چهارشنبه 24 شهریور 1389   صفحه اول | درباره ما | گویا


گفت‌وگو نباشد، یا خشونت جای آن می‌آید یا فریبکاری، مصطفی ملکیان

مصطفی ملکیان
ما فقط با گفت‌وگو می‌توانیم از خشونت و فریبکاری رهایی پیدا کنیم. در جامعه هر مساله‌ای از سه راه رفع می‌شود، یکی گفت‌وگوست، یکی خشونت و دیگر فریبکاری. اگر در جامعه گفت‌وگو تعطیل شود دو رقیبی که جای آن را می‌گیرند، خشونت و فریبکاری هستند ... [ادامه مطلب]


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

مغلطه‌ای بر تاريخ، شريف دادوند

حمله اعراب به ايران، مبين دوره‌ای جديد در تاريخ ايران است. فاتحان بيابانگرد، آسانتر از آنکه که تصور ميرفت بر تمدنی اصيل و درخشان غلبه کردند که البته خود، بيانگر انحطاطی در متن اين تمدن بود که از مدتها پيش از آن شروع شده بود. بيان علتها و سبب اين اضمحلال، هدف اين دستنوشته نيست بلکه آنچه که بعد از آن فاجعه رخ داد و تاريخ و سرنوشت ايران را به گونه ای ديگر رقم زد و از دل آن حوادث، تفکرات و وقايعی اسفبار زاده شد، در اينجا قابل توجّه و تامل است.

آنگاه که تاراج سرمايه‌های سرزمين گشوده شده عطش مهاجمان صحرا نشين را فرونشاند، مشکلی‌ ديگر رخ نمود و آن اداره چنين تمدنی، آن هم توسط کسانی بود که جز شمشير و خون چيزی نميشناختند و تا چندی هم قبل آن، پيش از آنکه دين جديد يعنی اسلام آنان را متحد کند، خود به خونريزی بين خويش بر سر ظرف آبی‌ يا شتری عادتی ديرينه داشتند. اما مدون کردن دينی جديد که صد البته چيزی نبود جز همان رسم و عادات جاهليت عرب که به مدد فکری نو رنگ و بوی الهی گرفته بود، سبب شد که گشودن سرزمينهای جديد و آباد به قصد تاراج آن سرزمين اما تحت لوای صدور دين، ميسر گردد.



تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 


امپراطوری فروپاشيده ايران، ميراث دار تمدنی چند هزار ساله بود که با خويش فرهنگ و آداب و رسوم و عقايدی ريشه دار را يدک می‌کشيد. فاتحان به خوبی‌ دريافته بودند که برای غلبه به چنين تمدنی بايد فرهنگ آن سرزمين را ستاند و آن را از باورهای خويش دور کرد، چرا که آن آداب و رسوم و فرهنگ بازگشت به اصل و ريشه است که خود سبب يکپارچگی و اتحاد گشته و يوغ بندگی و بردگی را برنميتابد. البته در اين راستا بسيار بودند خودفروختگانی از همين سرزمين که با حاکمان جديد همداستان شده و راه و رسم چگونگی‌ استيلای هر چه بيشتر را به فاتحان آموختند. فديه، جزيه، مجوس، عجم، موالی و ...همه و همه بيانگر اين حقيقت است که اربابان نو در پی‌ شکستن مقاومت پنهان ايرانيان و غلبه نهايی برای تاراج هر چه بيشتر ايران و ايرانی بودند. ايران بر خاک افتاده بود اما روح پر تب و تاب ايرانی آرام نگرفته و در پی‌ چاره جوئی بود. در اين مسير ايرانيان به روشهای متفاوت با غاصبان وطن در افتادند، از المقنع و بابک و به آفريد که شمشير را برگزيدند تا فردوسی که تيغ زبان را برافراشت، يک هدف دنبال ميشد و آن هم يکپارچگی ايران بود و رهايی آن از يوغ بيگانه. در روشهای سياسی نيز بسياری از وزيران و سياستمداران ايرانی در دستگاه حکومتی عباسيان تلاش کردند که بساط حکومت جابر اعراب را که بر جان و مال و نواميس ايرانيان مسلط شده بودند، برچينند، اما پيش از آنکه به مقصود نائل آيند خود گرفتار توطئه و تيغ آنان ميگشتند، از اين دست خاندان برمکی. اما آنچه که بسيار حائز اهميت است و اين مقدمه نسبتا طولانی را سبب شد، رواج تفکرّ شيعه گری در ايران است که از دل تاريخ ايران سربراورد.

آنچنان که بيان شد ايرانيان برای مقابله با حکومت غاصب خارجی به روشهای مختلف دست يازيدند، و در اين رهگذر اگر نتوانستند به تمام و کمال آنان را براندازند ، دستکم کوشيدند که از نفوذ و استيلای آنان بکاهند. در اين راه حتی از اختلافات داخلی اعراب نيز سود جستند و اين سرآغازی بر رواج شيعه يا اسلام ايرانی است.

از ديرباز ميان خانواده پيامبر اسلام و خلفای جانشين پيامبر، اختلافی‌ سياسی بر سر کسب قدرت بود که بعد مرگ پيامبر اسلام به صورت اختلافی‌ عميق ميان داماد و پسر عموی وی، علی‌ ابن ابيطالب و خلفای راشدين در گرفت که يک انزوای ۲۵ ساله را برای داماد پيامبر به ارمغان آورد. اين اختلاف چنان باقی‌ ماند که به شهادت فرزند علی‌ ابن ابيطالب و نوه دختری پيامبر، حسين ابن علی‌ و اسارت خاندان وی منجر شد. و بعد‌ها سب و لعن علی‌ و خاندان وی بر منابر اموی و عباسی رواج يافت.

گروهی از ايرانيان در اين جناح بندی قدرت، از خانواده پيامبر جانبداری کردند و حکومت آنان را با برپايی قسط و عدل يکی‌ دانستند. از آنجا که هرگونه حمايت از اين خاندان به مثابه مخالفت با حکومت وقت اعراب تلقی‌ ميشد، لذا اين تفکر در ميان گروهی از ايرانيان ريشه دار شد. در اين رهگذر به تدريج، ايرانيان که به سبب تاراج سرمايه‌های معنوی خويش، همچون کتابهای پيشينيان که به روايتی در کتابخانه تخت جمشيد به آتش کشيده شد، از تاريخ کهن خويش دور مانده بودند، و از سوی ديگر به سبب ترس از انگ مجوسی که به قيمت جانشان تمام ميشد، کمتر ميتوانستد از گذشته پر افتخار خويش دم بزنند لذا شخصيت بزرگان و شاهان و سرداران خويش را در قالبی‌ جديد ريختند. شخصيت علی‌ ابن ابيطالب با آن گفتارها و نصيحت‌های انساندوستانه و اهتمامش به برپايی عدل و داد، همان شخصيت کوروش کبير بود که جهانی‌ را در آن عصر بربريت با منشور و فرمان خويش به شگفت آورده بود و يا گويا رستم دستان بود که از اعماق تاريخ برخاسته است. شخصيت معصوم و منزه و پاک سياوش فرزند پادشاه کيان در عين توانايی، و شهادت او به دست افراسياب در شخصيت و شهادت حسين ابن علی‌ تجلی‌ يافت. و يا امامت امامان شيعه که چون پادشاهی ايران از پدر به پسر انتقال يافته و فرّه ايزدی می‌طلبد.

و بدينگونه بود که ايرانيان، اسلامی را با رنگ و بوی ايرانی آفريدند تا نه بر اسلامشان خدشه‌ای باشد، نه بر ايرانيتشان. شايد هم نيک‌ دريافته بودند که بهترين روش مبارزه انحراف از مبدأ خواهد بود. اما آنچه ناديده انگاشته شد، آن بود که يک چيز در اين تغيير و تحول بدون تغيير باقی‌ ميماند و آن اسلام است. يعنی قوانينی که در جاهليت عرب نگاشته و تدوين شد، اساساً بی‌ تغيير مانده و ميتواند حاکميت خويش را، آنگاه که عرصه تجلی‌ يافت، اعمال کند و آنگاه است که با اراده انسانی‌ و تفکرّ ناب آدمی‌ در ستيز خواهد بود و چون خويش را از عالم "بالا" ميداند، بی‌ شک هر ندای مخالفی را خاموش می‌خواهد، و اين وجه مشترک همه مذاهب است که بالطبع تغيير را نمی‌‌پسندند. کشتارهای موحش در تاريخ، خود مؤيدی بر اين حقيقت است. آنگاه که در تاريخ پر فراز و نشيب ايران، انديشه‌های خيام و راز ی و ابن عربی‌ عرصه مجال نيافته، و يا انديشمندی چون مولانا انديشه های پر از تسامح خويش را در قالبی‌ مذهبی‌ بيان می‌کند، که فرسنگها با انديشه دينی فاصله دارد، يا حافظ و سعدی در جای جای انديشه‌های خويش از ريا و سالوس مينالند، پر واضح است که سيطره مذهب با انديشه‌ها و انديشه مداران چه کرده است!

در همين راستا بود که پادشاهان صفوی، فرزندان شيخ صفی سنی مذهب، با دستاويز شيعه گری قدرت را در دست گرفته و در برابر ترکان عثمانی ايستادند، که البته اين دستاويز برای جلوگيری از فروپاشی ايران موثر افتاد. ناگفته نماند که در پس ايجاد تفکرّ شيعه، روحانيون وابسته به شيعه نيز شکل گرفتند که خويش را وارث پيامبر و فرزندانش ميدانسته و ميدانند. تا پيش از دستيابی روحانيون شيعه به قدرت در ايران، آنان خويش را مبلغ دين اسلام و همراه و همقدم قدرت می‌دانستند و نيز به سبب ريشه دار شدن مذهب شيعه در ايران، خصوصاً پس از دوره صفويه، در بين عامه نيز نفوذ فراوانی داشتند.

پس از اتّحاد مستقيم دين و دولت در ايران پس از انقلاب اخير ايران، آنچه تا سی‌ و اندی سال آموزش داده شد، تاثير شگرف اسلام بر ايران و شکوفا شدن انديشه‌های ايرانيان با ورود اسلام!! بوده است. آنچه پر اهميت بيان شد مسلمانی و آنچه مخرب و ضلالت بود ناسيوناليسم ايرانی بود. آنچه ريشخند ميشد آداب و رسوم ايرانی، چون عيد و چهار شنبه سوری بود و آنچه نشانه انسانی‌ بر شمرده ميشد، آداب و رسوم جاهليت اعراب بود و بس. تنها زمانی‌ از ايرانی بودن و ايران سخن به ميان ميامد که جنگی در کار بود و بس. نگارنده ، خود به ياد دارد که در مجله کيهان بچه ها، کوروش کبير پادشاهی ظالم ناميده شد که جز قتل نفوس آدمی‌ کاری نداشت!. اما گويا امروز قافيه بس تنگ شده که منشور کوروش کبير را کودتا گران به ايران مياورند و بر افتخارات آن رجز ميخوانند، به قول مولانا "شغال در خم رنگرزی".

ياد طنزی که سالی‌ پيش از اين در تلفنهای همراه در ايران دست بدست ميشد افتادم، طنزی گزنده اما همراه با واقعيتی تلخ!

" چون کوروش کبير فيلم ۳۰۰ را بديد در خشم شد و سپاهيان را فرمود تا به هاليوود حمله برند، در مرز ايران مردی را ديد "محمود" نام، بغايت ...روی و گزافه گوی، از يکی‌ پرسيد که اين کيست؟ گفتند فرمانروای کنونی پارس است! کوروش فريادی بزد و از هوش رفت. چون به هوش آمد گفت: ايرانيان ، گذشته پر افتخار پيشکشتان، امروز را بچسبيد و بس".

شريف دادوند


ارسال به بالاترین | ارسال به فیس بوک | نسخه قابل چاپ | بازگشت به بالای صفحه | بازگشت به صفحه اول 



















Copyright: gooya.com 2016