
فروغ حتا با آیندگانِ پس از خود که در گذشته خفتهاند، «فاصله» دارد
مقدمه
در این مقاله، مفهوم «فاصله» از گذشتهای نیاکانی را که فروغ فرخزاد آن را «نجاتدهنده» میدانست، تحلیل میشود. استدلال این است که فرهنگ ما بهشدت با هنجارهای قدیمی درآمیخته و نقد این پیوستگی با طردشدگی و تنهایی همراه است. تلاش برای گره زدن مسائل نوین امروزی (مانند نوزایی «زن، زندگی، آزادی») به ارزشهای کهن و کهنه که از یزدانگزیدگی شاهان هخامنشی و دولت دینی ساسانی تا اسلامیت، همه سر به سر دینیاند، مانع از تازگی و تحول واقعی میشود. زیرا هر امر نوین پیش از آنکه به معنای امروزین خود برسد، در چارچوبهای گذشته تفسیر و مستعمرهسازی میشود.
مقاله که بخشاً انعکاسدهنده سخن فروغ و تحلیل آن است، نتیجه میگیرد که رهاییبخشیِ واقعی نه در پیوند با ریشههای دیروز، بلکه در توانایی «فاصلهگرفتن» از سلطه نیاکان و پذیرش «عوامل تازه» بدون واسطه ارزشهای فرهنگیِ گذشته نهفته است.
مفهوم «فاصله»، «نجاتدهنده» فروغ
رویدادهای فرهنگ ما در قرون متمادی از حیث آرمانی، باورمندی و هنجاری، چنان در یکدیگر تنیده و به هم جوش خوردهاند که نظامی از ارزشها، روشها و معیارها با ساختاری منسجم شکل دادهاند. نظامی که چنان با ذهن و زندگی ما درآمیخته است که نزدیک شدن انتقادی به آن، تنها به فاصله گرفتن از یک عادت نیاز ندارد، بلکه حقیقتاً دلیری میخواهد.
کسی که بخواهد این پیوستگی دیرپا را به پرسش بگیرد، ناگزیر باید خود را برای مذمت، طرد و حتا منزوی شدن آماده کند. زیرا نقد آنچه نسلها به آن خو گرفتهاند، اغلب نه نقد یک اندیشه منفرد، بلکه دست بردن در شبکهای از باورها و ارزشهایی است که هویت جمعی را شکل دادهاند.
از همین روست که استثناهای فرهنگ ما، آنها که از درون این پیوستگی توانستهاند فاصلهای انتقادی بگیرند و به آن از بیرون بنگرند، غالباً بهای سنگینی برای این فاصله پرداختهاند. گویی نخستین مجازات دیدن، تنها ماندن است.
فروغ یکی از این استثناها بود که به دلیل همین «فاصله»، نهتنها از جامعه مردسالار طرد میشد، بلکه برخی در زمانه او که لاف روشنفکری میزدند نیز، وی را «فاحشه» خطاب کردند. این «فاصله» را از زبان خودِ فروغ پی میگیریم.
او میگوید: «امروز همه چیز عوض شده، دنیای ما هیچ ارتباطی با دنیای حافظ و سعدی ندارد، من فکر میکنم حتا دنیای من به دنیای پدرم ارتباط ندارد، آنقدر که فاصلهها مطرح هستند. یک عوامل تازهای وارد زندگی ما شدند که محیط فکری و روحی این زندگی را میسازند.»
این نقلقول، سخنی از صدای خودِ فروغ در یک ویدئو میباشد. «فاصله» در این سخن فروغ، همان نقش «نجاتدهنده» را دارد. «فاصله»، نه فقط از پدران نیاکانی، بلکه حتا از پدر بیولوژیک خویش که او بهواسطه «عوامل تازه» و «عوض شدن همه چیز» در زندگی، هیچ رابطهای میان خود و آنها نمیبیند.
«عوامل تازهای» که قرار است «محیط فکری و روحی» زندگی فروغ را بسازند، عواملی هستند که هیچ ارتباطی با گذشته ندارند که اگر میداشتند دیگر «تازه» نبودند.
وقتی فروغ میگوید «آنقدر که فاصلهها مطرح هستند»، یعنی دوره حافظ و سعدی با جهان او هیچ ارتباطی ندارد. اما همین فاصلهها آنگاه به سود برخی نادیده گرفته میشوند که میکوشند برای یک طیف سیاسی خاص، پشتوانهای از ارزشهای نیاکانی بتراشند و با ناشیگری، «نوزایی» نسلهای امروز را به گذشته «ایرانیت» گره بزنند و وانمود کنند که گویی «فاصله»ای در میان نیست.
و اگر کسی از این «فاصله» سخن بگوید و آن را بکاود، با سبکسری او را تفرقهافکن، وابسته به حکومت اسلامی، یا کسی که به سود جمهوری اسلامی عمل میکند، تخطئه کنند. وه، ما امروزیها چه هراسانیم از «فاصله» از گذشته! فاصلهای که میتوانست ما را از جاذبه نیاکان بیرون بکشد و به «عوامل تازه» مجال دهد تا بیواسطه در زندگی و اندیشه ما جای بگیرند.
در نقلقولی که از فروغ کردیم، از «عوامل گذشته» سخنی در میان نیست تا بخواهد آنها را با «عوامل تازه» پیوند زند. او با ارزشهای گذشتهِ برخی بزرگان فرهنگساز خویش، چون حافظ، سعدی، در «فاصله» بود.
جهان کهن با همه ارزشها و الگوهایش، همچنان در هیئت ایرانیتِ پیش از اسلام و سپس در امتداد جهان مولوی، حافظ و سعدی، در ذهن ما حضور دارد و هر امر تازهای را، پیش از آنکه مجال دگرگون کردن ما بیابد، به زبان گذشته ترجمه میکند.
برای مثال، مضمون انسانی «زن، زندگی، آزادی» را که نمودار هویتی تازه در نسلهای امروز ایران است، به فرهنگسازان قدیم ما، که جز در چارچوب دینی نمیاندیشیدند، گره میزند تا دم خروس فرهنگی برملا نگردد.
از همینجاست که «زن، زندگی، آزادی» نیز با خطر تهی شدن از تازگی خود روبهرو میشود. آنچه میتوانست نشانه ورود انسان ایرانی به وضعی دیگر باشد، دوباره در دستگاه مفاهیم و ارزشهای بهارثرسیده خوانده میشود. گویی هر امر تازهای باید پیش از آنکه به جهان امروز تعلق داشته باشد، شناسنامهای از گذشته دریافت کند. به این ترتیب، امر نو به جای آنکه گذشته را پشت سر بگذارد، بار دیگر در گذشته مستحیل میگردد.
«فاصله»، رهایی از سلطه نیاکان و بزرگان است، چنانچه فروغ، حافظ و سعدی را بهعنوان بزرگان فرهنگ و ادب ما مثال میزند. «فاصله» همان جایی است که انسان میتواند نیاکان را ببیند، بیآنکه در آنها زندگی کند؛ گذشته را بشناسد، بیآنکه به نام آن آینده را مصادره کند.
شاید به همین معناست که فروغ «فاصله» را «نجاتدهنده» میدید. زیرا تنها در فاصله است که امر تازه میتواند تازه بماند.
«از آیینه بپرس نجاتدهندهات را» مربوط به فضای فکری خودِ فروغ است. خودیِ که «منِ» خویش را اینگونه به شعر میکشد:
«همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای میکوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیدهام از نور خویش»
فروغ «نجاتدهنده» را در بیرون از خویشتن، در یک شخص یا نیروی بیرونی نمیجوید، بلکه آگاهی و مواجهه با خویشتن را امکان رهایی میداند. و این همان منِ فردیت است، منی که از «فاصله» میآغازد.
فروغ، منِ خویش را پژواک میکند تا «فاصله» میان خود و ارزشهای پدر و هر آنچه پیش از او ایستاده است را حفظ کند. اما مسئله ما بیش از آنکه ناتوانی در ساختن امر نو باشد، ناتوانی در فاصله گرفتن از امر کهنه است.
ما هنوز هر جوانهای را که از خاک امروز سر برمیآورد، به ریشههای دیروز پیوند میزنیم و آنگاه شگفتزده میپرسیم که چرا درختی تازه نمیروید؟!
نیکروز اعظمی

















