گفتوگو نباشد، یا خشونت جای آن میآید یا فریبکاری، مصطفی ملکیان![]()
بخوانید!
9 بهمن » جزییات بیشتری از جلسه شورایعالی امنیت ملی برای بررسی دلایل درگذشت آیتالله هاشمی
9 بهمن » چه کسی دستور پلمپ دفاتر مشاوران آیتالله هاشمی رفسنجانی را صادر کرد؟
پرخواننده ترین ها
» دلیل کینه جویی های رهبری نسبت به خاتمی چیست؟
» 'دارندگان گرین کارت هم مشمول ممنوعیت سفر به آمریکا میشوند' » فرهادی بزودی تصمیماش را برای حضور در مراسم اسکار اعلام میکند » گیتار و آواز گلشیفته فراهانی همراه با رقص بهروز وثوقی » چگونگی انفجار ساختمان پلاسکو را بهتر بشناسیم » گزارشهایی از "دیپورت" مسافران ایرانی در فرودگاههای آمریکا پس از دستور ترامپ » مشاور رفسنجانی: عکس هاشمی را دستکاری کردهاند » تصویری: مانکن های پلاسکو! » تصویری: سرمای 35 درجه زیر صفر در مسکو! به ياد و خاطره حسين نواب در دقايق آخر حيات، عذرا حسينی![]() مبارزی در بند در سال ۶۰ بعد از کودتا بر عليه بنی صدر که هم سلول آقای حسين نواب در زندان اوين، بند يک در اتاق شماره ۳ بوده است خاطراتی را از آن زنده ياد حماسه آفرين در آخرين لحظات حياتش به رشته تحرير در آورده است. با اينکه از منابع ديگر، از چند زندانی آشنا و در آن زمان در بند نيز راجع به شهامت و رشادت آن جوانمرد تاريخ در آخرين لحظات حياتش شنيده بودم، اما دقيق روشنم نبود که او در زندان چه گفته است و چه کرده است؟ من خود حسين نواب را از طريق مقالاتش که در روزنامه انقلاب اسلامی می نوشت می شناختم و با او کم و بيش آشنا بودم. مقالاتی چند را از او خوانده بودم و بياد دارم پس از خواندن يکی از مقالات او که هميشه با يکی دو بيت از اشعار حافظ شروع می شد، آنچنان شيفته رسائی قلم و بيان روشن و محتويات پر بار و متهورانه و بی باکانه آن شدم و تحت تاثير قرار گرفتم که آتشی از خوشحالی در دلم شعله ور گشت و فوری شماره تلفن روزنامه را گرفتم تا با او صحبت کنم و ستايش و خوشحالی خودم از شيوائی قلم و محتوای پر بار مقاله اش را به اطلاعش برسانم و بعنوان يک شهروند نگران اوضاع آشفته و پر تنش کشور، جرات او را در بيان حقايق و طرح مسائل که بر پايه واقعيات و نه تهمت و دشمنی و جنگ قدرت مطرح کرده بود بستايم و بگويم که جانا سخن از زبان ما می گويی و برايش آرزوی موفقيت و پيروزی نمايم. در مخفی گاه که بودم، نيز پيامی از آن دوست عزيز و متعهد دريافت کردم. اطمينان داده بود که تا آخرين لحظه حيات، تا جان در بدن دارد، به بنی صدر وفادار خواهد ماند و کنارش خواهد ايستاد. با دريافت پيامش جز روان شدن اشک از چشمانم از خوشحالی که در سختی، يکه و تنها نيستم و دوستان و وفادارانمان در کنارمان هستند، آرامشی در دل و روح خود احساس کردم و شفاها از طريق شخص پيام آور، از آن دوست متعهد و با وفا تشکر نمودم. تنها جرم حسين آن بود که با قلم رسا و شيوای خود، مسائل گريبانگير جامعه ايران را در روزنامه انقلاب اسلامی مطرح می کرد، مشکلات را باز و شفاف می کرد. راه حل ها را پيش روی همگان می نهاد، دست های پنهانی را که به تخريب و زدو بند مشغول بودند، آشکار و هويت صاحبان آن دستها را افشا می کرد. به همين خاطر نيز جان شيرينش را گرفتند. به قول حافظ: گفت: آن يار کز او گشت سر دار بلند جرمش اين بود که اسرار هويدا می کرد
قلم حسين در خدمت اربابان قدرت نبود. قلمش توجيه گر سياست های فلج کننده و ناکارآمد نبود. قلمش در خدمت ويرانگران وطن، خود فروختگان، غارتگران و انحصار گران و خوش خدمتان به بيگانگان نبود و از همين نوع قلم بود که ترس و لرزه بر پيکره رژيم استبدادی جمهوری اسلامی، و وحشت بر دل خمينی افتاد و او را به واکنش واداشت تا در يکی از سخنرانی هايش با عصبانيت و تندی و پرخاشگرانه بگويد " بايد اين قلم ها را شکست ". حسين، قربانی زيبائی، پر باری، حقيقت يابی و بی پروائی و آزادگی قلم خود شد. او همچنين آزرده و دل شکسته از دورشدن مردم از صحنه مبارزه بود و از به تماشا نشستنشان و به نظارهبسنده کردنشان تاسف می خورد و آنها را به مقاومت برای تحقق آرمانهای انقلاب می خواند. آنها را به شور و زندگی می خواند. همانگونه که در دوران انقلاب بودند. همانطور که خودش بود و از مردمی که با آن شور و شوق انقلاب کرده بودند و دنيايی را بوجد آورده بودند و رژيمی ۲۵۰۰ ساله را به سقوط کشانده بودند و با اتحاد و يگانگی و عشق و مقاومت خود دنيايی را به تماشا خوانده بودند، سوال می کرد " چرا کز کرده اند؟ چرا ساکت مانده اند؟ چرا عشق و دوستی را وانهاده اند؟ چرا دلهايشان از هم جدا شده و دوستی ها را از ياد برده اند؟ "و با تاسف در بالای يکی از سرمقاله هايش که با اين شعر شروع می شد، خطاب به آنان گفت: شهر خاموش من، آن روح بهارانت کو؟ شور و شيدائی انبوه هزارانت کو؟ چهره ها در هم و همه بيگانه ز هم روز پيوند و صفای دل يارانت کو؟ و در يکی ديگر از سرمقاله هايش که تيتر آن " ايستاده ايم " بود با اين شعر حافظ شروع کرد: دست از طلب ندارم تا کام من بر آيد يا جان رسد به جانان يا جان ز تن بر آيد بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن بر آيد حسين از سوز و سازها نوشت. از بندهايی که بخاطر جنگ ناچار بود بر زبان و قلم خود بنهد و مدارا کند نوشت. و در دل از آن همه نابسامانی بسوزد و بسازد، نوشت. می گفت کسی به اندازه من دل سوخته نيست. آتشی که در درون داشت با بيان کلمات چون شعله ای اخگر می شدند و روشنائيشان دل و ديده هموطنان عزيزش را نشانه می گرفتند. تا شايد همتی کنند و بخود آيند واز کرختی در آيند و در تعيين سرنوشت خود بکوشند و سهيم شوند و حاکم بر سرنوشت خويش گردند. او تا آخرين لحظه های مانده به کودتا و کمی بعد از آن نيز همچنان می نوشت و مردم را به مقاومت و استواری می خواند و خود نيز استوار ماند. به آنچه می گفت باور داشت. بارها و بارها بعد از اعدام شدن حسين و اطلاع يافتن از ايستادگی و مقاومتش در مقابل دژخيمان و زندان بانانش، تصوير او در آخرين دقايق حيات در ذهنم جان می گيرند. او را مجسم می کنم انگار در آن لحظه من نيز حضور داشتم. تصوير آخرين لحظات زندگی او در ذهنم روشن و روشنتر می شوند. زنده می شوند، جان می گيرند. حسين را می بينم با قدی بلند و افراشته، شانه های ستبر، چشمانی نافذ، قدمهائی استوار، محکم و بی تزلزل با موهايی مشکی و صاف و براق رها شده بر شانه هايش، همچون قهرمانی افسانه ای در اسطوره ها، آرام و مصمم، باورمند به باورهايش، پر از انسانيت و وجدان، پر از وطن دوستی و غرور و تبلوری تمام عيار از ارزشهائی که از آنها بارها و بارها سخن گفته و نوشته بود عجين شده در جسم و روحش، انگار تمامی آن ارزشها در تک تک سلول هايش خانه گزيده بودند و در آنجا حضور داشتند. حقيقت داشتند. می شد آنها را لمس کرد. می شد آنها را ديد. سرفراز و آزاده، خندان لب و سرشار از صلابت، او را به ميدان اعدام می برند. آخرين داشته های خود را که از جمله يک ساعت است به دوستی می دهد. هيچ تزلزلی در او نيست. هم سلولی هايش را در آغوش می گيرد و با آنها وداع می کند. در دل و روح آنها درد و مرگ موج می زند. همه نگران و افسرده هستند. می دانند ديگر او را نخواهند ديد. اما شهامت او را می ستايند و با افتخار به او می نگرند. دلشان سرشار از مباهات است. هم سلوليش می نويسد "روزی که او را برای بازجوئی خوانده بودند، هشدار داده بودند که او را خواهند کشت و به او گفته بودند بيا چيزی بگو، حرفی بزن، بلکه زنده بمانی. ما نمی خواهيم تو اعدام شوی "و حسين پاسخ داده بود " من نمی توانم پا روی وجدانم بگذارم " بازجو از او راجع به مجاهدين می پرسد. حسين جواب می دهد: من مجاهد نبوده و نيستم اما می دانم که شما با رفتارتان به دستشان اسلحه داديد. بازجو می گويد اشتباه شما در همين است. اسلحه دستشان بود. منتظر کشيده شدن ماشه بودند. ما هم دست هايشان را قلم کرديم. بازجو از وی در مورد بنی صدر می پرسد. و حسين می گويد او استوار ايستاده است. بازجو می گويد حالا که دنباله رو " منافقين شده " و حسين پاسخ می دهد که او جدی تر از آنست که دنباله رو باشد. اگر دنباله رو بود دنباله روی شما می شد. بازجو می گويد می دانيم که بنی صدر چندان تمايل نداشته که سفره اش را با منافقين يکی کند ولی شما آقای نواب صفوی! شما و يکی ديگر، هی در گوشش خوانديد. شايد او خودش را هم معرفی می کرد. حسين می گويد، اگر هم چنين بود، ابدا بمعنای تسليم نيست. آقای بنی صدر می خواست بقول خودش چون سياوش در آتش رود. اما من خطاب به او گفتم سياوش شدن را رها کن، رستم باش نه سياوش. هم سلولی او اضافه می کند چند روز بعد او را با علی معماريان، يوسف بهرامی، طلبه ای از اهالی ورد در محلات و اسماعيل کارگر بردند و تيرباران کردند. هر چهار نفرشان بدون اينکه از پيش توافق کرده باشند در سلول بلند بلند گفتند " سلام بر آزادی " و حسين نواب درود بر بنی صدر را نيز اضافه کرد حسين همانطور که از بنی صدر خواست که رستم بماند، همانطور که از مردم خواست مقاومت و ايستادگی کنند، خود نيز مقاومت کرد و رستم شد. رنج او در آخرين لحظات حيات، رنج از دست دادن جان شيرينش نبود. نگران از اعدام شدن نبود. رنج او از ادامه يافتن ديکتاتوری و استبداد در شکل و رنگ جديد بود. از عدم آزادی بود. از وابستگی بود. از خيانت و جنايت بود. از فقر و بی عدالتی بود. از سير قهقرايی بود. از دروغ و ريا بود. از دزدی و حبس و شکنجه و زندان بود. از ناچيز و حقير شمردن حرمت و کرامت انسانی بود. او انسان دوست بود و با شرف. وطن دوست بود و ضد ارزشهائی که در حال حاکم شدن بر کشور بودند، او را رنج می دادند. در آن لحظه که ماموران اعدام او را به تسليم شدن و شکستن اراده اش می خواندند، او انتخاب خود را کرده بود. او انتخاب کرده بود تا بر ارزشهای خود که جزء شخصيت و هويت او شده بودند وفادار بماند. از آنها دفاع کند. از جان شيرين خود بگذرد. اما بر انتخاب خود بايستد. و برای ارزشهايش ارزش قائل شود. در آن لحظه من، زير فشار گامهای استوارش، زير فشار تعهد و اراده اش، صدای خورد شدن پيکره استبداد را می شنيدم. اراده و تعهدش تازيانه هايی بودند که بر پيکره استبداد فرود می آمدند. اگر نبود مقاومت جوانانی از نوع حسين و علی معماريان و يوسف بهرامی و اسماعيل کارگر و ديگران و ديگران، سيطره استبداد تا بی نهايت ادامه می يافت و رژيم در آرامش خاطر به استبداد خود ادامه می داد. وقتی او را به ميدان اعدام می بردند، او سر بلند بود و زندانبانانش خود را حقير و پست و فاقد انسانيت، زورپرستانی تهی شده از همه ارزشهای انسانی و، بدل به خفاشانی کور دل شده می ديدند که در تاريکی و سياهی می زيند. و نور صلابت و بلند نظری و انسانيت و شرافت و حق و حقانيت و زيبائی و مهر و دوستی را تاب ديدن نداشتند. سياه دل و از ارتزاق خون می زيستند. جز شهوات نفسانی، خونخواری و دنياپرستی به هيچ چيز ديگر نمی انديشيدند و جز در ظلمات و سياهی نمی توانستند بزيند . نوری که از حسين می تابيد چشمهايشان را کور می کرد. حسين از کور دلی و شقاوت آنها رنج می برد. او به هم سلوليش می گفت: "می دانی چه چيز مرا رنج می دهد؟ اين ها با اين شکنجه ها و اعدامها روی رژيم پيشن را سفيد کرده اند. در حاليکه از آدم کشی آن رژيم هيچ ترديدی نيست. اما حالا از آن می ترسم که جنايات رژيم سابق محو و کمرنگ شوند. آنچه مرا به اندوه می کشاند اينست که اينها از "بنی عباس" هم بدترند و چه بسا مردم روزی آرزوی بنی اميه را بکنند و بگويند " ای کاش بنی اميه باز گردد "حسين ادامه داد من از اين موضوع رنج می برم. رنج می برم! هميشه آرزو می کنم کاش ذره ای از شهامت و استواری و تعهد او در وجود من و هر يک از ما لانه داشت. او الگوئی است برای همه ايرانيان تا که برای پرهيز از ناملايمات و سختيها و بی صبريها و نااميديها، هويت و شرافت و انسانيت خود را زير پا نگذارند و بر ارزشهای خود محکم بايستند و پا بفشارند. تنها راه پيروزی بر استبداد تعهد به وفای به عهد و ايمان و آرمان و ارزشهاست. همين اراده و استواری بر ارزشهاست که رژيم را بستوه می آورد و به شکست می کشاند و برای همين هم هست که رژيم به شيوه های گوناگون برای شکستن اراده و ايستادگی مبارزان و خرد کردن ارزشهايشان متوسل می شود. حسين مقاومت کرد و نشکست و پايبند به ارزشها بماند و مشعلی شد. ستاره ای شد و به آسمان رفت و درخشيد. هر وقت به آسمان می نگرم چهره او را می بينم و راه شيری و مسيری را که نشان می دهد. مسير استقلال و آزادی و ارزشهای انسانی و انسانيت و ايستادگی و تعهد و وفای به عهد و دوستی. ياد و خاطره اش در ياد و خاطره ما ايرانيان ابديت يابد. Copyright: gooya.com 2016
|
||||||||