چرا دانشگاه يک نهاد سکولار است؟ جمعه گردی های اسماعيل نوری علا
گيرم که استادان سکولار علوم اجتماعی را از دانشگاه اخراج کردند، گيرم که به استادان دانشکده های علوم تجربی و فيزيکی دستور دادند که کار تدريس را با گرفتن وضو و تلاوت آيات قرآن و انجام نماز آغاز کنند؛ اما، درست در آن لحظه که تدريس دانش فيزيک و شيمی و زيست شناسی آغاز می شود، همهء باورهای مشيتی و تقديری نسبت به نيروهای ماوراء الطبيعه به بيرون کلاس تبعيد می گردند و کلاس درس از حال و هوای وهم زدهء "حوزوی" خالی می شود
[email protected]
حکومت اسلامی اخيراً جبههء تجربهء شکست خورده ای را، در مبارزهء هميشگی خويش با سکولاريسم، از نو گشوده است و می کوشد تا به جبران ناکامی های نزديک به سی سال خويش در اين جبهه، ترفندهای جديدی را برای پيروزی نهائی بر «دشمن!» بکار برد. اينگونه است که هر روز بيش از گذشته آشکار می شود که خط اول جبههء مبارزهء حکومت اسلامی با سکولاريسم در دانشگاه قرار دارد.
آيت الله خمينی، در پيام نوروزی خود در آغاز سال ۱۳۵۹ جريانی را که بزودی، خوش خيالانه و تحت نام «انقلاب فرهنگی»، برای برانداختن مبانی سکولار دانشگاه اقدام می کرد چنين کليد زد: «بايد انقلابی اساسی در تمام دانشگاه های سراسر ايران بوجود آيد تا اساتيدی که در ارتباط با شرق يا غربند، تصفيه گردند و دانشگاه محيط سالمی شود برای تدريس علوم عالی اسلامی... تمام عقبماندگی های ما بهدليل عدم شناخت صحيح اکثر روشنفکران دانشگاهی از جامعهء اسلامی ايران بوده و متأسفانه هم اکنون هم هست. اکثر ضربات مهلکی که به اين جامعه خورده است، از همين روشنفکران دانشگاه رفته بوده است... طلاب علوم دينی و دانشجويان دانشگاهها بايد دقيقاً روی مبانی اسلامی مطالعهکنند و شعارهای گروههای منحرف را کنار گذارند و اسلام عزيز راستين را جايگزين تمام کژانديشیها نمايند. اين دو دسته بايد بدانند که اسلام، خود مکتبی است غنی که هرگز احتياجی به ضميمهکردن برخی مکاتب به آن نيست و همه بايد بدانيم که التقاطی فکرکردن خيانتی بزرگ به اسلام و مسلمين است. دانشجويان عزيز! راه اشتباه روشنفکران دانشگاهی را نرويد و از مردم خود را جدا نسازيد».
اين فرمان اندرزگونه را بايد نسخه ای ظاهراً حکيمانه برای تزريق «اسلام عزيز» در رگ های دانشگاه تلقی کرد که با نام بردن از «طلاب علوم دينی» در کنار «دانشجويان دانشگاه ها» می کوشيد تا اين دو قشر اجتماعی را در زير سقف «مکتب اسلام» يکی کند. اما اکنون بنظر می رسد که حکومت اسلامی در کار خود چندان توفيقی نداشته است. همين چندی پيش آيت الله خامنه ای کوشيد عدم موفقيت در اين اقدام را بصورتی کودکانه توجيه کند و گفت: «امروز هيچ کس انتظار يک دانشگاه خلق الساعهی صد در صد اسلامی را ندارد، اما همه انتظار دارند که جهت حرکت، به سوی ايجاد يک دانشگاه صد در صد اسلامی باشد. اين منظور حاصل نخواهد آمد مگر با وحدت عميق و عملی حوزه و دانشگاه و روحانی و دانشجو و اين يک ضرورت و نياز انقلابی است».
اما واقعيت شکست اين پروژه را می توان در خبر زير بيشتر دريافت: « کمتر از بيست روز پس از اينکه محمد مهدی زاهدی، وزير علوم کابينهء احمدی نژاد، به آيت الله محمد تقی مصباح يزدی ـ رئيس موسسه پژوهشی و آموزشی امام خمينی ـ قول داد در جهت اسلامی کردن فضای دانشگاه ها تلاش کند... او دوباره عازم قم شد تا گزارشی از روند فعاليت هايش در اين زمينه ارائه دهد. بار اول وزير علوم در نيمه آذرماه روانه قم شده بود تا برای چگونگی مديريت وزارتخانه تحت سرپرستی اش از آيت الله مصباح رهنمود بگيرد. در همين ديدار بود که مصباح يزدی از عدم پيشرفت قابل توجه در خصوص اسلامی شدن دانشگاه ها انتقاد کرد و زاهدی نيز به او قول داد که ظرف پنج سال آينده دانشگاه های کشور را اسلامی کند، آنچنان که "با برنامه ريزی های منسجم در پنج سال آينده به جايی برسيم که هنگام ورود به دانشگاه حس کنيم به يک دانشگاه اسلامی قدم گذاشته ايم". زاهدی با گنجاندن چنين برنامه ای در دستور کار از قم به تهران بازگشت و بلافاصله دست به کار عملياتی کردن وعده اش شد. او در اولين اقدام "شورای اسلامی شدن دانشگاه ها" را تشکيل داد و در قدم بعدی مصوب کرد که "کميتهء پيگيری مطالبات مقام معظم رهبری از وزارت علوم در زمينهء اسلامی شدن دانشگاه ها" در وزارت علوم مستقر شود. زاهدی در نخستين همايش مسؤلان بسيج دانشجويی دانشگاه های دولتی کشور در مشهد اين خبر را اعلام کرد و گفت: "اين راهبرد در شورای عالی انقلاب فرهنگی به تصويب رسيده و قرار است در سه حوزهء استاد، متون درسی و دانشجو کارهای بزرگی آغاز شود. براين اساس، وظيفه کميته پيگيری، اصلاح آيين نامه ارتقای اعضای هيات علمی دانشگاه ها، بازنگری در متون درسی و هماهنگی و ارتباط مستمر حوزه و دانشگاه خواهد بود". به جز اين، زاهدی در همان همايش خبر داد به زودی آيين نامه جديد نشريات دانشجويی به دانشگاه ها ابلاغ می شود تا ديگر نشريات به صورت بی حساب و کتاب مجوز نگيرند. وزير علوم پس از اين اقدامات دوباره روانه قم شد تا با ارائهء گزارش عملکردش از آيت الله محمدتقی مصباح تاييد بگيرد. در اين ديدار، مصباح يزدی با اشاره به فداکاری روحانيت در قرن اخير گفت که: " اگر اين فداکاری در روحانيون نبود الان جامعه يی به عنوان جامعه اسلامی وجود نداشت، پس جامعه ما مديون فداکاری های روحانيون است... دشمن از زمان اميرکبير تا حال در صدد توطئه برای تفرقه افکنی ميان حوزه و دانشگاه بوده و قصد دارد دانشگاه را جايگزين حوزه کند تا دين از جامعه حذف شود... البته برخی از دشمنان، لباس و نوع دروس حوزه و دانشگاه را عوامل جداکننده و تفرقه افکن معرفی می کنند. اين استدلال پايه ای ندارد. يکی از جلوه های وحدت حوزه و دانشگاه اين است که دروس دانشگاهی در حوزه و برعکس تدريس شود».
بدينسان، تجربهء سی سالهء انقلاب فرهنگی و دست کاری دائم در ترکيب دانشگاه ها، نشاندن يک ملای دانشگاه نديده بر صندلی رياست دانشگاه، تأسيس انجمن های اسلامی و دفن پيکر کشتگان جنگی که آيت الله خمينی آن را «نعمت اللهی» می دانست در صحن دانشگاه ها نتوانسته است شباهتی بين دو نهاد دانشگاه و حوزه بوجود آورد و فعلاً اين قضيه به پنج سال آينده موکول شده است. اما، در عين حال، اين «ناکامی» موجب آن نبوده است که اسلاميست ها به علل شکست خود فکر کنند و، در نتيجه، همچنان بر همان تار گذشته می تنند.
اما بنظر من، دليل پی گيری نشدهء اين در هم نيآميزی دانشگاه و حوزه چيزی جز عامل «سکولار بودن دانش» نيست که خود بخود جايگاه اصلی آن، يعنی دانشگاه، را هم به نهادی بنياداً سکولار تبديل می کند.
اهل علم و دانشگاه، و هر کس که نسيمی از مقولهء دانش از کوچه پس کوچه های فکرش گذشته باشد، می داند که دانش را نمی توان به ضرب دگنک عقيده و مسلک و مذهب توليد کرد، توسعه داد و از آن برای بهبود شرايط زندگی انسان سود جست. دانش را نمی شود کاپيتاليستی، مارکسيستی، مسيحی يا اسلامی کرد. دانش نه با پيشداوری سر و کار دارد و نه از ايستگاه های نامطمئن تجربه های نا مکرر شخصی می گذرد؛ به هيچ قول و غزلی از هيچ منبع قدسی و معصومی نيز اعتناء ندارد. در عين حال، همين دانش نه خدا را انکار می کند، نه پيامبری ها و امامت ها و عوالم غيب و شهود باطنی را. يعنی، اساساً کاری با اين مقولات ندارد و آنها موضوع تجربه و تحقيق و انکشاف و اکتشاف دانشی نمی داند و، لذا، نمی کوشد پزشکی را، مثلاً، بر بنياد احاديث منسوب به امام محمد باقرالعلوم (باقر يعنی «شکافنده») پايه ريزی کند يا رياضيات را از احاديث منسوب به امام جعفر صادق استخراج نمايد و حرکت خويش را بر اين مسير ادامه دهد. عالم غيب و نامحسوسات و کرامات و معجزات و وحی و خبر، هيچ کدام، از جملهء مقولات «دانشی» محسوب نمی شود که دانشگران و دانشمندان بخواهند در برابر آنها موضع گرفته و به رد يا قبول آنها بپردازد.
«دانش» از همين جهان محسوسات، همين عالم آزمايش و خطا، و همين بسيط حس کردنی و واجد نسبيت زمانمند آغاز می کند؛ به همين عالم می پردازد، و فقط از همين گيتی می گويد. نه می خواهد و نه می تواند که برای شما از کوچه و پس کوچه های بهشت و جهنم و طبقات العرشی که پيامبران معراج رونده از آن سخن گفته اند نشانی دهد. نه از «ارزش ها» خبر دارد و نه می تواند پشت خط قرمرهائی که اهل شريعت می کشند ترمز کند. در پيچيده ترين جزئيات هستی معجزه ای نمی بيند و خرق عادتی را نمی پذيرد؛ و باز، اين همه را بی آنکه بخواهد بر بود و نبود اين نامحسوسات اثبات ناکردنی که فقط در تجربه های به اصطلاح «معنوی» مردمان رخ می دهند، حکم کند انجام می دهد.
اين «دانش» که می گويم، در همهء تعاريف و مشخصات خود، با آن «علم» که آخوند می گويد تضاد و تنافر دارد. به همين دليل هم هست که از عهد مشروطه تا کنون، برای تمايز گزاری بين اين دو پديدهء متنافر و ناهمساز، علم را به حوزهء علميه وانهاده اند و واژهء «دانش» را برای منظور خود از اين مفهوم جديد برگزيده اند و دانش آموز و دانشکده و دانشجو و دانشگاه و دانشمند را از آن ريشه بر ساخته اند و آن يکی «علم غيبيات» را به طلبه هائی که طالب علم و عالم شدن اند وا نهاده اند تا آنها، در سير مدارج کار خود، به مقام علمائی برسند و در مسابقه ای که بين علماء برقرار است بکوشند تا به مقام اعلميت نايل شوند؛ و اين همه را بيرون از صحن «دانشگاه» و در حجره های «حوزهء علميه» انجام دهند.
حتی وقتی که می بينيم در «دانش گاه» رشتهء الهيات و معقول و منقول هم بوجود می آورند باز معلوم است که اين رشته با «دروس حوزوی» متفاوت است. در دانشگاه، برای اينکه ياد بگيری چگونه از «منقولات مدعائی آمده از جانب معصوم» استفاده کنی و، با تدقيق معقول در آنها و ديگر منابع فقهی، به نتيجهء مطلوب تشريعی برسی، درس بسيار است؛ اما برای پرداختن به اين دروس نه لازم است تو به عالم غيب ايمان داشته باشی و نه وجود خدا را بپذيری. در دانشگاه، درس معقول و منقول هم بر بنياد نوعی «روش شناسی» قرار دارد و به امور اين جهانی شريعت رسيدگی می کند، آن هم بر مبنای بکار گيری روش های راه بردن عقل در راستای کسب نتايج. اما در حوزه، حتی به ظاهر هم که شده، تو ناچاری از عالم غيب و ايمان بخدا و روز قيامت و پيامبری محمد بن عبدالله و امامت دوازده تن از اولاد دختری پيامبر آغاز کنی، بر معجزات و علم غيب آنان تکيه زنی، افسانهء خلقت و رانده شدگی انسان از بهشت را بپذيری و هدفت نه فقط مطالعه و توضيح و تأمل در متون و بکارگيری روش های استخراج پاسخ های نو برای پرسش های نو، که کشف راه های بهشت و تمرين در کار اشاعه دين در نزد مردم و ترساندنشان از آتش جهنم و محاکمهء روز قيامت است که تعين خارجی آن چيزی نيست جز «امر به معروف و نهی از منکر».
چندی پيش شنيدم که در روزگاران پيش از صدام حسين، داروخانه ای در روبروی آرامگاه امام اول شيعيان در نجف قرار داشت که صاحبش بر شيشهء درش تابلوئی به اين مضمون آويخته بود که «دوا اينجا، شفا آنجا!» و براستی که در اين شعار حقيقتی شگرف مستتر است. کار داروخانه، که شاخه ای از دانش دارو ـ پزشکی است، کشف رموز زيست شناختی و پيدا کردن منشاء دردها، و اختراع داروهای رافع امراض و تخفيف دهندهء آلام است. برای هر دردی تعريفی و شناختی و داروئی می جويد و کشف می کند و می سازد. اما آنکه جويندهء «شفا» است و منظورش از اين مفهوم بازيابی بی واسطهء سلامت خويش است، بايد برود و از کتاب شيخ عباس قمی دعاهای چند صد گانه ای را که برای رفع بيماری های گوناگون ثبت شده استخراج و توصيه و نسخه پيچی کند؛ جوهر خطوط دعا را در آب تربت حل نمايد و بخورد مريض دهد، يا گردنش را با زنجير به ضريج حضرات ببندد و با توسل به گريه و زاری و ندبه و غلط کردم های بسيار منتظر ادخال شفا در جان مريضان شود.
دانشگاه جايگاه جستن چرائی و چگونگی های اجزاء و پديده های اين جهان است و می کوشد با کشف قوانين و راهکارها و روندهای بالنده و هر دم تغيير کنندهء طبيعت برای زندگی انسان آسايش فراهم کند يا کنجکاوی های ذهن فضولش را پاسخگو باشد. اما «حوزه» بر بنياد تقدير گرائی و مشيت الهی ساخته شده و قوانينش بی تحقيق، و نواميس اش بی مابه ازا های قابل ذسترسی و تکرار و آزمايش است. به يک معنی، دانشگاه با کشف و بيان قوانين استثناء ناپذير حاکم بر عالم، در هر قدم، قلم بطلان بر تقدير و مشيت انعطاف پذير خدا و قديسانش می کشد و هيچ نيروئی را قادر به از کار انداختن قوانين طبيعت نمی داند و تنها می کوشد تا با درست فهميدن اين قوانين خود را با آنها تطبيق داده و از مزايای اين تطبيق استفاده کند.
از اين منظر که بنگريم، دانشگاه و حوزه بر بنياد فرضياتی متفاوت، روش هائی متضاد و منابعی کاملاً مختلف بوجود آمده اند و در هم آميزی آنها ـ همچون در هم آميزی شن با شکر ـ نا ممکن است و حتی اگر هزار سال را هم در کنار هم و با مسالمت زندگی کنند، هر دو می دانند که عاقبت لازم است که يکی شان به دست آن ديگری ضربهء فنی شده و از پای در آيد. بخصوص که روند تحولات تاريخی جهان در چهار صد سالهء اخير ـ که با حرکتی بطئی آغاز شده و اکنون هر دم بر شتاب آن افزوده می شود ـ رو بسوی چيرگی «دانش دانشگاهی» بر «علوم حوزوی» داشته و با هر استاد دانشگاهی که تربيت شده و به تعليم و تربيت نسل پس از خويش می پردازد، يکی از «علمای حوزوی» کمرنگ تر می شود.
حال به حوزهء مذهب بنگريم: در سی سال اخير اسلاميست های ايران هرچه را توانسته اند در جهت تضعيف دانشگاه و تقويت حوزه انجام داده اند. نخست، در عهد شريعتی، کوشيدند دل های دانش آموزان و دانشجويان را از دانش خالی کنند و در آن از پنداره های متصل به عالم غيب خويش بدمند. اما نکته در آن است که «دانش » جوئی که دل به آن توهمات می سپارد ديگر دانشجو نيست، «طلبه» ای است که مبانی کار خويش را فرو هشته است تا مبانی متضاد با آنچه را که در دانشگاه ديده و خوانده برای کار خود برگزيند. اسلاميت انقلاب روی شاخ همين راه گمکردگان دانشگاهی حرکت کرد، توده ها را بسوی خود کشيد، و توانست، در يک شعبده بازی ملی ـ بين الملی، در لباسی اسلامی بر کرسی قدرت بنشيند. چنين دانشجوی از هويت تهی شده ای البته که عزيز کرده رژيم روزگار آغازين حکومت اسلامی بود.
اما، اگرچه شور انقلابی توانست بر اين تنافر در مبانی و بنيادها درپوشی سخت جنب بگذارد، منطقاً روشن بود که نمی توان انتظار داشت اين تضاد و تنافر در زير برف ها پنهان بماند. اسلاميست ها همواره کوشيده اند تا نشان دهند که دانشگاه و دانشجو با ايمان و مباحث ايمانی تنافری ندارند و حوزه و طلبه می توانند از اين بابت با يکديگر همخوان شوند. اما نيک که بنگريم می بينيم که اگرچه بخش نخست اين حرف کاملاً درست است اما آنچه در حوزه می گذرد اساسً هيچگونه ربطی به مسئلهء «ايمان» ندارد. در ايمان، امری خارج از منطق علت و معلولی رخ نمی کند چرا که ايمان در عين اينکه امری فراعقلی است اما زايندهء حالتی روانی نيز هست که ريشه در ذهن آدمی دارد و در هرکس به نوعی عمل می کند. اما «علماء دينی» هرگز به ايمان اکتفا نکرده و خواستار سازمان و سلسله مراتب و ايجاد مريد و مرادی و، در کنار همهء اينها، اعتقاد همگان به تقدير و مشيت اند و اين درست همان چيزی است که بکار دانشگاهيان نمی آيد.
يک دانشگاهی ممکن است بپذيرد که عالم را خالق هوشمندی خلق کرده، اما نمی تواند و نبايد بپذيرد که می توان عليه و در تضاد با قوانين موضوعهء همان «آفريدگار» عمل کرد. لذا نمی تواند به خرق عادت و معجزه و خرافه های سخيف ايمان آورد، و يا اگر دانشجوئی به چنين ايمانی رسيد ديگر نمی توان او را يک دانشگاهی خواند. همانگونه که دانشگاه هم اگر بر مدار دانش نچرخد، سالبهء به انتفای موضوع خواهد بود. چرا که دانش دانشگاهی از قوانين خلل ناپذير جهان سخن می گويد و علم حوزوی تمام بنياد خود را بر خلل پذيری قوانين جهانی و برتری تقدير و مشيت نسبت به آنها می گذارد.
آری، در سی سال اخير، ما شاهد تخريب سيستماتيک زير بنای «دانشی» جامعهء ايران بوده ايم . اگر چه بخشی از اين تخريب ناشی از بی سوادی و بی اطلاعی و «ناشايسته سالاری» حاکم بر حکومت اسلامی است، اما بخش عمده ای از آن نيز عامداً و عالماً صورت می گيرد. خود تصور اينکه با ايجاد يک «انقلاب فرهنگی» می توان دانشگاه را «اسلامی» کرد از همين نيت قدرتمند و ارادهء قاطع خبر می دهد. حال آنکه بصورتی بديهی بر هر اهل فکری روشن است که دانش نمی تواند اسلامی يا مسيحی يا بهائی شود و، در نتيجه،
سی سال تلاش شد تا غيرخودی ها از صحن دانشگاه کنار گذاشته شوند، انجمن های اسلامی دانشجويان بوجود آيند و دگر انديشی و بی اعتنائی به مشيت و تقدير جرم شناخته شوند. دانشگاه را محل برگذاری نماز جمعه کردند، و در نشريات دانشگاهی به انکار مبانی دانش پرداختند. با اين همه، اکنون روشن شده است که، در سی سال اخير، دانشگاه به ندرت براه حوزه رفته است حال آنکه تجربهء اسلام سياسی، يا سياسی شدن اسلام، و در رأس هرم قدرت قرار گرفتن «علماء حوزه» موجب شده است که محصلان حوزوی بصورتی دم افزا سکولاريزه شوند، و فضا چنان شود که حوزه پا جای پای دانشکدهء معقول و منقول بگذارد.
تأملی در سخنان آيت الله خامنه ای و مصباح و وزير علوم حکومت اسلامی نشان می دهد که سخنان اين آقايان در توجيه اين «حملهء مجدد» در اعماق بی خبری و بی سوادی ريشه دارد و آنها نمی فهمند که جز از راه انحلال کامل دانشگاه چاره ای برای جلوگيری از کارکرد اين پرورشگاه دانش سکولار وجود ندارد.
بله، درست است که می توان دروس دانشگاهی را به حوزه ها برد. بنظر من، از چنين امر خجسته ای بايد استقبال کرد و گذاشت تا سير سکولاريزه شدن حوزه ها شدت پيدا کند. اين بهترين واقعه ای است که در حوزه های کهنه ای که اکنون به کامپيوتر و اينترنت هم مجهز شده اند، ممکن است رخ دهد. اما اين راه صرفاً يک طرفه است و تدريس «علوم حوزوی» در دانشگاه ها کوشش عبثی است که فقط می تواند از پرورش مهندسی که خانهء آيت الله ها را می سازد و پزشکی که اعضاء خانواده شان را معالجه می کند جلوگيری کند. در اين زمينه خواندن سرگذشت مهندس بازرگان سخت عبرت آموز است؛ مردی که همهء عمر کوشيد تا باورهای تشريعی را با دانش دانشگاهی آشتی دهد و هرگز نتوانست با نيروی معجزهء برق را در سيم ها جاری کند و با دعای ندبه راه بر موشک های صدامی ببندد.
باری، گيرم که استادان سکولار علوم اجتماعی را از دانشگاه اخراج کردند، گيرم که به استادان دانشکده های علوم تجربی و فيزيکی دستور دادند که کار تدريس را با گرفتن وضو و تلاوت آيات قرآن و انجام نماز آغاز کنند؛ اما، درست در آن لحظه که تدريس دانش فيزيک و شيمی و زيست شناسی آغاز می شود، همهء باورهای مشيتی و تقديری به نيروهای ماوراء الطبيعه به بيرون کلاس تبعيد می گردند و کلاس درس، ناگزير، از حال و هوای وهم زدهء «حوزوی» خالی می شود.
برگرفته از سايت «سکولاريسم نو»:
http://www.NewSecularism.com