جمعه 6 شهریور 1388   صفحه اول | درباره ما | گویا


اپوزيسيون خودشيفته، اپوزيسيون دائمی است، بيژن صف‌سری

بيژن صف‌سری
از خوش‌باوری است اگر باور کنيم هر آن‌چه از تنور آزادی‌خواهان وطنی غربت‌نشين بيرون می‌آيد، حکمأ بايد مورد قبول عموم ملت ايران باشد که چرايی آن هم به چند دليل است ... [ادامه مطلب]

پادزهری به نوشته آقای خسرو شاکری، بابک اميرخسروی

بابک اميرخسروی
درست برخلاف ادعای ايشان، آن‌چه به‌روشنی از اين اسناد می‌توان دريافت؛ در تأئيد اين نظر است که: حزب توده ايران به‌واقع، به‌دست ايرانی، با فکر اصيل ايرانی، به ابتکار عده‌ای آزادی‌خواه مترقی و شخصيت‌های ملی دموکرات و عناصر مارکسيست و کمونيست؛ با برنامه‌ای دموکراتيک و اصلاح‌طلبانه، تأسيس گرديد ... [ادامه مطلب]


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

پيام نيلوفر بيضايی برای مراسم يادبود کامبيز روستا

دوستان گرامی، خانمها، آقايان؛

سابقه ی آشنايی من با کامبيز روستا، شايد به قدمت دوستی و شناخت بسياری از شما که سالهای درازی را با او و در کنارش و گاه در نقطه ی مقابل نظراتش قرار داشته ايد، نباشد. در سالهايی که من هنوز بدنيا نيامده و يا کودکی بيش نبودم، او از مبارزين جوان اين مرز و بوم بوده است . در اوسط دهه ی نود که او را برای اولين بار ملاقات کردم، او يک فعال سياسی چپ با سالها سابقه ی مبارزاتی بود و من دختر جوانی که تازه تحصيلاتش را بپايان رسانده و بعنوان کارگردان تئاتر کارش را آغاز کرده بود.



تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 


آنچه اما ما را به يکديگر پيوند می داد، کنجکاوی و علاقه ی من به سرنوشت کشورم و آشنايی او با هنر و بخصوص هنر تئاتر بود. صدای گرم و رسايش و دقتش در بيان جملات و گزيدگی کلماتی که بکار می برد، صدايی که همين الان که اين خطوط را می نويسم، در گوشم زمزمه می شود، آن صدای فراموش نشدنی، آن صدايی که بسيار رساتر و لحن بيانی که گاه بسيار حرفه ای تر از بسياری از بازيگران حرفه ای تئاتر بود، متعلق به کسی است که صحنه ی زندگی اش و عرصه ی حضورش در بطن مبارزات مردم ايران بود.
با اينهمه صحنه ی تئاتر را می شناخت . هر بار که نمايشی به برلين می آوردم و او می آمد و می ديد، بلافاصله نظرش را می پرسيدم. نظرش برايم مهم بود. خوب می ديد، هم ضعفها را و هم نقاط قوت را... و بصراحت بيان می کرد. شايد بتوان گفت که او از نادر اهالی سياست بود که هنر را می شناخت، قواعدش را می دانست و اهميتش را در می يافت.
کامبيز روستا همانگونه که خود بارها گفته، يک سوسياليست بود. اما سوسياليست بودن او نيز بدون اينکه در نوعی نگاه استالينيستی تقليل برود و يا در سايه ی مرز بنديها و خط کشی ها و حذفهايی از اين دست، تحليل برود، نگاهی هومانيستی بود. او می دانست در سرزمينی که استبداد بر تمام تار و پودهای فرهنگی و سياسی اش سايه انداخته است، پيش شرط تحقق آرمانها و دورنماها رسيدن به دمکراسی ، جدايی دين از حکومت و درونی شدن درک اجتماعی از حقوق بشر است. او همچنين می دانست که استبداد مذهبی يکی از جان سخت ترين و در عين حال خطرناکترين بلايايی است که ايران بدان دچار شده و بر اين باور بود که بدون يک همبستگی ملی، غلبه بر حکومت اسلامی ناممکن است. او در پی ممکن ساختن نا ممکن ها رفت و در اين مسير از سوی بسياری از همراهان و رفقايش طرد و رانده شد. شنيدم درست در همين روزهايی که در ايران ما ترس از حکومت سرکوبگر دينی و نا اميدی از تغيير جای خود را به شجاعتی کم نظير در ميليونها ايرانی جان به لب رسيده داده و عزم تغيير به خواست همگانی بدل گشته است، بيماری کامبيز روستای عزيزمان به اوج خود رسيده و او فرصت ديدن شهامت ميليونها ايرانی را در اعتراض به نقض حقوق شهروندی شان نيافته است. او، که بهترين سالهای عمر خود را وقف مبارزه برای ايرانی آزاد و دمکراتيک کرد، او، که برای نسل جوان ايران حرفها برای گفتن داشت و تجربه ها برای منتقل کردن، او، که تا آخرين لحظه ی زندگی اش با آرزوی يک ايران دمکراتيک زندگی کرد و نفس کشيد، او، که صدايش همچنان در گوش من و ماست... و اين خود شاهدی است بر حضور زنده ی منش و نگرش او برای ايران فردا. کامبيز روستا را می گويم. آقای روستا، چه وقت رفتن بود. پيمان ما ماندن و ديدن آزادی و سرفرازی ايران بود. بر سر اين پيمان می مانيم و صدای شما با ماست.

نيلوفر بيضايی
۱۷ آگوست ۲۰۰۹، فرانکفورت


ارسال به بالاترین | ارسال به فیس بوک | نسخه قابل چاپ | بازگشت به بالای صفحه | بازگشت به صفحه اول 

























Copyright: gooya.com 2011

Served by C#1 Server #1 in 0.009 seconds