزادترين کشور جهان می داند، به اضافه سرکوبهای روزمره اجتماعی- فرهنگی و سياسی. حال اگر شرايطی برای تکميل تجربه انقلاب فراهم شود تا انقلاب ۵۷ به اهدافش که همان آزادی، عدالت و رشد بود را جايگزين استبداد تبهگن کند، آيا از ديد آقايان و خانمهای اصلاح طلب فاجعه ای خواهد بود و بايد که بهر قيمت جلوی آنرا گرفت؟
ه. واقع امر اينست که انقلاب انجام شده و بی ثباتی نظام حاضر بعد از سی سال نشان از همين واقعيت دارد. چرا که استبداد تاريخی در ايران بر سه پايه اقتصادی (بزرگ مالکی)، سياسی (نظام سلطنت) و فرهنگی (دينداری ارتجاعی) بنا شده بود. ضروريات جنگ سرد و دکترين جان اف کندی شاه را واداشت تا بزرگ مالکی را از بين ببرد، انقلاب ۵۷ سلطنت را از جا کند و حال استبداد حاضر تنها بر پايه روحانيت قدرتمدار بنا شده و از حمايت ساختاری- تاريخی دو محور ديگر محروم است و در اين شرايط نهادهای ديگری که تحت عنوان نهادهای اسلامی و انقلابی، استبداد برای حفظ خود بنا کرده از بحران شديد مشروعيت رنج می برند. حال تنها کاری که مانده شناسايی آلترناتيو مستقل مردمسالار و وفادار به اهداف به انقلاب ايرانيان و جنبشی عمومی است تا اين پايه آخر استبداد تاريخی از ايران را از جا بر کند.
نتيجه گيری
کوتاه آنکه، آنانی که انديشه راهنمای آزادی و شجاعت انديشيدن در استقلال را ندارند و در عمل، برای اراده انسان آزاد و کريم در مقابل زور و خشونت ولايت مطلقه فقيه جايگاهی قائل نيستند، کسانی هستند که مردم را به کاری می خوانند که نتيجه اش تحقير خود و در دراز مدت شرمندگی از نتيجه کاری است که کرده اند و لذا مستوجب نقض کرامت آنهاست. کسی يا گروهی که مردم را تشويق به شرکت در "انتخابات " و مشروعيت دادن به رژيمی می کنند که آنها را صغير ويتيم و محجور می داند، به معنای واقعی کلمه خود نيز به معنای حقوق و کرامت ذاتی انسان باور ندارد، زيرا معنای ضمنی اين کار آنها، هرچند در پوشش واقعگرايی تبليغ می شود، القای حس ناتوانی و ترس از تغيير اساسی است. مشوق به شرکت و رای دهنده خود را بايد حقير، محروم از حقوق و عاری از توانايی تشخيص دهد تا در برابر نظام ولايت مطلقه عاجزانه بخواهد فقط "کمی" حقوق و آزادی به او بدهد. بنا براين، اين نوع فراخواندن به شرکت در" انتخابات" افشاگر انديشه راهنمای اين افراد می باشد که بر قدرتمداری بنا شده زيرا نشان می دهد که در باور و تئوری نيز اين روشنفکران، مردم را دارای کرامت ذاتی، صاحب رای و دارای توانايی تغيير سرنوشت خويش نمی دانند و در اين نقطه (يعنی ناچيزانگاری حرمت و کرامت انسان ايرانی) همراه و همفکر با آن دسته از تحريم کنندگان هستند که بر مبنای ايدئولوژی سلطنتی و يا استالينيستی می خواهند جانشين استبداد فعلی شوند. لازم است که نشان داده شود که افکار امثال اقای سروش قدر ت را اصل می دانند و نه آزادی را. لازم است که به مردم نشان داده شود که نفس شرکت و يا تحريم تا زمانی که ناشی از آگاهی شخص/جريان/انديشه بر کرامت انسانی نباشد از ارزش اخلاقی بر خوردار نيست.
در اينجاست که هر ايرانی بايد از خود سوال کند آيا به کرامت ذاتی انسان باور دارد؟ آيا به اين باور دارد که حقوق ذاتی بشر است؟ آيا باور دارد که انسان آزاد خلق شده؟ آيا می پذيرد که انسان آزاد دارای کرامت و حقوق حق ندارد به کاری دست زند که نفی و نقض اين صفات انسانی را در پی دارد؟ آيا تکليف، همان عمل به حقوق و پاسداری از کرامت انسانی نيست؟ آيا جدی گرفتن حقوق و کرامت نمی گويد که نبايد تحقير شرکت در يک نمايش انتخاباتی که حکم يک نفر نتيجه را ديکته می کند پذيرفت؟
از اين منظر شايد عده ای با نظر من همراه شوند که تحريم انتخابات، حداقل-تاکيد می کنم حداقل- کاريست که فرد ايرانی برای استقرار آزاديها در وطن و رهايی از فريبکاری، زورگويی و تحقير روزمره از سوی شيخ و رئيس و سردار و...می تواند انجام دهد. در اين اوضاع و احوال، برای خارج شدن از فضای بسته و افسرده استبداد، هيچ راهی مطمئن تر و کرامتند تر از اين نيست. تحريم انتخاباتی که قبلا با نظارت استصوابی حق انتخاب واقعی از مردم گرفته شده و تمامی نامزدها سر تعظيم در برابر ولی فقيه مطلقه فرود آورده اند، اولين قدم در راه ايجاد يک جامعه مدنی و پس گرفتن حق پايمال شده مردم از کودتای خرداد سال شصت تا امروز می باشد. بر نسل جوان است که از اشتباهاتی که پدرانشان، نه در انجام، بلکه در ادامه انقلاب ۵۷ مرتکب شدند درس بگيرند، اشتباهات را ترميم و اهداف انقلاب را که همان استقرار آزاديها در وطنی مستقل و رو به رشد بود را پی بگيرند. وطنی که رعايت و توسعه کرامت و حقوق انسان سنگ زيرين هر قانون آن خواهد بود. به اميد زيستن در چنان وطنی.