یکشنبه 29 مهر 1386   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

از فيلسوف‌های پفيوز شريعتی تا چُسی‌فن فرهنگ کيميا


کشکول خبری هفته (۱۰)


فيلسوف‌های پفيوز شريعتی
"[دکتر شريعتی] پس از اعدام ۱۵ تن از چريک ها، در مسجد نارمک تهران در ‏سخنرانی "پس از شهادت" خطاب به همگان گوشزد کرد: "آنها که رفتند کاری حسينی کردند و آنها که ماندند بايد کاری ‏زينبی کنند، وگرنه يزيدی اند"[۱۰]. او ماندگان را "بی غيرت" می ناميد. با همين کلام سحر آميز، جوانانی آماده ی شهادت ‏تربيت کرد. حال، اگر نيرويی خود را پيرو شريعتی بنامد و از طريق شريعتی برای خود هويت سازی نمايد، نمی تواند ‏مروج بی عملی در مقابل جباران باشد. کلام سحرآميز او غوغايی (انقلاب) برانگيخت. آن شور وحال و تحرک بخشی نه ‏تنها ديگر وجود ندارد، بلکه برخی از دل مکتب او چيزی برون آورده اند که به چهره ی فيلسوفان بی عمل مورد تقبيح او ‏بيشتر شبيه است. از نگرش شريعتی به چنان نمونه هايی مطلع ايم. می گفت: فيلسوفان پوفيوزهای تاريخ اند." «از وداع با عمل تا وداع با نظر؛ اکبر گنجی»
کار ديگر به فحش و فضاحت رسيده است. اين دکتر شريعتی که ما فکر می کرديم آدم حسابی ست، اصلا نمی دانستيم در مخيله اش چه ها می گذرد. گول عناوين کتاب هايش را می خورديم: پدر مادر ما متهميم؛ فاطمه فاطمه است؛ بازگشت به خويشتن؛ تشيع علوی تشيع صفوی. تا اين که گنجی آمد؛ گنجی از زندان آمد؛ گنجی با شکم خالی و مغز پر آمد. و شروع کرد به تاباندن نور بر زوايای تاريک ِ شريعتی. اصلا اين شريعتی آن شريعتی نبود که ما می شناختيم. بی غيرت! پفيوز! چطور اين کلمات سخيف در کتاب های شريعتی مثل امروز به چشم مان فرو نمی رفت؟ چطور از روی آن ها خيلی راحت می گذشتيم و چيز بدی احساس نمی کرديم؟ حال با تکرار اين کلمات قرار است موتور انقلابی اهل تفکر روشن شود. فقط يک مسئله می ماند که من در حل آن مانده ام: خود ِ دکتر عمل اش چه بود؟ جز گفتن و نوشتن؟ اتفاقا نکته ای که روحانيون مخالف ايشان بر بالای منبرها جار می زدند اين بود که دکتر تا لنگ ظهر می خوابد و نماز صبح اش قضا می شود. تا صبح فکر کردن و نوشتن، اين مصيبت ها را هم دارد. ممکن است نويسنده به چشم مردم بی عار بيايد. آخر فلسفه بافی هم شد کار؟ حرف های مارکس و سارتر را مدام تکرار کردن و نوشتن جزوه و سخنرانی شد عمل حسينی؟ سيگار به سيگار چسباندن شد کار زينبی؟ اين که شد تناقض (ببخشيد پارادوکس)! کسی که خود فقط گفت و نوشت، چطور به فيلسوفان می گويد پفيوز؟ کسی هست جواب ما را بدهد؟

اطلاعات ارسالی به بنتون
«يک روزنامه ايرانی مارک بنتون را صهيونيست خواند: "در داخل شلوارهای بنتون، ميکروچيپس هايی طراحی شده است که با آن اطلاعات را منتقل می کنند". ايل جورناله به نقل از نشريه اينترنتی روزآن‌لاين
مدتی با دهان باز به اين خبر نگاه می کردم و به خودم نهيب می زدم از خير آن بگذر که نقل چنين خبرهايی عاقبت خوشی ندارد. فردا مردم نمی گويند چاخان به اين بزرگی؟! مگه ميشه؟! بعد پيش خودم گفتم مگر اين خبر، عجيب تر از خبر هاله ی نور، يا انتخاب نمايندگان مجلس توسط امام زمان، يا جديد تر از همه، رويت نشانه های سربازی امام زمان در احمدی نژاد است؟
ياد جوانی افتادم که اصرار داشت جمهوری اسلامی در دندان هايش بی سيم کار گذاشته و جاسوسی او را می کند. لابد راه ساده تری برای اين کار به ذهن اش نمی رسيد. حالا نويسنده ی محترمی که ميکروچيپ لای پاچه های شلوار بنتون کشف کرده، می تواند بگويد که چه اطلاعات مهمی نصيب ِ جاسوسان غربی خواهد شد؟ ما به ايشان کمک می کنيم:
ساعت ۱۳:۰۰: فروشنده فروشگاه بنتون گزارش می دهد، يک عدد شلوار جين توسط خانمی نسبتا چاق خريداری شده است.
ساعت ۱۳:۳۰: رديابی ماهواره ای. خانم از فروشگاه خارج می شود. صدای باز و بسته شدن ِ در اتومبيل. احتمالا اتومبيل بنز يا ب.ام.و است. صدای خش خش پاکتی که شلوار داخل آن است به گوش می رسد. صدای شماره گيری با موبايل:
-های سوزی جون. چطوری عزيزم. قربونت برم. وای به خدا ديشب ماه شده بودی. چقدر قشنگ می رقصيدی ناقلا. کلاس رقص می ری؟ از روی نوارهای خرداديان؟ اوه. منم بايد باهات بيام. يک کيلو وزنم زياد شده. آره عزيزم. امروز اومدم بنتون خريد کردم. نه بابا. همه اش شد يک ميليون. هزار دلار که چيزی نيست. انگار پشت خطی داری. خب شب می بينمت عزيز. بای عزيزم. بای.
ساعت ۱۴:۰۰: منزل. خيابان فرمانيه. خانم شلوار را از پاکت در می آورد. آن را به تن می کند. زيپ شلوار بسته نمی شود:
-اَه مرده شور. اونجا تنم می رفت، اينجا چرا نمی ره. روم نشد بگم يه سايز بزرگ تر بده. الهی بميری احمد. الهی ذليل شی احمد. نمی ذاری برم عمل کنم اين لامصبا رو در آرم.
خانم به حالت هيستريک گوشت های دور شکمش را می گيرد و فشار می دهد. بعد از آن می نشيند و گريه می کند. سيستم جی.پی.اس نشان می دهد شلوار کماکان روی تخت قرار دارد.
ساعت ۲۰:۰۰: خانم به کمک شوهرش احمد، گن لاغری معجزه گر به پا می کند. احمد گن را می کشد، خانم جيغ می زند. بالاخره شلوار به پای خانم می رود.
ساعت ۲۱:۰۰: خانم به زحمت سوار اتومبيل می شود:
-احمد گاز بده. نفسم در نمی آد.
-خانم مگه مجبوری لباس هات رو اين قدر تنگ می گيری.
-خفه شو احمد. زودتر منو برسون که هلاک شدم. ديگه هم به من نگو خانم؛ بگو هانی.
ساعت ۲۱:۳۰: به خانه ی دوست شان در خيابان فرشته می رسند:
-وای شری جون چقدر ماه شدی. چه خوش هيکل! مثل هميشه بيوتيفول! واوو بچرخ ببينم چه شيک! اينا رو امروز خريدی؟
-نه بابا لباس راحتيه. امشب که جز خودامون کسی نيست؟...
...
-وای چه مهمونی مزخرفی بود. احمد داره با تو بای بای می کنه. خاک بر سرش کنن با اين غذا سفارش دادن اش. نکبت انگار مجبوره مهمون دعوت کنه.
-خانم چرا بد و بيراه می گی. بذار لااقل از کوچه شون بريم بيرون بعد شروع کن.
-ايش. برو بابا. کسی پشت سرمون نيست؟
-نه.
-صبر کن... آهان... آه... راحت شدم... دکمه اش رو باز کردم... خدا مرگم بده... ناخن ام شکست احمد... ناخن کاشته ام گير کرد لای زيپ... احمد... ببين اين چيه؟ مثل فرستنده می مونه؟...
احمد دو تا فحش آبدار نثار ناخن خانم کرد و پنجره را پايين داد. در اينجا صدای آب به گوش رسيد. واحد تحليل صداها احتمال می دهد، صدا مربوط به جوی آب حاشيه خيابان باشد. تمام.

عباس در مقابل عباس
در نمايشگاه کتاب فرانکفورت، عباس معروفی با عباس سليمی نمين مسئول سابق کيهان هوايی بحث و گفت و گو کردند. با شنيدن اين گفت و گو، ياد بحث های کنار پياده رو در اوايل انقلاب افتادم. داغ ترين اين بحث ها در کنار چادر وحدت چسبيده به دانشگاه تهران انجام می شد. چپ ها مقابل حزب اللهی ها به بحث می ايستادند و جالب اين که حزب اللهی ها مطلقا کم نمی آوردند. اين کم نياوردن نه به خاطر قوی بودن استدلال حزب اللهی ها و ضعف چپ ها، که به خاطر آمادگی حزب اللهی ها و آماده نبودن چپ ها بود. تنها توده ای ها بودند که پلميک قوی داشتند و می توانستند با حزب اللهی ها برابری کنند. در مناظره ی تلويزيونی نيز کيانوری توانست بر آيت الله بهشتی -که خود اهل بحثی توانا بود- تسلط کامل داشته باشد. سال ها بعد آقای حجتی کرمانی در مناظره ی تلويزيونی، رو در روی آيت الله مصباح يزدی قرار گرفت و مناظره را تمام و کمال به او واگذار کرد.

آقای معروفی نيز با بيان ِ جمله ی من به عنوان يک نويسنده با هر نوع جنگی مخالف ام، سکان بحث را در اختيار حريف قرار داد که زيرکانه پرسيد يعنی اگر دشمن وارد کشور شما شود می رويد شمال کشور زندگی می کنيد و عليه جنگ می نويسيد؟!

برای بحث و مناظره با اشخاصی مانند آقای سليمی نمين بايد آمادگی قبلی داشت. اين کار با نوشتن يک طرفه فرق دارد. به صِرف داشتن حق، نمی توان بی گدار به آب زد و تن به بحث با هر کسی داد. بخصوص وقتی که آن بحث را عده ی زيادی قرار است بشنوند.

حضور پوتين، تنها دست آورد اجلاس؟
آقای حميد احدی در روز آن‌لاين اين عنوان را برای مطلب اش انتخاب کرده است: "حضور پوتين، تنها دستاورد اجلاس". اما بر خلاف نظر ايشان، حضور پوتين دست آوردهای ديگری هم داشت که فهرست وار به آن ها اشاره می کنيم:
-ترافيک سنگين خيابان های تهران.
-قدم رنجه کردن رئيس جمهور محبوب به شمال شهر و کاخ سعدآباد.
-نوشتن طنزهای متعدد در رابطه با اين سفر.
-شکوفايی خلاقيت نويسندگان ايرانی با تشبيه پوتين ِ رئيس جمهور به پوتين پا کردنی.
-پذيرايی از رئيس جمهوری که سرش به تن اش بيرزد و ما به کمک او احتياج داشته باشيم نه او به کمک ما.
-مشخص شدن ميزان اهميت حقوق بشر در ايران برای رئيس جمهور روسيه.
-مشاهده ی تفاوت ميان کت شلوار خوش دوخت و برازنده با کت شلوار خريداری شده از باب همايون که آستين هايش تا کف دست پايين می آيد.
-پايين آمدن رهبر معظم انقلاب از موضع خدايگانی و قابل اعتنا شمردن پيشنهادات مطرح شده از جانب يک رئيس جمهور.

بر سر دوراهی زندگی
بسم الله الرحمن الرحيم
سرباز گمنام امام زمان هستم و سی و پنج سال سن دارم. از ابتدای جنگ در جبهه های حق عليه باطل حضور داشتم و شجاعانه از اسلام عزيز دفاع کردم. بعد از پايان جنگ با درجه ی سرهنگی به مدرسه و از آن جا به دانشگاه رفتم و دکترايم را در اقتصاد سياسی بين الملل دريافت کردم. بعد از آن سرتيپ شدم. فرزندی دارم چهارده ساله، که اخيرا تحت تاثير رسانه های ماهواره ای از من سوالات دشوار می کند. مثلا می پرسد، بابا، تو شروع جنگ چند سالت بود؟ يا چه جوری بدون ديپلم، دکترا گرفتی؟ مامان می گويد تو پايت در تصادف شل شد؛ چرا می گويی در جنگ خمپاره خورده ای؟ رفتار پسرم با من روز به روز سردتر می شود. شما بگوييد چه کنم؟
پاسخ:
برادر گرامی
شما ابتدا يک ماشين حساب خريداری کنيد و يک دوره کتاب روزشمار تاريخ معاصر که در آن دقيقا تاريخ وقايع ثبت شده است. در مورد هر رويدادی که می خواهيد با پسرتان صحبت کنيد ابتدا عدد ۱۳۵۱ را از تاريخ آن رويداد کم کنيد و ببينيد در آن موقع چند سال‌تان بوده است (فرضا برای صحبت در باره ی شروع جنگ، کتاب روزشمار جنگ را باز کنيد، عدد ۱۳۵۹ را که تاريخ شروع جنگ است از آن بيرون بياوريد. عمل تفريق را انجام دهيد. متوجه می شويد که در شروع جنگ ۸ سال داشته ايد. بعد بر اساس سن ِ به دست آمده با فرزند دلبندتان صحبت کنيد. در مورد ديپلم و و جراحت تان دو تا تو سر بچه بزنيد، مشکل در جا حل می شود.

به نام خداوند خالق زيبايی ها
از اعضای سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی هستم. حتما اطلاع داريد که اين سازمان به عنوان سازمانی اصلاح طلب شناخته می شود. اما اين‌جانب که از گذشته های دور عضو اين سازمان بوده ام، می دانم که چند سال پيش اين سازمان به تنها چيزی که فکر نمی کرد، اصلاح طلبی بود. بر روی آرم سازمان، شمشيری بود به چه بزرگی که قرار بود سر دشمنان اسلام با آن زده شود. اکنون که گردن های کج اعضای اين سازمان را در مقابل اقتدارطلبان می بينم، احساس بدی به من دست می دهد. شما بگوييد چه کنم؟
پاسخ:
برادر ارجمند
نگاه کردن به درد ديگران، درد آدمی را کم می کند. شما هم برای خلاصی از ناراحتی وجدان، به وضع ساير سازمان ها و گروه ها نگاه کنيد. مثلا نگاه کنيد به اعضای سازمان مجاهدين خلق. آن ها هم روی آرم شان تفنگ داشتند و لوگوی روزنامه شان مسلسل بود و می خواستند آمريکا را با اين تفنگ و مسلسل نابود کنند. طفلک ها اين سرودشان بود:
سر ِ کوچه کمينه / مجاهد ِ پر کينه / آمريکايی بيرون شو / خونت روی زمينه...
حالا ببينيد به چه روزی افتاده اند. اگر آمريکايی ها ازشان حفاظت نکنند معلوم نيست چه بر سرشان می آيد. شمشير ِ آرم سازمان شما، به تفنگ آرم مجاهدين خلق در. می ماند گردن کج و تغيير صد و هشتاد درجه ای مواضع. ای آقا! شما يک گروه نشان بده که نسبت به گذشته اش اين وضع را پيدا نکرده و گردن اش از شرمندگی کج نشده باشد.

با درود
عضو يک سازمان مارکسيستی لنينيستی هستم. در گذشته شعار مبارزه ی توده ای می دادم. امروز نظرم برگشته و ترجيح می دهم در اروپا به بيزنس بپردازم. دچار پارادوکس ميان کاپيتاليسم و سوسياليسم شده ام. لطفا بگوييد چه کنم؟
پاسخ:
عزيز من
شما که به نادرستی اين انديشه ی منسوخ پی برده ای، يک تکان ِ ديگر هم به خودت بده، و با خواندن چند رکعت نماز روزانه، به بيزنس ات رونق الهی بخش. مطمئن باش، هم پارادوکس از يادت می رود هم حجم تجارت ات با ايران چند برابر می شود. به جای درود هم بهتر است بگويی سلام عليکم. راه موفقيت شما در اين است. مويد باشی.

کلافه شدن احمد زيد آبادی
احمد زيدآبادی از بدفهمی ها به ستوه آمده و لب به شکايت گشوده است. وی صريحا می نويسد:
"به اطلاع دوستان می رسانم که من نه فقط مخالف جنگ هستم بلکه اين روزها، از پيامدهای احتمال وقوع آن برای ‏کشور، خواب آرام ندارم و به هر علفی متشبث می شوم بدان اميد که از احتمال جنگ بکاهد.‏"
و اضافه می کند:
"آنچه من در باره سکوت گفته ام، در حقيقت اقدامی برای کاهش احتمال جنگ است. ‏همانطور که پيش از اين گفته ام، سکوت – که ای کاش نام ديگری برای آن برمی گزيدم تا اين همه غلط انداز ‏نشود - می تواند دو وجه فعالانه و منفعلانه داشته باشد." «نشريه اينترنتی روز آن‌لاين»
به نظر می رسد که تئوری سکوت آقای زيدآبادی که باعث شد از زمان طرح آن، ايشان، ده برابر بيشتر از مواقع عادی سخن بگويد نياز به تغيير شکل و محتوا پيدا کرده. توصيه من اين است که ايشان به جای سکوت اين نام ها را انتخاب کنند: فرياد زدن؛ طلب حق کردن؛ دليل آوردن؛ اعتراض کردن؛ واکنش قلمی نشان دادن؛ مباحثه کردن؛ مناظره کردن؛ نوشتن؛ گفتن و افعالی از اين قبيل. حيف است قلم شيوای آقای زيدآبادی فقط به فوايد سکوت بپردازد.

سيلی خداوند
مسلمانان هميشه به کليميان می خنديدند که شما در کتاب مقدس تان نوشته ايد که خداوند يک شب تا صبح با حضرت يعقوب کشتی گرفت. آخر مگر می شود که خدا با پيغمبرش کشتی بگيرد. با اين فرمايشِ خانم فاطمه رجبی که: " اين سيلی، سيلی خداوند به اصول‌گرايان حزبی و طيف گسترده اصلاح‌طلبان خواهد بود..." کليميان عزيز نيز می توانند بگويند چرا نمی شود؟ وقتی خدای شما به مردم عادی بدون اين که ديده شود سيلی می زند، خدای ما چرا نتواند به صورت آشکار با پيغمبرش کشتی بگيرد؟ خانم فاطمه رجبی و ياران دارند کم کم خدای رحمان و رحيم را به شکل خودشان در می آورند. دور نيست جملاتی از اين قبيل را در وب سايت ايشان بخوانيم:
خداوند مشت محکمی به دهان ياوه گويان کوبيد. خداوند توی دهان استکبار زد. خداوند اصولگرايان حزبی را با چوب تنبيه کرد...

معادله سياسی
معادله ای داريم به صورت زير:
x[(a+b)²+d+e]- (√f-z)/c=?
که در آن رهبر معظم=a، رئيس جمهور احمدی نژاد=b، آيت الله جنتی=c، آيت الله شاهرودی=d، حداد عادل=e، محمد خاتمی=f، آيت الله کروبی=g؛ دکتر معين=z، آيت الله هاشمی رفسنجانی=x می باشد.
پاسخ معادله فوق چه خواهد بود اگر داشته باشيم:
سال x(a+f+d+g)-(b+c)= -۴۰۰
لازم به ذکر است که معادله ی اول معادله ی اقتدارگرايان، و معادله ی دوم معادله ی اصلاح طلبان نام دارد.
پاسخ صحيح در انتهای همين کشکول.

بهترين اتوبوس سواران جهان
با مسرت و شادی بسيار خبر رسيد که بعد از پايان مسابقه ی پرسپوليس و استقلال حتی يک اتوبوس نيز آسيب نديده است. خبر چنان شگفتی آفرين بود که معاونت حمل و نقل و ترافيک شهرداری تهران بعد از خارج شدن از شوک اوليه، با صدور اطلاعيه ای از تماشاگران فهيم هر دو تيم پر افتخار استقلال و پيروزی که با اجابت درخواست مديريت شهری گوشه ای از فرهنگ بالای خود را به نمايش گذاشتند، صميمانه قدردانی کرد (البته جمله مزبور گنجايش کلمات تحسين آميز بيشتری را نداشت والا ايشان حتما صفات برجسته ی ديگری را نيز بر می شمرد). متخصصان علوم اجتماعی به خبرنگاران اظهار داشتند وقتی اين تنها گوشه ای از فرهنگ بالای تماشچيان است، ببينيد همه اش چه می شود. در مسابقات قبلی دو تيم پرسپوليس و استقلال همين تماشاچيان به لقب تماشاچی نماها مفتخر شده بودند. معلوم نيست در فاصله دو مسابقه چه اتفاقی افتاده است که تماشاچی نماها به تماشاگران فهيم بدل شده اند. اکنون می توان با افتخار اعلام کرد که ايرانيان نه تنها بهترين و برترين و دانشمندترين و ثروتمند ترين و باهوش ترين و زيباترين ملت جهان‌اند بلکه فهيم ترين اتوبوس سواران جهان هم از اين آب و خاک برمی خيزند.

سکوت می کنيم
مجيد توکلی به ۳ سال، احمد قصابان به ۲ سال ونيم، و احسان منصوری به ۲ سال حبس محکوم شدند. عمادالدين باقی به خاطر حمايت از زندانيان به زندان افتاد. دختر جوانی که دانشجوی رشته ی پزشکی بود در زندان، امر به معروف شد و خود را دار زد. جهت حمايت از اين زندانيان و اعتراض به مرگ دختر جوان، از امروز به مدت شش ماه سکوت می کنيم و منتظر می مانيم خداوند خودش در رحمت را باز کند. «جمعی از اصلاح طلبان طرفدار سکوت موقت»

وبلاگستان در هفته گذشته؛ پوتين از روسيه، نعلين از فيضيه در وب نوشته های آقای ابطحی
وب نوشته های آقای ابطحی را می توان از زوايای گوناگون بررسی کرد. يکی از اين زوايا "طنز" است؛ طنزی که مثل پرده ای نامرئی بر روی اکثر نوشته های ايشان کشيده شده و آن ها را لطيف و خواندنی کرده است. اما اين طنز هميشه پنهان نيست و گاه خود را آشکار می کند؛ مثلا در نوشته ی "پوتين از روسيه". برای خواندن اين مطلب روی نشانی زير کليک کنيد:
http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146309051

شهر کتاب نياوران
برگی از دفتر يادداشت ِ يک نويسنده ی عاصی:
نزديک بود با راننده ی تاکسی دست به گريبان شوم. مسير ۱۵۰ تومانی را می خواست ۲۰۰ تومان بگيرد. می گويد شما ديگر چرا سر ۵ سنت چانه می زنی؟ مردک نشسته به دلار حساب کرده تا خجالت مان بدهد. خودمانيم، کاسب های ديگر پانصد تومان، هزار تومان روی جنس هايشان می کشند صدای مان در نمی آيد، با اين راننده های بدبخت سر ۵۰ تومان مرافعه می کنيم. آخر بگو بيکاری می آيی اينجا؟ دو کورس سوار شو برو جلوی دانشگاه. داخل کتاب فروشی می شوم. کتاب فروشی که چه عرض کنم، فروشگاه کتاب. يک نفر دم در روی صندلی نشسته و به دست ها نگاه می کند. چقدر شلوغ است. سر در نمی آورم. اگر اين همه خريدار کتاب داريم، پس چرا تيراژ کتاب ها دو سه هزار جلد بيشتر نيست؟ اگر اين ها خريدار نيستند پس برای چه اين جا آمده اند. از پله ها بالا می روم. لابه لای قفسه ها جا برای تکان خوردن نيست. از روی ميز يکی دو جلد کتاب بر می دارم و ورق می زنم. به قيمت ها نگاه می کنم. يکی را فوری سر جايش می گذارم. ديگری را شک دارم بر دارم يا بر ندارم. بايد حساب جيب ام را بکنم. بر می دارم. می روم پول اش را بدهم، می گويند بالا قبض بگيريد. اينجا هم کاغذ بازی است.
پله ها را پايين می روم. بخش سی دی و کتاب های خارجی. فروشنده ی سی دی، سمفونی موتزارتی گذاشته و دارد حال می کند. قسمت کتاب های خارجی هم که با جيب ما سازگار نيست. بهتر است تا برای برداشتن کتاب های ديگر وسوسه نشده ام اين‌جا را ترک کنم. کسی که دم در روی صندلی نشسته هنوز به دست ها نگاه می کند. دست هايی که بيشترشان خالی از کتاب هستند...

پاسخ معادله سياسی
سال ۱۴۰۰-



تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 




چُسی فن فرهنگ کيميا
من هم جزو آن دسته از خوانندگانی هستم که فرهنگ لغت و دائرةالمعارف را به دست می گيرند و از ابتدا تا انتها ورق می زنند. جالب ترين قسمت فرهنگ ها هم برای من مقدمه ی آن هاست که در آن نويسندگان شرح کار خود را می دهند و به حروف اختصاری و شيوه ی تدوين فرهنگ می پردازند. در مورد فرهنگ کيميای زنده ياد کريم امامی به مقدمه آن چندان توجهی نکرده بودم چون فکر می کردم مقدمه کار ايشان نيست و ويراستار کتاب آن را تهيه و تنظيم کرده است.

کتاب را که ورق می زدم در صفحه ی يازده از مقدمه، به کلمه ی چُسی فن برخوردم که در مقابل mobile phone و cell phone آمده بود. حالا چرا از ميان صدها کلمه ی مندرج در اين فرهنگ، اين يک کلمه را برای نشان دادن مثال انتخاب کرده اند خدا عالم است. اين کلمه بار معنايی خاصی دارد و جنبه ی منفی خودنمايانه را نشان می دهد. در همين فرهنگ، دو کلمه انگليسی بالا معادل موبايل و تلفن همراه قرار داده شده اند که می توان در اين مثال از آن ها استفاده کرد. اصولا برخی کلمات تنها به دليل مشابهت ظاهری با ساير کلمات، سَبُک و غيرقابل استفاده به نظر می آيند مانند کلمه ی چُسان‌فسان که در اصل ريشه ی روسی دارد و متضمن هيچ معنای بدی نيست. به هر حال در مقدمه يک فرهنگ وزين مانند کيميا می توان از کلمات متداول تری استفاده کرد که اميدواريم چنين شود.

[وبلاگ ف. م. سخن]





















Copyright: gooya.com 2016