گفتوگو نباشد، یا خشونت جای آن میآید یا فریبکاری، مصطفی ملکیان![]()
خواندنی ها و دیدنی ها
در همين زمينه
27 بهمن» تکنيکهائی که عقل توجيهگر در مناسبات سياسی و اداری بکار میبندد، احمد فعال19 بهمن» عقل توجيهگر تکنيک از سرخود باز کردن وظايف است، احمد فعال 17 دی» دولت وحدت ملی؟ احمد فعال 4 آذر» چگونه عقل توجيهگر دام فريب میگسترد؟ احمد فعال 11 آبان» عقل توجيهگر (بخش دوم)، احمد فعال
بخوانید!
9 بهمن » جزییات بیشتری از جلسه شورایعالی امنیت ملی برای بررسی دلایل درگذشت آیتالله هاشمی
9 بهمن » چه کسی دستور پلمپ دفاتر مشاوران آیتالله هاشمی رفسنجانی را صادر کرد؟
پرخواننده ترین ها
» دلیل کینه جویی های رهبری نسبت به خاتمی چیست؟
» 'دارندگان گرین کارت هم مشمول ممنوعیت سفر به آمریکا میشوند' » فرهادی بزودی تصمیماش را برای حضور در مراسم اسکار اعلام میکند » گیتار و آواز گلشیفته فراهانی همراه با رقص بهروز وثوقی » چگونگی انفجار ساختمان پلاسکو را بهتر بشناسیم » گزارشهایی از "دیپورت" مسافران ایرانی در فرودگاههای آمریکا پس از دستور ترامپ » مشاور رفسنجانی: عکس هاشمی را دستکاری کردهاند » تصویری: مانکن های پلاسکو! » تصویری: سرمای 35 درجه زیر صفر در مسکو! فلاکت وابستگی، احمد فعال![]() ويژه خبرنامه گويا گزينههای سياسی نه بدون مقدمهاند و نه بدون نتيجه. به عنوان مثال، وقتی شما میگوئيد مصلحت برتر از حقيقت است، نمیتوانيد از اين مقدمه چشم بپوشيد که حقيقت دست يافتنی نيست و ما تنها صورتی از چيزها را دريافت میکنيم. و وقتی میگوئيد گاه به منظور پيشبرد مقاصد میتوان مصلحتانديشی کرد و حقيقتی را به تأخير انداخت، نمیتوانيد از اين مقدمه چشم بپوشيد که: جهان بر دوگانگی يا همان ثنويت برقرار است. و باز نمیتوانيد در گزينه نخست از اين پيامدها چشم بپوشيد که: سياست پدر و مادر ندارد و کار سياستورزان جز چشم دوختن و سلطه جستن بر نهادهای اجتماعی نيست. و يا در گزينه دوم از اين پيامد چشم بپوشيد که: کار مردم و يا جمهور جامعه سياستورزی نيست. سياست فهم و نخبگی میخواهد و مردم بايد در کار سياست تابع نخبگان جامعه باشند. اعتقاد به استقلال و عدم استقلال نيز مانند همه گزينههای سياسی ديگر ناگزير از برآمدن از يک مقدمه و فرونشستن در نتايجی از پيش مقدر شده هستند. پيشتر درباره کنش استقلال به شرحی چند برآمدم۱، اکنون در اين قسم سعی دارم تا اشارهای درباره عدم استقلال داشته باشم. توضيح اينکه، نقطه مقابل و متضاد استقلال، گزينههائی چون وابستگی و سرسپردگی است. اما بنا به اينکه اين گزينههای بشدت مذموم هستند و يا حداقل به دليل نامأنوس بودن مفاهيم وابستگی و سرسپردگی با منزلت انسانی، مخالفان استقلال از اين مفاهيم استفاده نمیکنند، بلکه با اشاره به مقدماتی چند به دفاع از گزينه عدم استقلال بر میآيند. در اينجا به دو مقدمه اشاره میکنم: مقدمه نخست: گزينه استقلال اهميت خود را از دست داده است، زيرا در روابط بينالملل پديده استعمار و رابطه سلطه از ميان برخاسته است. اکنون به جای نظريه سلطه و وابستگی میتوان از نظريه و الگوی رقابت آزاد بهره جست. نگاه کردن از دريچه استقلال و وابستگی، آفات بس زيانباری ايجاد میکند. «دنيای امروز نه دنيای استعمار است نه دنيای استقلال و نه دنيای صف آرايی نظامی و دشمن آفرينی و مبارزه و در نتيجه، نه دنيای تئوری وابستگی است. دنيا، دنيای رابطه است. تمامی ظرافتها و قدرتها و پيچيدگیهای سياست در طراحی و مديريت روابط نهفته است. رابطه با هر کشوری يک بازی شطرنج است که در آن با زيرکی بايد چنان انديشيد تا منفعت بيشتر، زيان کمتر، و البته تفاهم بيشتر و التهاب کمتر آفريد». در نتيجه : «استقلال خواهی اينک موجوديتی جز حافظه تاريخ ندارد، اينک رابطه است که سخن میگويد۲». درست و نادرست اين مقدمات در نفی استقلال و يا دستکم گرفتن استقلال را در جائی ديگر بحث کردهام. در اين قسم تنها میخواهم سريع اشارهای تأکيدی بر روی پيامدهای ناشی از عدم استقلال داشته باشم. و نشان دهم چه فلاکتی پيشاروی عدم تأکيد بر استقلال ايجاد خواهد شد. نويسندهای که بنا به مقدمه نخست تأکيد بر استقلال را منافی منافع ملی میشناسد۳، در هيچ جا از نوشته خود نمیگويد که تأکيد بر استقلال چه منافاتی با منافع ملی دارد؟ البته از جهتی نويسنده محترم درست میگويد ، زيرا استقلال با ايده حقوق ملی است که سازگار است و نه با ايده منافع ملی. اما بنا به اينکه ممکن است مراد نويسنده از منافع ملی تا حدی همان حقوق ملی است، باز در هيچ قسم از نوشته خود نشان نمیدهد که نقطه تعارض کجاست؟ اگر مراد نويسنده از استقلال، همانطور که در سراسر متن شرح میدهد، همان ايده دشمنتراشی است که توسط چپهای استالينی از دهه ۶۰ باب شده بود، چنانچه در سراسر مقاله خود به همين ايده اشاره دارد، حق با اوست. اما اين هم از بخت بد بسياری از روشنفکران دوران حاضر است که به منظور رديه نويسی بر يک ايده و يا يک آئين، سعی میکنند نسخه بنيادگرائی شده آن ايده و آئين را مورد نقد قرار دهند. همان کاری که پارهای از روشنفکران سکولار و ستيزهجو با اسلام سياسی میکنند. پيامدهای عدم تأکيد بر استقلال تجربه اپوزسيون سوريه از زمان شروع جنبش مردمان سوريه، بيش از دو سال است که میگذرد. در چند ماهه نخست تا شايد نزديک يکسال، جنبش مردمان سوريه بسيار گستردهتر و اصيلتر از ساير جنبشهائی بود که در بهار عربی ظهور پيدا کردند. خيل عظيم تودههای ستمديده از مساجد و خيابانها در شهرهای مختلف سوريه، و حضور تانکهای حکومت در خيابانها و تا سرکوب بیرحمانه، چيزهايی نبودند که از چشم ناظران بیطرف بدور باشند. سانسور گسترده و بیمهابای اين جنبش و حضور مردمی در خيابانها و مساجد، چيزی از واقعيت کم نمیکند. اما چه اتفاقی افتاد که اين جنبش پس از دو سال به پيروزی نرسيد، و اگر هم به پيروزی برسد کمتر از شکست نيست؟ من شخصاً ترديد ندارم که سرکوبهای گسترده و بیرحمانه دولت بشار اسد، در وهله نخست عامل اصلی به خشم در آوردن مردم سوريه و ناگزير ساختن آنان در بکار بردن جنگ مسلحانه بود. شايد بسياری از تحليلها بر اين باور باشند که : از دست مردمی که چون حيوانات زير تانک و توپ يک رژيم نسل کشی میشوند، چه کاری ساخته است، جز مقاومت مسلحانه؟ اين توجيه در يک نگاه عاطفی شده درست میآيد، اما واقعيات زندگی سياسی بسيار بیرحمتر از نگاه عاطفی شده ما هستند. واقعيت اين است که مقاومت مسلحانه راه برای خشونت باز میگذارد. خشونت ضد فرهنگ آزادی است. خشونت مدار بسته و پيوستهای است که جز در سلطه و حذف باز نمیشود. فرآورده سلطه و حذف، جريان خشونت را در مدار بسته جديد بازتوليد میکند. وقتی تعادل قوا در مدار بسته خشونت به ضعفها دامن میزند، نيروهای خارجی ضعفها را پر میکنند. بدينترتيب، روند وابستگی و سرسپردگی در کانونهای قدرت خارجی شکل میگيرد. در فضای خشونت، و به ويژه خشونتهای تند، مردم عادی که از استبداد و ستم به ستوه آمدهاند، به خانههايشان باز میگردند، و جای آنان را نيروهائی پر میکنند که از جنس خشونت هستند. سرانجام همين نيروهای خشونتگرا هستند که از راه وابستگی، ضعفهائی را که دامنگير مدار بسته خشونت میشوند، پر میکنند. پای خارجی به ميان میآيد و جنبش به پايان خود میرسد. اکنون جنبش مردم سوريه به پايان رسيده است. کشور به تلی از خاک بدل شده است. برای رژيم ديکتاتوری چون بشار اسد مهم نيست، که بيش از يک و نيم ميليون نفر آواره و بيش از ۷۰ هزار نفر کشته شدهاند. همچين برای آنها که حقانيت يک رژيم را تنها ويژگی "خط مقدم جبهه مبارزه با اسرائيل" بودن میشمارند، چندان مهم نيست که به موجب کدام وجه حقيقی ديگر بايد اين رژيم در بمباران شهرهای کشور خود، باقی بماند؟ اما وضعيت کنونی برای اپوزيسيون آزاد چه معنائی جز افزودن بر ويرانی و افزودن بر مدار خشونت و افزودن بر سرسپردگی، بدست میدهد؟ وضعيت کنونی سوريه گزارشی از فلاکت وابستگی اپوزيسيون را به نمايش میگذارد. البته تا آنجا که من حوادث سوريه را تعقيب میکنم اکثريت اپوزيسيون سوريه و مردمان آن، مردمانی و مبارزانی مستقل و آزاديخواه هستند و هرگز به فلاکت نمیرسند. گزارشگران مستقل کميسيون حقوق بشر بارها اعلام کردهاند که هر دو طرف دست به اقدامات جنايتکارانه زدهاند. آن بخش از اپوزسيون وابسته سوريه، در مدار بسته خشونت چارهای جز ارتکاب جنايت ندارد. جنبش سوريه از زمانی که خانه نشين شد، درهای خود را برروی جنايتکاران وابسته بازگشود. رژيم فاسد اسد، ماهيتاً جنايتکار است. آواره کردن ميليونها مردم ستمديده و کشتار و ويران کردن شهرها، هيچ توجيهی جز جنايت ندارد؟ هيچ حقانيتی پاک کننده چنين جنايتی نخواهد بود؟ حتی اگر فرض کنيم، بخشی اقلی از مردم سوريه و مخالفان با هدف براندازی، رژيم بر حقی را هدف قرار دادهاند، کدام حقيقت بالاتر از کنار رفتن از قدرتی است که بايد با ارتکاب جنايت و ويرانی حفظ شود؟ [email protected] منابع: Copyright: gooya.com 2016
|
||||||||