یکشنبه 29 اردیبهشت 1392   صفحه اول | درباره ما | گویا

گفت‌وگو نباشد، یا خشونت جای آن می‌آید یا فریبکاری، مصطفی ملکیان

مصطفی ملکیان
ما فقط با گفت‌وگو می‌توانیم از خشونت و فریبکاری رهایی پیدا کنیم. در جامعه هر مساله‌ای از سه راه رفع می‌شود، یکی گفت‌وگوست، یکی خشونت و دیگر فریبکاری. اگر در جامعه گفت‌وگو تعطیل شود دو رقیبی که جای آن را می‌گیرند، خشونت و فریبکاری هستند ... [ادامه مطلب]


خواندنی ها و دیدنی ها
بخوانید!
پرخواننده ترین ها

مفهوم بود...؟، پرویز فغفوری

پرويز فغفوری
به محض اين كه طرفش گوشي رو برداشت، شروع كرد «ببين، بحثمون نيمه‌كاره موند اما واقعاً احمقي اگه بخواي توي انتخابات به رفسنجاني رأي ندي. مگه نديدي كشور توي دوره‌ي اون چقدر پيشرفت كرد...» كه يهو بغل‌دستيش بهش توپيد «آقا يعني چي؟ چرا مردم رو آنتريك مي‌كني؟ مگه دخترا و پسراش كم خوردن و بردن كه بازم مي‌خواي بهش رأي بدي؟ حالا خودت به جهنم، واسه چي ديگرون رو تحريك مي‌كني كه برن بهش رأي بدن...؟».

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 


دومي به محض اين كه نشست، شروع كرد:

بنويس از كليه‌‌ي ديوونه‌هاي عزيز تقاضا مي‌كنم لطف كنن و حداقل تا بعد از انتخابات، سنگي توي هيچ‌يك از چاه‌هاي سر راهشون نندازن،‌ چون در حال حاضر و سرِ جمع، توي كل ايران حتي صدنفر عاقل هم نداريم كه بتونن تشريف ببرن ته ِ چاه و اون سنگ رو دربيارن. مفهوم شد؟

اولي گفت: اين «مفهوم شد»ش رو هم بنويسم يا ...؟

دومي گفتش: خره، با تو بودم. مفهوم بود برات؟

اولي گفت: آره، آره. صددرصد. حالا از كجا اين آمار رو گير آوردي؟ مگه مي‌شه بين 75 ميليون،‌ حتي صد نفر عاقل هم نشه پيدا كرد؟ جون من راستشو بگو ببينم قضيه چيه؟ بازم دلت از دست يكي ديگه پره كه خشك و تر رو با هم سوزوندي؟

دومي يه نگاه عاقل اندر سفيه به اولي كرد و گفت: چي چي داري واسه خودت بلغور مي‌كني؟

اولي گفتم: حدسياتم رو...! حالا جدي، قضيه از چه قراره؟

دومي گفت: هيچي بابا. ديشب توي مترو ديوونه شدم از دست اين مردم. قربونشون برم همه‌شون هم از دم، مدعي هستن كه سياستمدارن و عقل كل. ضمن اين كه بدون استثنا سعي مي‌كنن حرفاشون رو به هر ضرب و زوري، حتي كتك هم كه شده بتپونن توي كله‌ي طرف مقابلشون.

اولي گفت: همين جا نگهش دار كه دوتا چايي بريزم بيارم بقيه‌شو تعريف كني. اين‌جور كه بوش مياد، شب جالبي توي مترو داشتي.

دومي يه سيگار آتيش زد و گفت: فقط سريع بيا.

چايي كه اومد وسط، دومي برخلاف عادتش با پولكي ليمويي خورد. اولي با تعجب نگاش كرد، اما چيزي نگفت كه ببينه حرفاي دومي، آخرش به كجا مي‌كشه.

دومي گفت: ديشب، آخراي وقت داشتيم برمي‌گشتيم خونه. قرار شد با دوتا از همكارام سوار مترو بشيم كه آخر شب، خلوت‌تره. ايستگاه عباس‌آباد سوار شديم، صندلي خالي هم گيرمون اومد و نشستيم. همچين كه رسيديم ايستگاه مفتح، چند نفر ديگه هم سوار شدن. يكي‌شون تا نشست توي مترو، يه نگاه به دور و برش كرد، يه ژست روشنفكرانه گرفت، موبايلش رو درآورد و شروع كرد به گشتن دنبال يه شماره و بعدش هم شماره‌گيري.

به محض اين كه طرفش گوشي رو برداشت، شروع كرد «ببين، بحثمون نيمه‌كاره موند اما واقعاً احمقي اگه بخواي توي انتخابات به رفسنجاني رأي ندي. مگه نديدي كشور توي دوره‌ي اون چقدر پيشرفت كرد...» كه يهو بغل‌دستيش بهش توپيد «آقا يعني چي؟ چرا مردم رو آنتريك مي‌كني؟ مگه دخترا و پسراش كم خوردن و بردن كه بازم مي‌خواي بهش رأي بدي؟ حالا خودت به جهنم، واسه چي ديگرون رو تحريك مي‌كني كه برن بهش رأي بدن...؟».

اذيتت نكنم، يكي از اون طرف بلند شد و هرچي از دهنش دراومد بار قاليباف كرد، اون يكي تا تونست از خجالت محسن رضايي دراومد، يه زنه كه رحيم‌مشايي رو تا عرش اعلي برد بالا و همچين كوبوندش به فرش کربلای معلی كه نگو و نپرس. چندتايي هم واسه سعيد جليلي دست گرفته بودن. يه پيرمرده هم تا موقع پياده شدنش، پنبه‌ي ولايتي رو حلاجي كرد بدجور!

مونده بودم اين وسط چرا يكي، دوتاي ديگه خاتمي رو شستن و چلوندن و پهن كردن. مگه اونم كانديدا شده؟

اولي گفت: راستش خبر ندارم. يعني اصلاً خبراي مربوط به انتخابات رو دنبال نمي‌كنم كه بخوام باخبر باشم از اين مسائل. حوصله‌اش نيست.

دومي گفت: خلاصه بساطي داشتيم آخر شبي. ضمن اين كه مايه‌ي شرمندگي من پيش رفيقام كه بهشون گفته بودم مترو، اين وقت شب، خلوت‌تر از بقيه‌ ساعتاي روز هست هم شدن.

بعدش يه لحظه مكث كرد، یه نيشخند ریز زد و گفت: وايسا بينم، مگه مي‌شه تويي كه سرِت واسه همچين چيزايي درد مي‌كنه، الان بگي حوصله‌ي دنبال كردن اين خبرا رو نداري؟

اولي گفت: آره. خوبم مي‌شه. همونايي كه سال 76 زمين رو به آسمون دوخته بودن كه رفسنجاني ال و بل و خودش و خونواده‌اش خاك تموم ايران رو به توبره كشيدن، از رفتن رفسنجاني و اومدن خاتمي همچين كيفور شدن كه به خاتمي لقب «مردي با عباي شكلاتي» و .... داده بودن. همه رو ديدي و ديدم. بوديم و ديديم.

همونا، هشت سال بعدش، همچين خاتمي رو از «شكلاتي» به «قهوه‌اي» تبديل كردن و از رفتن اون و اومدن احمدي‌نژاد و باور ِ اين كه قراره پول نفت بياد سر سفره‌ي مردم و سهام عدالت و مسائلي كه پشت سر رفسنجاني گفت و ملّت هم شنيدن و جيگرشون حال اومد كه «بالاخره يكي حرف دل مردم رو زد» و ... شنگول بودن كه بازم بودي و ديديم.

اما حالا، دوباره يه درصد خيلي زيادي از همون مردم ِ محترم، دوباره برگشتن سر ِ خونه‌ي اول و دوباره مي‌خوان رفسنجاني‌اي بياد سر كار كه دوره‌ي هشت ساله‌ي رياست جمهوريش هنوز حداقل از يادِ من و تو نرفته. به احتمال خيلي قوي، هشت سال بعد هم دوباره مي‌رن سراغ خاتمي و هشت سال بعد از خاتمي هم دوباره مي‌رن سراغ احمدي‌نژاد يا يكي مثل اون. تمام دوباره‌ها، دوباره و چندباره دارن تكرار مي‌شن. البته... وجود يه دست‌انداز به نام شوراي نگهبان رو نبايد فراموش كرد الان توي هچل عجيب و غريب ِ تأييد صلاحيت يا رد صلاحيت رفسنجاني و مشايي گير كرده. اما كلاً، انگار اصلاً قرار نيست دست از تكرار اشتباهاتمون برداريم.

ولي در كل، مهم اينه كه ما همينيم. حافظه‌ي تاريخي درست و درموني نداريم كه بتونيم با رجوع گذشته‌ي نه چندان دور، يه تصميم درست و حسابي بگيريم. تا دلت هم بخواد پتانسيل داريم براي جوگير شدن و هيجاني عمل كردن.

اولي يه نفس تازه كرد و ادامه داد: جونم دراومد به اونايي كه دور و برم هستن بفهمونم اگه منطقي نگاه كنيم، مي‌بينيم كه دو تا خط موازي، هيچ‌وقت همديگه رو قطع نمي‌كنن. گلودرد گرفتم از بس گفتم مشكل جاي ديگه‌اس نه توي عوض كردن شهرام و بهرام، اما مگه به خرج كسي رفت؟ مگه توي كـَت ِ‌ كسي مي‌ره؟ ضرر حرفام رو دادم، جريمه‌ هم شدم ولي دريغ از يه تكون توي آدماي دور و برم.

كلاً نظر من يكي كه اينه، يعني به اين نتيجه رسيدم كه حقمون همينه. البته تا همين‌جاش هم خيلي آقامنشانه داريم زندگي مي‌كنيم وگرنه اگه اوني كه حق واقعي‌مون بود، سرمون مي‌اومد... واويلا.

حالا خودت بگو جزو کدوم دسته حسابت کنم؟ ديوونه‌ها یا عقلایی که طبق ادعای خودت، تعدادشون زیر صدتاس؟

ولمون كن آقا. بي‌خيال شو عزيز من. تو ديگه چرا؟ بكش بيرون خودتو از اين معركه.

دومي فهميد كه اوقات اولي تلخه، يعني «واقعي» شده بود. بعد از مدت‌ها، خودش بود و تحمل كردنش توي اين شرايط، كار هر كسي نبود. سخت بود.

ساكت شد و سرشو انداخت پايين. براي چند لحظه سرش رو به اطراف تكون داد (شايد به علامت تأسف). يه سيگار آتيش كرد و به اولي گفت: چايي بیارم برات؟


ارسال به بالاترین | ارسال به فیس بوک | نسخه قابل چاپ | بازگشت به بالای صفحه | بازگشت به صفحه اول 
Copyright: gooya.com 2016