آنجا که ثانیهها بوی نیستی میدهند، اما ناگهان «عقد» میبندند تا مرگ، مرد را تنها و بیکس نیابد. این قطعهٔ منثور، به همان شکوه و ایستادگی مهشاد کشانی و علیرضا سپاهی تقدیم.
حقا که مهشاد مفهوم عشق را جابهجا کرد!
شب، سنگین و عریان بر سجافِ پنجرهها افتاده بود و حیاطِ زندان، بوی آخرین مهلت میداد.
در آن دهلیزِ تنهایی، مرد ساعتها را نمیشمرد؛ او مرگ را منتظر بود که با قدمهای آهنین به دیدارش میآمد. اما پیش از آنکه دستهای سردِ جلاد زنجیر بر مچهایش فرو بندد، «او» آمد. مهشاد ــ نه با جامهی سوگ، که با پیرهنی از جنسِ آفتاب و پایداری.
در آستانهٔ طناب و تبر، پای سفرهای نشستند که نانش از جنسِ عهد بود و عطرش از بوی سوگند. دست در دستِ محکوم گذاشت؛ نه برای آنکه از فاجعه بگریزند، بلکه برای آنکه بر رخسارِ نیستی سیلی بزنند. او در واپسین دقیقهٔ حیات، نامِ خویش را به نامِ مرد گره زد تا جلاد بداند کسی که فردا بر بالای دار میچرخد، نه یک تنهای رهاشده در تاریکی، که مردی عاشق، همپیمان و جاودانه است.
مرگ از هولِ این حضور به زانو درآمد؛ چرا که در لحظهٔ آخر، آنچه بر چوبهٔ دار آویخته شد، تنها کالبدی خالی بود... روحِ مرد، پیشتر در آغوشِ وفاداریِ زن، به بیمرگی پیوسته بود.
م. بهمنی
پیشکش به مهشاد کشانی و علیرضا سپاهی
بر حاشیهٔ زوال،
آنجا که ثانیهها
چون شلاق بر پیکرِ شبی تار میکوفتند،
مهشاد آمد.
نه برای سوگواری،
که برای برافراشتنِ پرچمی سپید
در برابرِ تنهاییِ محضِ یار.
در آستانهی طناب و تبر،
مرد، مرگ را منتظر بود؛
اما عشق،
پیشتر از اجل
در حجلهی دار به دیدار آمد.
مهشاد دستهای گرمش را
بر سردیِ زنجیرها نهاد،
تا آخرین نفسِ آن مرد،
نه بوی خطای تقدیر،
که عطرِ سوگند و سپاس باشد.
او را هرگز نتوانستند بکشند.
او با پیوندِ زن
جاودانه شد؛
و جلاد،
تنها کالبدی خالی را به دار آویخت،
چرا که روحِ او
در آغوشِ مهشاد به جریان پرشکوه زندگی پیوست!
م. بهمنی

















