پنجشنبه 22 فروردین 1392   صفحه اول | درباره ما | گویا

گفت‌وگو نباشد، یا خشونت جای آن می‌آید یا فریبکاری، مصطفی ملکیان

مصطفی ملکیان
ما فقط با گفت‌وگو می‌توانیم از خشونت و فریبکاری رهایی پیدا کنیم. در جامعه هر مساله‌ای از سه راه رفع می‌شود، یکی گفت‌وگوست، یکی خشونت و دیگر فریبکاری. اگر در جامعه گفت‌وگو تعطیل شود دو رقیبی که جای آن را می‌گیرند، خشونت و فریبکاری هستند ... [ادامه مطلب]


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

توهّم بازگشت به اصلاحات، احمد فعال

احمد فعال
آيا حتی تصور کردنی است که به دليل ناکامی و انحراف دولت اصول‌گرای ناب از عهد خود، سياست‌گذاران اصلی نظام جمهوری ‌اسلامی، ديگرانی را از جمله اصلاح‌طلبان رانده شده را در گام سوم نقشه راه، با خود همراه يا شريک سازند؟ يا نه به عکس، ناکامی و انحراف دولت اصول‌گرای ناب در آنچه که در گام سوم نقشه راه تعهد کرده بود، موجب می‌شود تا سياست‌ها و برنامه‌های جدی‌تر و سرسختانه‌تری برای ايجاد و تحقق دولتی که شايسته و توانا به عبور از تنگنای تاريخی جمهوری ‌اسلامی انتخاب شود؟

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 


ويژه خبرنامه گويا

مقدمه: تفسير رويدادهای سياسی به دلخواه طبع و تمنيات انسان، سخن تازه‌ای نيست. کم يا بيش همه تفاسير متأثر از چنين وضعيتی هستند. عقل توجيه‌گر هماره با استدلال‌های آشکار و پنهان، در کار وارونه کردن واقعيت و تطبيق آن با طبع و تمنيات آدميان است. اما آنچه نگران کننده و تأثرانگيز است، اين است که عقل توجيه‌گر بی‌مهابا رشته استدلال را به طمع طبع بيارايد و با هيچ دليلی توهّم از تمنای وجود پاک نسازد. در عرصه سياست، دموکراسی و انتخابات هم آغاز توهّمات و هم پايان توهّمات است. توهّم پايان نيافته آغاز می‌شود. اين "دور" از ويژگی های طبع گردان قدرت است. قول آلن بديو در دشمن خواندن دموکراسی ناظر به همين "دور" در نظام‌های سرمايه‌داری است. زيرا به گفته او :«پذيرش مکانيزم دموکراتيک به عنوان چارچوبی مطلق، مانع تغييرات اساسی مناسبات سرمايه داری می‌شود». از‌گردش همين تمنا و از قضا از گردش ايام است که هربار کورسو‌‌يی (اندک روشنايی) از رخصت در رخسار قدرت پديدار می‌شود، طبع گردان بر توسن عقل توجيه‌گر طمع تازه می‌گسترد. اينک گردش سيال و طبع گردانِ عقل‌های توجيه‌گر را در کورسوی هر انتخاباتی می‌توان به تکرار مشاهده کرد: ابتدا با خط و نشان کشيدن شرط و شروط می‌گذارند، در گام بعد پا در تفاسير اين و آن سُست می‌کنند و گام سوم با پس نشستن از هر قيدی، رشته توهّم در عرصه سياست پهن می‌کنند. اکنون برای آنکه کلام خود را در توهّمات بی پايان اصلاح‌طلبان مستدل کنم، بحث خود را در دو بخش ادامه می‌دهم.

جريان‌‌شناسی گروه‌بندی‌های موجود
در اين مطالعه اشاره من تنها به جريان‌‌شناسی‌ای است که يا تابع نظم موجود هستند و يا در نظم موجود تعريف می‌شوند. جريان ملی مذهبی‌ها و اصلاح‌طلبان اپوزسيون و راديکال را هم در همين نظم مورد تحليل قرار می‌دهم. از اين نظر حداقل از بعد از خرداد ۱۳۷۶ و به ويژه بعد از جريان کوی دانشگاه و ماجراهای مربوط به عاليجناب سرخ‌پوش، اصول‌گرايان و اصلاح‌طلبان به سه دسته تقسيم می‌شوند:

الف : جريان‌‌شناسی اصول‌گرايی
۱- اصول‌گرايان سنتی. شامل: اکثريت مراجع و روحانيون عالی مقام در جامعه که در جامعه روحانيت مبارز، جامعه مدرسين حوزه علميه قم، مجلس شورای خبرگان، شورای نگهبان قانون اساسی و شامل بخش‌ها‌‌يی از گروه‌ها و شخصيت‌های مکلّا چون ‌هيئت مؤتلفه، هستند.

۲- اصول‌گرايان تکنوکرات. شامل: بخش‌هايی از حزب کارگزاران سازندگی به قيادت‌ هاشمی رفسنجانی و شخصيت‌های منفردی چون ناطق نوری و دکتر حسن روحانی و لاريجانی‌ها و محسن رضا‌‌يی و... را می‌توان از جمله اصول‌گرايان تکنوکرات نام برد.

۳- اصول‌گرايان افراطی. شامل: دولت آقای احمدی نژاد و بخش‌هايی از سپاه پاسداران، و گروه‌های تندرويی چون انصار. و اخيراً بخشی از اين اصول‌گرايان در گروهی با عنوان جبهه پايداری گرد هم جمع شده‌اند.

ب : جريان‌‌شناختی اصلاحات
۱- اصلاح‌طلبان سنتی. شامل : بخش‌ اقلی از مراجع و روحانيونی که در دهه ۶۰ در زمره روحانيون عالی مقام محسوب می‌شدند. مجمع روحانيون مبارز، مجمع مدرسين حوزه عليمه قم و بخش‌ها‌‌يی از سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی ايران.

۲- اصلاح‌طلبان‌ تکنوکرات. شامل: دولت خاتمی و بخش‌ها‌‌يی از سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی، حزب مشارکت اسلامی؛ حزب همبستگی، حزب اعتدال و توسعه و بخش‌ها‌‌يی از حزب کارگزاران سازندگی

۳- اصلاح‌طلبان راديکال : اين قسم از اصلاح‌طلبان از سال ۱۳۷۶ و عمدتاً از سال ۱۳۷۸ در عرصه نظم موجود جامعه ظهور پيدا کردند. در شرايط حاضر بخش‌هايی از اصلاح‌طلبان سنتی به اين گروه پيوستند. گروه‌هايی مانند، حزب مشارکت و بخش‌ها‌‌يی از سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی، بخش‌هايی از نيروهای ملی و مذهبی و شخصيت‌های سياسی فراوانی که اغلب در خارج از کشور زندگی می‌کنند.

در توضيح جريان‌‌شناختی فوق ممکن است خواننده‌ای بپرسد: چرا برای جريان اصول‌گرا‌‌يی صفت افراطی و برای اصلاح‌طلبی صفت راديکال برگزيده‌ام؟ اينجانب هيچکدام از دو صفت راديکال و افراطی را به معنای خوب يا بد، مثبت و يا منفی انتخاب نکرده‌ام. فرد يا گروهی افراطی ناميده می‌شود، که تقسيم‌بندی قاطعی در خصوص نيروهای خودی و غير خودی؛ دوست و دشمن انجام می‌دهد. افراطی‌ها در تقسيم‌بندی خود به کمتر از ستيز و رويارويی آشتی‌ناپذير با دشمنان خود قا‌‌يل نيستند. دشمنان آشتی‌ناپذير تنها در تسليم شدن می‌توانند از مدار رويارويی خارج شوند. اما هيچ گروه و شخصيتی از اصلاح‌طلبان چنين تقسيم‌بندی‌ای با غير هم‌انديشان ندارد. به عکس، نوعی استعداد آشتی‌پذيری و سازش در تمام جريان‌های اصلاحات وجود دارد. راديکال‌ها نيز از اين حيث راديکال ناميده شده‌اند، که هيچ دلبستگی فکری به بنيادهای نظام جمهوری اسلامی ندارند. اما راه حلی نيز جز مناقشات قانون برانگيز نمی‌‌شناسند. ميل به سازش و همکاری با نظم موجود در اغلب همين افراد و گروه‌های راديکال وجود دارد.

صرفنظر از دولت موقت و دولت مرحو م رجا‌‌يی، از چهار دولتی که بعد از انقلاب عمرهای طولانی داشتند، دو دولت موسوی و خاتمی ا‌‌ئتلافی از اصلاح‌طلبان سنتی و اصلاح‌طلبان تکنوکراتيک بودند. دولت‌ هاشمی رفسنجانی ائتلافی از اصول‌گرايان سنتی و اصول‌گرايان تکنوکراتيک بود. تنها دولت آقای احمدی نژاد بود که در ائتلاف اصول‌گرايان افراطی و اصول‌گرايان سنتی تشکيل شد. در ادامه بحث چنين ائتلافی را تحت عنوان اصول‌گرايی ناب ياد می‌کنم. بنابه اينکه طبيعت تکنوکراسی دامن زدن به اقتصاد بازار آزاد است (خواه اصول‌گرا و يا اصلاح‌طلب)، هر دولتی که با سازش و ائتلاف تکنوکرات‌ها تشکيل شود، تمايلی به حذف نيروهايی که در نظم موجود (توجه داشته باشيد که اشاره اينجانب تنها به نظم موجود است) ماهيت ديگرگونه دارند، ندارد. با اين توضيح، دولت‌ها‌‌يی که مرکب از اصول‌گرايان تکنوکراتيک و سنتی و يا مرکب از اصلاح‌طلبان تکنوکراتيک و سنتی تشکيل شدند، هرگز اقدام به حذف و يا مبارزه آشتی‌ناپذير با طرف‌های مقابل نکردند. اما از زمانی که دولت از دست تکنوکرات‌ها خارج شد، بنا به ماهيت آشتی‌ناپذيری افراط‌ گرا‌‌يی، جريان اصلاحات به ويژه اصلاح‌طلبان سنتی و تکنوکراتيک، تا حتی اصول‌گرايان تکنوکراتيک يکپارچه حذف شدند.

اکنون با اين توضيح روشن می‌شود که:
۱- چرا دولت هاشمی نه تنها اصلاح‌طلبان را حذف نکرد، بلکه دارای اين استعداد بود که بخش‌ها‌‌يی از اصلاح‌طلبان سنتی را نيز بکار بگيرد؟

۲- همچنان، چرا دولت خاتمی نه تنها اصول‌گرايان را حذف نکرد، بلکه دارای اين استعداد بود که بخش‌ها‌‌يی از اصول‌گرايان سنتی را نيز بکار بگيرد؟

۳- چرا به رغم حذف کامل اصلاحات از عرصه سياست موجود، باز پاره‌ای از اصلاح‌طلبان در عرصه فعاليت سياسی وجود و حضور دارند؟

تمام اين پاسخ‌ها به ماهيت تکنوکراسی باز می‌گردد. ايدئولوژی و خدای تکنوکراسی اقتصاد بازار است. در اين اقتصاد نمی‌توان و نبايد به قلع و قمع و حذف تمام عيار در نظم موجود پرداخت. حذف‌ها به گونه‌ای صورت می‌گيرد که شما خود به خود نتوانيد و توان وارد شدن در بازار اقتصاد آزاد را در خود نيابيد. از اين نظر، اين همه ژست و افاده دولت آقای هاشمی در استفاده از بخشی از اصلاح‌طلبان بی‌وجه است. همين استفاده را دولت خاتمی در استفاده از اصول‌گرايان سنتی بی‌نصيب نگذاشت. و اينکه چرا پاره‌ای از اصلاح‌طلبان باز در عرصه فعاليت‌های سياسی حضور و وجود دارند، از اين نظر روشن است. زيرا، خدای اقتصاد بازار و پيوندهای ارگانيک منافع در اقتصاد بازار، وجود و حضور اين بخش از اصلاح‌طلبان را ضروری می‌سازد. از اين نظر، هر دو طرفِ اصول‌گرا‌‌يی تکنوکرات و اصلاح‌طلبان تکنوکرات، دارای منافع و پيوندهای ارگانيک با يکديگر هستند. اصلاح نظام و اصلاح جامعه و مباحثی چون توسعه، از همان حرف‌های بی‌وجهی است که تنها به کار فريب خود و ديگری می‌آيد.

اکنون به روشنی می‌توان دريافت که چرا دولت احمدی نژاد که در آغاز پراهميت‌ترين و حياتی‌ترين دولت پس انقلاب محسوب می‌شد، بطوريکه وجود اين دولت به مثابه معجزه هزاره سوم تلقی می‌شد؟ و چرا در دوره دوم به يک جريان انحرافی مبدل شد؟ پاسخ به پرسش اولی را به ادامه اين بحث وامی‌گذارم و پاسخ دوم اينکه: انحراف دولت احمدی نژاد نه به حيث مسا‌‌يل شخصی، يا نفوذ جريان‌های انحرافی، بلکه به حيث ماهيت تکنوکراسی و ماهيت اجراست. اين ماهيت به ويژه در سيستم‌های بسته و ايدئولوژيک، که کوشش دارد فراتکنيکی خود را معرفی کند، روندی ناملايم، بحرانی، پرفراز و نشيب طی می‌کند. در همين فرآيند بود که آقای هاشمی رفسنجانی که در دهه اول انقلاب به عنوان يک رهبری تندرو معرفی می‌شد، و نزد مخاطبان خود با خطبه‌های عدالت اجتماعی محبوبيت پيدا کرده بود، به يکباره پس دو دوره کار اجرا‌‌يی و تکنيکی، به نماد اسلام سازشکار و اسلام رفاه‌زده و اشرافيت‌زده معرفی شد. واقعيت اين است که تکنيک هرگاه با اصول انديشه راهنمای آزادی و درک صحيحی از استقلال و کنشگری همراه نباشد، ديری نمی‌پايد که ويژگی‌های خود را رفته رفته در مجريان و مديران تکنيکی انتقال می‌دهد. ويژگی‌ها‌‌يی چون: تگناهای اداری و مالی، تگناهای اجرا‌‌يی، چالش با نظام انتظارات مديران تکنيکی و اداری در اجرای امتيازهای ارشديت، چالش و الزامات پاسخگويی در برابر صورت حساب سود و زيان شرکت‌های دولتی، هيمنه بورکراسی در اجرای قوانين و مقرارت و سلسله مراتب بوروکراتيک، ناسازگاری ساخت اداری و صنعتی با ارزش های سنتی، واکنش مديران و کارکنان دولت با هنجارهای رسمی، ماهيت نظام صنعتی و پيوند با خواستگاه فرهنگی و تاريخی خود، رابطه ماهوی فرهنگ و تکنيک و تبلور آن در اجرا و ... با اين ويژگی‌هاست که پيش‌بينی اين امر چندان دشوار نخواهد بود که: اگر همين دولت دهم در دولت يازدهم بازتوليد و ادامه پيدا کند، در اواخر دوره يازدهم سر از دولت سازندگی رفسنجانی، و در پايان دوره دوازدهم سر از دولت تکنيکی خاتمی، و در پايان دوره سيزدهم سرانجام به جا‌‌يی می‌رسد که سراسر نظام سياسی و اقتصادی، نه از تاک نشانی ماند و نه از تاک نشان. اين دوره‌بندی از لحاظ سير تکنيکی و تاريخی حتمی است، اما از لحاظ سير زمانی حتمی نيست. بنا به ضرورت‌ها و تغييراتی که در مناسبات اجتماعی در داخل کشور و در مناسبات سياسی و اجتماعی در سطح جهانی صورت می گيرد، اين فاصله زمانی محتملاً بسيار بسيار کوتاه‌تر خواهد شد.

راه طی شده
بنا بر آنچه که در بخش قبل شرح دادم، تشکيل دولت نهم و دهم مهمترين اتفاق و بر وفق‌ترين انتخابات در تاريخ جمهوری ‌اسلامی ايران بود. اين اتفاق مهم تا آن اندازه پراهميت بود که بعدها به مثابه بخشی از مهترين گذرگاه‌ سياست‌های راهبردی و استرتژيک نظام جمهوری ‌اسلامی تفسير شد. تا آن اندازه که وقتی ر‌‌ييس دولت بطور جسورانه و در يک تهاجم سرسختانه تاريخ ۲۴ سال دولت‌های پيشين را از آغاز انقلاب (بدون کمترين ملاحظه اين واقعيت که حداقل ۱۶ سال آن مورد تصديق سرسختانه رهبری دو نظام قرار داشت)، يکسره منحرف تفسير می‌کرد، نه تنها با مخالفت و واکنش مواجه نشد، بلکه اصلی‌ترين ارگان‌ها و شخصيت‌های نظام، سخن او را معجزه دهه سوم انقلاب تفسير کردند. سخن او در بيان انحراف دولت‌های پيشين، گو‌‌يی زنگ هشداری بود که صدای آن برق از چشمان استراتژيست‌های نظم موجود ربود. تا آن اندازه که وقتی چشمان خود را به پسارو فکندند، به توانی دست يافتند تا مسير پيشارو را تا بی نهايت‌ها ببينند. از آن ايام کوشش‌ها معطوف به اين واقعيت بس مهم سياسی شد که : چگونه و با چه تمهيداتی نقشه راهی تدارک ديده شود که راه بی‌بازگشت به انحراف را نشان دهد؟ در همين راستا يک معاونت فرهنگی فرايندی در مرکز سياست‌های نظام جمهوری ‌اسلامی تشکيل شد. در اين معاونت يک شورای راهبردی برای تدوين الگوی پيشرفت ‌اسلامی و ايرانی تشکيل شد. در تاريخ ۱۰/۹/۱۳۸۹ اولين نشست شورای راهبردی سياست‌های فرآيندی در حضور مقام رهبری انجام گرفت. سخنان رهبری در اين نشست، گزارشی از اهميت آن بدست می‌دهد. به اين عبارات توجه کنيد: «اين اولين نشست از نوع خود در جمهوری ‌اسلامی است. ما نشست‌های زيادی داشته‌ايم، چه آن نشست‌ها‌‌يی که خود بنده با مجموعه‌های مختلف داشته‌ام و چه آنچه که اطلاع دارم اتفاق افتاده است. بنابراين ما تا کنون نشستی از اين نوع نداشته‌ايم». «ما اگر امروز اين کار را شروع نکنيم و دنبال نکنيم مطمئناً عقب خواهيم ماند و ضرر خواهيم کرد». «برای اداره کشور در ده سال آينده بايد جاده گذاری کنيم، ريل گذاری کنيم. اين جلسه و جلسات مشابه به اين ريل گذاری و جاده‌سازی منتهی خواهد شد».

آنچه که به عنوان الگوی ‌اسلامی و ايرانی پيشرفت در شورای راهبردی و سياست‌گذاری، تدوين می‌شود، به مثابه يک سند بالادستی تفسير می‌شود. در سندی که با عنوان "نقشه راه پيشنهادی برای دستيابی به الگوی ‌اسلامی و ايرانی پيشرفت" تدوين شد، درباره اين سند چنين اظهار شده است: «اين الگو يک سند بالادستی خواهد بود نسبت به همه اسناد برنامه‌ای کشور و چشم‌انداز کشور و سياست‌گذاری‌های کشور. يعنی حتی چشم‌اندازهای بيست ساله و ده ساله که در آينده تدوين خواهد شد بايد بر اساس اين الگو تدوين شود. سياست‌گذاری‌ها‌‌يی که خواهد شد، سياست‌های کلان کشور بايد از اين الگو پيروی کند و در اين الگو بپيچد». بدين‌ترتيب، وظيفه سياست‌گذاری‌های کلان و راهبردی کشور، ديگر با مجمعی بنام مجمع تشخيص مصلحت نظام نيست. اين مجمع خود در ذيل شورای راهبردی الگوی پيشرفت قرار می‌گيرد.

در اين سند نقشه راه به پنج مرحله تا دستيابی به هدف نها‌‌يی تقسيم می‌شود. در اينجا توجه خواننده محترم را به مصاحبه‌ای جلب می‌کنم که نشريه ۹ دی با حجت الاسلام دکتر علی کشوری مدير شورای راهبردی الگوی ‌اسلامی – ايرانی پيشرفت، انجام داده است. به نظر من اين مصاحبه يکی از پر اهميت‌ترين و حياتی‌ترين مصاحبه‌ها در تاريخ جمهوری ‌اسلامی است. مصاحبه شونده‌ای که علی کشوری است، از قول اين شورا معتقد است، ارا‌‌يه الگوی توسعه پيشرفت در درون خود نقد الگوی توسعه غربی را همراه دارد. الگوی توسعه غربی از شاخص‌ها‌‌يی تبعيت می‌کند که الگوی پيشرفت ‌اسلامی ايرانی نمی‌تواند از آنها تبعيت کند. مثلا در گزارش بانک جهانی در سال ۲۰۱۲ از هزار شاخص کمّی در شش بخش ياد می‌کند. مثلا در بخش فرهنگی استفاده از اينترنت يکی از شاخص‌های توسعه محسوب می‌شود. بنا به اظهار نظر مصاحيه شونده، ما نه تنها نمی‌توانيم از اين شاخص‌ها تبعيت کنيم، بلکه بايد يک پکج (بسته) ديگر با شاخص‌های ديگر ارا‌‌يه دهيم. به همين دليل نمی‌توانيم از خود مفهوم توسعه استفاده کنيم. اين است که واژه پيشرفت جايگزين مفهوم توسعه می‌شود.

در تبيين الگوی پيشرفت ‌اسلامی/ ايرانی بايد در جستجوی يک ايده محوری باشيم. ايده محوری چيزی است که تحت تاثير زمان و مکان قرار نمی‌گيرد، بلکه همه چيز و همه شاخص‌ها را تحت تاًثير خود قرار می‌دهد. ايده محوری هم مبنای حرکت را نشان می‌دهد و هم انتهای حرکت و هم آنکه راهنمای ما در مسير حرکت است. اگر درست فهميده باشم، ايده محوری همان انديشه راهنمای حرکت است. در ادامه، مصاحبه کننده از هويت ‌اسلامی به عنوان ايده محوری ياد می‌کند :«پس بنابراين اگر ما به دنبال تبيين جهت حرکت نظام جمهوری ‌اسلامی هستيم نيازمنديم مبنای حرکت و حيطه محوری حرکتی که شکل گرفته را تبيين کنيم. در نقشه راه توليد الگوی پيشرفت ‌اسلامی، استنباط از ادبيات انقلاب اين است که مبنای حرکت جمهوری ‌اسلامی تحقق شاخصه‌های هويت ‌اسلامی بوده است. يعنی از اولی که انقلاب شروع شده است انگيزه انقلابيون اين بوده که اقامه اسلام بکنند و شاخصه‌های هويت ‌اسلامی را محقق کنند». هويت ‌اسلامی نه تنها نقطه شروع، بلکه تمام مسير را تا هدف نشان می‌دهد. هويت ‌اسلامی بستر رويش شاخص‌های پيشرفت و بستر رويش مراحلی است که نقشه راه و سياست‌های راهبردی محقق می‌شوند. هويت ‌اسلامی فضای فرهنگی است، ايده محوری است، هم سرچشمه است وهم آرمان و هدف. بدين‌ترتيب مصاحبه کننده روشن می‌کند که اسلام او و ‌اسلامی که هم‌انديشان او در شورای راهبردی به سياست‌گذاری و تبيين نقشه راه مشغول هستند، اسلام هويتمدار است. اسلام هويت، اسلام تاريخی است. ‌اسلامی است که تحت تأثير آداب و عادات و سنن اجتماعی شکل گرفته است. ‌اسلامی که حاصل جمع سنت‌های دينی و اعتقادی جامعه امروز ماست. اگر جامعه ‌اسلامی از هويت ‌اسلامی فاصله دارد، بدان روست که به موجب تهاجم فرهنگ بيگانه، لباس غير به تن پوشيده و از خود فاصله گرفته است.

بدين‌ترتيب نقشه راه در پنج مرحله تدوين می‌شود. مرحله نخست، شروع انقلاب ‌اسلامی است. در واقع انقلاب ‌اسلامی آغاز سرچشمه گرفتن هويت ‌اسلامی است. اين هويت هر چند فرآورده اسلام تاريخی است، اما انقلاب با گسستن خويش از غير و غلبه پيدا کردن بر غير، رگ و ريشه هويت ‌اسلامی را از پس گرد و غبارهای تاريخی خود جستجو و در جامعه به عنوان سرچشمه متحقق می‌کند. مرحله دوم نظام‌سازی است. تأسيس نظام جمهوری ‌اسلامی و تدوين قانون اساسی، در کمتر از يکسال، نقشه راه را در دو مرحله خود متحقق کرد. اما از آن زمان تا کنون مسير هويت ‌اسلامی تا پيمودن مراحل خود و دستيابی به اهداف، در پيچ و تاب‌های نظام بورکراسی و تکنوکراسی زمين‌گير و توان رفتن به مراحل بعدی از او سلب شده است. مرحله سوم تا پنجم به اين ترتيب است، دولت‌سازی، جامعه‌سازی و امت‌سازی، يا به عبارتی تمدن‌سازی. مرحله اول و دوم در همان يکسال نخست متحقق شدند، اما عبور از مراحل ديگر منوط به عبور از مرحله دولت‌سازی است. در واقع پس از انقلاب و تشکيل نظام جمهوری ‌اسلامی، مرحله دولت‌سازی به صعب‌ترين و عبورناپذيرترين پيچ نقشه راه تبديل شده است. بدون دولت‌سازی انگار هيچ اتفاقی نيافتاده است. زيرا برای عبور از مرحله جامعه‌سازی و بسط هويت اسلامی و دينی در پهنه زندگی اجتماعی، بايد از پيچ و خم‌ها و تگناهای نظام بورکراسی و تکنوکراسی گذشت. زيرا نظام ‌اسلامی هر قدر در قوای مقننه شروع به قانون‌گذاری و در قوه قضا‌‌ييه مبادرت به جاری کردن احکام شرعی نمايد، اما اين تنها برنامه‌ريزی و ساختارسازی اجتماعی و اقتصادی است که هويت دينی را به پهنه زندگی و اجرا‌‌يی کشور وارد می‌کند. کار دولت يا قوه مجريه برنامه‌ريزی و ساختارسازی است. ساختار توسعه‌گرا با هويت ‌اسلامی همخوانی ندارد. قوای ديگر هر اندازه خوب عمل کنند، وقتی در ساختارهای اداری و برنامه‌ريزی کشور نقشی نداشته باشند، هويت ‌اسلامی و جامعه‌‌سازی تحقق پيدا نمی‌کند. نقشه راه اگر در دست دولتی قرار گيرد که با الگوی پيشرفت سازگار نباشد، همه چيز را نقش بر آب می‌کند. «اين به خاطر اين است که شما توان برنامه‌ريزی برای شاخص‌های هويت ‌اسلامی را در ساختار نظام ايجاد نکرديد و مادامی که اين توان را ايجاد نکنيد شما به گام چهارم انقلاب که همان جامعه ‌اسلامی است منتقل نمی‌شويد، يعنی در واقع مرحله بعد از مرحله دولت ‌اسلامی، جامعه ‌اسلامی است؛ آن مرحله موقعی است که ساختارهای شما توانمند شدند در برنامه‌ريزی برای مبنای جمهوری ‌اسلامی. لذا به نسبتی که توانايی ايجاد شده شاخص‌های هويت ‌اسلامی محقق شده، به همان مقدار جامعه‌تان ‌اسلامی شده و انتقال مرحله ايجاد کرديد. گام بعدی اين است که مبنای حرکت جمهوری ‌اسلامی حالا محقق شده، درخشندگی اين تحقق و اين برنامه‌ريزی چشم ديگر ملت‌ها را جذب کند و شما وارد مرحله تمدن ‌اسلامی و مرحله امت ‌اسلامی می‌شويد. پس بنابراين هر پنج مرحله نسبتی دارند با مبنای جمهوری ‌اسلامی و شما از گرفتن اختيارات شروع می‌کنيد به معرفی مبنای حرکت جمهوری ‌اسلامی به بقيه ملت‌ها و مستضعفين عالم و حرکت قبل از ظهور ، مراحل را ختم می‌کنيد».

اکنون با توصيفی که از سياست‌های راهبردی در مرکز قدرت جمهوری ‌اسلامی گذشت، می‌توانيم تصور کنيم که اولاً تصور سياست‌گذاران در باره دولت احمدی نژاد چگونه بوده است؟ و دوماً تسلط و بسط جريان انحرافی در همين دولت چه آثار زيانبار و مهلکی به برنامه‌های راهبردی جمهوری ‌اسلامی وارد کرد؟ ظهور دولت احمدی نژاد پس از ۲۴ سال نقطه آغاز ورود جمهوری ‌اسلامی به مرحله سوم برنامه‌های راهبردی تفسير شد. ر‌‌ييس جمهور پرآوازه و پر انرژی و هوشمند، نه تنها برای ايران، بلکه برای جهانيان برنامه سراسری در سر می‌پروراند. اين دولت برنامه پنج ساله و بيست ساله را، برنامه‌ها‌‌يی کُند و ناکارآمد می‌شمرد. برنامه‌ها‌‌يی که دست و پای دولت را در اهداف جهانی می‌بست. زيرا سرعت ماشينی که تحت هدايت دولت به حرکت در آمده بود، می‌توانست در مدتی بس کوتاه‌تر اين مسير را طی کند. اين دولت تنها دولتی بود که موفق شد با انرژی محرکه عدالت، جمهوری ‌اسلامی را از سخت‌ترين پيچ تاريخی خود عبور دهد. معجزه خواندن اين دولت از همين رو بود. از اين رو که تمام دولت‌های پيشين ناتوان از عبور از پيچ تاريخی بودند. دولت‌های پيشين برآمده از ضرورت‌های تکنوکراسی بودند. ماشينی که تحت هدايت اين دولت‌ها بود، نه می‌توانست حامل بار جمهوری ‌اسلامی باشد، و نه درک درستی از گذرگاه‌هايی داشت که جمهوری ‌اسلامی در بزنگاه تاريخی بايد از آن عبور می‌کرد. دولت‌های پيشين چون نمی‌توانستند، مسير را عوض می‌کردند. ليکن دولت احمدی نژاد نه تنها توانست، بلکه چنين وانمود می‌کرد که چرخ‌های ماشين او تيزتر و چابک‌تر از سياست‌گذاران است. معجزه ناميدن اين دولت به همين سبب بود. اما ديری نگذشت که چابکی دولت کار دست خود و سياست‌گذاران گذاشت. آنقدر تند و تيز گذشت که هدف را هم پشت سر گذاشت. در روانشناختی ميل گفته می‌شود، آنقدر نبايد تند رفت که هدف از شما جا بماند. دولت با پشت سر گذاشتن هدف، راه را بيراهه رفت، تا آنجا که او را منحرف ناميدند. اکنون می‌توانيد دريابيد که سياست‌گذاران تا چه اندازه به اين دولت دلخوش بستند و تا چه اندازه وقتی از راه بيراه شد، ناخوشی در کام فروبستند. ناخوشی‌ای که دولت دهم به کام سياست‌گذاران فروريخت، چند چندان زهرآگين‌تر از دولت‌های پيشين بود. زيرا آن دولت‌ها آرزوهای سياست‌گذاران را نقش بر آب نکردند، ولی اين دولت آرزوهای ‌سياست‌گذاران را هدف قرار داد. دولت‌های پيشين هدف را نشناختند، دولت نهم هدف را مال خود کرد و در دور بعد، آن را با تيزپا‌‌يی پشت سر وانهاد. اکنون هدف پشت سر قرار دارد و ‌سياست‌گذاران بجای نگاه کردن و چشم دوختن در پيشارو بايد به پشت سر بازگردند. بايد بازگردند به همان پيچ تاريخی و کار را از نو آغاز کنند.

اکنون با توجه به واقعيت‌ها‌‌يی که برشمردم از جمله مسئله دولتمداریِ جريان اصول‌گرايی ناب (که علی الاصول شامل ا‌‌ئتلاف اصول‌گرايی سنتی با اصول‌گرايی افراطی است)، از جمله موضوع سياست‌های راهبردی و وجود نقشه راه، از جمله مسئله دولت‌سازی و ساختارسازی به منظور عبور به مرحله جامعه‌سازی تا حصول تمدن ‌اسلامی، اين پرسش وجود دارد که آيا حتی تصور کردنی است که به دليل ناکامی و انحراف دولت اصول‌گرای ناب از عهد خود، سياست‌گذاران اصلی نظام جمهوری ‌اسلامی، ديگرانی را از جمله اصلاح‌طلبان رانده شده را در گام سوم نقشه راه، با خود همراه يا شريک سازند؟ يا نه به عکس، ناکامی و انحراف دولت اصول‌گرای ناب در آنچه که در گام سوم نقشه راه تعهد کرده بود، موجب می‌شود تا سياست‌ها و برنامه‌های جدی‌تر و سرسختانه‌تری برای ايجاد و تحقق دولتی که شايسته و توانا به عبور از تگنای تاريخی جمهوری ‌اسلامی انتخاب شود؟ از نظر نويسنده‌ای که اين سطور را می‌نگارد، هيچ قرينه‌ای خواه در داخل و خواه در خارج وجود ندارد که نظام جمهوری ‌اسلامی، بخواهد طومار نقشه خود را در صندوقچه سياست بپيچاند. انحراف و نااميدی از دولت، پايان کار دولت‌سازی نبود، آغاز کار است. بازگشت به دوران پيش از دولت‌سازی، و پيچاندن طومار نقشه راه و چشم‌‌پوشی از روند تاريخی تمدن‌سازی، اميالی است که تنها از ذهن متوهّم و عقل توجيه‌گر کسانی می‌گذرد، که اعتياد به قدرت امان از عقل آزاد آنها‌ گرفته است. هيچ راهی برای بازگشت به گذشته حتی تصور کردنی نيست. خاصه آنکه پيامدهای اصلاحات در يک دوران خاص، در دولتی که خود شايد تمايلی و انتظاری نسبت به چنين پيامدها‌‌يی نداشت، اين بود که بازگشودن نسبی جامعه در سبک و سياق زندگی، در حقوق مدنی، در اقتصاد و در سازوکارهای اداری کشور، سرنوشت کشور را به جا‌‌يی می‌رساند که از کنترل خارج می‌شود. به غير از الزاماتی که مربوط به جريان دولت‌سازی است، جريان اصول‌گرا‌‌يی تا اين اندازه هوشمندی دارد که اگر راه عبور از دشوار‌ترين پيچ تاريخی خود را نمی‌شناسد، بيراهه خود را بشناسد.


ارسال به بالاترین | ارسال به فیس بوک | نسخه قابل چاپ | بازگشت به بالای صفحه | بازگشت به صفحه اول 
Copyright: gooya.com 2016