خانم شیرین عبادی برنده جایزه صلح نوبل، از ایرانیان خواسته است که از این به بعد «پارک لاله» تهران را «پارک هاله» بنامند. ایشان علت این خواست را بیسرانجامی پرونده مرگ هاله سحابی، در کنار پروندههای دیگری از این دست دانسته است.
مهندس مهدی بازرگان، اولین نخستوزیر جمهوری اسلامی، که علیالاصول باید مورد تأیید خانم عبادی هم باشد، در ماههای اول سال ۱۳۵۸، هنگامی که مسئله تغییر نام «بنیاد پهلوی» به «بنیاد مستضعفان» طرح شد، در یکی از صحبتهایش که از تلویزیون هم پخش میشد، گفت: اگر از طرف بنیاد پهلوی کار درست یا نادرستی در طول حیاتش صورت گرفته، پس خیرش یا بدیش به بانی آن برمیگردد. ما که هیچ نقشی در بنیانگذاری این سازمان نداشتهایم، نمیتوانیم اسم آن را عوض کنیم (نقل به معنی از حافظه). اما هیاهوهای نیروهای حزبالله و رهبرشان و همینطور «شور انقلابی» مردم که در نهایت غلیان بود، کار خود را کرد و نام «بنیاد مستضعفان» هم، مثل بسیاری چیزهای دیگر، به ملت حقنه شد.
حالا، گرچه به شکلی دیگر، باز هم همان صحبت درگرفته است، همان آش و همان کاسه.
پیش از هر سخنی باید یادآوری کرد که نام «پارک لاله»، ملاخورشدهٔ نام «پارک فرح» است. بعد هم، خانم عبادی به عنوان یک حقوقدان، نباید از خاطر برده باشند که پارک فرح یا لاله، تا سال ۱۳۶۰، مرکز هواداران جوان نیروهای چپ، دمکرات، ملّی، مسلمان، چپ- مسلمان، و در یک کلام، اپوزیسیون جمهوری اسلامیِ «نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیادِ» آیتالله حمینی بود. غیر از عرضهٔ نشریات و کتاب، هر گوشه و هر نیمکت این پارک، محلی برای بحث و تبادل نطر این نیروها با یکدیگر بود.
پس از خرداد ۱۳۶۰، و در زمان بگیرو ببند و زندان و شکنجه و اعدامهای هرروزه، پاک فرح یا لاله هم دیگر نه محل ارائه روزنامه و کتاب، و مرکز بحث و تبادل نظر، که محل بزرگ و عمدهای برای هجوم نیروهای سرکوبگر سپاه و کمیتهها شد. زیرا آنجا هم، مثل همه جای ایران، به خون کشیده شده بود. حالا جای سرهای برافراشته و صداهای پرشور و چشمان پرامید را سرهای فروافتاده و نگاه-های ترسخوردهای گرفته بود که به همه کس مشکوک بودند و زیرچشمی همه را میپاییدند.
هنوز مردم تهران، آن روزها را از یاد نبردهاند و به حق هنوز بسیار زود است از خاطر ببرند که روزها و شبها، با هجوم گشت ماشینهای ثارالله و جندالله و پیکانهای سفیدِ شکارچیانی که میرفتند با خوشخدمتی، «سربازان» وزارت جهنمی اطلاعات جمهوری اسلامی در سالهای بعد باشند، چه تعدادی از جوانان، از دختر و پسر، که جایی، برای پناهبردن و پنهانشدن نداشتندد و به پارکها، و از جمله به پاک فرخ یا لاله پناه میبردند، دستکیر میشدند، روی سرهایشان گونی کشیده میشد و با لگد به درون تویوتاهای کرمرنگ یا پیکانهای سفید هل داده میشدند. دختران و پسرانی که از بسیاریشان، دیگر هیچگاه خبری نشد.
سرکار خانم عبادی به خوبی میدانند که تکتک درختهای پارک فرح یا لاله، شاهدان ساکت دستگیرشدگان و ربودهشدگان سالهای شصت به بعد هستند. اما چگونه است که از آن همه دختران و پسران تیربارانشده یا حلقآویزشدهای که نامشان هر روز در روزنامهها چاپ میشد و بر زبان گویندگان رادیو و تلویزیون میآمد، نباید نام یکیشان بر این پارک گذاشته شود و تنها نام هاله سحابی به ذهن ایشان رسیده، که دست بر قضا، هیچ پیوندی هم با پارک فرح یا لاله ندارد؟
نام شریف عزتالله سحابی، که انسانی آزادیخواه بود، و یک عمر، بهایی سنگین بر سر این آزادیخواهی پرداخت، در خاطرهٔ جمعی مردم ایران، چون نام دیگرانی مانند او خواهد ماند. یاد به خون تپیدن دختر بیگناه او هاله سحابی را هم، که تنها جرمش دختر سحابیبودن بود، مردم ایران در یادهای اندوهگین خود، در کنار یادهای دیگر نگاه خواهند داشت و در روزگاری که دور نیست، پاس حرمتشان را به بهترین شکلی که خود میدانند، خواهند داشت.
اما، برای حقوقدانی که اندیشه و اجرای «عدالت»، میبایست مفهومی فراشخصی داشته باشد، شایسته نیست که به هنگام بزرگداشت یکی از خیل آنان که حقشان بر باد رفته، همدردی خود را با کسی نشان دهد که اندیشهاش با اندیشه خود وی همخوان است و بر حق دیگران چشم بپوشد.
خانم عبادی، شما که خود میگویید ما نباید این پروندهها را به فراموشی بسپاریم، چگونه است که نام بیشمارانی را که از همین پارک فرح یا لاله به کشتارگاه رفتند فراموش میکنید، یا چنان با آنان رفتار میکنید که هیچ تفاوتی با فراموشی ندارد؟ نام کشتهشدگان آن سالها، نه یک و دو و ده، که صدها و صدها را، اینک میتوانید در انبوه خاطرات زندانیان آن سالها در خارج از کشور بیابید تا دیگر نتوان به هیچ بهانهای، با عنوان گمنامان از کنارشان گذشت.
اردشیر الوندی
خرداد ۱۳۹۰