Thursday, Aug 20, 2026

صفحه نخست » بار دیگر حکایت ۲۸ مرداد؛ انقلاب یا کودتا؟

arnz.jpgما به یک تجدید نظر کلی در قضاوت‌هایمان درباره بازیگران صحنه ۲۸ مرداد و سال‌های پیش و بعد از انقلاب نیاز داریم

علیرضا نوری‌زاده - ایندیپندنت فارسی

۲۸ امرداد که می‌رسد، بار دیگر چپ‌ها و جدیدالاسلام‌ها و البته ذوب‌شدگان در اسلام ولایی به حرکت درمی‌آیند. توده‌ای‌ها و اسلامی‌های دشمن دکتر مصدق نیم‌نفسی می‌یابند که بار دیگر توپخانه زنگ‌زده‌شان را به سوی شاه فقید، آمریکای امپریالیست و انگلستان استعمارگر به صدا درآورند.

حالا خوب می‌دانیم که دکتر مصدق به بهای از دست دادن قدرت، حاضر نشد با کیانوری و کاشانی در یک صف قرار گیرد و کودتا خواندن یا انقلاب دانستن رخداد ۲۸ امرداد هم تغییری در این واقعیت نمی‌دهد. با این همه، وقتی شرم از فرهنگ ایدئولوژی‌ات پنهان می‌شود، می‌توانی بعد از هفت دهه و اندی سال، تاریخ را تحریف کنی و فقط برای کوبیدن پهلوی‌ها و به‌ویژه شاهزاده رضا پهلوی، او را برای اتفاقی موردعتاب قرار دهی که هنگام رخدادنش، او هنوز به دنیا هم نیامده بود.

۱۰۰ درصدی‌ها

در فرهنگ سیاسی ۱۰۰ درصدی، همه‌چیز یا سیاه است یا سپید. اگر عمری در راه آزادی و دموکراسی‌طلبی مبارزه کرده باشی و در این سلک و سلوک، هزینه‌های سنگین از جان و جهانت، جوانی و خانواده‌ات، رفاه و سلامتی‌ات داده باشی و ستون‌های فلک‌الافلاک را هم بر شانه‌های خسته‌ات حمل کرده باشی، به محض آنکه دهان باز می‌کنی که این ره که کامبخش و کیانوری و شرکا قافله‌سالار آن بودند و شماری از اکثریتی‌ها (و نه همه‌شان) هنوز برایش سینه می‌زنند، به کعبه آزادی و برابری و رفاه نمی‌رسد، بلکه مدل اتحاد جماهیر شوروی در پایان این راه است، به چند ساعت، به نوکر امپریالیسم و مزدور جیره‌‌خوار دربار و سگ زنجیری استعمار تبدیل می‌شوی. یاران همسفرت هم به تو پشت می‌کنند.

مطالب بیشتر در سایت ایندیپندنت فارسی

۱۰۰ درصدی‌ها نمونه‌های به‌یادماندنی از چنین برخوردی را در تاریخ معاصر ما چنان نشان داده‌اند که امروز پس از ۴۷ سال تحمل فلاکت و ذلت زیر سلطه جمهوری ولایت فقیه، پنج نفر از ما قادر نیستیم کنار هم بنشینیم و بر سر اصولی که اغلب مورداتفاق نظر تک‌تک ما پنج نفر است، به توافق جمعی برسیم.

اجازه دهید با ذکر چند نمونه، سخنی انتزاعی و مجرد نگفته باشم.

۱ــ بعد از تجربه حزب توده و نیروی سوم، رهبری جبهه ملی در آستانه انقلاب، رفیقی را که ۲۵ سال زندگی و جوانی خود را در راه آرمان‌هایش وقف کرده و متحمل زندان و محرومیت و حتی از هم پاشیدن خانواده‌اش شده بود و التزامش به آرمان و جبهه‌ای که از جوانی بدان پیوست، آنچنان بود که در جریان اعتصاب بزرگ دانشجویان با آنکه خود معتقد به ادامه اعتصاب بود، چون اکثریت شورای جبهه ملی تصمیم به پایان دادن اعتصاب گرفت، ملامت دانشجویان و مردم را به جان خرید و این تصمیم را به اطلاع رهبران جنبش دانشجویی طرفدار نهضت ملی رساند، با سه سوت از جبهه ملی اخراج کرد و بلبلانی که سر به آستان‌بوسی سید روح‌الله مصطفوی خمینی گذاشته بودند و طلوع خورشید را این بار از مغرب استقبال می‌کردند و با آنکه می‌دانستند آن رفیق (زنده‌یاد دکتر شاپور بختیار) در همه عمرش حتی سیگار هم نکشیده بود، به دامن زدن شایعه اعتیاد او همت گماشتند.

یکی از نزدیک‌ترین دوستان دکتر بختیار که همه‌گاه در زیر سایه دکتر زندگی کرده بود و حسرت دبیرکلی حزب ایران را داشت، اما با بودن بختیار محلی از اعراب نداشت، روزی به روزنامه اطلاعات زنگ زد و با عصبانیت به من که تقریبا هر روز دکتر را می‌دیدم و مصاحبه‌ای با او داشتم، گفت به چه دلیل اینقدر از این «آدم خائن معتاد» تعریف می‌کنی. وقتی گفتم تا آنجا که به یاد می‌آورم این آدم به قول شما خائن معتاد تا یک ماه پیش سرور و رفیق عزیز شما بود و هم او با زور خود، شما را وادار می‌کرد همراهش به کوه بروی و مواظب سلامتی خودت باشی، لال شد.

رفتاری که رهبری جبهه ملی با دکتر بختیار کرد، حقا شرم‌آور بود.

۲ــ رفتار خمینی و دارو‌دسته‌اش با همه آن‌ها که در به پیروزی رساندن او به نحوی سهیم بودند و آن‌ها که جانش را نجات دادند، از آیت‌الله شریعتمداری گرفته تا پاکروان و از بنی‌صدر تا قطب‌زاده و در نهایت حزب توده و مجاهدین و حجتیه و...، نماد دیگری از بی‌اخلاقی سیاسی، ماکیاولیستی و ۱۰۰ درصدی بودن اقطاب سیاست در سرزمین ما است.

هنوز هم ۱۰۰ درصدی‌های مخالف یک شعار می‌دهند: یا امام زمان مرحوم و بانوی مقیم پاریسش را قبول دارید و برایش سینه چاک می‌دهید یا آنکه مزدورید و نوکر وابسته، به ویژه اگر شاهزاده رضا پهلوی را تایید کنید.

در چنین فضای بی‌اخلاقی‌ها، طبیعی است اگر سخن از جنبش‌هایی سردهی که در چهار دهه گذشته نقش آن‌ها بی‌رنگ شده، قابل‌اعتنا نیست، اما اگر از نقش شاهزاده رضا پهلوی که هر روز پر رنگ‌تر شده است یا از همدلی و همبستگی بگویی یا روزنامه‌نگارانی را که با قلم و واژگان خود، فضای قبرستانی خانه پدری را به نور امید و زندگی روشن کردند، با «سیدعلی خامنه‌ای» ناسازگاری آغاز کردند و تا پای مرگ در زندانش مقاومت کردند، موردتقدیر قرار دهی، از جانب ۱۰۰ درصدی‌ها متهم می‌شوی که قصد سازش با جناحی از رژیم را داری یا اصلا ساخته‌ای و می‌خواهی برای اصلاح‌طلبان مشروعیت کسب کنی.

این بار من نه از اصلاح‌طلبان می‌گویم نه از غیرخودی‌ها. سخنم در باب شاهزاده‌ای است که ۴۷ سال است می‌بینمش و همواره در صف نخست مبارزه، از آبان گذشته تا دی‌ماه و سپس اسفند و فروردین و... همچنان نامش در صدر است و در یادبود زنده‌نامان، شعله امید در دل‌ها روشن می‌کند، اما متهم به خیانت و حمایت از استبداد و همدستی با امپریالیست‌ها می‌شوم.

در چنین فضایی، نباید با آدمی که از دوستی ملت ایران با ملت‌های اسرائیل و آمریکا سخن می‌گوید، ۱۰۰ درصدی برخورد کرد. بعد از ۷۳ سال، جای آن دارد که شهامت اعتراف به خطا را داشته باشیم. اهالی جمهوری ولایت فقیه نه از کره ماه آمده‌اند و نه همگی نظیر لاریجانی‌ها و اراکی‌ها و سردار نقدی و برادر محمدی در وزارت خارجه نیمه‌عراقی‌اند. بنابراین نمی‌توان همه را از جنس فلاحیان و جنتی و سعید مرتضوی و قاضی صلواتی دانست.

در جمع وکلای دادگستری، نویسندگان و اهل هنر و ورزشکاران و نخبگان علمی، بازاریان و کارمندان حکومت و صدها انسان آزاده و مقاوم که امروز در ایران زیر پرچم جمهوری ولایت فقیه زندگی می‌کنند و هر یک در حد امکان می‌کوشند مسئولیت‌های خود را در برابر مردم به نحو شایسته‌ای ادا کنند، کسانی را داریم که در دی‌ماه، دلاورانه جلو ماشین ظلم ایستادند و ولی فقیه و نیروهایش را درسی گران دادند.

البته در نگاه ۱۰۰ درصدی‌ها، آن‌ها نه‌تنها قابل‌احترام نیستند، بلکه دفتر گناهانشان به همان سیاهی دفتر نایب امام زمان و اصحاب او است. نشستن با آن‌ها جرم است و همصدایی با ایشان خیانت کبیره تلقی می‌شود.

۱۰۰ درصدی‌ها وقتی از اثر هنری یک ایرانی داخل کشور تقدیر می‌کنی هم پوزخند می‌زنند و تو را و البته آن هنرمند مورداشاره را محکوم می‌کنند، چون در نگاه آن‌ها، همه دنیا یا سیاه است یا به سپیدی روی آن‌ها!

مقدمه‌ای طولانی را آوردم تا به این موخره برسم، چون ۴۷ سال بعد از حادث شدن خمینی، هنوز هم بسیاری از ما شمشیر دولبه این روز را بر سر و گردن یکدیگر می‌زنیم. من یکی که خسته شده‌ام از اینکه هر بار مجال گفتگو و همصدایی بین عده‌ای از ایرانیان آزادی‌خواه در داخل و خارج کشور پیدا شد، درست در نقطه‌ای که امیدوار می‌شویم بانگ همبستگی برخواهد خاست و بدیل دموکراتیک شکل خواهد گرفت، گرفتار عقده‌ ۲۸ مرداد می‌شویم که این روزها پیروان نهضت ملی و مدعیان دلبستگی به آرمان‌های دکتر محمد مصدق به یادش سوگوارند و در نوشته‌ها و گفته‌های خود «کودتاگران» را تقبیح می‌کنند و در مقابل طرفداران نظام پیشین به هزار و یک دلیل متوسل می‌شوند تا ثابت کنند کودتا نبود و قیام ملی بود.

جالب اینکه عمده‌ترین نیروی فعال اپوزیسیون که در رده سنی ۳۰ تا ۶۰ قرار می‌گیرند، اصولا در ۲۸ مرداد جایی در صحنه سیاسی نداشتند، یا مثل بنده سه چهار ساله بودند یا اصولا پای به عرصه جهان نگذاشته‌ بودند.

متاسفانه ما به جای آنکه در راه ساختن فردای بهتر و نجات خانه پدری از چنگ اهل ولایت فقیه به نقاط تفاهم و توافق بین خود بیندیشیم، به ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و بهمن ۱۳۵۷ چسبیده‌ایم و هر دو طرف اغلب با غیرسیاسی‌ترین خطاب و کلامی سرشار از طعن و اهانت، با گروه دیگر برخورد می‌کند، در حالی که دیروز سهم تاریخ است و ما نمی‌توانیم در بازنویسی آن نقشی داشته باشیم.

به گمان من، ما به یک تجدید نظر کلی در قضاوت‌هایمان درباره به بازیگران صحنه ۲۸ مرداد و سال‌های پیش و بعد از انقلاب نیاز داریم. فکرش را بکنید، حمید شوکت کتابی درباره قوام‌السلطنه می‌نویسد، ناگهان ده‌ها قلم از شمشیر بیرون می‌آید تا نویسنده و دولتمرد موردبحث او را که از خاکسترش نیز اثری بر جای نیست، تکه‌تکه کنند، یا دکتر مصدق برای ما قداست و اعتبار فرشتگان و ائمه را پیدا می‌کند، گویی اصولا بری از هر نوع خطایی بوده است یا گمان می‌کنیم با مصدق‌السلطنه خواندن او و استناد به یک نوشته بی‌پایه یا یک روز سر زدن او به محفلی ماسونی در آن عهد و روزگار و گفتن اینکه پیشوای نهضت ملی ماسون بود، از قدر و اعتبار او می‌کاهیم.

همین قضاوت را در مورد دکتر بقایی و مکی و آیت‌الله کاشانی داریم. یا آن‌ها را تالی شمر می‌دانیم یا قهرمانان ضداستبداد و یادمان می‌رود که این‌ها نیز بشر بودند. هم صفات ارزنده‌ داشتند و هم ضعف‌هایی. اگر قضاوت می‌کنیم، کلیت آن‌ها را باید در نظر داشته باشیم.

سپهبد زاهدی در ۲۸ مرداد متولد نشد. به زندگی داماد موتمن‌الملک از همان آغاز نظر بیندازیم. اگر مخالف او هستیم و او را عامل اجرای ۲۸ مرداد می‌دانیم، این انصاف را هم داشته باشیم که نقش او را در دفاع از استقلال و تمامیت ارضی کشور طی سه دهه در گیلان و ارومیه و خوزستان و فارس و اصفهان انکار نکنیم.

انسان‌ها سیاه و سفید نیستند، اندکی جا برای فضای خاکستری بگذاریم. حکم اگر صادر می‌کنیم، این انصاف و عدالت را داشته باشیم که انسان‌ها را روی حب و بغض و باورهای شخصی خود، محکوم نکنیم یا آن را که دوست می‌داریم، در جایگاه قدیسین قرار ندهیم.

لحظه‌ای چشم فروبندیم و به این بیندیشیم که همه آن‌ها که در مثلا رویدادی مثل ۲۸ مرداد مورد لطف یا غضب ما هستند، اگر امروز سر از خاک برآرند، بر احوال خانه پدری و ملت ایران اشک به چشم می‌آورند و افسوس می‌خورند چرا ملتی در جایگاه و اعتبار ملت ایران امروز باید در چنگ رژیمی قرون‌وسطایی و تبهکار اسیر باشد.

ما در این احوال و روزگار، بیش از هرچیز نیازمند تفاهم و همدلی هستیم. رژیم دیر یا زود در چاله‌ای که خود کنده است، فرو خواهد افتاد. چون که صد آمد، نود هم پیش ما است.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy