Saturday, Oct 3, 2026

صفحه نخست » فاتحه مرجعیت

arnz.jpgبعد از ولایت، اینک فاتحه مرجعیت را خوانده‌اند

علیرضا نوری‌زاده - ایندیپندنت فارسی

دیرگاهی است که مذهب در پرتو معانی، مفاهیم و البته ایدئولوژی انقلاب خمینی، جایگاهش را به‌ویژه نزد نسل جوان، از دست داده است. مذهب نخست از طریق خانواده، مدرسه، محیط و در مراحل آموزش عالی به اندیشه‌ات راه پیدا می‌کرد و بعد در طول سال‌های جوانی و میانسالی و پیری، بر پایه باورداشت شخص، مسیر خود را یا به تعصب یا به اعتدال و حتی نفی طی می‌کرد. در این مسیر، بنا به پایگاه اجتماعی شخص، روحانیت نیز جایی پیدا می‌کرد یا جایی از دست می‌داد، اما اکنون به نظرم می‌رسد کار مرجعیت نیز مثل ولایت فقیه، تمام است.

پیش از انقلاب، حداقل در آن سه دهه پایانی حکومت پهلوی، روحانیت در ایران بدون در نظر آوردن مراتب و جایگاه «فقهی» آن‌ها (من فقهی می‌گویم نه علمی زیرا استفاده مثلا صفت اعلم برای مرجع اعلا به منزله احاطه آن فرد بر علوم تجربی و حتی علوم انسانی نبود و نیست، بلکه به علوم در مفهوم حوزوی آن مثل فقه و تا حدودی منطق و فلسفه قدیم و ادبیات و دانش انساب خلاصه می‌شد. البته بودند علمایی چون مرحوم دکتر مهدی حائری که مجتهد مسلم بود و به‌ندرت چلواری بر سر داشت یا امام موسی صدر که حقوقدانی آگاه بود یا علامه طباطبایی که ریاضیات می‌دانست و امثال ایشان که از علوم جدیده نیز بی‌بهره نبودند) در سه دایره فکری قابل شناختن بوده‌اند.

دایره نخست که در آن از مرجع اعلا و مراجع سرشناس گرفته تا مدرسان نامدار و بی‌نام و سرانجام خطیبان و روضه‌خوان‌های بعضا آشنا حضور داشتند، نگاه عمده و اصلی روحانیت به شئون زندگی، غیرسیاسی و صرفا مذهبی بود.

در این نگرش سنتی، روحانیون ضمن اینکه پایبند سنت بودند و به تحول جامعه به سوی مدرن شدن نظر مساعدی نداشتند، اما مخالفت خود را در حد غرولند ابراز می‌کردند یا زمانی که یکی از مسئولان با آنان [مراجع] دیدار می‌کرد، گفتگو در این محور دور می‌زد که حکومت در تعبیر شیعه اثنی‌عشری متعلق به ولی عصر بود و در دوران غیبت او، «الملک العادل» ظل‌الله است واطاعت از او واجب شمرده می‌شود.

مرحوم آیت‌الله حاج آقا حسین بروجردی شخصیت برجسته این دایره بود. ضمن اینکه در دو دیگر نیز اعتبار و احترام داشت. پس از او شخصیت‌هایی چون مرحوم سیدمحسن حکیم و شاهرودی و خویی در نجف و مرحوم شریعتمداری، خوانساری، گلپایگانی، مرعشی نجفی، حاج شیخ بهاءالدین نوری، عبدالله مسیح تهرانی ملقب به چهلستونی، حاج آقا حسین خادمی اصفهانی، مرتضی حائری یزدی، رضی شیرازی، علامه حاج شیخ‌علی مقدادی اصفهانی (فرزند مرحوم حاج شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی) حسن سعید، سید محمد روحانی و... از برجستگان دایره علمای سنتی غیرآلوده به سیاست و حواشی آن بودند.

از خطبا و منبری‌های سرشناس در این دایره می‌توان از شخصیت‌هایی چون مرحوم حسینعلی راشد، دکتر سیدمحسن بهبهانی، سبزواری، سید مهدی قوام‌زاده، برادران میرفخرایی (جندقی) نوغانی، مناقبی و البته ادیب و خطیب و استاد سرشناس یعنی مرحوم دکتر عباس مهاجرانی یاد کرد. اشراف روحانیت همگی در این دایره بودند.

دایره دوم متعلق به آخوندهای سیاسی بود که در جمعشان بعد از مرحوم حاج سیدابوالقاسم کاشانی، دو شخصیت بسیار نام‌آور بودند: یکی مرحوم حاج حسن طباطبایی قمی که از نظر فکر دینی، به گروه نخست نزدیک ولی در رویارویی با حکومت از اقطاب گروه دوم بود. دو دیگر مرحوم میلانی بود که در مشهد اقامت داشت و بدون آنکه مواضع علنی تند علیه حکومت بگیرد، در پس پرده، مشجع روحانیون تندرو و مخالف دستگاه بود.

خمینی پیش از رویدادهای ۱۵ خرداد، به علت مشرب فلسفی و عرفانی خود، در دایره نخست جایی نداشت، اما در دایره دوم خیلی محبوب بود. با این همه ۱۵ خرداد سال ۱۳۴۲ او را کنار حاج حسن طباطبایی قمی و بهاءالدین محلاتی قرار داد. منتها هنگامی که جانش به خطر افتاد و پیدا بود اگر قصد جانش را هم نکنند، زندانی طولانی در انتظارش خواهد بود، امیدش برای رهایی، به برجستگان دایره نخست بود. به عبارت دیگر، این مرحوم شریعتمداری بود که با آمدن به تهران و شهرری و گرفتن امضای گلپایگانی و مرعشی نجفی در تایید مرجعیت خمینی، موفق به نجات او شد. جالب اینکه میلانی در آن تاریخ حاضر به تایید خمینی نشد.

در این دایره، دستگاه اطلاعاتی کشور بیشترین ماموران و جاسوسان را داشت. فرمان خمینی به مهندس غرضی و برادر مهندس صباغیان در رفتن به ساواک و ضبط و انتقال کلیه اسناد مربوط به روحانیت در فردای انقلاب، ناشی از همین نگرانی او از برملا شدن رابطه شماری از شاگردان و دوستانش با ساواک و حکومت بود.

با این حال همان اندکی که بیرون افتاد، کافی بود تا آشکار کند دو تن از سرشناس‌ترین مردان انقلاب به ساواک متعهد و ملتزم به همکاری بودند. از کوچکترها نام‌های بسیاری با روابط پنهانشان رسوا نشدند، به جز قمی، خمینی، میلانی، صادق روحانی، دستغیب، طالقانی، منتظری، محلاتی که از برجستگان این دایره بودند.

در رده دوم مشکینی، شیخ غفاری، موسوی اردبیلی، مرد هزارچهره سعیدی، جمعی از بقایای فداییان اسلام یا هوادارانشان، سیدجلال طاهری، سید دستغیب، ناطق نوری، شیخ علی‌اصغر مروارید، حاج شیخ محی‌الدین انواری، ربانی شیرازی، شیخ احمد مولایی، فلسفی واعظ و... قرار می‌گرفتند.

این توضیح ضروری است که شماری از روحانیون متمایل و بعضا مرتبط با این دایره بودند که در عین حال با دایره اول و گاه دستگاه دولت نیز سروسری داشتند. سرشناس‌ترین این‌ها سیدمحمد بهشتی، حاج شیخ مرتضی مطهری، شیخ محمد مفتح، محمدجواد باهنر، واعظ طبسی، مهدوی کنی، لاهوتی، هاشمی‌نژاد، مجدالدین محلاتی، و از منبری‌های سرشناس سیدعبدالرضا حجازی‌ــ که با تایید خمینی و به دست ری‌شهری اعدام شد‌ــ از این شمار بودند.

و سرانجام می‌رسیم به دایره روحانیون موافق و موید نظام پادشاهی که تعداد نامدارانشان کم بود، اما آن ۵۰ میلیون تومان بودجه محرمانه نخست‌وزیری، بودجه ویژه در شرکت نفت و مستمری‌های ماهیانه کُددار ساواک، صرف راضی نگاه داشتن آن‌ها می‌شد.

همینجا توضیح دومی لازم است. اینکه در میان روحانیون گروه نخست، بودند کسانی که بدون تظاهر یا موضع‌‌گیری مستقیم، قلبا حکومت را تایید می‌کردند و به علت روابطی که با بعضی از دولتمردان وقت داشتند، اغلب خواسته‌ها و شکایات خود را از طریق این افراد به اطلاع شاه می‌ساندند. مروری بر یادداشت‌های اسدالله علم این مورد را به‌خوبی آشکار می‌کند. من ترجیح می‌دهم به اسم این روحانیون به‌ویژه زندگانشان و نیز آن‌ها که در ارتباط مستقیم با دستگاه یا در جمع مویدان نظام بودند، اشاره‌ای نداشته باشم.

آخوندهای بعد از انقلاب

همراه خمینی، شاگردان، دوستان و همدلانش به‌سرعت در جایگاه‌های حساس قدرت قرار گرفتند. در آن روزها و ماه‌های نخست، حداقل با شماری آخوند سرشناس روبرو بودیم که اگر موردشناخت عامه نبودند، حداقل خواص آن‌ها را می‌شناختند. ناشناس‌ترین این‌ها شیخ اکبر هاشمی نوقی بهرمانی ملقب به رفسنجانی بود که عملا در زمانی کوتاه بعد از منتظری، به شخصیت سوم انقلاب تبدیل شد.

با خروج روحانیون سرشناس از دایره، بعضی با ترور (بهشتی، مطهری، مفتح، باهنر، دستغیب، اشرفی اصفهانی، ربانی شیرازی، قاضی و...) یا با مرگ (طالقانی) یا قتل به دست رژیم (لاهوتی) یا کنار زده شدن (مجتهد شبستری، گلزاده غفوری، علی حجتی کرمانی و...) جمع دیگری از آخوندها که در میانشان هم مریدان و سرسپردگان اقطاب دایره نخست حضور داشتند‌ــ جنتی، یزدی، مصباح یزدی، غیوری، احسان‌بخش از این دسته بودند ــ و هم چهره‌های مفلوک و درمانده و بعضا تندرو و انقلابی از نوع هادی غفاری و محمدی ری‌شهری و علی فلاحیان،‌به جمع اصحاب «آقا» پیوستند.

خیلی‌ها نمی‌توانستند مهر و لطف غریب خمینی را به شیخ صادق خلخالی توجیه کنند، اما بعدها آشکار شد که رهبر انقلاب اسلامی در دوران مدرسی، از خلخالی برای برهم زدن مجالس بزرگان حوزه از جمله مرحوم آیت‌الله بروجردی، مرحوم ارباب، مرحوم شریعتمداری و... استفاده می‌کرد.

در ۱۰ سال ولایت خمینی برای ورود به قلعه قدرت، سرسپردگی مطلق به خمینی شرط اول بود ولی تنها شرط نبود. خمینی در عین حال تا حدودی حرمت مراجع را نگاه می‌داشت و تنها در مورد مرحوم آیت‌الله سید کاظم شریعتمداری هیچ حدودی را رعایت نکرد. حتی در مورد منتظری که به قول بعضی‌ها دلش را شکسته بود، حدودی را منظور داشت.

در واقع چون خمینی مجتهد و مرجع بود و مقلدانی داشت و بعد هم در مقام رهبر انقلاب بالاترین جایگاه مذهبی و سیاسی کشور را از آن خود کرد، هیچ‌گاه خود را کمتر از دیگر مراجع فرض نمی‌کرد. پول و قدرت و نظام (نیروهای مسلح به قول او) در اختیارش بود. هم اعتبار داخلی داشت و هم اهمیت و اعتبار بین‌المللی، بنابراین ضمن اینکه رأی مخالف را ساکت می‌کرد، ترسی از آخوندهای دیگر نداشت که حالا از کوچک و بزرگشان یا با او بیعت می‌کردند یا ولایتش را از سر ترس می‌پذیرفتند، یا اگر از این دو نبودند، خانه‌نشین می‌شدند.

بعد از او، کسی در جایگاهش نشست که هیچ‌کدام از صفات آخوندی را نداشت: فقیه و مجتهد نبود، متورع و زاهد یا متظاهر به زهد و ورع نبود، رادیکالیسم او شریعتی‌گونه و مدرن بود، از روحانیت سنتی بیزار و سخره‌گر روحانیت انقلابی بود، بیشترین دوستان و همنشینانش غیرروحانی بودند، برخلاف اغلب آخوندها، به مظاهر زندگی توجه بسیار داشت، مثلا علی‌رغم تنگدستی خوش قبا و عبا و عمامه بود، ساعت مچی می‌بست، حلقه ازدواج از جنس پلاتین در دست داشت، پیپ می‌کشید و عاشق توتون کاپیتان بلاک و آمفورا بود. رابطه‌اش با رادیو و تلویزیون و غنا طبیعی هم بل فراتر از توجه افراد معمولی به این رسانه‌ها بود.

به عرفان و تصوف دلبسته بود و با دراویش از جمله گنابادی‌ها، رابطه نزدیکی داشت. چون سال‌هایی از دوران تبعیدش را در شهرهای سُنی‌نشین گذرانده بود، اصلا تعصب نداشت و با پیروان دیگر مذاهب و ادیان بسیار دوستانه برخورد می‌کرد. به همنشینی با اهل ادب و موسیقی و گعده‌های غیرآخوندی سخت دلبسته بود و یک ساعت همنشینی با عماد خراسانی و استاد عبادی و شازده قهرمان و امیرالشعراء امیری فیروزکوهی، را برتر از هزار ساعت نشستن با آیات عظام و حجج اسلام می‌دانست.

حال چنین فردی را مجسم کنید که با یک قیام و قعود مجلس خبرگان، به کارگردانی شیخ علی‌اکبر هاشمی رفسنجانی، صاحب بیت رهبری، لقب آیت‌الله العظمی، نیابت امام زمان، فرماندهی کل قوا، ولایت مطلقه و سلطان بروبحر می‌شود. خود را لحظه‌ای به جای او بگذارید. آیا رفتار و گفتار شما جز این می‌شد که در رفتار و گفتار سیدعلی آقا تا آخرین لحظه حیاتش مشاهده شد؟

برخلاف خمینی که نیاز به تثبیت خود نداشت و دیگران را به چیزی نمی‌گرفت، خامنه‌ای هنگام تاسیس دفتر خود، نخست دو رفیق امنیتی‌اش را یعنی محمدی گلپایگانی و اصغر حجازی (که هر دو از معاونان ری‌شهری بودند) همه‌کاره دفتر کرد. حالا خیالش راحت بود که در امور امنیتی، کسی سرش را کلاه نخواهد گذاشت، اما از این مهم‌تر تعامل با علما بود؛ اینکه او را نیز به‌عنوان مرجع و قائد و رهبر بپذیرند.

در دو سه ساله نخست رهبری، این رفسنجانی بود که با روابط آشکار و پنهان با مراجع، روش ماکیاولیستی و البته زبان چرب و نرمش، توانست شماری از مدعیان خامنه‌ای را کنار زند یا به تمکین وادارد. آن چند تنی نیز که از خودی‌ها بودند و به علت آشنایی کامل با خامنه‌ای، به هیچ روی ریاست او را بر مذهب نمی‌پذیرفتند، نظیر موسوی اردبیلی، یا حق و حساب کلان گرفتند و عقب نشستند یا همچون آذری قمی به عقب رانده شدند.

خامنه‌ای به مرور ضمن دادن امتیاز به موتلفه و راست‌های رژیم، با تایید رفسنجانی، چپ‌ها را هم کنار زد و تورش را در حوزه پهن کرد تا گربه‌ماهی‌ها را شکار کند. از آنجا که مرجعیتش جا نیفتاده بود، آمدند و مراجع هفتگانه را راه انداختند تا او نیز سهمی از سفره مرجعیت داشته باشد.

وحید خراسانی با جمع کردن رساله‌اش عقب کشید، میرزا جواد تبریزی و بهجت فومنی روی خوش نشان ندادند، اما فاضل لنکرانی و ناصر ابوالمکارم شیرازی و صافی گلپایگانی آستان بوسیدند و قدر دیدند و بر صدر نشستند و حساب‌هایشان هشت رقمی شد.

کار منتظری را به نیز به‌مرور ساختند تا ۱۳ رجب بعد از پیروزی خاتمی که دندانش را شکستند و در حصر خانگی‌اش گذاشتند. با رحلت تبریزی و بهجت از یک‌سو و درگذشت سید محمد شیرازی که ۱۵ سال در حصر خانگی بود و مرتضی فرزندش را فلاحیان به آتش کشیده بود، خامنه‌ای احساس کرد دیگر نیازی به واسطه ندارد تا مرجعیت را به تمکین وا دارد. ضمن اینکه واسطه‌ امین یعنی شیخ علی‌اکبر هاشمی رفسنجانی، هم حالا لقب آیت‌الله گرفته بود و خود را هم‌عرض او می‌دانست.

در چنین احوالی درها به روی افراد درجه ۳ حوزه باز شد و از سوی دیگر بنجل‌های پرونده‌دار صاحب‌عمامه حکومت از نوع یزدی و مقتدایی، به قم اعزام شدند تا به نام نامی سیدعلی سکه زنند و خطبه بخوانند.

روحانیت امروز

رویدادهای پس از مرگ خامنه‌ای آن‌هم به آن صورت وحشتناک، فرصتی تاریخی پیش آورده است تا روحانیت شیعه در ایران اعتبار و جایگاه خود را مشخص کند. در سال‌های پیش از انقلاب، روحانیون مخالف که با اعتراض‌ها و اعلامیه‌های خود علیه بی‌عدالتی و ظلم و احجاف به ملت مظلوم اشک می‌ریختند، حداقل نزد خواص جایگاه و اعتباری ویژه‌ داشتند. چشم مراجع به طور عام به دست مردم بود و بازاریان با پرداخت خمس و سهم امام، چرخ حوزه را دیرزمانی به گردش درآورده بودند.

خمینی دست به ترکیب این نظم نزد، اما جانشین او، هزینه دادن کوچک‌ترین اطلاعیه در حمایت از مردم را برای اهل حوزه چنان بالا برد که کمتر کسی جرات داشت (منهای منتظری و سه چهار تنی در مرتبه‌ای فرودست‌تر از او) کلامی علیه «مقام معظم» بر زبان آورد. این امر البته به جایگاه مرجعیت لطمه زد، اما مراجع دیگر نگران وجهه و مقلدان و مریدان هم نبودند. اگر درگذشته باید قناعت‌وار تظاهر می‌کردند یا ذکر قدوس بر زبان داشتند تا فلان حاج آقا ۱۰۰ هزار تومان وجوهات تسلیم داماد یا آقازاده‌شان کند (معمولا در بیت مراجع، دامادها یا آقازاده‌ها مسئول دریافت وجوهات‌اند) حالا حواله‌های میلیاردی از دفتر نایب امام زمان به دستشان می‌رسید (نگاه کنید به مکارم، صافی گلپایگانی، مومن، مصباح یزدی و...).

غرولند امثال موسوی اردبیلی یا قهر ادواری شبیر زنجانی را نیز می‌شد تحمل کرد. سیدصادق شیرازی هم که جای اخوی نشسته بود، نه نفوذ او را داشت و نه اعتبار و جایگاهش را.

حوادث بعد از ۹ اسفند و مرگ خامنه‌ای می‌توانست نظم سازشکار حوزه را زیرورو کند. کافی بود سرشناسان حوزه، حداقل آن‌ها که تا خرخره آلوده وجوهات مرحمتی «مقام رهبری» نشده‌ بودند، به اعتراض‌های مردمی، سرکوب جنبش سبز، کشتار و شکنجه و تجاوز در زندان‌ها، جنایات رژیم و شخص خامنه‌ای در رویارویی با جنبش زن زندگی آزادی سخنی بر زبان می‌آوردند و اعتراضی می‌کردند، اما آن‌ها حتی همدلی زبانی هم با مردم ابراز نکردند.

بعد از تظاهرات میلیونی ایران در دی‌ماه گذشته و کشتار مستقیم مردم، جمعی از چهره‌های به‌اصطلاح ملی‌مذهبی نامه‌ای به سیستانی نوشتند و از او خواستند برای نجات فرزندان دربند و زیر شکنجه وطن صدای اعتراض خود را بلند کند. سیستانی سخن نگفت و در حوزه‌ها نیز به جز نفس‌های به ناله آمیخته دو سه تن، صدایی غیر از کلام ستایش‌آلود و مداحی‌های ارباب عمائم بزرگ و کوچک به گوش نرسید.

بسیاری از روحانیون شرافتمند یا همچون استاد مجتهد شبستری عبا و عمامه کنار نهادند یا چون محقق داماد با تدریس و تحقیق حساب خود را از حوزویان جدا کردند. خامنه‌ای اگر در یک کار موفق عمل کرده باشد، همین به هم ریختن بساط و برکندن اساس مرجعیت است. غیر از آن سه چهار تنی که نامشان آمد و تا اندازه‌ای علوی بروجردی برای ته‌مانده مومنان، الباقی چنان آلوده در تجارت و اموال و وجوهات ارسالی از دفتر «آقا» و اطلاعات‌اند که دین کنار گذاشته و مداح ولی فقیه شده‌اند. آن‌ها بدحجابی را باعث فزونی زلزله و بی‌برکتی حیات می‌دانند و کسی از آن‌ها نمی‌پرسد تجاوز به زندانیان و قتل بیگناهان آیا گناهی سنگین‌تر از بیرون ماندن طره گیسو نیست؟

فاتحه را مع‌ الصلوات بخوانید که به جز ولایت فقیه، مرجعیت هم در عهد سیدعلی خامنه‌ای، به خاک سپرده شد: انا لله و انا الیه راجعون



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy