گفتوگو نباشد، یا خشونت جای آن میآید یا فریبکاری، مصطفی ملکیان![]()
بخوانید!
9 بهمن » جزییات بیشتری از جلسه شورایعالی امنیت ملی برای بررسی دلایل درگذشت آیتالله هاشمی
9 بهمن » چه کسی دستور پلمپ دفاتر مشاوران آیتالله هاشمی رفسنجانی را صادر کرد؟
پرخواننده ترین ها
» دلیل کینه جویی های رهبری نسبت به خاتمی چیست؟
» 'دارندگان گرین کارت هم مشمول ممنوعیت سفر به آمریکا میشوند' » فرهادی بزودی تصمیماش را برای حضور در مراسم اسکار اعلام میکند » گیتار و آواز گلشیفته فراهانی همراه با رقص بهروز وثوقی » چگونگی انفجار ساختمان پلاسکو را بهتر بشناسیم » گزارشهایی از "دیپورت" مسافران ایرانی در فرودگاههای آمریکا پس از دستور ترامپ » مشاور رفسنجانی: عکس هاشمی را دستکاری کردهاند » تصویری: مانکن های پلاسکو! » تصویری: سرمای 35 درجه زیر صفر در مسکو! "کار و کسبِ روان"، فريبا مقدمکار و کسب و حرفه ی تجارت روان (psyche) ، چند سال و در واقع چند دهه ايست که بازار داغ و پر رونقی پيدا کرده است. در اين بازار پرسود، از نوار و سی دی گرفته تا مجله و کتاب ، از سياحت های دريائی و زمينی - تا مغازه ها ومعابد عرفانی، از سمينار و سخنرانی تا سکوی خلسه و پستو های آئينه کاری شده ی اوراد و اَذکار و در يک کلام همه نوع اجناس و امتعه و مال التجاره به چشم می خورد. در ميان آشنايان دور و نزديکی که ظاهرا هوش و حواسشان هم کار می کند (گيج ومنگ ها يا سرگرم انرژی درمانی اند ويا روی ذغال داغ راه می روند تا اعتماد به نفس شان زياد شود!) آدمهائی را می بينی که در ترافيک کلافه کننده ی شهر در اطاقک کوچک اتوموبيل با نشانی های تراپيست خود به دنبال کودک درونشان می گردند و يا در برابر آئينه دم گرفته اند- " من آدم مهمی هستم" ، " من عاشق خودم هستم"!، پاره ای ديگر زير نظر مربی ويدئوئی خود شيوه ی عاشق شدن را تمرين می کنند. برخی ديگر گاه و بيگاه به مکانيک ازدواج (marriage counselor) سر می زنند تا شايد ماشين زندگی خود را که به خاطر اشتباه احمقانه ی بچه ی وسط بودن ميان اتوموبيل های ديگر ساندويچ شده است را به ياری مثلث جيم (جک و جعبه و جرثقيل ) از مهلکه نجات دهند! گروهی ديگر که حرف وحديث شان حکايت از آن می کند که برغم ظاهر هارت و پورتی و شارت و شورتی ، همه ی عمر دچار عارضه ی خود " نيم من بينی " بوده اند ، با ناخنکی به پس انداز خود سری به سميناری ، جلسه ای- و يا به معابد عرفانی می زنند ... تا در پيشگاه قائد اعظم به مقام "من " ارتقاء يابند و بعد وقت و بی وقت جمع را به بازگوئی داستان يافتن "خود" و "من " ، زجرکش کنند و به ستوه آورند. اُس و اساس روانشناسی بر اين باور استوار است که همه و يا در خوش بينانه ترين حالت ، اکثريت مردم بيمارند و بالطبع نيازمند مداوا و درمان. نام و نشان و علائم بيماريها را هم خودشان تعيين و تعريف کرده اند . هر رفتار و حرکت و منش و عادت و نظر و باوری که اندکی با باورهای نظريه پردازان و صاحبان اين حرفه تفاوت داشته باشد، در ليست "بيماری ها" قرار می گيرد وبه برچسب ناهنجاری (disorder) مزين می گردد و بالطبع نيازمند مداوا و تراپی و دارو می شود! بی ترديد اگر بخواهيد در صحت تعاريف و توضيحات و نشانه ها و برچسب های آنان- تامل کنيد، اثراتِ بيماری پارانويا ، بی اعتمادی ، آنتی سوشال و شکاک و........... در احوالتان ديده می شود و محتاج DVD خريدن و تراپی رفتن - و اگر زياد سئوال کنيد و خواستار دليل و مدرک و سند واقعی شويد، ديگر بيمار لاعلاجيد و بايد دارو بخوريد و سر از درمانگاه و تيمارستان در بياوريد! تنها سالنی که به احتمال زياد نبايد نگران پيدا کردن صندلی خالی باشيد، تالار دور و دراز "بيماری های" روانشناسان است و حتما نام خود را در ليست مدعوين پيدا می کنيد. چرا که در اين دنيائی که برای زنده ماندن وزندگی کردن بايد تاوان زيادی پس داد و هميشه بالاخره اشکال و مانع و دردسری وجود دارد، از استثناء ها که بگذريم- هر آدمی بالقوه می تواند مشتری دائمی ، موقت و يا دراز مدت روانشناسان باشد. خوب اين آدم مستاصل و دردمند و گرفتار و ناراضی و ناموفق و غمگين و عصبی و چاق و لاغر و کوتاه و بلند، طبيعی ست که مسحور و شيفته ی اين تبليغات خواهد شد به ويژه اگر از نذر و دعا و سفره دادن و دخيل بستن ، جوابی نگرفته است و دل خوشی ندارد و درضمن حوصله و يا وقت خواندن و فکر کردن را هم ندارد. نمونه ها فراوانند. از شوهای راديوئی - تلويزيونی دکتر فيل(Phil McGraw ) و دکتر لورا (Laura Schlessinge)، تونی رابين (Tony Robbins) ، و ديپاک چوپرا (Deepak Chopra) گرفته تا کتابها و سمينارها و کمپ های متنوع و متعدد. اما اجازه بدهيد از نمونه ی آشنای ايرانی آن استفاده کنيم . از مشنگ ها و گيج و گول ها و روان منگ ها می گذريم -لازم به نشانی دادن نيست ،سری به تلويزيون های ايرانی بزنيد، بلافاصله تشخيصشان می دهيد! از خانم روانشناسی که تمام ديوار پشت سر را تماما به تمثال مبارک خود آذين بسته اند، تا آن ديگری که احيانا دعواها و پرخاشگريهای توی خانه را روی سر بينندگانش خالی می کند، و يا آن يکی که بدون آنکه با کودکان سروکار داشته باشد زبان کودکی می گشايد و خدا عمرشان بدهد کلی مايه ی تفريح و تفرج هستند! و آن ديگری که فقط در حيرت می مانی کدام دانشگاه تهی از دانشی ايشان را به دريافت مدرک روانشناسی مفتخر کرده است و در اين راه آبروی مدرک و دانشگاه را تمام و کمال برده است!. بنابراين سراغ يکی از معقول ترين و بهترين و محبوبترينشان و شايد بتوانم بگويم منطقی ترين و باانصاف ترينشان حتی در مقايسه با همتاهای آمريکائی، همين آقای دکتر فرهنگ هلاکوئی عزيز خودمان می رويم. اينکه ايشان دکترای روانشناسی ندارند اهميتی ندارد. چرا که ايشان اگر نه بيشتر، لااقل به اندازه ی صاحبان مدارک در اين حرفه از خصائص آن ، به ويژه در شاخه ی روانشناسی عامه (pop-psychology) متبحرترند. من قبلا هم در سال ۲۰۰۵ مقاله ای پيرامون محسنات برنامه ی رازها و نيازها نوشتم با ملاحظات خودم. گذشت چند سال و مطالعات و شنيده های بيشتر، ملاحظاتم را حسابی زيادتر کرده است. به هر حال اگر کسی خواست اين هم اتصال آن مقاله: http://www.iranian.com/Features/2005/July/FM/index.html بنا به گفته های ايشان احتمال اين که هر کدام از ما عادی و نرمال باشيم و نياز به روان درمانی نداشته باشيم تقريبا هيچ است! بالاخره عده ای بچه های اولند و سلطه جو و کمال گرا! بچه های وسط که ساندويچ اند، بچه های آخرهم که گم شده ! بچه های بعدی هم که حتما کوبيده و کباب شده و له شده! يک عده مون که خرخون و درسخون و يا نابغه بوده ايم که احتمالا گرفتار سيندرم نابغه ها هستيم! اون عده که از درس و مشق بيزار بوديم و توی درس حواس پرت- که ديگه بايد دارو هم براش بخوريم ! به هر حال از هر کجا که آمده ايد ، هر کجا که هستيد، و به هر طرف که برويد بيماريد! و اگر به انکار اين فرمان برخيزيد، دگر دلايل کاملا "محکمه پسند" برای محکوميت خود ارائه کرده ايد. خوب که به حرفها و رفتارها و حرکات و رهنمودهای رهبران و مبلغان اين حرفه نگاه کنيد ، بيشتر به اين باور می رسيد که حرفه ی تجارت روان در واقع مذهب مدرن قرن جديد است. شباهت ها انکار ناپذيرند: *. مذاهب بر اين باورند که آدمها ذاتا گناهکارند و بايد برای تزکيه از گناه ، همواره دست به دعا برند و مدام مراسمی را به جا آورند، در نزد روانشناسان نيز همه و يا اکثريت مردم بيمارند و نيازمند هميشگی حمام روانی ! * رهبر و امام و مرجع تقليد در دست خواصی ست که مقبول و مورد تائيد دستگاه مذهبی اند و "عوام" و مردم عادی در تغيير و تعبير قوانين و اصول مذهب هيچ جائی ندارند. همچنانکه قباله ی شش دانگِ مِلک روان نيز در دست کسانی ست که مورد قبول همين مکاتب فکری و عقيدتی می باشند. در مذاهب اگر اوراد و دعا و نذر و نياز نتيجه نداد، گناه هميشه ازفرد است که خالصانه در درگاه الهی دعا نکرده است همچنانکه اگر سالها ديدار تراپيستهای متنوع و به جا آوردن انواع و اقسام رهنمود و هيپنوتيزم و مديتيشن و دارو …. ره به جائی نبرد، تقصير از شماست که تمرکز نداشته ايد ، خوب حرفهای تراپيست را نفهميده ايد و قس عليهذا! * در هر دو باور ، به جا آوردن مراسم و تکرار اوراد و جملات و رفتارهای خاصی فرد را به نوعی خلسه و از خود بيخود شدن وا می دارد. * مريدان هر دو مکتب نيازمند و محتاج دستورو رهنمود و بايد و نبايد برای زندگی شان می باشند. رهبر و قائد و پيغمبر و امام و روانشناس و تراپيست و مشاور و......، بايد برايشان خوب و بد و درست و غلط را ليست وار جلويشان بگذارد. درميان مريدان هر دو مکتب ، انديشيدن و شک و انتقاد هيچگونه همسايه گی و هم حرفی و سلام و عليک و آشنائی با آنان ندارد! تلاش برای يافتن "خود" ، "او" ، "من" ، و ....... از ديرباز و از قرن های دور مشغله ی فکری عارفان و فيلسوفان و متفکران بوده تا امروز که در نزد مدرن ترهايش به جست و جوی "خويشتن خويش" کشيده است و در روزگار ما که از فرط فراوانی مشتری نامهای متعدد و مفرّحی پيدا کرده اند. به خود پرداختن و در افکار و رفتار خود دقيق شدن ، شرط رشد و پيشرفت درونی ست. در همين باريک شدن ها و مته به خشخاش گذاشتن ها و گرد و خاک ها را از روی آئينه ی عادت ها وسنت ها پاک کردن است که انسان به درکی وسيع تر و قضاوتی منصفانه تر و نگرشی گسترده تر دست پيدا می کند. بنابراين اميدوارم کسی ساده لوحانه گمان نبرد اين که آدمها تشويق شوند به رفتارها و روابط و مسائلشان بيانديشند و در جستجوی راه حل برای آنها باشند و يا در تربيت و پرورش کودکانشان فکر و شعور و منطق و عقل و مطالعه و تحقيق بکار برند- چيز بديست ! اين که با کسی مطلع تر و باتجربه ترو با سوادتر و عاقل تر و منطقی تر (که الزاما به معنای مدرک داشتن و به درجه ی "اجتهاد" رسيدن نيست)، مسائل و مشکلات و سردرگمی های شخصی و پيامدهای آن در روابط خانوادگی و اجتماعی را مطرح کردن و درپی چاره برآمدن، امريست پسنديده و عاقلانه و درجای خود لازم و ضروری - قاعدتا نبايد مخالفی داشته باشد. اما! اما اين که روانشناس و روانکاو و مشاور خانواده و معلم ازدواج و کارشناس دوران نامزدی و مرشد اجتماعی و تفتيش گر توالی فرزند و تراپيست تشويش، بخواهد جای پيغمبر و امام و رهبرو مراد و مرشد و قائد را بگيرد و در پی ايجاد پيرو و مقلد و خادم و مريد باشد، در واقع مذهبی ست مدرن شده پيچيده در زرورق هائی شيک و براق برای ارائه به بازار! اين که متخصصان اين حرفه گمان کنند که می توانند در سرزمين دانش و علم ،ارج و اعتباری به اندازه ی دانشمند(scientist) و جراح قلب و استاد فيزيک و متخصص شيمی و صاحب نظر رياضی ، داشته باشند، تصوريست که عقلش نمی کند تصديق! جالب اين جاست که روانشناسان که احتمالا در ضمير ناخودآگاه خود به اين نقصان اشراف دارند، مدام می کوشند با تکرارصدباره ی پسوند کلمه "علمی"، در هر جمله وحرف وعقيده و فرضيه ای، احکام خود را معتبر جلوه دهند. ناگفته نماند که تعداد قابل ملاحظه ای از خود روانشناسان و روانپزشکان نيز به اين نقصان اذعان دارند. برای نمونه به اظهارات دکتر آلن فرانسيس و همينطور دکتر تای کلبرت مراجعه نمائيد.(۱) اگر چه فکر می کنم برای هر کسی که با مفهوم علم (science) آشنا باشد نيازی به مثال و شاهد و نمونه آوردن نيست، اما از آنجا که کار از محکم کاری عيب نمی کند (بهتر است هر چه زودتر سری به روانشناس بزنم شايد دچار سيندرم تشويش اطمينان خاطر،anxiety of certainty شده ام!)، ذکر يکی دو مورد را بی مناسبت نمی دانم. اول : برای نمونه- شما اگر اکس ری(x-ray) استخوان آسيب ديده و يا شکسته ی کسی را به پزشکان ارتوپد نشان بدهيد همگی به راحتی می توانند نوع و شدت آسيب ديدگی و احتمالا شکستگی را تشخيص دهند و همه و يا اکثريت پزشکان، تشخيص مشابه ای خواهند داشت. اما اگر فردی را که مثلا دچار مشکل بی خوابيست به سراغ روانشناسان و روانپزشکان بفرستيد، يکی تشخيص تنش (stress) می دهد و مصرف قرص ضد استرس را تجويز می کند، ديگری ريشه ی بيخوابی را در افسردگی (depression) می جويد و بر حسب تصادف زولافت توصيه می کند و آن يکی عامل اصلی بيخوابی را بچه ی ميانی بودن می داند که در کودکی در ميان دو برادر و خواهر که برای کشيدن لحاف با هم کلنجار رفته اند، چندين و چند بار او را از خواب پرانده اند!(۲) و يا از جهت ديگر شما حتما خودتان و يا بيمارانی را که دچار ناراحتی فشار خون و قلب و سوء هاضمه و ..... بوده اند ديده ايد که با دنبال کردن دستورات پزشک معالج ناراحتی های خود را برطرف و يا حداقل به مقدار زيادی تخفيف داده اند. اما انصافا در دور و بر خودتان چند نفر افسرده (depressed) ديده ايد که با مراجعه به روانپزشک و مصرف داروهای ضد افسردگی ، خوش دلی و شادکامی و خوش زيستی خود را بازيافته اند؟(۳) چند زن و شوهر را می شناسيد که روابط تلخ و خسته کننده و ملال آور زندگی اشان با مراجعه به تراپيست و روانشناس ، به روالی خوشبخت و خوشحال و دلباخته و عاشق پيشه بدل شده باشد؟ دوم : نظريه های روانشناسی و روانشناختی و شعبات ناشی از آن، هنوز در آغاز راهند و بيشتر فرضيه هستند تا نظريات اثبات شده ی علمی. بسياری از نظريات و فرضيه های فرويد، که پدر روانشناسی محسوب می شود، اکنون از جانب جمع زيادی از متخصصان و نظريه پردازان اين حرفه مردود و منسوخ شناخته شده اند. و يا همين نظريه نقش تقدم و تاخر کودک در خانواده (فرزند چندم خانواده بودن) و تاثير و يا شدت تاثير آن در شکل گيری شخصيت و کاراکتر فرد، که از جانب آلفرد آدلر Alfred Adler)) ابداع شد، از طرف بسياری از صاحب نظران و خبرگان اين رشته به چالش کشيده شده است. با يک جستجوی ساده درگوگل می توانيد صدها و شايد هزاران تحقيق و نظر و کتاب و بررسی آکادميکی و تجربی را در نقد و رد نظرات و فرضيه های آنان مشاهده کنيد. در يک کلام، در دنيای علم ، تئوری و نظريه های متعددی در مورد کارکرد قلب و کليه و معده و يا جاذبه و گردش کره زمين و ........ وجود ندارد و يک توافق و پذيرش عمومی در مورد اکثريت پديده های علمی وجود دارد در حاليکه اين امر مطلقا در مورد امور روانی و روانپزشکی و روان درمانی که تازه اول کار است، صادق نمی باشد. سوم: انجمن روانپزشکان آمريکا American Psychiatric Association-(APA) مجمعی از روانپزشکان در آمريکاست که بيماری های روانی را شناسائی و دسته بندی می کند و آن را به صورت راهنمای تشخيص و آماری بيماری های روانی ،Diagnostic and Statistical Manual of Mental Disorders (DSM) انتشار می دهد. راهنمای DSM درواقع انجيل روانپزشکان و روانشناسان محسوب می شود. اهميت راهنمای DSM به حديست که اگر بيماری های عصبی- روانی به ليست اين راهنما راه پيدا نکنند، گذشته از آنکه "بيماری" محسوب نمی شوند بلکه به همين دليل از امکان يافتن دارو و "درمان" در بازار نيز محروم می گردند. از تسلط و نفوذ رعب انگيز پول و منافع مادی کمپانی های داروئی و بيمه در انجمن روانپزشکان آمريکا و راهنمای DSM ، سخن گفتن تا همين چند سال پيش کار سخت و دشواری بود اما به يمن افشاگری های عده ای از همين روانپزشکان و روانشناسان ، ديگر نيازی به زياده گوئی نيست(۵). کمپانی های داروئی و موسسات انتفاعی و در برخی موارد به ظاهر غير انتفاعی (non-profit) هم انبوهی از دانشمند وپزشک و بازار ياب و متخصص و ژورناليست در استخدام خود دارند و هم تعداد نه چندان کمی از همين موجودات را به لطف هديه و پاداش زير سايه ی بلند خود! پول های ميليونی و بيليونی برای تعريف و تبليغ و ترويج و تائيد اين بيماری ها- صرف کرده اند و يافته هايشان را به تصويب و تائيد انجمن روانپزشکان آمريکا نيز رسانده اند. به قول دکتر William Glasser ، راهنمای DSM در واقع انجيل کمپانی های داروئيست. (۶) متاسفانه در سالهای اخير گروهی که بيش از هر گروه ديگر مورد " لطف" انجمن روانپزشکان آمريکا قرار گرفته اند ، گروهی هستند که هيچ قدرت و نيروی دفاعی از خود ندارند يعنی کودکان! فقط به يکی از آخرين تشخيص بيماری کودکان و نوجوانان در راهنمای DSM توجه کنيد، opposition defiant disorder (ODD)?! که عوارض نوشته شده ی آن رفتارهايی از اين دست است: " بيشتر اوقات مصرانه نه به خواست بزرگترها تن در می دهند و نه گوش شان به امر و نهی آنان بدهکار،" و "دائما با بزرگترها بگومگو می کنند" (“often actively defies or refuses to comply with adult requests or rules,” and “often argues with adults.”) با اين حساب کودکانتان بايد کودکانی مطيع، حرف شنو، سر به زير، درس خوان، آرام، و ........ باشند تا بيمار محسوب نگردند و از جانب روانپزشکان و روانشناسان و تراپيست ها و مشاورهای خانوادگی و مشاور مدرسه و گرداننده ی گپ و گفت راديويی (talk show) و ، .......... "نرمال " و "طبيعی" به حساب آيند. (۷) اشاره به تاريخ نام گذاری "بيماری های روانی" در دهه های اخير نيز خالی از لطف نيست. در دهه ی قبل و بعد از ۱۹۴۰ ، قبل ازانتشار DSM، رايج ترين تشخيص برای اکثريت بيماران روانی، هيستری( hysteria) بود. در دهه ی ۵۰ و ۶۰ ،neuroses ، anxiety ، در دهه ی ۸۰ ،border line personality disorder در دهه ی ۹۰، child abuse ، multiple personality، eating disorderدر اواخر قرن بيستم و شروع قرن ۲۱ ، borderline personality، bipolar ، attention deficit disorder ، Asperger's Syndrome. سئوال تامل برانگيز اين است که روان ، psyche، چه تحولات و تلاطماتی را از نظر تکاملی (evolutionary) از سر گذرانده است که هر روز طبيبان مدعی برايش نامی تازه و داروئی تازه تجويز می کنند؟ در اين ۷۰-۶۰ سال مغز انسان تا چه اندازه تغيير کرده است که سبب اين همه شيفت و تغيير در تشخيص بيماری های روانی شده است؟ تا چه اندازه تغييرات فرهنگی ، اقتصادی ، سياسی، و اجتماعی در اين "بيماری ها" موثراند؟ چرا ازعوامل اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و جغرافيائی و تاثير آن بر فرد و رفتارهايش و همينطور تاثير آن بر شکل و ساخت خانواده ، در اين حرفه تا اين اندازه چشم پوشی می شود؟ ناگفته نماند که روانشناختی وروانکاوی و تراپی و روان درمانی ، حتما اين جا و آن جا موفقيت هايی هم داشته است. زن و شوهرهائی به تحمل يکديگر بهتر عادت کرده اند و يا اين جا و آن جا پدر و مادری خشم و غيض خود را ماهرانه تر کنترل کرده اند- اين جا و آن جا!، "بی هويت هائی" به "هويت" دست يافته اند. همانطور که مذهب هم اين جا و آن جا با دَم عيسی و عصای موسی و انگشت مصطفی، برای عده ای کار می کند، به آنها آرامش و اميد می دهد واحيانا به زندگی اشان معنا! (می توانيد به راحتی صدها و هزارها تحقيق آماری بيابيد که نشان می دهند درصد بهبودی بيماران مذهبی بيشتر از بهبودی بيمارانی ست که اعتقادی به عالم غيب و معجزه ندارند) اما به نظر می آيد که رسوائی های بی پايان مذهب و دم و دستگاهای آن و همينطور رشد و پيشرفت علم، باعث شده است که رفته رفته کار و کسب مذهب جای خود را به حرفه ی تجارت روان بدهد. روانشناس و مشاور و تراپيست ، آرام آرام جای اسقف و کشيش و پاپ و ملا و خاخام را می گيرد. نجواهای اطاق اعتراف نيز کم کم جای خود را با تخت تراپيست عوض می کند. کشيش تراپيست شده زنّار از گردن برمی گيرد و مدرک قاب گرفته بر ديوار می آويزد. اسقف اعظم رِدا به گوشه ای می اندازد و به جای سخنان آتشين روزهای يکشنبه به شوهای سراسری راديو تلويزيونی هر روز هفته می رود. بر تاج و تخت خود از حق انحصاری خويش در تعريف و توضيح و تفسير و تبيين و تدوين - بهره می جويد و تعاريف تخطی ناپذير ارائه می کند: " خوشبخت کيست و چه مشخصاتی دارد؟ موفقيت چيست؟ ازدواج موفق کدام است ؟ خوشحال کيست؟ مهربان کيست ؟ فرد سالم و نرمال کدام است؟ از گرفتاری های بزرگ مذاهب فقط اين نيست که مطالب تخيلی و غير علمی و پرت و پلا سر هم می کنند- بلکه و به نظر من مهم تر از همه اينکه برای خود حق انحصاری تعريف و توضيح و تفسير و تبيين و تدوين قائلند. خوب و پاکيزه و منزه همان است که آنان می گويند. نشانه های پارسا و رستگار و پرهيزگار را يک به يک از بَرند. حال زار و نزار و گريه وار بزهکاران و گنه کاران و مرتدان را به چشم ديده اند و اگر کسی نشانی ديگر از خوب و پاکيزه و منزه و پارسا و رستگار و پرهيزگار و بزهکار و گنه گار و مرتد داد، از طايفه ی گنه کار و مرتد و کافر است. و آنطور که خمينی گفت "قتلش واجب است،. زنش بائن و مالش منتقل می شود به ورثه!" روانشناسی در واقع به نوعی مذهب مدرن شده است و مذهب به اقتضای طبيعتش، چه سنتی و چه مدرن، نه سودای شناختن روان دارد و نه قصد معالجه ی "مجانين" . مذهب سياهی لشکر می خواهد . هر چه بيشتر بهتر! هر چه فرمانبردارتر مقبول تر! و لشکری که سياهی صفت بارزه اش باشد جز از سياهی ها و سردرگمی ها و سرگردانی ها ، ره به جائی نمی برد. تا به حال که نبرده است. و سخن آخر اين که حضور و رشد فرهنگ مذهبی و تشويق و ترغيب در ايجاد توده ی دنباله رو و مطيع و کنترل شده، و رد پای پول و حرص در اين حرفه، آدم را به فکر می اندازد. و هر جا که پول واقتداربا سفاهت و نادانی همبستر شوند، کارزاری به راه می اندازند که کار همگان را زار خواهند کرد. اين سد سفاهت سيمانی ، از سرانجام اين حرفه به ترس و ترديدم می افکند. فريبا مقدم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۲- تحقيقات در ميان روانشناسان و روانپزشکا نی که حتی در يک مکتب تعليم ديده اند و در يک مدرسه آموزش ديده اند، نشان می دهد که به تعداد روانشناسان و روانپزشکان حتی برای يک نوع بيماری ، تشخيص های متفاوت و گاه متضادی وجود دارد. برای اطلاع بيشتر در مورد تفاوت تشخيص و نظر روانشناسان و روانپزشکان می توانيد به اين کتاب مراجعه کنيد: Making Us Crazy (1997): (Herb Kutchins and Stuart Kirk) ۳- دو اشاره ضروريست. اول تمام شرايط فرد از همه ی جهات می بايد در حين، و پس از اتمام تراپی هيچگونه تغييری نکرده باشد. دوم بی حسی (numbness) به منزله ی بهبودی نيست همچنانکه بيهوشی ،(coma) گرچه رسما مرگ نيست اما واقعا زندگی ای نيز در کار نيست. ۴- From 1988–1994 through 2005–2008, the rate of antidepressant use in the United States ذamong all ages increased nearly 400%. More than 60% of Americans taking antidepressant medication have taken it for 2 years or longer, with 14% having taken the medication for 10 years or more.• Less than one-third of Americans taking one antidepressant medication and less than one-half of those taking multiple antidepressants have seen a mental health professional in the past year. ۵- On June 8, 2008, the New York Times reported about psychiatrist Joseph Biederman: “A world-renowned Harvard child psychiatrist whose work has helped fuel an explosion in the use of powerful antipsychotic medicines in children earned at least $1.6 million in consulting fees from drug makers from 2000 to 2007. Not only does the drug industry have influential psychiatrists such as Biederman in their pocket, virtually every major mental health institution is financially interconnected with Big Pharma. Congressional hearings also exposed the American Psychiatric Association psychiatry’s premier professional organization, as being on the take from drug companies. In 2006, the drug industry accounted for about 30 percent of the APA’s $62.5 million in financing. Most relevant here, the APA is the publisher of the psychiatric diagnostic bible, the Diagnostic and Statistical Manual of Mental Disorders (DSM), and thus the APA is the institution responsible for creating mental illnesses and disorders." 7 Reasons America's Mental Health Industry Is a Threat to Our Sanity ; “Dr. Bruce E. Levine” (he is a clinical psychologist and author of Get Up, Stand Up: Uniting Populists, Energizing the Defeated, and Battling the Corporate Elite ۶- William Glasser (American psychiatrist) refers to the DSM as "phony diagnostic categories", arguing that "it was developed to help psychiatrists – to help them make money". ۷- Due in large part to Joseph Biederman’s influence, the number of American children and adolescents treated for bipolar disorder increased 40-fold from 1994 to 2003. Pediatrician and author Lawrence Diller notes about Biederman, “He single-handedly put pediatric bipolar disorder on the map.” In addition to his popularization of bipolar disorder for children, Biederman is one of the most significant forces behind the expanding numbers diagnosed with ADHD; and congressional investigators also discovered that Biederman conducted studies of Eli Lilly's ADHD drug Strattera that were funded by National Institute of Health at the same time he was receiving money from Lilly. “Dr. Bruce E. Levine Copyright: gooya.com 2016
|
||||||