از نظام غيرفاشيستی اکبر گنجی تا کشورهای مترقی محمدعلی عمويی
کشکول خبری هفته (۱۴)
نظام غيرفاشيستی اکبر گنجی
"ميان سخنان بوش و بلر و آنچه من درباره گرايشهای فاشيستی در ايران بيان می داشتم تفاوتهای مهمی وجود دارد. به گمان من تشبيه ايران کنونی به آلمان فاشيستی دوران هيتلر يکسره نادرست و گمراه کننده است... نظام سياسی ايران يک نظام فاشيستی توتاليتر نيست... بيماری يهود ستيزی در ايران وجود ندارد. هم اکنون حدود ۲۵ هزار يهودی در ايران زندگی می کنند..." «اکبر گنجی، نيوزويک بين المللی»
نگرانی اکبر گنجی قابل فهم است؛ او می خواهد به هر ترتيب شده، مانع وقوع جنگ در ايران شود. اين طرز تفکر قابل احترام است به شرط آن که از آن سوی بام به پايين نيفتد. اطلاق نظام فاشيستی به جمهوری اسلامی به لحاظ عدم تطابق بسياری از مشخصه ها می توانسته گمراه کننده باشد و اصولا نيازی به اين کار نبوده است. فاشيستی نبودن جمهوری اسلامی با استناد به تعاريف دقيق علمی، دليل بر ديکتاتوری مذهبی نبودن آن نمی شود؛ نوعی ديکتاتوری خشن و ضد انسانی که بايد شيوه های آن از نو و به طور مستقل تعريف شود. اين استقلال در تعريف شيوه ها، مانع بسياری از دوگانگی ها و تناقض ها خواهد شد. ديگر نيازی نخواهد بود که در "تلقی فاشيستی از دين و حکومت" يک بار بنويسيم: "ساختار سياسی ايران، ساختار توتاليتر يا فاشيستی نيست" و بعد بلافاصله اضافه کنيم در اين جامعه "يک جنبش فاشيستی فعال وجود دارد که از چند منبع مختلف تغذيه می کند" و به اوصاف حکومت فاشيستی بپردازيم: "دارای ايدئولوژی کل گرا؛ دارای حزب واحد وفادار به ايدئولوژی تحت رهبری يک فرد؛ حکومت رعب و وحشت به وسيله ی پليس مخفی؛ کنترل انحصاری سازمان های اقتصادی و رسانه های همگانی؛ تقليل فرهنگ به تبليغات"؛ چيزهايی که نه تنها در کشور ما وجود دارد، بل که به بدترين شکل ِ ممکن هم وجود دارد. اما کلِّ اين صفات باعث نمی شود که دارندگاناش را فاشيست بخوانيم و رفتار حکومت و اجزايش را "تبيين کنيم" در جايی که می توان در آغاز قرن بيست و يکم اين حکومت را ديکتاتوری مذهبی يا چيزی شبيه آن ناميد که به مراتب بدتر از نظام های فاشيستی در رابطه با مردم سرزمين خود عمل کرده است.
اکبر گنجی با بيان اين مطلب که "نظام ايران فاشيستی و توتاليتر نيست" می خواهد جلوی هجوم نيروهای بيگانه به ايران را بگيرد که در خور ستايش است، اما آن جا که برای اثبات فاشيستی نبودن اين حکومت اظهار می دارد که بيماری يهود ستيزی در ايران وجود ندارد و ۲۵ هزار يهودی در ايران زندگی می کنند، کُمِيت استدلالاش به شدت لنگ می زند. نه تنها يهود ستيزی در ايران وجود داشته و دارد بلکه نظام حاکم با ديگر اديان رسمی و حتی مذاهب مختلف اسلام هم تفاهم نداشته و ندارد. از قوانين جاری برای پيروان اديان ديگر بگيريد تا تخريب مسجد و خانقاه مذاهب مختلف اسلام دلايل روشن ِ اين ستيزه اند. چاپ بسم الله الرحمن الرحيم بر صفحه ی اول انجيل و نصب تابلوی "اقليت مذهبی" بر در و ديوار مغازه ی غيرمسلمانان واقعيت هايی ست که هر قدر هم از روی آن بگذرد و فضا عادی شود باز فراموش نخواهد شد.
جلوگيری از جنگ –اگر باور داريم که خواست و اراده ی ما واقعا بر آن تاثير دارد- نبايد به بزک کردن چهره ی خشن و غيرانسانی حکومت اسلامی منجر شود. فردا، جلوی جنگ را که گرفتيم باز بايد با اين غول قسی القلب مبارزه کنيم. صفت اين غول، فاشيستی باشد يا نباشد، در قسی القلب بودن اش کمترين ترديدی نيست.
داداش رئيس جمهور
"رييسجمهور در دفاع از وزير پيشنهادی صنايع: آقای محرابيان هيچ نسبتی با من ندارند. يکی از دوستان نسبت خونی من و محرابيان را مطرح کردند. خب ما همه فرزندان آدم هستيم و از اين جهت با يکديگر نسبت داريم." «ايسنا»
نگهبان ساختمان رياست جمهوری- هوی! کجا مثل بزغاله سرت رو انداختی پايين می ری؟
- شما به من گفتی بزغاله؟! می دونی من کی هستم؟
نگهبان- نه کی هستی؟
- داداش آقای رئيس جمهور!
نگهبان [با نگاه عاقل اندر سفيه]- تو با اين صورت تراشيده و اين سر و وضع مرتب داداش آقای رئيس جمهوری؟! برو خدا روزی ات رو جای ديگه حواله کنه.
- يعنی چه؟ شما داری به من و داداشم اهانت می کنی.
نگهبان- آخه قيافه ی شما تومنی دو زار با قيافه ی آقای رئيس جمهور فرق داره.
- اين به شما مربوط نيست. به داداش زنگ بزن بگو سخن اومده.
نگهبان [با جديت و حالت از سر باز کردن]- لطفا کارت شناسايی و مشخصات.
- ف.م.سخن، فرزند حضرت آدم عليه السلام. نام ِ مادر، حوا خانم. ديگه چی می خوای؟
نگهبان [با حالتی که سوژه ی بامزه ای گير آورده و می خواهد او را دست بيندازد]- خب کار ِ تون چيه؟
- داداش محمود قراره ما رو وزير کنه.
نگهبان [با بی حوصلگی]- اخوی اينجا رو خلوت کن بذار باد بياد. [به حراست زنگ می زند: "يه ديوونه اينجاست می گه داداش رئيس جمهور، پسر حضرت آدمه. چند نفر رو بفرستين دستگيرش کنند"]
- تو هم داداش منی. تو هم بابات حضرت آدم عليه السلامه. تو چرا نمی خوای وزير بشی؟... چيه! چرا جلوم رو می گيرين. من با آقای رئيس جمهور نسبت خونی دارم. همه ی ما فرزندان آدميم. من می خوام وزير فرهنگ بشم... چی؟! ديوونه؟! تو به من می گی ديوونه؟! می گی کسی که اين حرف ها رو بزنه ديوونه است؟! خب اينا رو داداش احمدی نژاد من گفته. تو داری به اون توهين می کنی؟! من رو عصبانی نکن ها، من به داداش قابيل ام رفتم. می زنم دک و پوزت رو پايين می آرم. آی قابيل کجايی که سخن ات رو کشتن!...
نکات خانوادگی در کتاب "به سوی سرنوشت" هاشمی رفسنجانی
"به سوی سرنوشت" نام کتابی ست از آقای هاشمی رفسنجانی که خاطرات سال ۱۳۶۳ او را در بر می گيرد. اين کتاب بر خلاف کتب پيشين آقای رفسنجانی، در محافل و مجامع سياسی سر و صدای زيادی به پا کرد. علت اين سر و صدا، تاکيد بر موافقت آيت الله خمينی با قطع شعار مرگ بر آمريکا و مرگ بر شوروی از رسانه های دولتی بود (صفحه ی ۱۷۳) که عده ای معتقد بودند اين حرف ها ساختگی ست و آقای خمينی چنين نظری نداشته است. در چاپ چهارم اين کتاب، ذيل اين مطلب، توضيح کوتاهی داده شده که موضوع را دقيق تر مطرح می کند.
خاطرات رفسنجانی از جنبه ی ديگری نيز جالب است و آن انعکاس برخی مسائل خانوادگی و خصوصی ايشان ست. اين گونه مطالب اگر چه زياد نيست، اما محتوای کتاب را ملموس تر و واقعی تر کرده است. در زير، برخی از اين يادداشت ها را می آوريم:
جمعه ۳ فروردين: احساس تب خفيفی دارم. ديشب شوفاژخانه، گازوئيل تمام کرده و خانه سرد شده بود.
يکشنبه ۱۲ فروردين: پيش از ظهر، با بچه ها در حياط خانه، کاهو خورديم.
دوشنبه ۱۳ فروردين: با پسرم محسن در بلژيک، تلفنی احوالپرسی کرديم. می گفت شايعه سوءقصد به جان من پخش شده است؛ ناراحت بود.
جمعه ۲۴ فروردين: ناهار را در ويلای وزارت نيرو واقع در پائين سد لتيان صرف کرديم. ياسر و دوستانش نيز همراه ما بودند، اما مهدی از طرف مدرسه با همدرسهايش، برای آموزش های نظامی به اردو رفته است و همراه ما نبود. عفت و فاطی هم برنامه های شهر را بر ديدار از سد ترجيح دادند.
دوشنبه ۱۴ خرداد: آقای ساداتيان اطلاع داد که رئيس مجلس خلق الجزاير، برای افطار به منزل ما می آيد. به فاطی و فائزه گفتم افطاری برای مهمانان درست کنند و به آقا جلال گفتم، وسائل پذيرائی را بخرد و بياورد. به آقای مختار مسئول حفاظت بيت امام گفتم آقا جلال را که برای منزل وسايل می خرد، تفتيش نکند. چون آقا جلال از تفتيش ميوه ها و مواد غذائی و وسايل که می آورد، ناراحت است.
سه شنبه ۲۹ خرداد: کارگرانی برای نصب کولر در خانه بودند؛ به خاطر اينکه در منطقه جماران، هوا کمتر گرم می شود و تاکنون مبرّد [= سردکننده] نداشتيم، ولی با داشتن نوزادها-نوه ها- ضرورت پيدا کرده است.
جمعه ۱ تير: تمام روز را در منزل ماندم. روزه، از قدرت کارم کاسته است. حتی مطالعه ها هم پيشرفت معمولی را ندارد.
سه شنبه ۲ مرداد: ظهر، عقد ازدواج يکی از کارمندان مجلس را بستم و هديه ای که [تورگوت اوزال] وزير امور خارجه ترکيه آورده بود، به او دادم.
يکشنبه ۴ شهريور: شب، در راه منزل با عفت و بچه ها به مطب دکتر شهيدی رفتيم. [پس از معاينه چشمم]، نسخه برای عينک گرفتم. چشم راست ۵/۱ و چپ ۲۵/۱ بود و آستيگمات و چشم راست آفت خورشيدزدگی هم دارد؛ گويا در جوانی هنگام خورشيدگرفتگی، بدون حفاظ به خورشيد نگاه کرده ام.
سه شنبه ۲۰ شهريور: احمدآقا هم آمد و ناهار را با هم خورديم. کباب برگ و آش رشته داشتيم.
يکشنبه ۲۵ شهريور: ظهر، عفت و بچه ها در مجلس بودند. به بيمارستان رفته بودند، برای معاينه ياسر که مبتلا به سردرد است، و گفته شده سينوزيت ها چرک کرده است. پنی سيلين داده اند. عفت، از حرکت مشکوک دو نفر در آنجا ترسيده بود؛ بايد محافظت جدی تری از بچه ها بنمائيم.
شنبه ۱۴ مهر: امروز [عاشورا]، در منزل بودم. آقايان عباس کوثری و سيد عباس حسينی از وعاظ قم آمدند و در منزل روضه خواندند؛ به هر يک هزار تومان دادم و يک قواره پارچه به آقای کوثری که بهتر روضه می خواند؛ اشک خوبی گرفت.
ماساژ در اسلام
"در دهه¬های ۴۰ و ۵۰ در ايران معنای روشنفکر دينی اين بود که مباحث و مسائل علمی را تعقيب کنند و برای هر يک از آنان از قرآن و مبانی دينی استدلال بياورند و اثبات کنند که اسلام قبلاً اين مسائل علمی را مورد توجه قرار داده¬است. مجله¬ای بود به نام مکتب اسلام که معاريف نويسندگان دينی در آن می¬نوشتند و اين مباحث را دنبال می¬کردند... آقای شبستری می¬گفت در همان زمان¬ها آقای سيد هادی خسروشاهی مقاله¬ای نوشته بود با عنوان ماساژ در اسلام!" «محمدعلی ابطحی؛ وب نوشت»
چه کار خوبی می کردند آقای خسروشاهی و نويسندگان مکتب اسلام. ما هزاران چيز داشته ايم که غربی های دزد آن ها را از ما مفت و مجانی گرفته اند و به نام خودشان در دنيا ثبت کرده اند. همين ماساژ که آقای ابطحی به آن اشاره می کند، در حمام های عمومی ما، مشت و مال نام داشت. ماساژور، همان دلاک خودمان بود که غربی های شارلاتان بدون رعايت کپی رايت آن را از ما اخذ کردند. جکوزی، همان خزينه ی باستانی ماست که از ده ها سال بلکه صدها سال پيش در هر ده کوره ای يافت می شد. حوله ای که امروز غربی ها دور بدن شان می پيچند، از لنگ حمام ما انتحال شده است. محيط تمام حمام های عمومی ما، به خاطر گرمای بيش از حدش مثل سونا بود و مراجعان بدون پرداخت اضافه وجه شُرُ شر عرق می ريختند. واقعا ما اين همه چيز برای افتخار کردن داريم، فقط حيف که شناخت نداريم که کاش امثال آقای خسروشاهی اين شناخت را به ما می دادند و ملتی را از جهالت و بی خبری رهايی می بخشيدند.
ک.د.آ ی فرهاد جعفری
نوشته های فرهاد جعفری و دختر نازنيناش گل گيسو، بر دل های سياه شده از خفقان و وحشت و نفرت، نقطه ای سفيد می گذارد که شايد کوچک باشد، اما از هر فاصله ای ديدنی ست. اين رنگ سفيد، در جهان سياه و خاکستری ما کمتر ديده می شود و اگر ديده شود هم بعد از مدتی با سياهی محيط ترکيب می گردد و خاکستری چرکی از آن به جا می ماند. اين نقطه، نقطه محبت و مهر است که در ميانه ی ميدان جنگ، آن جا که هر کس، با شمشير نفرت و مطلق گرايی بر پيکر و انديشه ی ديگری می کوبد، و ماندگاری اش را به همين کوبيدن وابسته می بيند، کم تر کسی را توجه به آن است.
خوش بينی آقای جعفری، آن جا که در ارتباط با کميته دفاع از انتخابات آزاد می نويسد: "اين "ما"ئيم که به بازی "رسميت میدهيم". اين "ما"ئيم که به بازی "اعتبار میبخشيم". اين "ما"ئيم که قواعد آن را "روشن میسازيم". اين "ما"ئيم که میگوييم "انصاف، عدالت و سلامت" چيست و "لوازم آزادی" به راستی و به درستی کدامند" شايد به نظر من و امثال من بيش از حد زياد باشد، اما دلپذير نيز هست؛ دلپذير از آن رو که انسان مشاهده می کند اميد هنوز نمرده است و خوش بينی در کشتی شکستهای که در پنجه امواج سهمگين گرفتار است کماکان وجود دارد و ابراز می شود.
گزارش پزشکی آقای رئيس جمهور
توضيح: چند هفته از ارائه اين گزارش ها به خاطر حفظ اسرار پزشگی آقای احمدی نژاد خودداری کرديم، ولی وضع بيمار طی روزهای جاری چنان وخيم شده است که ناچاريم برای آگاهی هم وطنان عزيز بخش هايی از آن را منتشر کنيم:
گزارش سرپرستاری بخش: بيمار در اثر بی خوابی دچار بيشفعالی حاد شده است. هر روز صبح به محض بيدار شدن، به بخش های مختلف آسايشگاه می رود و برای ساير بيماران سخنرانی می کند. بيمار برای افزايش محبوبيت خود، به توزيع واکمن و پول نقد در ميان بيماران مبادرت می ورزد. بيماران واکمن و پول را می گيرند و به محض دور شدن به او می خندند. بيمار سر و وضع مرتب تری نسبت به هفته های گذشته پيدا کرده که می توانست جزو علائم بهبودی در او به شمار آيد ولی متاسفانه با اقدامات اخير نامبرده، هيچ اميدی به بهبودی اش نيست...
- خب چطوريد آقای رئيس جمهور؟
- توپ. عالی.
- خسته نمی شيد هی اين ور و اون ور میريد؟
- بگو کی خسته است؟ دشمن! شما داريد به رفت و آمد من انتقاد می کنيد؟
- من؟ نه! گفتم شايد بخواهيد کمی استراحت کنيد.
- شما به اندازه ی يک بزغاله هم نمی فهميد.
- من؟! بزغاله؟!
- بله بزغاله. من دارم می بينم. من دارم می شنوم. تو با اون ريش بزی ات، داری مع مع می کنی. [در اين لحظه بيمار صدای گرگ از خود در می آورد] گررررررررررررررر. گرررررررررر.
- اين صداها چيه از خودتون در می آرين آقای رئيس جمهور؟
- من گرگم. من الان تو رو پاره پاره می کنم. تو منتقد منی. تو نمی ذاری من منتظر بمونم.
- من به شما کاری ندارم. من فقط گفتم شايد خسته شده باشيد. خب. تشريف بياريد از اين طرف. از اين طرف. لطفا دراز بکشيد. آفرين.
- گررررررررررررررررر. گررررررررررررررررررر.
- پرستار. يک آرامبخش قوی بهش تزريق کنيد. بخش ويژه بستری بشه. کسی طرف اش نره... اين شفاش با خداست!
يک روز در موزه فرش (۲)
برگی از دفتر يادداشت ِ يک نويسنده ی عاصی:
- دوربين رو کجا تحويل بدم؟
- لازم نيست دوربين رو تحويل بديد. ببريدش با خودتون تو. چرا از فرش ها عکس نمی گيريد؟
[تعجب می کنم]- يعنی داخل موزه می شه عکس گرفت؟
- بله که می شه. منتها بدون فلاش. از فضای گالری هم به خاطر مسائل حفاظتی نبايد عکس بگيريد، ولی از فرش ها می تونيد.
خوشحال هستم که اينجا بر خلاف موزه های ديگر، محدوديت بی دليل برای عکاسی نگذاشته اند. ولی چه فايده. اين جا که اثر هنری مدرن نيست. برای من چه فرقی می کند که بگذارند عکس بگيرم. وارد سالنی می شوم که بر ديوارهايش فرش های بسيار بزرگی آويخته است. بی توجه، به سمت کافی شاپ می روم. يک سماور خيلی بزرگ آنجا خودنمايی می کند.
- آقا يک کاپوچينو لطفا.
- نداريم. چای بدم خدمت تون؟
- آخر اينجا چه کافه ای ست که کاپوچينو نداره؟ به مشتری های خارجی تون چی می گين؟
- می گيم "نو کاپوچينو؛ تی ميل دارين؟". اون هام معمولا می گن "يس".
- خب؛ يه چايی بده لطفا.
- اوکی. مومنت پيليز.
ذره ای قابليت ندارند. اين همه امکانات مفت را مصادره کرده اند، عُرضه ی استفاده از آن را ندارند. چای ولرم را خورده-نخورده رها می کنم و به قصد خروج وارد سالن نمايشگاه می شوم. فرش نه چندان بزرگی توجهم را جلب می کند.
...اين همه فرم تکرار شونده. اين همه تنوع رنگ. جالبه...
از فواصل مختلف عکس می گيرم. از دريچه ی لنز، در حالت تله، گره های رنگی را می بينم که با ظرافت در کنار هم نشسته اند.
... چقدر طراح اين نقش، انتزاعی و آبستره کار کرده. توی اين يکی، حتی تقارنی در کار نيست ولی تجريد در حد کمال هست. اين طرح چه جوری به ذهن اش رسيده؟...
چشمم به يک فرش گل و بلبل می افتد. نه. از اين نقش ِ آشنا خوشم نمی آيد. همه ی نقش های اين جا آشنا هستند. همه، رنگ و بوی قدمت و سنت دارند. اما در اين سنت، تازگی هست؛ خلاصه کردن موضوع هست؛ ساده سازی هست؛ يعنی همه ی اون چيزهايی که من از آن ها در هنر مدرن خوشم می آيد. چرا تا حالا به اين چيزها دقت نمی کردم؟ شايد به خاطر اين که فکر می کردم اين هنر نيست؛ صنعت است. بله. شايد بافتن صنعت باشد، اما طراحیی بديع و خلاق، هنر است. دوربين ام را در فاصله های مختلف تنظيم می کنم و عکس می گيرم. انگار چيز جديدی کشف کرده ام. لازم شد يک بار ديگر اين جا بيايم. کاغذ و قلم ام را به همراه بياورم و از زيبايی های گردآوری شده در اين موزه بنويسم...
بر سر دو راهی زندگی
من يک نويسنده سياسی اصلاح طلب هستم. بزرگ ترين عيب من، رفيق بازی من است. من آن چه را که درست می پندارم نمی نويسم چون می ترسم دوستانم از من برنجند. چيزهايی را می نويسم که می دانم درست نيست ولی باعث خوشحالی دوستانم می شود. هرگاه انتقادی به دوستان ام وارد باشد، آن انتقاد تا نوک زبان و قلم ام می آيد و بر می گردد. به خودم می گويم، آدم که رفيق اش را نمی رنجاند. بدون اين که بخواهم، چيزهايی می نويسم که خودم از بيخ و بن قبول شان ندارم. من بيش از حقيقت، به آينده ی کاری ام فکر می کنم. دوستان من به من وعده داده اند که به محض باز پس گيری اهرم های قدرت، می توانم در تعداد زيادی نشريه بنويسم. لازمه ی نوشتن در نشريات آينده اين است که خودم را با حرف های تندی که از ته دلم بيرون می آيد خراب نکنم. من می دانم که هر بلايی بر سر اين مملکت می آيد به خاطر رهبر است ولی از بردن نام او و حتی اشاره به او خودداری می کنم چون نمی خواهم آينده ی خوبم را به خطر بيندازم. من هزار ضعف در کارهای خاتمی می بينم، اما فکر می کنم اگر چيزی عليه او بنويسم، فردا که رئيس جمهور شود، جايگاه خودم را از دست می دهم. من حتی قدرت اعتراض به مديران نشريات به خاطر بلاهايی که به سر روزنامه نگاران جوان می آورند ندارم چون اين مديران همگی دوستان ديروز و امروز مناند. می دانم که حق با بچه های روزنامه نگار است ولی وقتی نوک مدادم را تيز می کنم که چيزی بنويسم، دستام شروع به لرزيدن می کند و می گويم گور بابای ديگران. به من چه. من بايد به فکر خودم و آيندهام باشم. به فکر مطالبی که در نشريات اصلاح طلب آتی خواهم نوشت. به فکر کتاب هايی که در انتشاراتی های اصلاح طلب چاپ خواهم کرد. قطعا فايده آن ها بيشتر از حمايت از يک مشت جوان تازه کار تندخوست. ولی وجدانم همچنان مرا آزار می دهد. شما بگوييد چه کنم؟
پاسخ:
نويسنده ی عزيز
ناراحتی وجدان شما از آن روست که فکر می کنيد يک نويسنده ی آزاديد ولی در قالب يک نويسنده ی حزبی قرار گرفته ايد و مانند او می خواهيد صد در صدی عمل کنيد و اين نمی شود. آزادی نويسنده، با حزبی بودن او جور در نمی آيد. نويسنده ی واقعا آزاد، نه به حزب و رفيق، که حتی به خودش هم رحم نمی کند. نويسنده ی واقعا آزاد، در هر چيز و هر کس، تاکيد می کنم "در هر چيز و هر کس"، خوب و بد می بيند و به آن ها اشاره می کند. خوب و بد مطلق برای نويسنده ی واقعا آزاد وجود ندارد ولی کم و زياد چرا. او هرگز نمی گويد فلان سيستم سياسی يا فکری مطلقا باطل و آن ديگری مطلقا حق است. اين مطلق نگاه کردن کار نويسنده ی حزبی و وابسته است. او برای پيش برد امر حزب اش مجبور به مطلق گرايی ست؛ مجبور به صد در صدی ديدن است؛ مجبور به مطلقا خوب انگاشتن دوستان و مطلقا بد انگاشتن رقيب است. يک نويسنده ی واقعا آزاد در عين تضادها و تقابل های آشتی ناپذير، به مجموعه های سياسی و فکری، تواما با ديد مثبت و منفی نگاه می کند. به مصدق بسيار هم که ارزش و احترام قائل باشد، و از شاه بسيار هم که ناراضی و ناخرسند باشد، عملکردهای مثبت شاه را کلا نفی و عملکردهای منفی مصدق را کلا تائيد نمی کند و در نوشته هايش به خوب و بد هر دو اشاره می کند. از خطاها و وابستگی های حزب توده و سران اش تنفر شديد هم که داشته باشد، خدمت هنرمندان و دانشمندان وابسته به آن را از ياد نمی بَرَد و در کنار آن خطاها به اين خدمت ها نيز اشاره می کند. از اسلام خلخالی ها و لاجوردی ها گريزان هم که باشد، به اسلام شريعتی ها و بازرگان ها با ديده ی احترام می نگرد و در نوشته هايش از آن ها ياد می کند. اصلاح طلبان را نجات دهنده ی کشور از وضع کنونی هم که بداند، ضعف مديريت و سازماندهی آن ها را در تقابل با اقتدارگرايان پرده پوشی نمی کند و آن ها را خيلی روشن بر می شمارد. دست نويسنده ی آزاد در مقابل دوست هرگز نمی لرزد و اتفاقا چون قدرت ِ بيشتر برای او می خواهد، ضعف هايش را با صراحت تمام بازگو می کند تا مجال برای تصحيح به وجود آيد.
وب لاگ هفته؛ وب لاگ کافه تيتر
وب لاگ خوب وب لاگی ست که حتی اگر پنج خواننده داشته باشد، آن پنج خواننده را جدی بگيرد و برای شان ارزش قائل باشد. وب لاگ خوب وب لاگی ست که امکان کامنت گذاری به مخاطب بدهد. وب لاگ خوب وب لاگی ست که با افزايش تعداد خوانندگان، دچار غرور و تفرعن نشود و احساس خدايگانی به او دست ندهد.
کافه تيتر را چندی پيش کشتند، ولی وب لاگ کافه تيتر هم چنان زنده است. صاحبان کافه تيتر –يعنی بيتا صالحی و بهنام قلیپور- هم چنان می نويسند و خاطره ی کافه تيتر را در اذهان زنده نگه می دارند. شخصيت اين زوج را می توان در لابه لای سطور نوشته های شان جست و جو کرد؛ همان شخصيتی که به کافه تيتر تشخص می بخشيد و آن را از ديگر کافه های فرهنگی متمايز می ساخت. "تجربه ی کار راديويی من"، نوشته ای ست از بيتا خانم، که نه تنها گوشه ای از روابط حاکم در ميان برنامه سازان راديو را نشان می دهد، بل که استحکام شخصيت نويسنده ی آن را به تصوير می کشد. برای خواندن اين نوشته روی نشانی زير کليک کنيد:
http://titrcafe.blogspot.com/2007/09/blog-post_28.html#links
تفسير مينیمال خبر
* عدنان حسن پور اعتصاب غذا کرد «خبرنامه گويا»
** گروه های سياسی فعلا در تدارک مراسم ختم و شب هفت و چهلم آن شهيد راه آزادی هستند و وقت ندارند به اين چيزهای جزئی و بی اهميت بپردازند.
* سخنگوی مجمع زنان اصلاح طلب: بر اختصاص ۳۰ در صد ليست ائتلاف به زنان اصرار داريم «ايسنا»
** آقاهه رو به مجلس راهش نمی دادند، خانمش می گفت منم ببر.
* سليمی نمين: نخستين گزينش از سوی ياران رسانهای رئيسجمهور به عنوان منتقد دولت، روزنامه کيهان بود. جامعه مطبوعاتی روزنامه کيهان را به عنوان روزنامه منتقد دولت نمیشناسند «روز آنلاين»
** ياران رسانه ای رئيس جمهور: شما خودت رو ناراحت نکن. بخشنامه می کنيم، می شناسند. نه تنها می شناسند، بلکه صفحه ی اول هم تيتر می زنند.
* خبرنگار پرسيد چرا رييسجمهور همواره تهديد به افشا میکند ولی هيچگاه اين کار را انجام نمیدهد؟ الهام پاسخ داد: اينگونه سخنان برای رفع نگرانیها و ايجاد انسجام است و رييسجمهور بيش از اين چيزی را دنبال نمیکند. اينگونه سخن گفتنها در تاريخ بشری از سوی شخصيتهای بزرگ نيز اتفاق افتاده است. اميرالمومنين(ع) نيز سر در چاه میکرد و حرفهايی میزد «ايسنا»
** اميرالمومنين (ع) سر در چاه می کرد و حرف می زد تا کسی جز خدا صدای او نشنود. رئيس جمهور سر در دوربين تلويزيون ها و ميکروفون راديوها می کند تا عالم و آدم صدای او بشنوند. پيدا کنيد سخنگوی فريبکار رئيس جمهور را.
گفت و شنود کشکولی (به سبک گفت و شنود کيهان)؛ بهترين بزغاله مطبوعاتی
گفتم- شنيدی حسين شريعتمداری به عنوان بهترين منتقد دولت شناخته شد؟
گفت- منظورت بهترين بزغاله ست ديگه؟
گفتم- استغفرالله! هر منتقدی که بزغاله نمی شه. به گفته ی معاون ارتباطات رئيس جمهور کسانی بزغاله اند که "فرهنگ انتظار" رو قبول نداشته باشند.
گفت- پس کسانی که از شيوه های مردمی دولت و رئيس جمهور انتقاد می کنند، بزغاله نيستند؟
گفتم- چرا. اون هام بزغاله اند. چون شيوه های مردمی دولت و رئيس جمهور چيزی نيست جز سوء استفاده از فرهنگ انتظار و اعتقادات مذهبی مردم. هر کسی که با اين شيوه ها مخالف باشه می شه بزغاله. حالا تو چرا کليد کردی روی اين حيوون زبون بسته؟ اين همه حرف واسه گفت و شنود هست.
گفت- آخه دلم واسه بزغاله ی بيچاره می سوزه. قصاب ساطور رو برداشته سر به دنبال اش گذاشته. به قول خاقانی: به بزغاله گفتند: بگريز! گفتا: / که قصاب در پی، کجا می گريزم (*). تازه از دست قصابه هم جون سالم به در ببره و سر به بيابون بذاره گرگه می گيردش.
گفتم- عيب نداره. عوض اش سعدی می گه: در گرگ نگه مکن که بزغاله بَرَد / يک روز نگه کن که پلنگ اش ببَرَد (*).
گفت- کدوم شون رو؟ گرگه رو يا بزغالههه رو؟
گفتم- اگه کار به پلنگ بکشه، متاسفانه هر دوتاشون رو!
(*) ماخذ شعرها، لغت نامه دهخدا
کشورهای مترقی محمدعلی عمويی
محمدعلی عمويی شخصيتیست قابل احترام. کسی که ۲۵ سال در رژيم گذشته به خاطر ايده و افکارش زندانی بوده و مدت ها طعم شکنجه های غير انسانی را در نظام جمهوری اسلامی چشيده جز احترام نصيبی نمی برد گيرم زير فشارهای دهشتناک، وادار به مصاحبه شود و بگويد آن چه از او انتظار نمی رود.
اما اين احترام مانع از آن نخواهد شد که پافشاری اين مبارز سالخورده را بر انديشه های غلط و متحجر ناديده بگيريم و به جوانانی که از عمويی و تفکراتاش اسطوره ساخته اند هشدار ندهيم. اين تفکرات، ده ها سال، جوانان را به بيراهه کشانده اند و نصيبی جز رنج و عقب ماندگی به مردم ايران نرسانده اند. اسطوره ها، به خصوص اسطوره های چپ، برای نشان دادن راه ترقی و پيشرفت، جلوی جوانان به راه افتاده اند، اما به خاطر غلط بودن مسير، آن ها را به دره های عميق مرگ و زندان و نااميدی و حرمان افکنده اند.
"شهروند امروز"، ويژه آمريکای لاتين را با چند ماه تاخير، چند روز پيش ديدم و گفت و گو با محمدعلی عمويی را در آن خواندم. بسيار متاسف شدم از ديدگاه های ايشان که همان ديدگاه های دوران پيش و پس از انقلاب است و گويی هيچ چيز طی اين سال ها در پيرامون ما تغيير نکرده است.
وقتی مصاحبه گر از ايشان می پرسد: "شما چطور کشور فقيری مثل نيکاراگوئه را مترقی می دانيد؟" و ايشان پاسخ می دهد: "نيکاراگوئه کشوری است که در اثر يک انقلاب توسط ساندينيست ها و به رهبری دانيل اورتگا، ارتجاع سوموزا را که از جمله متحدين ايالات متحده در آمريکای جنوبی بود سرنگون کرد" و دلايل فقير ماندن اين کشور را مداخله و مبارزه کنتراها می نامد متاسف می شوم.
وقتی مصاحبه گر به ايشان می گويد: "فکر می کنم شما فقط کشورهای چپ را ترقی خواه می گوييد" و ايشان بی برو برگرد پاسخ می دهد: "بله" متاسف می شوم.
وقتی مصاحبه گر از ايشان می پرسد: "چرا در بعضی از کشورهای آمريکای لاتين آزادی و دمکراسی وجود ندارد. مثل کوبا که بزرگ ترين زندان روزنامه نگاران است؟" و ايشان به شيوه ی احمدی نژاد سوال را با سوال پاسخ می دهد که: "چه کسی اين را می گويد؟ کدام آمار چنين چيزی را حکم می کند؟" متاسف می شوم.
وقتی مصاحبه گر به ايشان می گويد: "خب شاه هم می گفت مخالفان سياسی می توانند از کشور بروند. اينکه معنايش آزادی نيست. آزادی آن است که در کشور خودت از هيات حاکمه انتقاد کنی. قبول نداريد؟" و ايشان پاسخ می دهد: "صحبت شما کاملا درست است. آزاديخواهان بايد در کشور باشند و بتوانند حرفشان را آزادانه بزنند ولی نه عوامل ايالات متحده." متاسف می شوم.
وقتی مصاحبه گر می پرسد: " آقای عمويی! شما درد منتقد بودن را چشيده ايد. چطور می توانيد حقی برای منتقدان در کشورهای آمريکای لاتين قائل نباشيد و از کوچکترين انتقادی به اين حکومت ها پرهيز کنيد؟" و ايشان جواب می دهد: "ما بايد ببينيم در اين کشورها چه خبر است و چه نوع آزادی ای می تواند در اين کشورها باشد. آيا آزادی عوامل دشمن باشد يا نه. اين فرق دارد با خفقان سياسی" متاسف می شوم.
متاسف می شوم که مارکسيست لنينيست های وطنی هنوز ترقی و عقب ماندگی را در چپ و راست کشورها می بينند، نه در شيوه ی اداره ی آن ها. متاسف می شود که مارکسيست لنينيست های وطنی هنوز اتحاد با آمريکا را دليل ارتجاع می دانند. متاسف می شوم وجود آزادی و دمکراسی در يک کشور را به ميزان علاقه شان به آن کشور و رهبرش ربط می دهند. متاسف می شوم که آزادی مردم را به دو بخش آزادی هم فکران، و آزادی عوامل ايالات متحده تقسيم می کنند. متاسف می شوم که اصطلاح "آزادی عوامل دشمن" را به کار می گيرند در حالی که خود روزگاری "عوامل دشمن" معرفی می شده اند. متاسف می شوم برای جوانانی که اسطوره های شان چنين بيراه هايی را به آنان نشان می دهند و چنين افکاری را بر اذهان شان می نشانند. متاسف می شوم برای نسل گذشته که با چنين راهنمايی هايی، به دره های مهيب مرگ و زندان و شکنجه و حرمان سقوط کردند و اسطوره های شان هنوز که هنوز است عبرت نگرفته اند.
[وبلاگ ف. م. سخن]